نويسنده اي تنيده در عشق، انتظار و مرگ

 

‏عليرضا ذيحق


بررسی محتوای آثار اسماعیل فصیح با نگاهي به رمان " اسير زمان" *
اسماعيل فصيح كه آدمي را " اسير زمان " و به عبارتي موجودي در چنگ طاعون زمان مي دانست، هرگز متعلق به خاكستانهاي عتيق نبود و روحي بلند و آزاده داشت.او مبتلا به نوشتن بود و ابتذال و ساده پسندي، در زندگي و آثار خلّاقه ي او هرگز جايي نداشت. منزوي بود و معترض و دلخون ا زاينكه آثارش در محاق مميزي، دچار تنگي نفس بودند.آثار او در سه دهه ي آخر زندگي اش، جزو پرفروش هاي ادبيات داستاني ايران بودند و محبوب همه ي نسل هايي كه عشق كتاب داستند. نويسنده اي پايه گذار كه شيوه ي خاص خود را داشت و قصه هايش با يك حضور ملموس خياباني، نبضي تپنده در بيان وقايع اجتماعي – سياسي عصر داشت. ساده مي نوشت و از پيچيده گويي دوري مي جست. رمزو ايهام ونمادي در كارهايش نبود و اگر هم بود فقط در لحظه هاي شاعرانه اي بود كه كاراكتر هايش نمناك عشق و حزن مي شدند. پرداخت دقيق اش به زندگي روشنفكران و شبه روشنفكران طبقه متوسط و كارمندان حوزه ي نفت خيز ايران، جذاب ترين بخش كارهايش بود و " جلال آريان "، شخصيتي بود كه نويسنده خود حقيقي اش را در وجود آن، ظريف و هنرمندانه به تكثير مي گذاشت:
" جلال آريان ِآمريكا ديده، همه چي ديده، و بچه ي طهرون.... خودم يك كلاس تدريس زبان فارسي براي خارجيان دارم كه بيشترشان رؤساي كنسرسيوم در منطقه ي اهواز اند... شبها هم كتاب، يا سينما، يا گردهمائي هاي محرمان خلوت انس، يا تركيبي از هرسه... يكي كه از پس كوچه هاي طهرون فرار كرده آمريكا، بعد كشيده شده به اهواز و آبادان و عشق...بچه ي دوم زن صيغه اي پدرم هستم... توي طهرون پدرم كاسب معروفي بود. يك همسر داشت تو خونه ي شلوغي تو كوچه اي به اسم شيخ كَرنا زير بازارچه اي به اسم درخونگاه. بعدها بابا يك همسر صيغه اي مي گيره و مي بره در خانه اي در خيابان فرهنگ، كه از درخونگاه دوره...و ما چهار بچه – سه برادر و يك خواهر- از اين زن پاك سرشت و الهه مانند در خيابون فرهنگ به دنيا مي آييم... پدر در بچگي ما فوت كرد و به ما ارثي آنچنان نرسيد. اما ماهم بزرگ شديم. به راه هاي زندگي خودمون رفتيم... آمريكا، تحصيلات... من تو همين عمر انقلابي رو ديده ام كه به تراژدي ختم شده.... انقلاب ملي گرائي دكتر مصدق. من سال آخر دبيرستان بودم. ما مجاهدت مي كرديم، انقلاب ملي گرائي مي كرديم، عليه انگلستان. دكتر مصدق هم سه سال حكومت كرد – محمد رضا شاه را فراري داد...ملت هر روز و هر شب در تظاهرات جيغ مي كشيدند " " ازجان خود گذشتيم / با خون خود نوشتيم / يا مرگ يا مصدق "...بعد يكهو در عرض سه روز ورق برگشت و مردم فرياد كشيدند: " جاويد شاه "، " مرگ بر مصدق "... فينيش. به قول معروف زندگي كن و بگذار زندگي كنن...به هر حال من ترجيح ميدم خانواده هاي من و تو در آرامش و كتاب و هنر و شعر و عرفان و موسيقي زندگي كنند...دولت ها ميان و ميرن، رؤساي دولت هاي بزرگ يكهو بخار مي شن، جنگ و خونريزي ها ميشه... ولي ما بايد از زمان محدود خودمان زندگي ايده آل رو بسازيم....ميعاد مان فكر و احتياط...به هر حال هميشه گفته ام فكر و احتياط... ترجيح مي دهم در كنج قفس گرم اتاق خواب دلمرده با سه كتاب خاطراتي اين سالها " طاعون " و " اسير " و " ديوان پروين اعتصامي " بيشتر با" او "باشم، و روح" او ". اوه.... افسانه افسانه... آن شب. اين دشت خوابگاه شهيدان است... "
من به استناد سه رمان شاخص وي " ثريا در اغما "، " زمستان 62" و " اسير زمان "، اسماعيل فصيح را هميشه فردي مي ديدم " با شناي آرام روي امواج و عشق و انتظار" و تنيده شده در عرفان و مرگ. مرگي كه به زعم او پايان اسارتهاست و روزي به عشق اش افسانه از پروين اعتصامي چنين سخن مي گويد:
" ما هركدام " دهر" خصوصي خودمون را داريم، افسانه ي عزيز. اگر او در سي و پنج سالگي اسارتش تمام شد خوش و خوب مرده. فقط خوشبخت ها جوان و در اوج مي ميرند...تمامي زندگاني آدميزاد اسارت زمانه است..."
و در گريزي ديگر به معناي زندگي و سخن از كتاب " طاعون " اشاره اي اينگونه دارد:
كتاب را مي بندم و آن را با " اسير" مي گذارم زير آباژور و با نفسي بلند چشم هايم را مي بندم.نمي دانم كدام بيشتر تلخي دنيا را چشيده اند و باز آفريني كرده اند. فروغ فرخزاد يا آلبركامو ؟ احتمالا فرخزاد.... گرچه هردو خوش مرده بودند، مرگ ناگهاني، در تصادف اتو مبيل در يك لحظه( و مي دانم اين براي زندگي خودم چه افسانه ي كوبنده و تلخي است !... )"
حالا كه آن مرد با وداع اززمان ،اسارتش را پشت سر نهاده، بايد گفت آنچه در آثار او، پيوسته سيلاني پايا و جاري داشته و خواهد داشت عنصر" زمانه " است. زمان كه با جلوه هاي تاريخ مي آميزد و با خون خوبان آغشته است. خوباني كه عاطفه را غمناك مي كنند و نسل ها را تطهير. پستي ها و پليدي ها نيز درقالب كاراكترهاي او خودي نشان مي دهند و اما بيزاري اش از اهريمنان چنان است كه آنها را هيچ وقت و در هيچ موقعيتي "خاكستري" نمي بيند. دستي كه باخون ياران مي آميزد و يا كه جان جانان مي گيرد، چنان سياه و پركين در آثارش تصوير مي شود كه بي شك از عشق وافر او به پاكي و مهرباني نشأت مي گيرد و آزادگي آدمي. آدم بدهايي كه انگار از ذات و بطن ادبيات جنائي و پليسي غرب سرك مي كشند. ژانري كه فصيح، سخت دلبسته ي آن بود ودر اولين رمان اش " شراب خام " نيز رگه هاي پررنگ آن مشهود است.
در رمان پر برگ " اسير زمان " نيز اين ويژگي هاي جنائي و پليسي را در كاراكتر " سرهنگ نفيسي "چنان رشد داده كه در ادبيات داستاني ايران سياه تر از" سرهنگ نفيسي ساواكي" را يا نداريم و يا كه تا حدودي فقط در آدمهاي رمان " رازهاي سرزمين من " رضا براهني مي شود سراغ آنها راگرفت كه به قول " فصيح " اگر طاعون بعد از ريشه كني به شهري هم رسوخ مي كند از وجود امثال آنهاست:

" اكنون در سكوت آخر شب، تنها در رختخوابم، كتاب به آخر رسيده ي طاعون را از روي سينه ام بر مي دارم، و بعد از بالا رفتن اخرين جرعه هاي ليوانم آخرين پارا گراف كتاب هذا و كذاي اين سالها را مي خوانم، تا ببندم بگذارم كنار.شهراُران پر از فريادهاي شادي است.چون طاعوني كه اپيدمي يافته و هزاركشته داده، تحت كنترل در آمده و نابود شده است. دكتر ريو صداي خوشحالي مردم را مي شنود. اما خودش زياد خوشحال نيست. چون او مي داند شادي هميشه در معرض خطر است. باسيل طاعون مي تواند ناپديد شود، ولي هرگز نمي ميرد، از ميان نمي رود، و مي تواند دهها سال در ميان اثاث كهنه ي خانه، و زير فرش ها و توي زيرزمين ها منتظر باشد... اما ناگهان جزيره ي آبادان نيست. اُران " الجزاير هم نيست، شبه جزيره اي است در كنار اقيانوس... "
رمان " اسير زمان " هرچند با اين شعر " اميلي ديكنسون " شروع مي شود كه " گذشته / چه هيولاي سرتقي است / كه برگرديم و به صورتش نگاه كنيم " اما همچنان يك نوع باز نگري گذشته است كه توسط راوي ، يا به عبارتي خود نويسنده صورت مي گيرد. باز خواهر زاده اش ثريا دچار اغما مي شودو عشق نخستين اش در آمريكا، با كاراكتر " افسانه " جا عوض مي كند. افسانه اي كه با همه ي ماجراها ي متفاوتش، فرجامي مثل عشق واقعي او در زندگي اش دارد. اين كاراكتر مارا به دوره اي از زندگي نويسنده مي كشد كه روزگاري در سانفرانسيسكو، همسر نروژي اش را حين وضع حمل همرا ه با نوزادش از دست مي دهد. عشقي كه او را نه تنها در چهره ي " افسانه " بلكه در كاركتر " شهرناز" نيز به مرور مي نشيند.
بستر تاريخي رمان كه بين سالهاي 1342 ه. ش تا پاييز 1366 اتفاق مي افتد بازآفريني دوره اي پرتلاطم از مبارزات مردمي ايران است كه به شروع آن برهه ي تاريخي چنين اشاره مي شود:

" روزنامه اطلاعات را ورق مي زنم و در پايين صفحه ِ 13 خبري را مي بينم، كه احتمالا دليل درد روحي آن روز" علي ويسي" دستگيرم مي شود: خبر كوتاه، پايين يك ستون كناري، در دو سه پاراگراف، به طور گذرا اعلام مي كند كه آيت الله روح الله خميني كه پس از حوادث پانزده خرداد گذشته، زنداني شده و به تركيه تبعيد گرديده بود، به علت مخالفت مقامات تركيه از اين كشور اخراج، و اكنون به عراق تبعيد شده است. اين خبر باعث تظاهرات گوناگون در اكثر شهرهاي ايران به ويژه قم، مشهد و اصفهان شده است. "
پايان زمان تاريخي قصه نيز چنين است:
"...در آبان ماه سال 1366، هفت سال پس از اسارت" علي ويسي"، ما ناگهان نام او را جزو ليست تبادل اسرا... مي شنويم."
در خصوص خط اصلي رمان نيز بايد گفت كه جلال آريان، استاد زبان انگليسي شركت نفت، ضمن آشنايي با يكي از دانشجويان اش به نام علي ويسي نسبت به سرنوشتي كه او داشته و حاصل يك ازدواج موقت ثبت نشده بوده، همدلي نشان مي دهد ودر مسير ماجرا ها، پدرش كه سرهنگ نفيسي بوده و نه مادرش از هويت او خبرداشته و نه او، به محض متوجه شدن به اين نكته كه فرزندش جزو مبارزان مسلمان عليه رژيم سلطنت مي باشد، عشق پسرش " شهر ناز " را نيز با ايجاد ترس و ارعاب صاحب مي شود . علي ويسي اين ماجرا را بعدها چنين تعريف مي كند:
" دختري را كه من پونزده سال دوست داشته ام بايد به وسيله ي پدرم غصب شده باشه – پدري كه من نمي شناختم ولي بايد مردي باشه كه من پونزده سال از او به دليل فساد و ستمكاري هاش به جامعه ازش نفرت داشته ام... و آن روز كه جلوي جوخه ي اعدام اين راز را فاش كرد، اول فكر نمي كردم احدي اين راز رو ميدونه... ولي پدر سگ گفت شهر ناز ميدونه !...اون افسر اطلاعات بوده. ما ويسي ها رو مي شناخته... گرچه من او را نمي شناختم. مادر هم نميدونست.... او براي مادر گمشده و رفته و مرده بود..."
جلال آريان در بستر رمان به افسانه - مادر علي ويسي - دل مي بندد و بعدها افسانه را در اثر بمباران عراقي ها ازدست مي دهد. همچنين علي ويسي نيز بعد از دستگيري پدرش كه مصادف با پيروزي انقلاب بوده با شهر ناز كه كارش به تيمارستان كشيده و طلاق گرفته بود،

نويسنده اي پايه گذار كه شيوه ي خاص خود را داشت و قصه هايش با يك حضور ملموس خياباني، نبضي تپنده در بيان وقايع اجتماعي – سياسي
 عصر داشت
ازدواج مي كند. اما او نيز كه بارداربوده بعد از حمله ي عراقي ها، به بيمارستان منتقل مي شود كه نهايتا به دست شوهر سابق و پدر زن فعلي اش " سرهنگ نفيسي " به قتل مي رسد. سپس علي ويسي سالها به دست عراقي ها اسير مي شود كه بعد ها بعد از آزادي، با سرنخ هايي كه به دست آورده سراغ پدرش مي رود كه اين رو در رويي موجبات سكته ي سرهنگ نفيسي و بعدها مرگ او مي شود:
" اون زياد حرف نزد، چون با ديدن ناگهاني من منگ شده بود – شايد هم تحت مواد مخدر بود، و مست. من را كه ديد شناخت ولي من خودم را بهش معرفي كردم:علي ويسي. پسر افسانه ويسي در اهواز. نامزد و بعدها شوهر شهرناز گنجوي پور در آبادان... كه هر دو به نحو هاي مختلف در اثر ساختار پليد زندگي او وبه دست او شهيد و كشته شده بودند. كمي رفتم توي جزئيات. از زندان ساواك خودش و ماجراي جوخه ِ اتش و جنگ و هفت سال اسارت خودم در عراق حرف زدم... من پنج دقيقه فقط حرفهاي دلم رو زدم، حرف هاي مادرم، و اون ازدواج ظالمانه اش با يك مرد پست بي شرف رو كه غيب شده بود. بعد از روز اولي كه من شهر ناز را در هنرستان ديده بودم و همديگر را مي خواستيم،و او آمده بود و آن دختر را از من غصب كرده و به اسارت برده بود و زجرش داده بود... و بعد توي سر شهر ناز كوفت زده بود كه اين بي شرف همان پدر من بوده...بعد انقلاب اسلامي و دستگيري و محكوميت به اعدام او و آن روز جلوي جوخه...فقط دم برگشتن لحظه اي نگاهش كردم. هنوز داشت خرغلت مي زد. دراتاق را باز كردم... آمدم بيرون... ولش كردم. به خاطر ميعاد باشما. "
پرهيز از پيچيده نويسي، سرراست و صريح نوشتن از وقايع، عدم اصرارش در راهيابي به ضمير ناخود آگاه شخصيتها، دل نبستن زيادي به گره هاي كور در پيشبرد حركت داستان و نيزبرداشت هاي روشنگرانه اش از نقش آدمي در جامعه، از نمودهاي بارز سبكي بود كه او در خلاقيت هاي ادبي اش به كارمي گرفت و به اين علت نيز در جذب قشر وسيعي از خوانندگان هميشه موفق تر بود. آثار او موجي داشت كه هم خوانندگان جدي ادبيات را خرسند مي كرد و هم دوستداران ادبيات هيجاني و سرگرم كننده را. در همه ي كارهاي او دعوتي براي فرداي بهتر بود و اينكه به قول فروغ فرخزاد هميشه مي شود به آفتاب سلامي دوباره كرد.
 

 

-------------------------------------------------------------
* اسير زمان
اسماعيل فصيح ( 1313ه.ش - 1386ه.ش )
چاپ اول: 1373
چاپ هفتم، نشر آسيم، تهران 1386

 

  اول صفحه



 

یادداشت

چشم تیزبین نویسنده ها

داستان پلیسی زیر ذره بین

نوبل ادبی برای یک اومانیست آسیایی!

حکایت انسان ها در گریز از تنهایی

نويسنده اي تنيده در عشق، انتظار و مرگ

شعر

داستان

شهید ثالث؛نیما یوشیج سینمای ایران

فروغ و تفاوت هایش

همسراياني غبار آلود

معرفی کتاب

ارتباط با ما