نوبل ادبی برای یک اومانیست آسیایی!

 

‏فريدون حيدري مُلك ميان
molkmian@yahoo.com
 
نگاهی دوباره به هنرآفرین بزرگوار شرق یا آموزگار قدوسی اخلاق
رابيندرانات تاگور، شاعر بنگالي، در محيطي با گستره ی علمي و فرهنگي خاص باليده بود. او كه در سال 1861 به دنيا آمده بود، با توجه به اين كه زبان انگليسي در آن دوره در بنگاله رواج داشت، با وجود اين، دروس دبستاني را به زبان مادري يعني بنگالي فرا گرفته بود. برادران و خواهرانش نيز هر كدام در رشته هاي گوناگون علوم و فنون، شعر و موسيقي، فلسفه و رياضيات به اين زبان كسب كمال مي كردند و به واقع همين محيط علمي و هنري بود كه رابيندرانات كودك را به كنجكاوي و موشكافي از پديده ها و اشياي پيرامونش وامي داشت. چنان كه خود بعدها نوشت، در خانه شان يك آبشار موسيقي روان بود و رنگ هاي قوس و قزح آن، شب و روز در دل هايشان انعكاس داشت. در همان روزگاران يعني در عالم خوش كودكانه بود كه با ديدن مناظر زيبا و كنجكاوي در گوشه و كنار و خوشه چيني از برادران وخواهرانش، سرمايه ها اندوخت. دلش مي خواست هر چيزي را به چشم ببيند، بسنجد و تميز بدهد. رسيدن به كمال مطلوب، تنها آرزويش بود. مي نوشت، مي خواند، بازي مي كرد و رنگ هاي گوناگون طبيعت را به چشم دل مي نگريست.
چهارده ساله بود كه پدرش درگذشت و تحت حمايت برادرش براي تحصيل در رشته حقوق به لندن رفت. اما نتوانست اين رشته را ادامه دهد. زيرا كه ذوق فطري او به شعر و ادبيات و موسيقي مانع از آن بود. ناگزير در 1880 به بنگاله بازگشت؛ ازدواج كرد و براي اين كه با زندگاني ساده روستاييان و كشاورزان از نزديك آشنا شود، با يك قايق بزرگ در سراسر بنگاله به گشت و گذار پرداخت؛ گشت و گذاري كه به شدت او را تحت تأثير قرار داد.
هنگامي كه در 24 مه سال 1912 ، از طريق دريا بمبئي را به قصد لندن ترك گفت، در حقيقت بنا داشت تا به دعوتي كه از سوي انجمن هند از وي صورت گرفته بود، پاسخ گويد. او هنگام ترك هند، همراه لوازم سفرش كيفي نيز با خود داشت كه در آن نسخه اي از ترجمه ی «گيتانجالي» بود؛ مجموعه اي از يكصد و سه شعر صوفيانه كه نخست به بنگالي سروده و سپس خود آن را به انگليسي ترجمه كرده بود.
در اين سفر، پسر و عروسش نيز او را همراهي مي كردند. مسافران در يك بعدازظهر تابستان وارد لندن شدند. به موجب نامه اي كه مؤسسه مسافرتي «توماس كوك و پسران» براي آنان ترتيب داده بود، از طريق ترن زيرزميني نخست به هتلي در كوي «بلومزبري» رفتند. سفر چندهفته اي و خسته كننده چنان آنان را از خود بيخود كرده بود كه متوجه ی گم شدن كيف حاوي «گيتانجالي» نشدند.
تنها صبح فردا بود که وقتی شاعر آماده مي شد تا به ديدار دوست ديرين و ميزبانش سر ويليام روتنشتاين، صورتگر، اديب و مستشرق بنام انگليسي برود، دريافت كه بداقبالي بزرگي به او رو كرده است؛ كيف حاوي مجموعه ی اشعارش در اثر بي توجهي پسرش راتيندرانات گم شده بود. شاعر با حسرت و تأسف مي انديشيد كه اينك بدون ترجمه ی «گيتانجالي» حضور او در انگلستان بيهوده خواهد بود. چرا كه ديگر هيچ ارمغان شعري براي ميزبانش به همراه نداشت و تحمل ناپذيرتر اين كه، نتيجه ی آن همه بيدارخوابي و مشقت و تلاش، ناگهان به هدر رفته بود.
با اين همه، همچنان اميدوار بود كه گمشده را بيابد. خوشبختانه بخت با او يار بود. طولي نكشيد كه متصدي بخش اشياء گمشده ترن زيرزميني كيف را به او بازگرداند. وقتي كه آن را گشود، «گيتانجالي» همان طور سرجايش بود. در آن لحظه احساس كسي را داشت كه تمام دنيا را به او بخشيده باشند.
سر ويليام روتنشتاين از مدت ها قبل با تاگور دوستي و مكاتبه داشت. او اينك در خانه ی خويش مجلس معارفه اي ترتيب داده بود تا شاعر بنگالي را با برخي از ادبا و هنرمندان آشنا سازد. مشاهيري چون ويليام باتلر ييتز شاعر ايرلندي، ازرا پاوند شاعر نوگراي امريكايي و بانو مي سينكلر منتقد و شرح حال نويس انگليسي. ييتز مأمور بود تا بخش هايي از «گيتانجالي» را براي آن جمع بخواند.
واكنش حاضران وراي تصور تاگور بود. همه دچار شوق و شگفتي بي سابقه شده بودند. ييتز اصرار داشت كه اين مجموعه اشعار هر چه زودتر به طبع برسد. او كه خود شاعري آوانگارد محسوب مي شد، درصدد بود تا مقدمه اي نيز بر آن بنويسد.
سر ويليام روتنشتاين كه پيش از آن شعرها را خوانده بود، معتقد بود كه اين مضامين با گفته هاي صوفيان بزرگ برابري مي كرد. پيش تر حتي آن ها را به دوست منتقدش اندرو برادلي كه نشان داده بود، او هم با وي هم عقيده شده بود.
با مطالعه اشعار دريافته بودند كه شاعري بزرگ در ميان شان ظهور كرده است. پس از آن بود كه روتنشتاين يادداشتي در اين باره براي ييتز فرستاده بود. ييتز خواسته بود كه شعرها را برايش بفرستد. اين كار را كرده بود. پاسخ ييتز سراسر شور و هيجان بود و با سرعت، خود را به لندن رسانده بود. و بدين سان وقار شرقي تاگور، ظاهر جذاب، رفتار ملايم و خرد آميخته با متانتش نيز همه را تحت تأثير قرار داده بود.
سه شب بعد در رستوران مشهور «تروكادرو» ضيافتي به افتخار تاگور برپا شده بود. ييتز كه بر صدر آن نشسته بود، درباره شاعر سرزمین هند اين گونه سخن گفته بود:« شركت در ضيافتي كه به خاطر تكريم از رابيندرانات تاگور ترتيب داده شده، در عمر هنري من واقعه ی مهمي است. من با خود كتابي داشتم متضمن ترجمه ی انگليسي يكصد شعر تغزلي بنگالي كه در ده سال اخير سروده شده است. در عصر خويش كسي را نمي شناسم كه به زبان انگليسي در كار سرودن شعر غنايي، اثري هم تراز آن آفريده باشد... در سراسر اين اشعار، يك احساس واحد موج مي زند: عشق به خدا. تاگور دلباخته طبيعت است. شعرهاي او لبريز از زيباترين احساسي است كه بينش قوي و مهر عظيم او را آشكار مي سازد.»
متعاقب آن بود كه مشاهير ادب و هنر انگليس، ناموراني چون جرج برنارد شاو، اچ.جي.ولز، جان گالزورثي، جان ميزفيلد و سي.اف.اندروز گرد او حلقه مي زنند و مصاحبتش را بس گرامي مي شمارند.
آن گاه وقتي انجمن هنر مبادرت به چاپ «گيتانجالي» مي كند و اثر به طبع مي رسد، توجه و ستايش منتقدان بسياري را برمي انگيزد. هر چند كه اين تحسين ها و خوشامدگويي ها باري است بر شانه ی تاگور اما حجب و فروتني اش چنان است كه اين موج هاي ستايش، او را خشنود نمي كند. در نهادش جدالي برپا شده است. ميزبانش سر ويليام روتنشتاين مصرانه از او مي خواهد تا «گيتانجالي» را همراه با شرح زندگي خود براي هيأت داوران جايزه نوبل بفرستد. تاگور در ابتدا از اين كار امتناع مي ورزد. اما اصرار بيش از حد دوست و ميزبانش روتنشتاين او را ناگزير مي كند تا ـ هر چند به اكراه ـ اين تقاضا را عملي كند.
بدين ترتيب، فرستادن «گيتانجالي» به فرهنگستان سوئد همان و برنده شدن تاگور نيز همان. روز 13 نوامبر سال 1913 زماني كه او در خانه ی خويش در هند روزنامه ی امپاير را ورق مي زد، خبري به اين مضمون توجه ی وي را به خود جلب كرد:« اين نخستين بار است كه يك شاعر آسيايي از سوي فرهنگستان سوئد بر پايگاه افتخار قرار مي گيرد و بدين مناسبت جايزه نقدي 8000 ليره انگليسي به وي اعطا مي گردد. رابيندرانات تاگور، شاعر بنگالي، اشعار خويش را به زباني سروده است كه با زبان هاي اروپايي به كلي بيگانه است.»
باري، سيزدهمين نوبل ادبي، براي اولين بار در حالي به شاعر و اديبي از شرق تعلق گرفت كه تا پيش از آن تاريخ، تاگور جز براي مردم هند به ويژه ساكنان مناطق خاوري اين شبه قاره شناخته نبود.
اينك او پنجاه و دو سال داشت. اولين اثر منظومش را در سيزده سالگي منتشر كرده و تا پيش از «گيتانجالي» آثار چندي را به طبع رسانده بود:« 23 مجموعه شعر، 17 نمايشنامه ی منظوم و منثور، 7 داستان، 6 مجموعه داستان كوتاه، 2 مجموعه نوشتارهاي نقد ادبي، 1 كتاب شعر و 2 كتاب مصور سرگرم كننده براي كودكان، 1 كتاب خاطرات زندگي و 3 مجموعه سخنراني هاي مذهبي و فلسفي. اين آثار نشانگر آن بود كه او نه فقط در شعر بلكه در داستان و نمايشنامه و ديگر انواع هنري مانند نقاشي و موسيقي و نيز عرفان و فلسفه، صاحب اثر و نظر بود.
ولي البته تأثير و تأثرات كم نبودند: مرگ همسر جوانش در 1902 و پس از آن جوانمرگ شدن يكي از فرزندانش و باز مرگ ناگهاني يكي ديگر از پسرهايش كه نبوغ شعري خاصي داشت و يك دختر جوانش كه در اثر سل درگذشت، ضربه هاي سنگين و مهلكي بودند كه يكي پس از ديگري بر روح و روان حساس شاعر فرود آمدند.
با اين همه و به رغم همه ی مصائب و مشكلات ديگر، او از راهي كه در پيش گرفته بود، هرگز پا پس نكشيد. تا نيمروز 17 اوت 1941 كه ديده از جهان فروبست، طي هشتاد سال زندگي، قريب يكصد و بيست كتاب به زبان بنگالي منتشر كرد كه از آن ميان، برخي از آثار معروفش بدين قرارست: «هلال ماه»، «چيترا»، «شهريار»، «يك سرا»، «پستخانه»، «باغبان»، «نظري بر زندگي بنگال»، «صد بند كبير»، «ميوه چيني»، «پرندگان آزاد»، «ناسيوناليسم»،«يادگارهاي من»،«خانه و جهان»، «بندهاي گسسته»، «نامه هاي دوستانه»، «مذهب بشر» و... .
دیرزمانی اگرچه برگردان فارسی اشعار تاگور را به طور پراکنده می خواندم اما از تأثیر آن رهایی نداشتم. به گمانم نخستین آن ها منحصرا همان دو شعری بود که در کتب درسی فارسی برادرانم و احتمالا مربوط به دوره متوسطه و متعلق به دهه چهل آمده بود : «کرانه ی دورتر» و «گل چمپا». بعدها به کتاب های «نغمه های جاویدان یا صدبند تاگور» با ترجمه ی م. ضیاءالدین و «ماه نو» ترجمه ی ع. پاشایی و «گیتانجالی یا سروده های صوفیانه » ترجمه ی حسن شهباز برخوردم و از مطالعه ی آنها حظ بردم. اعتراف می کنم هنوز هم وقتی تاگور می خوانم به سختی قادرم از فضای خاص اشعارش دل بکنم:

«اين گل كوچك را بچين و به دست گير، درنگ جايز مشمار، بيم آن دارم كه بپژمرد و بر غبار افتد.
اين گل را شايد وقرِِِ آن نباشد كه در گل آويز تو مكان گيرد، اما با تماسي، انگشتانت را رنجه دار و آن را بچين، مي ترسم بي خبر روز پايان گيرد، و زمان پيشكشي بگذرد.
هديه ی مرا نه رنگي هست روشن و نه شميمي عطر آگين، اما آن را به خدمت خود برگزين، پيش از آن كه زمان بگذرد برچين.»

* * *
سال ها بعد به بزرگواری برخوردم که دغدغه ی ادب و ادبیات داشت و درباره ی شاعر بسیار می دانست. پس به مناسبتی خاص، درصدد برآمدم تا سوالاتی چند را با او در میان بگذارم و به دانسته هایم از تاگور بیفزایم؛ سئوالاتی از این دست که البته پاسخ های درخوری یافتند:

* از نظر شما بررسی آثار تاگور در ایران از چه اهمیتی برخوردار است؟
از آن جا که مضامین آثار تاگور در حوزه تمدنی فرهنگ ایرانی قرار گرفته، از جهت فرهنگی و انسانی با ما نزدیکی دارد. شعر تاگور از جنبه های غنی انسانی برخوردار است که اصولا در شعر دنیای شرق که ما هم جزئی از آن هستیم، از پایه های اصلی آن محسوب می شود.

* تأثیر تاگور بر ادبیات جهان را چطور ارزیابی می کنید؟
تاگور شاید اثر مستقیمی بر ادبیات جهان نگذاشته باشد ولی در سال های پس از جنگ جهانی بر جنبه های اومانیستی تأثیر عظیمی داشته است.

* نقدهای مهم و موجود در ایران و جهان درباره ی تاگور و آثارش توسط چه کسانی صورت گرفته است؟
دکتر فتح الله مجتبائی، ع. پاشائی و حسن شهباز از کسانی بودند که پیشگام ترجمه و نقد و بررسی آثار تاگور در ایران بودند؛ و در عرصه ی جهانی آندره ژید، کومار بازجی، ژوریت فرلیچی، ادوارد تامپسن و رومن رولان.

* در ایران چه کسی را همتای تاگور می دانید؟
در این جا هیچ کس را با ابعاد شخصیتی همچون تاگور نمی شناسم.

 

  اول صفحه



 

یادداشت

چشم تیزبین نویسنده ها

داستان پلیسی زیر ذره بین

نوبل ادبی برای یک اومانیست آسیایی!

حکایت انسان ها در گریز از تنهایی

نويسنده اي تنيده در عشق، انتظار و مرگ

شعر

داستان

شهید ثالث؛نیما یوشیج سینمای ایران

فروغ و تفاوت هایش

همسراياني غبار آلود

معرفی کتاب

ارتباط با ما