خوانش کهن الگویی بوف کور و ریشه یابی آن


 

‏جواد اسحاقیان

 
نگاهی دیگر به بوف کور اثر صادق هدایت

" هین سخنی تازه بگو تا دو جهان تازه شود "
                                                                    (مولوی)
نوشتن در باره ی بوف کور در مقام نخستین ، پرراز و رمزترین و تأثیرگذارترین رمان کوتاه و افزون بر آن به عنوان شاهکار ادبیات داستانی هنوز هم دشوار می نماید . با آن که در باره ی این اثر ، زیاد نوشته شده (1) هنوز هم جای ناگفته ها باقی است از جمله این دقیقه که " صادق هدایت " در طرح بن مایه ها و به ویژه آنچه امروز در نگرش " یونگ " به " کهن الگو " ( Archetype ) معروف شده ، چه الگوهایی پیش چشم می داشته یا کدام متون در ادبیات داستانی نظم و نثر ما ، او را به این گونه الگوهای متنی رهنمون می کرده است . پژوهش من در مورد هزار و یک شب نشان داد که دست کم دو حکایت در این شاهکار سراسر راز و رمز هست که سرشار از الگوهای آرکی تایپی و مشابه در " بوف کور " است . این شیوه ی روایی که چگونه در حکایتی همه ی مردان به یک مرد ، همه ی زنان به یک زن و در نهایت همه ی کسان حکایت ، سویه های روانی متفاوت یک شخصیت باشند ، در همین دو حکایت هست . گونه ای بازی با اعداد " دو " و " چهار " و دادن جنبه ی رمز و ابهام به آن ، در یکی از همین حکایات آمده است ؛ از این گذشته " هدایت " با هفت پیکر " نظامی " نیز آشنایی و در مواردی به استعاره ها و رمزهای آن نظر می داشته است . افزون بر این ها ، یافتن همانندی و پیوند میان داستان کوتاه عروسک پشت پرده به عنوان طرح نخستین و سپس گسترش این داستان کوتاه به گونه ای خلاقانه ، فلسفی ، هنری و رمان کوتاه به نام بوف کور ، هدف دیگر نوشته ی کنونی است .
1. زن الهام بخش : " یونگ " در هر زن ، به روانی مردانه ( آنیموس ) و در هر مرد ، به
روانی زنانه ( آنیما ) باور داشت و " آنیموس " را در حکم " هستی زاینده " می دانست . او در 1925
در مقاله ی ازدواج به عنوان پیوند روان شناختی : آنیما و آنیموس نوشته : " زن می تواند به یاری حمایت اخلاقی خود به مرد کمک کند تا سرنوشت واقعی اش را بسازد . " (2) به تعبیر یکی از پیروانش : " سویه ی نرینه ی زن ، تخم های زاینده ای به بار می آورد که قدرت بارور کردن سویه ی مادینه ی مرد را دارند . این ، همان Femme inspiratrice ( زن الهام بخش ) است . " (3) " فون فرانتس " ، یکی از شاگردان یونگ ، نقش " زن الهام بخش " را در مرد به " رادیوی درونی با طول
موج معینی " مانند می کند که پارازیت را دور کرده " صدای مرد بزرگ " را واضح به گوش می رساند و در ادبیات به نقش " کسی چون بئاتریس " در بهشت " دانته " تشبیه می کند . (4)
در " بوف کور " کافی است راوی تنها یک بار " زن اثیری " راببیند تا دریابد که همه ی مشکلات زندگی بر او آسان شده است : " فقط یک نگاه او کافی بود که همه ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند . به یک نگاه او ، دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت . " (5) چه پیش از دیدار " زن اثیری " و چه پس از آن ، آنچه راوی نقاش بر روی جلد قلمدان می کشد ، با الهام از او یا به واقع " روان زنانه " ی راوی است که هستی بیرونی ندارد ؛ بلکه جزئی از وجود یا " ناخودآگاه " راوی است : " من که عادت به نقاشی چاپی روی جلد قلمدان کرده بودم ، حالا باید فکر خودم را به کار بیندازم و خیال خودم ، یعنی آن موهومی [ را ] که از صورت او در من تأثیر داشت ، پیش خودم مجسم بکنم . یک نگاه به صورت او بیندازم ؛ بعد چشمم را ببندم و خط هایی را که از صورت او انتخاب می کردم ، روی کاغذ بیاورم . . . با نیش قلم مو ، این حالت را کشیدم و این دفعه دیگر نقاشی را پاره نکردم . " (صص41ـ 38) تصویری را که راوی از این زن اثیری گل نیلوفر به دست ، پیر مرد قوزکرده ، درخت سرو و جوی آب می کشد ، بازگشتی به بهشت نخستین ، تولد و حیات روانی آغازین انسان نوعی است .
اینک به سراغ حکایت تاج الملوک در کتاب هزار و یک شب می رویم که " شهرزاد " آن را ضمن حکایت ملک نعمان و فرزندان او برای " شهریار " روایت کرده و ما در بررسی خود تنها به رخدادها یا کسانی اشاره می کنیم که به کار مقایسه و تحلیل ما آید . شخصیت اصلی مرد " عزیز " نام
دارد که به عقد دختر عمویش " عزیزه " درآمده است . " عزیزه " در این حکایت سویه های روانی متفاوتی دارد اما در بررسی کنونی و مشخص ما نقش " زن الهام بخش " را ایفا می کند . " عزیز " با همسر خود رابطه ی زناشویی و متعارف ندارد اما درست در مقطع عقدکنان بر خوبرویی شهرآشوب به نام " دلیله ی محتاله " دل نهاده است . " دلیله " با زبان رمز و اشاره با او سخن می گوید و شوهر ـ که نمی تواند از آن رمز و اشاره چیزی دریابد ـ آن همه را با همسر مهربان خود درمیان می نهد و چاره از اومی خواهد . از این جاست که " عزیزه " به تدریج سیمای خود را به عنوان " زن الهام بخش " یا سویه ی خلاق " آنیما " ی مرد نشان می دهد : " گفت ای پسر عم ، اشارتی که با پنج انگشت کرده
، تفسیرش این است که پس از پنج روز بیا و نمودن آیینه و ســـر از منظره به درآوردن و دستـــارچه
، ی سرخ گرفتن و فشردن ، اشارت به این که به دکان صباغ اندر ، بنشین تا رسول من نزد تو بیاید . . . دل قوی دار و ثابت قدم باش که دیگران نیز به عشق گرفتار گشته سال ها به رنج و محنت و دوری شکیبا بوده اند . ترا هفته ای بیش نمانده . چرا ناشکیبا هستی . " (6)
" محتاله " بارها به زبان رمز با مرد شیفته سار سخن می گوید و " عزیز " در همه حال از رمزگشایی و رهنمودهای " عزیزه " بهره مند می شود و سرانجام به کام می رسد . ما در مقام کوتاه نویسی ، از اشاره به این موارد خودداری می کنیم و خواننده را به مطالعه ی آن حکایت برمی انگیزیم . در واقع رهنمودها و دلگرمی های " عزیزه " و کمک به آماده سازی شوهر برای فرستادن او به نزد آن " لعبت پریزاد " ـ که در واقع رقیب عشقی ـ جنسی اوست ـ به تعبیر " یونگ " همان " اشارات ناخودآگاه " مرد است که به هنگام درماندگی به یاری اومی شتابد و بخشی از روان زنانه ی " عزیز " و " راوی " در " بوف کور " است که به هیئت " عزیزه " یا " زن اثیری " مجسم و ممثّل شده است .
2. زن شریر : " آنتونیو مورنو " در مورد این بخش از ناخودآگاه جمعی از دید " یونگ " می نویسد : " آنیموس زنان به کثرت و تعدد و التفات دارد . . . زنی که مسخّر آنیموس خود شده باشد ، همواره با خطر از دست دادن زنانگی اش روبه روست . " (7) به باور " فون فرانتس " این سویه ی روان مردانه ی زن در " اساطیر و قصه های پریان ، نقش غارتگر و آدمکش را ایفا می کند " و " تفکر او شبکه ای از افکار حسابگرانه است که پر است از بدخواهی و زمینه سازی و نتیجه ی آن ، گرفتاری در وضعی است که حتی آرزوی مرگ دیگران را می کند . " (8)
در " بوف کور " شخصیت کامخواه و شریر " لکاته " است : " بعد از این که فهمیدم فاسق های طاق و جفت دارد . . . از من بدش می آمد ؛ آن هم چه فاسق هایی ! اسم ها والقابشان فرق می کرد ولی همه شاگرد کله پز بودند . " (صص89ـ 88) جز این " لکاته " منشی آزارگر و سادیستی دارد و از شکنجه ی شوهر لذت می برد . او در شب زفاف خود ، راوی را ناکام می گذارد : " دو ماه و چهار روز دور از او روی زمین خوابیدم و جرئت نمی کردم نزدیکش بروم . " (ص88) و حتی یک بار هم که راوی موفق به همکناری با او میشود " لکاته " لب او را گاز می گیرد : " ناگهان حس کردم که لب مرا به سختی گزید به طوری که از میان دریده شد . " (ص173) راوی یک بار آشکارا به هر دو عادت و منش او اشاره می کند : " یک زن هوسباز که یک مرد را برای شهوترانی ، یکی را برای عشقبازی و یکی را برای شکنجه دادن لازم داشت . " (ص100)
در حکایت تاج الملوک همین سویه ی منفی در روان مردانه ی زن را " دلیله ی محتاله " ایفا می
کند . او که پیش از این در سیراب کردن " عزیز " از کامخواهی به راه افراط می رفت ، به محض آن که درمی یابد وی با زنی دیگر سرخوش افتاده ، آهنگ انتقامجویی می کند : " آن گاه بانگ به کنیزکان زد و فرمود که پای مرا با ریسمان بستند و دست های مرا محکم گرفتند . آهنی در آتش گذاشت . پیش من آمده ، مردی مرا ببرید و من مانند زنان بماندم . جای بریده را با آهن سرخ گشته داغ کرد که خونش بازایستد و من بی خود بیفتادم . " (صص439ـ 438) " یونگ " در معرفی بیش تر چنین زنانی می نویسد : " این نوع زن ، ماجراهای عاشقانه و شورانگیز را به خاطر خود ماجرا دوست دارد و به مردان متأهل نه چندان به خاطر خود آن ها ؛ بلکه بیش تر به علت آن که متأهّلند جلب می شود ، زیرا
به او امکان می دهد تا عقد ازدواجی را از هم بپاشد و این نکته ی اصلی نقشه ی اوست . پس از حصول منظور ، به سبب فقدان غریزه ی مادری علاقه ی او از بین می رود و بعد ، نوبت شخص دیگری است . ظاهراً چنین زنانی نسبت به آنچه می کنند ـ وبرای خود و قربانیانشان فایده ندارد ـ کاملا ً کورند . " (9)
زن کامخواه پیوسته صورت هایی از خود بر دستمال هایی نقش کرده ، اینجا و آنجا می فرستد . " عزیزه " ـ که نگران سلامت روانی شوهر خویش است ـ به او در قبال " دلیله ی محتاله " هشدار می دهد : " اگر به مصوّر این صورت برسی ، از او دوری کن و مگذار که به تو نزدیک شود و بدان که مصور این صورت در هر سال تمثال خود را تصویر کند و به شهرهای دور بفرستد تا این که خبر او به همه جا برسد و حسن صنعش در آفاق منتشر شود . " (ص441)
3. عزیزه و لکاته ، دختر عمو و دخترعمه ی شوهرانند : " عزیزه ، دختر عموی " عزیز " است و از کودکی در یک جا و با هم بزرگ شده اند : " مرا دختر عمّی بود که پدرش مرده و در خانه ی پدر من پرورش یافته بود . . . چون هر دو بزرگ شدیم ، ما را از همدیگر پوشیده نمی داشتند . پس از آن پدر و مادرم با هم یکدله شده گفت و گو کردند که امسال عزیزه را به عزیز کابین کنیم . . . ولی من و دختر عمم در یک خوابگاه می خفتیم و نمی دانستیم که چه باید کرد . " (ص410) در " بوف کور " هم " لکاته " دختر عمه ی راوی است و با هم بزرگ شده اند : " با وجود این که خواهر و برادر شیری بودیم ، برای این که آبروی آن ها نرود ، مجبور بودیم که او را به زنی اختیار کنم . " (ص87) و هر دو در یک گهواره می خوابیده اند : " وقتی که من خیلی کوچک بودم ، در اتاقی من و زنم توی ننو ، پهلوی هم خوابیده بودیم ، یک ننوی بزرگ دو نفره . " (صص94ـ93)
اکنون می توان فهمید که چـــرا " لکاته " این اندازه می کوشد از راوی فاصله بگیرد و رختخواب
خود را از شوهر جدا کند . (ص 89) او خود را " خواهر " راوی می داند و کوشش راوی برای نزدیک شدن به وی نوعی ازدواج با محارم تلقی می شود . او تنها یک بار موفق می شود " لکاته " را در آغوش بگیرد و با او همکنار شود و آن هم وقتی است که به لباس مبدّل به اتاق او می رود و خود را در تاریکی به جای " پیرمرد خنزر پنزری " جا می زند : " بلند شدم ؛ عبای زردی [ را ] که داشتم ، روی دوشم انداختم ؛ شال گردنم را دوـ سه بار دور سرم پیچیدم ؛ قوز کردم . . . و پاورچین پاورچین به طرف اتاق لکاته رفتم . . . دوباره شنیدم که گفت : بیا تو ؛ شال گردنتو واکن . " (صص171ـ170) " عزیز " نیز با " عزیزه " رابطه ی جنسی ندارد و مانند خواهر و برادر رفتار می کنند ؛ هم به این دلیل که هنوز خطبه ی عقد خوانده نشده و هم به این دلیل که " عزیزه " از او داناتر است (ص410) و برای " عزیز " نقش مادرانه و راهنما ایفا می کند و می کوشد او را به وصال " دلاله ی محتاله " برساند : " اگر من کسی بودم که بیرون رفتن و آمدن می توانستم ، هرآینه به اندک زمان ترا با او به یک جا جمع آوردمی و راز شما پوشیده داشتمی . " (ص413)
از سوی دیگر اوصافی که راوی " بوف کور " از مادر خود می آورد به هیئت ظاهری " لکاته " شباهت دارد : مادر " چشمانی مورب " داشته و بویی می داده مثل " بوی عرق گس و یا فلفلی که مخلوط با عطر موگرا و روغن صندل می شده . " (صص80ـ79) وقتی راوی نیز در آغوش " لکاته " است ، همین اوصاف را برای او می آورد : " چشم های درشت بی گناه ترکمنی داشت " (ص171) یا " موهای او که بوی عطر موگرا می داد . " (ص173) پس تغییر و تبدیل لباس و هیئت ظاهری ، کوششی برای تغییر " هویت " راوی برای وصال به زنی است که باید " آزاد " باشد ؛ نه مادر نه خواهر شیری ؛ بلکه زنی که به همگان تعلق دارد . افزون بر این ، برخی از رفتارهای " لکاته " نیز چون " عزیزه " مادرانه است ؛ مثلا ً هنگامی که راوی به سختی بیمار است و هر آن آرزوی مرگ می کند ، " لکاته " تیمار او می برد و اندوه او می خورد : " آمده بود سرِ بالین من و سرم روی زانوهایش گذاشته بوده ؛ مثل بچه مرا تکان می داده ؛ گویا حس پرستاری مادری در او بیدار شده بود . کاش در همان لحظه مرده بودم . " (ص96) راوی هیچ گاه نتوانسته مادر واقعی خود را ببیند و در دامان " دایه " ( عمه ، مادر لکاته ) بزرگ شده است . در این حال " لکاته " هم همسر ، هم خواهر شیری و هم مادر راوی است و به بیان دقیق تر بخشی از " روان زنانه " ی اوست که ناظر به عواطف بشری ، عشق ، زیبایی و سویه های خلاق روانی راوی است .
پس پیش از آن که به سویه های روانی " عزیز " بپردازیم ، ضروری می دانیم یک بار دیگر به کهن الگوهایی اشاره کنیم که در " عزیزه " گرد آمده است . یک سویه ی زنانگی او را " دلاله ی محتاله " تشکیل می دهد که به تعبیر" فروید " تجسم محسوس ، عینی و مفرط " شور زندگی " ((Eros
است . او بر پیمان خود با " عزیز " استوار است اما مهرورزی اش از تنگنای کامخواهی درنمی گذرد . از ازدواج گریزان است و سیمای زنی شریر و مکّار را دارد . اما سیمای دیگر ناخودآگاه " عزیزه " سویه ی مفرط مادرانه ـ خواهرانه است ؛ یعنی همان سیمایی که " دلیله ی محتاله " فاقد آن است . یکی از " کهن الگو " ها به باور " یونگ " کهن الگوی " مادرمثالی " ( Mother Archetype ) است که خود سویه های مثبت و منفی دارد . سویه ی منفی آن در " عزیزه " نمود یافته و آن چیرگی نقش مادرانه بر زنانگی به عنوان همسر است . او چنین زنی را به همسر " لوط " مانند می کند (10) که به جای این که پیش روی خود ، همسرش ، را ببیند ، به پشت سر خود ( ایفای نقش مادرانه ) نگاه می کند و دیدن " سدوم " و " عموره " را ـ که به فرمان خداوند در حال ویرانی است ـ بر دیدن پیش روی خود ترجیح می دهد و ناگزیر " به ستونی از نمک " مبدل می گردد . (11) به پندار " یونگ " زنانی چون " عزیزه " در برابر طبیعت بشری خود طغیان کرده اند . او نمی کوشد دریابد چرا شوهر نسبت به زن محتاله این اندازه مشتاق و در راستای وی این همه بی احساس است . به جای آن که بکوشد راز جاذبه های زنانه و " زنانگی " معشوقه ی کامجو را دریابد ، شوهر را با دست خویش به سوی رقیب می راند . آنچه در دختر عمو نیست ، میل شهوانی و " رسم عاشق کشی و شیوه ی شهرآشوبی " است . پس به عوض آن که سعی کند پسر عمو را " بنده ی طلعت " خود کند ، نقش مشاوری مهربان و مادری ایثارگر را برای وی بازی می کند و به همین دلیل در چشم شوهر قدری ندارد . هر یک از این دو زن ، چیزی دارند که در دیگری نیست و چیزی را ندارند که در دیگری هست . پس هم را کامل می کنند . این دو سویه های جاذبه ی زنانگی و نقش مادری هستند و آن دو ، یک تن بیش نیستند .
در مورد " لکاته " نیز چنین حکمی صادق است . او هم مادر و هم همسر است . به عنوان مادر ، شباهتی تام به مادر راوی دارد که در معبد " لینگم " ـ که نماد نرینگی خدای " شیوا " است ـ برای همگان می رقصد و اگر باردار است ، بار از شوهر ندارد ؛ به احتمال از برادر شوهر دارد . (ص81) " لکاته " نیز باردار است اما نه از شوهر ، بلکه از دیگران : " این دختر باکره نبود . . . فقط به من رسانیده بودند . " (ص87) اما علاقه ی راوی به او البته شهوانی هم هست : " او را نه تنها دوست داشتم ، بلکه همه ی ذرات تنم او را می خواست ؛ مخصوصا ً میان تنم . " (ص101) آن تعالی ، سویه ی آسمانی و بزرگ منشی که در " عزیزه " هست ، در مادر راوی نیز هست ، زیرا کار او جنبه ی عبادی دارد و با رقص جادویی و روحانی خود می کوشد نیروهای معنوی تماشاگران را در معبد به جنبه های روحانی و عرفانی هدایت کند و از این نظر سیمایی چون " زن اثیری " دارد . شگفت انگیز
این که سیمایی که راوی از این زن ترسیم می کند به مادر خودش مانند است و نشان می دهد که همه ی زنان ، یک زن بیش نیستند : " لطافت اعضا و بی اعتنایی اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می کرد ؛ فقط یک دختر رقاص بتکده ی هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد . " (ص19)
4. عزیز و تاج الملوک سویه های یک سیمایند : " تاج الملوک " در این حکایت ، ملک زاده ای است که " عزیز " داستان خود را برایش بازمی گوید . این شخصیت ، سیمای دیگری از سویه های ناخودآگاه " عزیز " است . او در طی مسافرت یک ساله اش درمی یابد که نگارنده ی صورت غزال بر دستاری که " دلیله ی محتاله " به وی بخشیده ، دختری به نام " سیده دنیا " ملک زاده ی جزیره ی " کافور " است . او یک بار برای یافتن و دیدن وی به آن جزیره رفته و یک نظر هم او را دیده اما به دلیل عقیمی ، حسرت زده بازگشته است . او اینک به عنوان دلیل راه ملک زاده ی خطّه ی اصفهان ، برای رساندن " سیده دنیا " به ملک زاده ، همراه اوست . با این همه " دنیا " از ازدواج بیزار است و مردان را ـ در پی خوابی که دیده ـ به بی وفایی منسوب می کند . از نظر " یونگ " چنین زنی کهن الگوی زنانی است که به شدت زیر تأثیر روان مردانه ( آنیموس ) خویش هستند که پدر در تکوین آن نقشی بنیادین دارد . آنچه سبب ناآگاهی " دنیا " شده ، توهّمی بیش نیست . مشاهده ی یک مورد از بی وفایی جنس مذکر ، آن هم در رؤیایی ناتمام و ابتر و بنا نهادن حیات روانی خود بر موج توهم ، زن را از نیمی از حیات روانی اش دور می کند . کبوتر نری که به باور او نمادی از بی وفایی و بی غیرتی است ، نمودی از سیمای پدر و جنبه ی منفی آنیموس اوست که " زنان را از تمام مناسبات انسانی و مخصوصا ً از هر تماسی با مردان واقعی باز می دارد . او تجسم یک پوشش پیله مانند افکار رؤیایی است که پر است از میل و داوری هایی که اشیا چگونه باید باشند و این کوشش ، زن را از واقعیت زندگی جدا می کند . " (12) باری " تاج الملوک " با یک صحنه سازی دلالتگر می تواند " سیده دنیا " را از توهم بیرون بیاورد و مهرش را به خود بجنباند : " هر دو ماهرو هماغوش گشته لب یکدیگر همی بوسیدند تا روز برآمد . " (ص468)
اکنون می توان به مقایسه ی دو شخصیت واحد ( عزیز ، تاج الملوک ) پرداخت . آنچه در رفتار " عزیز " از همه مشخص تر است ، کامخواهی ، شادخواری ، تن آسانی و انفعال اوست . روان زنانه ( آنیما ) در مرد هم سویه ی مثبت دارد و هم جنبه ی منفی . به نظر یونگ ، تخیلات شهوی و رفتار غیر عقلاتی مرد ، آشکارترین نمود سویه ی منفی روان زنانه است و " نشان می دهد که مرد به قدر کافی مناسبات عاطفی خود را پرورش نداده ؛ یعنی وضع عاطفی او نسبت به زندگی به حال کودکــانه
باقی مانده است . " (13) بی مهری او در راستای دخترعمو ـ که آن همه به او نیکی ها داشت ـ نمود دیگری از کاستی عاطفی اوست . وقتی به باغ " دلیله " می رود و سفره ای رنگین می بیند ، کار شکم راست می دارد و بی حضور میزبان و محبوب ، آنچه از خوردنی بر خوان هست ، می بلعد . او به این دلیل که به مرز آگاهی نرسیده بود ، نتوانست بر هیچ یک از سه زنی که با آنان پیوند می داشت ، تأثیر بگذارد . در برابر همه ، بی دست و پا و از نظر خودآگاهی و شهامت ، نازل تر بود .
در برابر وی " تاج الملوک " از آن جا آغاز می کند که " عزیز " آن را به پایان نبرده ، تسلیم می شود . آنچه در " تاج الملوک " برجسته است ، جنبه ی مثبت روان زنانه ی اوست . " یونگ " باور دارد که روان زنانه مسئول این است که مرد ، یک همسر مناسب پیداکند . او به محض شناخت مراتب جمال و کمال " سیده دنیا " در طلب او پیوسته از خود هشیاری ، شهامت و چاره گری نشان می دهد . او در جست و جوی این همسر ، به زندان می افتد و حتی تا پای سفره ی اعدام پیش می رود اما از طلب بازنمی ایستد . گذشته از این ، سویه ی مثبت همان روان زنانه او را برمی انگیزد تا در تحول منش " سیده دنیا " بکوشد ؛ او را از ذهنیت گرایی غیر منطقی دور و به عینیت زندگی نزدیک کند . " سیده دنیا " تنها با چاره گری اوست که می تواند بر سویه های منفی روان مردانه و رشد افراطی و غیرعقلانی آن چیره شود . مسافرت طولانی " عزیز " برای خودش ، دستاوردی روانی و معنوی نداشت و نتوانست " خود " را بیابد ؛ در حالی که مسافرت " تاج الملوک " از آن سوی " اصفهان
" به این سوی جزیره ی افسانه ای " کافور " سیری آفاقی و انفسی بود و به وی کمک کرد تا توانایی های خود را محک زند و به تعبیر " یونگ " با " رادیوی درونی " یا " روان زنانه " (آنیما ) ی خود ارتباط برقرار کند . همسفری " عزیز " و " تاج الملوک " به عنوان رهروان طریقت خودشناسی نشان می دهد این دو ، یک تن بیش نیستند اما به خاطر تجسم دقیق تر و نیرومندتر ، به هیئت دو شخصیت مختلف نمود یافته اند .
5. راوی و پیرمرد قوزکرده ، یک تن هستند : " راوی " در " بوف کور " سیمایی منفی و سویه ای مثبت دارد . سیمای منفی او ، همانند " عزیز " ، انفعال ، ناآگاهی و کامخواهی اوست . اومعروض حوادث و کسان داستان است . " لکاته " و " دایه ـ عمه " با او چون کودک رفتار می کنند . (ص120) و برای این که مورد توجه " لکاته " قرار گیرد نقش " دلال محبت " را برای او ایفا می کند : " از هر کسی که شنیده بودم خوشش می آمد ، کشیک می کشیدم ؛ می رفتم هزار جور خفت و مذلت به خودم هموار می کردم او را برایش غر می زدم . . . جاکش بدبختی بودم که همه ی احمق ها به ریشم می خندیدند . " (صص90ـ89) در خانه در چشم هیچ کس حرمت و منزلت ندارد : " به خاطر همین لکاته
، پشت سرم ، اطراف خودم می شنیدم که در گوشی به هم می گفتند : " این زن بیچاره چطور تحمل این شوو دیوونه رو می کنه ؟ " (صص92ـ91) " شور مرگ " ( Thanatos ) بر او چیره می شود و آرزوی مرگ می کند : " از این حالت جدید خودم کیف می کردم و در چشم هایم غبار مرگ را دیده بودم ؛ دیده بودم که باید بروم . " (ص92) این گونه پندار و رفتار ، نمودهای سویه ی منفی روان زنانه ( آنیما ) ی راوی است . چنین مردی به نوشته ی " فون فرانتس " از منش مردانه ی خود دور می شود " زن صفت می گردد یا دستخوش مکر زنان قرار می گیرد و نمی تواند با شداید زندگی مقابله کند . چنین روان زنانه ای ممکن است مردان را به اشخاص احساساتی تبدیل کند یا آنان را به زودرنجی پیرزنان درآورد . " (14)
با این همه ، راوی سویه ی مثبت هم دارد . در این حال او سیمای " پیرمرد قوزکرده " را دارد که بارها در داستان او را می بینیم . سویه ی مثبت روان زنانه ی راوی ، حالتی روحانی دارد . " فون فرانتس " کهن الگوی " انیما " را به صورت کوشش " برای کشف اراده ی الهی و برقراری ارتباط با خدایان " ترسیم می کند ؛ آن طرفی که آن ها را قادر می سازد با " سرزمین ارواح " ـ یعنی آنچه ما ناخودآگاه می نامیم ـ مربوط شوند . " (15) چنین سیمایی را در صحنه ای می یابیم که راوی برای نخستین بار روز سیزدهم نوروز دیده ؛ یعنی روز آشتی آدمی با طبیعت بیرون و درون خود : " دیدم در صحرای پشت اتاقم پیرمردی قوزکرده زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جوان ، نه یک فرشته ی آسمانی جلو اوایستاده ، خم شده بود و با دست راست ، گل نیلوفر کبودی به او تعارف می کرد ، در حالی که پیرمرد ناخن انگشت سبابه ی دست چپش را می جوید . " (ص18) راوی به یاد می آورد که مدت ها پیش در اتاقشان پرده ای گلدوزی شده جلو در آویزان بوده که " رویش یک پیرمرد قوزکرده شبیه جوکیان هند شالمه بسته زیر درخت سرو نشسته بود و سازی شبیه سه تار در دست داشت . " (ص115) " پیرمرد قوزکرده " سیمای روحانی " راوی " است . وجود درخت سرو ، جوی آب ، دختر اثیری که گل نیلوفر کبود به او تعارف می کند ، یادآور بهشت آسمان ، آدم و حوا و وجودهای روحانی راوی هستند و راوی خود یک جا او را " مانند نیمچه خدا " معرفی می کند (ص150) ؛ وجودی که با دیگران تفاوت دارد .
* * *
چنان که اشاره شد ، یکی از جنبه های رمزی " بوف کور " تکیه و تکرار شماره ی " دو " و " چهار " در طول داستان است و ما پیش از این به آن ، اشاره کرده ایم . اینک می افزاییم که آنچه از آن
به " چهار" تعبیر شده، همان سویه های مثبت و منفی در روان زنانه و مردانه و چهار شخصیت اصلی
در " حکایت تاج الملوک " و " بوف کور " است که در واقع یک شخص بیش نیستند . در حکایتی دیگر در هزار و یک شب با عنوان باقی حکایت صیاد همین کهن الگوها حضور دارند و ما از پرداختن به آن پرهیز می کنیم ؛ اما این اعداد جادویی مانند " بوف کور " پیوسته تکرار می شود و گمان من بر این است که " هدایت " جز اصل این دو حکایت ، چه بسا به تکرار دلالتگر این اعداد نیز نظر می داشته است . در این حکایت ، صیاد را عادت بر این است که هر روز " چهار " بار دام به دریا می افکند . (ص21) ماهیانی که در برکه ی آبند " چهار رنگ سرخ و سفید و زرد و کبود هستند . " (ص36) صیاد " چهار " بار به سراغ ماهی ها می رود . (ص40) در بیابانی که برکه ی آب در آن هست ، " چهار " کوه هست که ابتدا " چهار " جزیره بوده و به افسون زن پتیاره به کوه های خشک و بی حاصل بدل شده است . ملِک چون به قصر نزدیک می شود ، " چهار " بار در می زند . (ص40) در میانه ی قصر ، حوضی از بلور هست که " به چهار گوشه ی آن حوض ، شیرها از زر سرخ است که از دهانشان درّ و گوهر به جای آب همی ریزد . " (همان) " پس از آن [ زن ] به شهر و مردم جادوی کرد . چون به شهر اندر " چهار " گونه مردم بودند : مسلم و نصاری و یهود و مجوس ، چهار گونه ماهیان شدند و شهر نیز برکه ی آبی شد و چهار جزیره ، چهار کوه شدند . " (ص45)
اما عــدد " دو " در سطح کلی حکایت جـــای دارد و گونه ای " تقابل هــــای دوگانه " ( Binary Oppositions ) در آن هست ؛ مانند تقابل عفریت در برابر حضرت سلیمان ، عفریت در برابر صیاد ، ملک در برابر ملک زاده ، نفس در برابر دل آگاهی ، دانایی کنیزکان در برابر ناآگاهی و بی خبری ملک زاده ، پایین تنه در برابر بالاتنه ، تذکیر و تأنیث و جز آن . در " بوف کور " عدد " دو " دو بارِ معنایی و نمادین دارد : نخست اصل تذکیر و تأنیث ـ که هم در جهان شناسی بودایی و رمز " مهرگیاه " (ص34) داستان مطرح شده است ـ و هم نمادهایی از جسم و جان هستند و راوی بارها با کارد دسته استخوانی به سراغ جسم زن اثیری (ص 43) و لکاته (ص 173) می رود تا با تباه کردن آن ، بتواند روح را از قفس جسم برهاند یا خود آرزوی مرگ می کند . اما جسم همیشه با لباس سیاه پوشیده شده است . هم " زن اثیری " لباس سیاه به تن دارد (ص28) و هم " لکاته " در صحنه ای نزدیک قلعه ای در کنار نهر " سورن " لباس سیاه ابریشمی از تن بیرون می آورد و روپوش سفید به تن می کند . (ص 107) . چنان که به شرح تر گفته ایم به باور " هدایت " اجتماع نقیضین ( تن ـ روان ) تنها با تباهی " تن " ممکن می شود و این ذهنیت از آغاز اندیشه ورزی او تا پایان حیات ـ که خودکشی بهترین حجت بر آن است ـ به عنوان یک باور فلسفی گران جانی کرد .
اما این دقیقه که " هدایت " لباس سیاه را در کدام منبع کلاسیک ، رمزی از " جسم " دیده ، برایم پرسش بود تا این که آن را در هفت پیکر نظامی یافتم . از روی یادداشت هایی که " هدایت " در مورد تصحیح و توضیح " وحید دستگردی " نوشته و خرده هایی که از وی گرفته ، دانسته می شود که با خمسه یا دست کم هفت پیکر " نظامی " آشنا بوده است . اتفاقا ً " بزرگ علوی " نیز داستانی کوتاه به نام یره نچکا دارد که بر پایه ی بوف کور نوشته شده و در آنجا نیز " یره نچکا " ـ که معادل " زن اثیری " است ـ لباس سیاه به تن دارد و به راوی می گوید : " من عزادار هستم . پیراهن سیاه من ، گواه بدبختی من است . من معشوق خود را از دست داده ام . " (16) پیوند میان رنگ لباس و " عزادار " بودن زن ، پژوهشگر را ناخودآگاه به سراغ " زن عزادار و سیاهپوش " در هفت پیکر هدایت می کند . چنان که می دانیم " بزرگ علوی " نیز در سال 1356 دست به کار ترجمه ی هفت پیکر به زبان آلمانی می شود و آن را با عنوان Die Sieben Prinzessinen ( هفت شاهزاده خانم ) منتشر می سازد و در خاطرات خود از بهره جویی خود از تعلیقات " وحید دستگردی " بر این اثر یاد می کند . (17) باری " بهرام گور " در یکی از ماجراهای اسطوره ای و جادویی خود با بهشتی رویی سیاهپوش برخورد می کند که خود را " شاه سیاهپوشان " معرفی می کند و می گوید که خود " درم خرید ِ خداوندی " بوده و در اثر " آرزویی خام " از چنان مرد پخته ای که به کام من بود دور شده ام و به نشانه ی آسیب جدایی ، لباس سیاه بر خود پوشیده ام :
               در ســـــر افگندم آن پـــرند سیاه           هـــم در آن شب بسیچ کردم راه
               من که شــــــاه سیاه پوشــــــانم           چون سیه ابر ، از آن خروشانم
               کز چنان پخته آرزوی به کـــام                دور گشتـــم به آرزویــی خـــام (18)
اصل این داستان با عنوان نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه در هزار و یک شب با عنوان حکایت مرد غمگین آمده است . در این حکایت نیز شخصیت داستان به خانقاهی وارد می شود که " ده تن از مشایخ حلقه زده اند و جامه ی حزن و اندوه پوشیده گریان و نالانند . " (19) در هر دو داستان آنچه از ناکامی بر سرِ کسان می آید ، از فزون خواهی ، ناخویشتن داری و ناسپاسی آنان است ؛ اما " نظامی " حکایت " هزار و یک شب " را بازآفرینی کرده است ؛ هم چنان که " هدایت " و " بزرگ علوی " نیز لباس سیاه زن را استعاره ای از جسم و کام خواهی شخصیت داستان دانسته اند .
* * *
اینک که از خوانش کهن الگویی رمـــان " هدایت " و حکایت های " هزار و یک شب " پرداختیم ،

به طرح این نکته باید پرداخت که " کهن الگو " خود چیست و در حالی که چنین نگره هایی به نام " یونگ " سکه خورده ، چگونه ممکن است در ادبیات کلاسیک ما ـ که ریشه ی برخی از حکایات آن حتی به منابع سنسکریت در روزگار اشکانیان و ساسانیان بازمی گردد ـ بازتاب یافته باشد ؟ " بوف کور " در سال 1315 ( 1937م . ) نوشته شده ؛ در حالی که " یونگ " (1961ـ1875) نظریه ی خود را در زمینه ی " کهن الگو " در حدود 1957 یعنی نزدیک به بیست سال بعد ابراز داشته است ؛ اما اشارات " هدایت " به " عقده ی اودیپ " در " بوف کور " ـ مثلا ً در به دار کشیده شدن " پیرمرد خنزر پنزری " در " میدان محمدیه " در عالم رؤیا که از آن خواهیم گفت ـ هنگامی طرح شده که سی و هفت سال از تاریخ انتشار تعبیر رؤیا (Die Traumdeutung : 1900 ) فروید " ( 1939 ـ 1856 ) می گذشته و " هدایت " بی گمان از رهگذر زبان فرانسه با آن آشنایی می داشته است . نشانه های " عقده ی ادیپ " پیش از طرح نظریه ی " فروید " در تراژدی اودیپ شهریار " سوفوکل " یونانی ( قرن پنجم ق.) بازتاب یافته است ؛ هم چنان که فروید خود در تعبیر خواب خویش نوشته است : " اودیپ پادشاه که پدر خود را به زجر کشت و با مادر خود وصلت کرد ، چیزی جز نمایشی از کامگیری نیست : کامگیری کودک . " (20)
" یونگ " باور داشت که " ناخودآگاه " دو بخش ممتاز دارد : نخست بخشی که کام ها ، عواطف و تمایلات فردی آدمی در آن انباشته شده که گاه به دلیل ممنوعیت های اخلاقی ، دینی و اجتماعی موقتا ً سرکوب شده است و " فروید " در این زمینه با وی همداستان بود ؛ اما " یونگ " برخلاف استاد خود می اندیشید که ناخودآگاه به تمامی فردی نیست ؛ بلکه خصلت تاریخی ، جهانی و عمومی دارد و به نیازهای روانی و حیاتی همه ی آدمیان پاسخ می دهد . به اعتبار زمانی همان گونه که انسان ، نوع تکامل یافته تر حیوانات عالی تر است ، هستی ناخودآگاه جمعی هم بر موجودیت خودآگاهی فردی مقدم تر است . افسانه ها ، اساطیر ، نمادها و باورهای جهانی نوع انسان ، قطع نظر از نژاد ، رنگ ، درجه ی مدنیّت و فرهنگ در همین لایه های دیرین ناخودآگاه جمعی ریشه دارند . ناخودآگاه جمعی ، مجموعه ی داده ها و دانش ابتدائی انسان های نخستین و شناخت شهودی آنان از پدیده های طبیعت و افزون بر این ، یگانه شیوه ی درمان روان پریشی های آنان بوده است . دانش امروزی هرچند آسیب هایی جدّی به این داده ها و ذخایر ذهنی و روانی زده ، این نیروهای مؤثر و حیاتی هنوز هم خود را در رؤیا ، حالات کشف و شهود و اساطیر متجلی می کنند و به ناخودآگاه شخص ، پیام هایی ارسال می کنند و آدمی باید این پیام ها را جدی بگیرد . او به این زبان پر راز و رمز " کهن الگو " می گوید : " آنچه ما به وجه اخص " غریزه " می نامیم ، کشش های فیزیولوژیک هستند و توسط حواس درک
می شوند ؛ در عین حال ، در خیال بافی های ما ظاهر می شوند و غالبا ً خود را با صوَر سمبولیک فاش می سازند . این نمودها ، همان هایی هستند که من کهن الگو می نامم . " (21) " یونگ " در کتاب روان شناسی و کیمیاگری خود می کوشد نشان دهد که کوشش کیمیاگران در سده های میانه برای تبدیل عناصر و اجسام پست به عناصر عالی ( مانند مس به طلا ) نمودی از تلاش آنان برای رسیدن به یگانگی " اجسام پست " ( ناخودآگاه ) به عناصر عالی ( خودآگاه ) است و از آن به " فرایند تفرّد " تعبیر می کند . این که چگونه راوی " بوف کور " و یا کسان حکایت در " هزار و یک شب " می کوشند سویه های متعدد و گاه متضاد ناخودآگاه و خودآگاه خویش را متحد کنند ؛ سویه های منفی روان خود ( لکاته ) را با تیغ و کارد دسته استخوانی بکشند یا قطعه قطعه کنند و سویه های مثبت هستی روانی خویش را مانند " زن اثیری " و " سیده دنیا " هدایت کنند و به مرز خودآگاهی برسانند ، همگی در لایه هایی از ذهن هستند که پیشینه ای به قدمت انسان دارند .
* * *
" هدایت " داستانی کـــوتاه به نام عروسک پشت پرده دارد که در سال 1312 یعنی سه سال پیش از بوف کور نوشته که در موردش داوری های متفاوتی شده است ؛ با این همه در این داستان کوتاه ، دقیقه یا دقایقی هست که با " بوف کور " ارتباط مستقیم دارد . به پندار من این داستان ، زیرساخت و روساختی دارد . خواننده ، گاه بر روساخت دل می نهد و از آن فراتر نمی رود . داستان به این اعتبار ، ماجرای جوانی به نام " مهرداد " است که خانواده ی توانگرش او را به فرانسه و به مدرسه ی " لوهاور " می فرستند تا جوانی فرهیخته تربیت کرده باشند . با این همه وی جوانی کمرو و بی دست و پاست و در برخورد با دیگران از خود ناتوانی نشان می دهد : " تا اسم زن را می شنید ، از پیشانی تا لاله ی گوش ، سرخ می شد . . . پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پندها و نصایح هزارساله ی پیش ، انباشته بودند و بعد هم برای این که پسرشان از راه درنرود ، دختر عمویش رخشنده را برای او نامزد کرده بودند و این را آخرین مرحله ی فداکاری و منت بزرگی می دانستند که بر پسرشان گذاشته بودند و به قول خودشان یک پسر عفیف و چشم و دلپاک و مجسمه ی اخلاق پرورانده بودند که به درد دو هزار سال پیش می خورد . " (22)
این گونه تربیت خانوادگی باعث می شود او مجسمه ای بسیار زیبا به بهایی گران از فروشگاه لباس خریده با خود به خانه و سپس به ایران بیاورد و با او سرخوش باشد : " نامزدش را دوست نداشت ؛ فقط از ناچاری به او اظهار علاقه می کرد . با زن های فــرنگی هم مــی دانست که به این آسانی نمی
تواند رابطه پیدا کند . . . ولی این مجسمه مثل چراغی بود که سرتاسر زندگی اورا روشن می کرد . " (ص56) یک بار " رخشنده " ـ که از این همه بی اعتنایی نامزد بی احساس به خود به جان آمده ، به هیئت تندیس کذایی در می آید و سپس ناخودآگاه به حرکت درمی آید . " مهرداد " که بیمناک شده با رولور به او شلیک می کند .
" جمال میرصادقی " داستان نویس و منتقد برجسته نوشته اند : " عشق و شیفتگی جوان به مجسمه ای بی روح از واقعیت زندگی به دور است ؛ جوانی که جسم سرد مجسمه را بر واقعیت عینی و زنده ی آن یعنی نامزدش ترجیح می دهد ، از نظر خصوصیات روحی و خلقی ، غیر طبیعی و عادی است . " (23) این منتقد در یک مورد دیگر ، داستان کوتاه نویسنده را " داستان لطیفه وار " ( Anecdotal Fiction ) دانسته می نویسند : در داستان لطیفه وار " معمولا ً جالب و دلپذیر بودن موضوع و سرگرم کردن خواننده مورد نظر است وداستان اغلب پیامی ابلاغ نمی کند . صادق هدایت با نوشتن داستان " عروسک پشت پرده " چه می خواهد بگوید و چه پیامی می خواهد ابلاغ کند ؟ . . . داستان ، حرف چندان مهمی برای گفتن ندارد ؛ واقعه ای نادر ، موضوع داستان قرار گرفته است . " (24)
نخستین شخصیتی که توانست اندکی به زیرساخت داستان نزدیک شود ، دکتر محمد علی همایون کاتوزیان است . او متوجه شباهتی شد که میان این داستان کوتاه و " بوف کور " وجود دارد : " شباهت های این داستان به " بوف کور " هم در جزئیات و هم در کلیات آن به قدری روشن است که نیازی به استدلال ندارد ؛ اما برخلاف " بوف کور " در " عروسک پشت پرده " هیچ نکته ی انتزاعی یا تخیلی یا سوررئالیستی وجود ندارد ؛ مجسمه ی ساکتی که بیش تر به فرشته شبیه است ، باید از دیده ی بیگانگان پوشیده بماند حتی اگر لازم باشد کشته شود . " (25)
میان " زن اثیری " و " رخشنده " و هر دو اثر ، مشترکاتی هست :
حالات " زن اثیری " نشان می داد که مانند مردمان معمولی نیست ؛ اصلا ً خوشگلی او معمولی نبود ؛ او مثل یک منظره ی افیونی به من جلوه کرد . " (ص19) مجسمه ی " مهرداد " هم مجسمه ای نبود که " با یک مشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد ؛ بلکه یک آدم زنده بود که از آدم های معمولی زنده ، بیش تر برای او وجود حقیقی داشت . " (ص60)
• " راوی " می گوید به ازدواج با " لکاته " رغبتی نداشته و از سرِ اضطرار بوده : " برای این

که آبروی آن هــا به باد نرود ، مجبور بودم که او را به زنی اختیار کنم . " (ص87) در این
داستان کوتاه هم " مهرداد " نسبت به " رخشنده " بی اعتناست : " نامزدش رخشنده را دوست
نداشت و فقط از روی ناچاری به او اظهار علاقه می کرد . " (ص56)
• " زن اثیری " و " لکاته " دست کم به اعتبار ظاهر ، به هم شبیهند . هر دو " گونه های برجسته ، پیشانی بلند ، ابروهای باریک به هم پیوسته و لب های گوشتالوی نیمه باز دارند . " (ص19) مجسمه هم شباهتی به " رخشنده " دارد : " چیزی که بیش تر باعث تعجب او شد ، این بود که صورت آن مجسمه ، روی هم رفته بی شباهت به حالت های مخصوص صورت رخشنده نبود . " (ص55)
• پایان هر دواثر به قتل می انجامد . در آن یک ، راوی " لکاته " را با کارد دسته استخوانی می کشد (ص173) و در این یک ، زن را با رولور می زند . (ص61)
• آن اندازه که هر دو شخصیت مرد بر تصور و " سوبژه " ی خود از " ابژه " ها شیفته اند ، بر خودِ آنان شیدا نیستند . این دو شخصیت ، بیش تر شیفته ی صورت های خیالی ، آرمانی و ادراکی خود از " زن اثیری " و تندیس هستند تا وجود عینی آنان . در داستان کوتاه صورتک ها راوی به " خجسته " نامی ـ که خیال ازدواج با وی را دارد ـ می گوید : " هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست . . . هرکسی با قوه ی تصور خودش ، کس دیگری را دوست دارد و از قوه ی تصور خودش است که کیف می برد نه از زنی که جلو اوست . آن زن ، تصور نهانی خودمان است ؛ یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد . " (26)
با این تفاصیل می توان چنین دریافت که تندیس زیبا و آرمانی ، نمودی از " زن اثیری " در " بوف کور " است و توانسته جانشین واقعیت عینی ( " درخشنده " ) شود و بر پایه ی همین پندار می توان چنین پنداشت که " هدایت " این داستان را سکوی پرتابی برای خلق شاهکار سه سال بعد خود قرار داده و با گسترش آن و تعمیق سویه های کهن الگویی به ویژه در هند " بوف کور " خود را بیافریند ؛ روندی که در نگارش بسیاری از شاهکارهای هنری نیز مشاهده شده ؛ چنان رمان عظیم خشم و هیاهو ( 1929) ی " فاکنر " بر پایه ی داستان کوتاه دیلسی استوار شده که پیش از آن نوشته شده و در مجموعه داستان یک شاخه گل سرخ برای امیلی آمده و " نجف دریابندری " آن را ترجمه کرده است .




پانوشت:
1. برای آگاهی از برخی از این بررسی ها از آغاز تا سال 1357 نگاه کنید به : تحلیل سیر نقد داستان در ایران : از استقرار مشروطیت تا انقلاب اسلامی ، دکتر محسن ذوالفقاری ، تهران ، نشر آتیه ، 1379 ، صص 62ـ33
2.. Jung , C.J. Marriage as a Psychological Relationship : Anima and Animus , 1925 , cited in : http://www.haverford.edu/psych/ddavis/p109g/interal/j_anima.html
3. یونگ، خدایان و انسان مدرن ، آنتونیو مورنو، ترجمه ی داریوش مهرجویی، تهران نشر مرکز ، 1376 ، ص 66
4. انسان و سمبولهایش ، کارل گوستاو یونگ ، ترجمه ی ابوطالب صارمی ، تهران ، امیرکبیر ـ کتاب پایا ، چاپ دوم ، 1359 ، ص 286
5. بوف کور ، صادق هدایت ، تهران ، امیرکبیر ، چاپ دهم ، 1343 ، ص 25
6. هزار و یک شب ، عبداالطیف تسوجی تبریزی ، تهران ، انتشارات هرمس ، 1383 ، ج 1 ، ص414
7 . یونگ ، خئایان و انسان مدرن ، ص 66
8. انسان و سمبولهایش ، ص 292
9. چهار صورت مثالی : مادر ، ولادت مجدد ، روح ، چهره ی مکار ، کارل گوستاو یونگ ، ترجمه ی پروین فرامرزی ، مشهد ، انتشارات آستان قدس رضوی ، چاپ دوم ، 1376 ، ص 35
10همان ، ص 45
11.کتاب مقدس : ترجمه ی تفسیری ، شامل عهد عتیق و عهد جدید ، بی نا . بی تا . سفر پیدایش : 19: 26
12.انسان و سمبولهایش ، ص 297
13. همان ، 285
14.همان ، ص 284
15.همان ، صص 281ـ280
16.گیله مرد ، بزرگ علوی ، تهران ، انتشارات آگاه ، 1377 ، ص 131
17.خاطرات بزرگ علوی ، حمید احمدی ، تهران ، دنیای کتاب ، 1377 ، ص 323
18.هفت پیکر ، حکیم نظامی گنجه ای ، تصحیح و حواشی : حسن وحید دستگردی ، به کوشش دکتر سعید
حمیدیان ، تهران ، نشر قطره ، چاپ چهارم ، 1380 ، ص 176
19. هزار و یک شب ، ج 2 ، ص 1391
20. فرویدیسم : با اشاراتی به ادبیات و عرفان ، ا . ح . آریان پور ، تهران ، امیرکبیر ، چاپ دوم ، 1357 ، ص 141
21.انسان و سمبولهایش ، ص 102
22. سایه روشن ، صادق هدایت ، تهران ، انتشارات جاویدان ، 1356 ، ص 53
23. قصه ، داستان کوتاه ، رمان ، جمال میرصادقی ، تهران ، انتشارات آگاه ، 1360 ، ص 118
24.عناصر داستان ، جمال میرصادقی ، تهران ، انتشارات سخن ، چاپ سوم ، 1376 ، ص 228
25.صادق هدایت و مرگ نویسنده ، دکتر محمد علی همایون کاتوزیان ، تهران ، انتشارات مرکز ، 1372 ، صص 102ـ100
26. سه قطره خون ، صادق هدایت ، تهران ، انتشارات جاویدان ، 1356 ، ص 94
 

  اول صفحه



 

یادداشت

خوانش کهن الگویی بوف کور و ریشه یابی آن

برگ ها چه منظره باشكوهي دارند

شاعري دلداده به فوج اختران

شاعران ِ غم ِنان

شعر

داستان

نمایشنامه

لذت دشوار بی نیاز بودن

کمال مطلوب من، نوشتن کتابی اصیل است

معرفی کتاب

ارتباط با ما