
کاکو
حسین اقبالیان
به رفتاری که از روزهای گذشته داشت چشمانش را به چشمانم دوخت، سوزنی
پلکهایم را پاره – پاره کرد، اولین گره را بین دو پلک درازم زد و
به دنبالش سرش را نیز محکم بخ دیوار کوبید، گفتم: " اگر التماس کنی
راه نجاتی است!" گفت:" باور کن که التماس هجاهای هیجانم را کوتاه
میکند!" دیوار بیرنگ بود، قاب عکس هم بیرنگ بود! اشکهایش نیز بی
رنگ بودند! گفتم:" اگر التماس کنی کاکو فقط کاکوی تو خواهد شد، بیا
التماس کنیم و برگردیم." دست در صورتم کشید و گفت:" کاکو! می ترسم
از این به بعد سلامم را نیز پس ندهند!" دست در دستش گذاشتم، سرد
بودند مثل نسیم پاییزی! مثل یخهایی که ذوب میشدند، گفتم:" بیا هر
دو با هم التماس کنیم!" گفت:" کاکو! یک عمر است که التماس میکنم!"
جریان سیال سفر و گذشتن از آهن و گدازه چنان بیقرارم کرده بود که
خودم را باز نشناختم، دوباره آهی کشیدم:" کاکو بمیرد که همواره در
اندیشه توست!" دستش را به صورتم گذاشت، در هیجان می سوختم! چشمان
شیطانیش را به چشمانم دوخته بود، لبان پر از غبارش را نزدیک کرد،
خواست لبهایم را بپوشاند تا سرما نخورند، وحشتی در جانم رخنه کرد،
نه او را دوست داشتم نه عاشق چشم و ابرویش شده بودم، مادرم به
التماس افتاده بود؛ من گریستم و گفتم:" کاکو بمیرد مادر! که دیگر
بعد از آن همه بیرنگی ، که دیگر بعد از دریا به هیچ چشمه ای دل
نبسته ام!" مادر در زیر سقف چوبین آلاچیق ها صد بار گریه کرد و به
التماس افتاد.
***
گفتم: " کاکو نه از نژاد سنگ است و نه از جنس تفنگ!"
دستش را به آسمان دراز کرد و یک خوشه گل چید و به سویم گرفت و
گفت:" کاکو در قلب من است هر چند که شبها بوی باروت بدهد و روزها
بوی نان!"
***
... و اولین گلوله که در بازوی من نشست تفنگم را برداشت و از هرچه
خاک و خاک گذشت، هر چند که می دانست آنچه از من می ماند همین تفنگ
آهنی است!
در داخل نیزار فرو رفت همچون شکارچیان ماهری که به شکار گراز و ببر
می روند! بعد دو سوی بازوانم را به هم دوخت!
دوباره چشم گشودم، نیم جان بودم که در پیشانیش فوران خون و آتش را
دیدم، خودم را کشان – کشان به او نزدیک کردم، فکر کردم که نمرده
است و فقط خواب می بیند و نباید بیدارش کنم مبادا که بترسد و
عروسکش را به خاک پس بدهد.
***
صدای صوت قطار سفر می آمد، چمدانم را برداشتم ، سرد و سباه شدم،
مثل خاک، مثل نسیم بعد از ظهر یک روز پاییزی، دوباره آمد ، چمدانم
را برداشت و التماس کرد:" کاکو! اگر بروی تمام جاده ها را پیاده می
آیم، پیاده پیاده!"
گفتم: " کاکو بمیرد راه دوری نمیروم، تا صید مروارید میروم و
برمیگردم، تا انسان که زیستن را فراموش کرده است!"
چمدانم را به خاک پس داد و چشم در چشمم دوخت:" کاکو! دروغ انسان را
سبک میکند و بی ارزش! اگر سفر سخت است بگذار با تو بیایم!"
گفتم:" دیگر چه سود که پاهایت برهنه اند و ریلهای آهنین سفر پاهایت
را میسوزانند!"
سرش را به زیر انداخت و برگشت ، به دنبالش دویدم در میان همه
انسانها و نیافتمش، گویی خلاصه ای از اعتبار خاک شده بود!
***
دوباره نفسم تنگ شد، بوی باروت همه جا پیچیده بود، آسمان سفر
میکرد، خاک نیز گاهگاهی! و گلوله همیشه! و من مثل سیال اشک، کوتاه
و بریده راه میرفتم! رگهایم خشکیده بودند! تنفگ به دوش آمد، پیشانی
بندم را باز کرد و به پیشانی خودش بست و رفت، داد کشیدم :" کاکو
بمیرد اگر بروی و برنگردی!"
نیم نگاهی برگشت، لبهایش تکان خوردند:" کاکو! چه سود اگر بیایم و
بجایت ببینم که ریشه های درختان پوسیده بر جای مانده است و اره های
وحشی آدمیت جسم خسته ات را بریده – بریده کرده است!"
***
دوباره افتادم ! احساس کردم که جان میدهم! خون همه جای صورتم را
گرفته بود، چون سایه ای آرام گذشت تنفگ به دوش و نان به دست که بوی
نان میداد!...

|
|
|