بازگش

 


 


محمود معتقد ی
جهان به صف تو می گذرد / خیال پرنده را بیدار کن



کمی هم / سفر به بندر چشم هایت

اینگونه بود

اسطوره ای به خون برادرهایت

شلیک / شبیه بر د ریچه ا ی

شتا ب کن

فرمان مرگ از من / به نیمه می رسد

چه روح آدمیزا دی و

چه هیا هو / به آواز فتنه ای

جمهوری عشق و

مهمانی بر این آ قایان

نگاه کن

کسی در پنا ه تو سبز می شود

مثل هزاره با غی و

سطری در عزای گیسویت

از کوچه تا خیابان

راهی نمانده است

جهان به صف تو می گذرد / خیال پرنده را بیدار کن



****************************************




نصرت الله مسعودی

صدایی از آنسوی سحابی ها

تقدیم به استاد محمد رضا شجریان

و توها دمادم دروغ را
بالاترمی گرفتید
چنان که خیل ِ شعبده بازان
هرچه کوک می کردند
باز دهان شان دو- سه اکتاو
بیشترجا می ماند
و ازدریدگی واژه های ِشما
که دراین بازی
بقاعده کش بر می داشت
پشت ِعمق ِکم ِ شرم شان
چنان می خوابیدند تا نادیده بمانند.
عجب پاشنه یی دارد این در
که ازسمت توها
دست برنمی دارد
و راه می دهد
که به طرف دلتنگی هایمان خیز بردارید
و برگذرگریه هایمان
چیزی خشک تر از ممنوعیت بچسبانید
تا به قول ِ احمد*
دل مان کپک بزند.
دلم را ازدست شما برداشته ام
چون این روزها
من دل وُ وطنم را
درتحریر ِترانه های وطن فروشی یافته ام
که کوک هرشعبده بازی را می بُرد
تا مرا به خاک نم زده ی دلم وصل کند.
توها
از درها هیچ دست بر ندارید
من بی آن که به دهان تان نگاه کنم
سر در پای ترانه یی دارم
که این خاک به آن
بوسه می زند.

* احمد شاملو 12/ مرداد/ 88
 

****************************************




سیّد محمّد صدرالغروی

هایکوهای ایرانی

1
باران پاییزی
تلالوی حیرت آور خورشید
رنگین کمان!


2
با خود بیگانگی
دیوانه وار می نماید
حضور اندیشناک در زندگی را


3
کوچه های شهر
حس هم دردی عمیق انسانی
حقیقتی خود انگیخته


4
هوای خاکستری غروب
برگ های ریخته
باد هجوم می آورد!


5
رازی محرمانه
زمان
پرتو تابناک شکیبایی بی مرز تو!


6
پیام تکان دهنده بود
آخرین پُک به سیگار
لحظه ی پیشباز مرگ


7
اتاق سرد و تاریک
دیوارهای نمناک
دسته گلی پلاسیده


8
درختان عریان
پرندگان مهاجر
حس غریبه بودن زندگی


9
منشاء خود شیفتگی
صورت واژگونه ی
موجودیتی از دست رفته


10
آدم های ضعیف
مهمان های نا خوانده
بازیگران بزرگ تراژدی


11
نقاب ها فرو می افتد
اغواگران،
دلقکانی شوم!

 

****************************************

احمد رضا خلیلیان

آخرین اتود بانویی نا منتظراز جا مانده های من

نمیدانم کجای بازی بودم
که فاصله ها به هیات دوشیزگان وسوسه
مرا از من دور کردند و
جایی شهریارم شد که در آن
آرزوهایم ، لخم و گرم/ آویزان قلاب سلاخی اش
سرخ و خون چکان می چرخند
شهری منجمد ازآفتاب های ساختگی/ مرا سخت در آشفتگی آغوشش می فشرد
و آسمانش هر دم به رنگ هایی غریب که نامشان را نمی دانم
اینگونه بود که سرنوشت کوچک و بی زمانم
بازیچه بادهای موسمی، با برگ ها؛گناه متورق درختان
درهم پیچید
با ابرهای شهری بی آسمان
با همه مردمی که نداردش
و با همه خیابانهایی که نفرین رد پاهایم را هر روز عصر جشن می گیرد
حالا دیگر با زی من در شهری می خلد
که دروغ وتظاهر نماز مردمش است و
تو را به قدر کفش و ماشینت ارج می نهند
شهری شوم که قبیله کتاب ها از آن کوچیده اند
فکر من در این شهرک ارتفاع و آسانسورهای تنبل، کج میرود به پیش
ماشینم عبور محوش را در همه چهارراهای خوابگاهش فراموش می کند
و پنجره های تالارهای بی انتهای آپارتمانم، هر بار منظری نا منتظر تر از دیروز را
قاب قاب قاب نقاشی می کند...
و من مکرر از جیغ های سکوت/ سیاه و بنفش در قاب اتاقم
از هجرت تمام موسیقی هایی که می شناختم
جا مانده ام
نه! باید بسنده کرد به شب ،که تجسم انکار روز است و
زندگی که سایه کوتاه مرگ است،
مرگ بزرگ....مرگ معما

بازی های تلخ پایانی نمی شناسند
و من پیچیده در رنگ هایی بی امان /خیس و تب آلود
در تابلویی روزنامه پیچ به شما فروخته می شوم.
 

****************************************

سهیل نصرتی

عشق ازل
کشفی از ابتدایی ترین زیست بشر

زیر خاک

استخوانی میان نخ هایی سیاه ؛

پایان دنیای ما

وقتی که دست های من لای موهایت بود

 

****************************************


احمد صوفی

دیگر
طعم سبز سیب و
عطر بوسه های سرخ
از یاد رفته است
و آن پرنده ی کوچک
که زخم قلب تو را می خواند
کز کرده در گوشه ی قفس.
*
اکنون
گلوی ام از پرنده تهی ست
بیا و
حنجره ام را
به بادها بسپار

 

****************************************


هادی میلانلو

در چشم های من دگر خشکید خون اما نمی دانی
وز من به دنیای برون پاشید خون اما نمی دانی

برخاستم نقشی زنم افلاک را اما به جای من
برخاست در هنگامه ها رقصید خون اما نمی دانی

جای نگاه دوست مانندی و یا دستی نوازشگر
هی بر سرم از هر کجا بارید خون اما نمی دانی

می خواستم روشن کنم دنیام را از عشق، جای مهر
در روزهای تیره ام تابید خون اما نمی دانی

غم بود و دنیای غبار آلوده که دوار می غلطید
آنچه ز ناچاری دلم نامید خون اما نمی دانی

رویای تو هی غلط غلطان ریخت از چشمم، که در چشمم
جای نگاه گرم تو، لغزید خون اما نمی دانی

هی لنگ لنگان زندگی چرخید، گه بالا و گه پایین
گه در رگم نالید، گه غرید خون اما نمی دانی

 اول صفحه



 

یادداشت

چشم تیزبین نویسنده ها

داستان پلیسی زیر ذره بین

نوبل ادبی برای یک اومانیست آسیایی!

حکایت انسان ها در گریز از تنهایی

نويسنده اي تنيده در عشق، انتظار و مرگ

شعر

داستان

شهید ثالث؛نیما یوشیج سینمای ایران

فروغ و تفاوت هایش

همسراياني غبار آلود

معرفی کتاب

ارتباط با ما