شاعري دلداده به فوج اختران

 

 

‏عليرضا ذيحق
 

نگاهی کوتاه به اشعار منصوره اشرافی
در قطعه شعرهاي منصوره اشرافي آنچه كه بيش ازهمه به چشم مي خورد شور و شرار شاعرانه ی آنهاست و انعكاس تصويري از دنيايي كه شرنگِ تلخ بودن ،آدمي را به دشواريِ وظيفه در زمان فرا مي خوانَد و بايد كه " در دايره ي اجبار و بيهودگي " كيمياگري مصلوب بود و با " كتيبه هاي هرگز نخوانده " پيوند خورد.
" چه كسي گفت / ما زنده ايم ؟ /سر به سنگ / نهاده ايم / وسنگ / برما نهاده اند/ تارهاي سكوت را مي تنيم / عنكبوت وار / در حنجره هامان / بي آنكه سر برآوَريم ."
شاعر كه حتي تاج خارِ مسيح را نيز خاك خورده نمي خواهد ،با اين ترنم كه " خورشيد من كجاست ؟ تا برفها را آب كند" دلْداده به " فوج اختران كه شبانگاهان بر چهره اش بوسه مي زنند " با مكاشفه اي در ذهن و زبان ، مي رسد به تصويري از خود كه آن گونه زيستن رانه براي خود بلكه بر هيچ انساني نمي پسندد .
" نه ! من اين نقش را نمي خواهم / آيا مي توان فرياد زد / آيا مي توان ؟ ...تلخي رهايم نمي كند / تلخ كام / تلخ رو/ تلخ زيستن / تلخ مرگ /چرانقشم همه تلخ بود ؟"
سخن از تبارمعصوميت هاست و انساني " مغضوب و رانده شده " كه " هم پياله ي شيطان گشته " و در تطور يك روند تاريخي كه اورا به دو راهه ي پليدي ها و پاكي ها رسانده خوب مي داند كه " همچون قُمريِ غريبي " است كه " قرباني سادگي اش"شده و اورا " انسان نام اش نهاده اند " و اما اين هبوط ،" ره سپردني بيشتر نبود تا سير و سياحتي و بغض زوالي بوددر همهمه ي شكفتن ها و دريغا كه اين ، غمْ توشه ي سنگيني است براي رهپوياني كه ترانه از فضيلت و رهايي مي خوانند .
" عشق / مرگ / ايستاده / بر دروازه جهان / اينك همه / درچشمان من / مي توانم بگريم / تمام آن ها را ..."
چنين است كه ميراث آدمي از درد ، مرگ ، " خواهش روييدن " و خروارها عشق كه همچون بذر مي خواهند ببالند تابناكي گوهري را با خود به همراه دارد كه آن نيز " نسيم انديشه اي " است كه هيچ " كهكشان را در سيم خاردار " نمي خواهد و انسان ، فراتر از برگي مي شود " گيج و چرخان بر گرداب خاكي " كه مدام مي پايَد " مبادا شاخه اي بشكند " و " سيبِ سبزِآرامش برزمين غلتد " و جامعه به تكراري از چرخه ي رنج مبدل شود .
تپشي پُر تشويش در ميان " تلاش و عبث" ، دِلَكِ تقدير را مي لرزاند و يأس و اميد باز آن پرسش ِ ازل و ابدي مي شود در منظر بشري." وقتي كه نه مي تواني / آني باشي / كه مي خواستي / وقتي / نه مي تواني / نباشي / و هستي / در اضطراب بودن و نبودن " ناگهان خود را همچون بنفشه اي به زير برف مانده مي بيني كه با حنجره ي شاعر به همنوايي تقدير مي نشيني .
" چه دور،/ دور / و چه نزديك / نزديك / مي نماييد / اي يادهاي من !/ در خاكستر فسرده تان / آيا نسيمي / خواهد دميد / تا جرقه اي شعله كشد ؟ ... خورشيد من كجاست تابرفها را آب كند ؟ "
در شعر " منصوره اشرافي " هرچند كه تغزل و اروتيك جايي ندارد واما حضور زن هر ازچندگاهي چنان جسورانه با مضامين غنايي مي آميزد كه عاشقانه هاي زيستن را در لفافي از استعاره ، زيبا و ژرف به چالشي نو مي كشاند .
فرهاد كجاست ؟ / درمن كتيبه هاست / كه هرگز خوانده نشد..."

" اين تاج خار" * و " خورشيد من كجاست " كتابهايي هستند كه مارا با شاعري آشنا مي كنند كه خلاق است و انديشور و " گريستن با چشمان ابر " را بلد است . او كاري با ساخت و ساز هاي كلاسيك و مصالحي چون تعمد در قافيه و وزن ندارد و از اين نظر نيز ،ستوده تر است و شاعرتر و ماندني تر از همه ي آنهايي است كه بي هيچ سنجش و نقدي به تصوير جهان مي نشينند و مدام دلشوره ي آن دارند كه مبادا يكي قافيه و رديفي كه آنها ساخته اند را كش برود .
"منصوره " با سروده هايش ، خنياگر مغمومي است كه با غلبه بررنج ، وهم ، سنت و تكرار ، ا ز تاوان بودن ها و باورهاي نيك آدمي در دنيايي سخن مي گويد كه آهوان در آن ، مدام ازچنگ صيادي مي هراسند كه مبادا جنگي ،تيري و يا سنگي، آرامش را از دلهاي چابك دشت به يغما و تاراج ببَرَد .
" سنگ بر پشت و / سنگ بر راه / اين چنين ميهمانم كردند / سيب سرخي و / سنبله ي گندمي / اين است تاوان من . / زاده شدم و وانهادَ نَم / اين انتها ، يرنوشتمن است ... ومن ، / چه شاد و سر فراز ، چه عظيم / خويشتن را مي بينم " ***
 


1387

******
* اين تاج خار ، منصوره اشرافي & نشرماكان – 1386/ تهران
** خورشيد من كجاست ، منصوره اشرافي & نشر مينا – 1384 / تهران
*** كلمات و عبارات داخل گيومه همه از اشعار منصوره اشرافي ، برگرفته شده است .
     اول صفحه



 

یادداشت

خوانش کهن الگویی بوف کور و ریشه یابی آن

برگ ها چه منظره باشكوهي دارند

شاعري دلداده به فوج اختران

شاعران ِ غم ِنان

شعر

داستان

نمایشنامه

لذت دشوار بی نیاز بودن

کمال مطلوب من، نوشتن کتابی اصیل است

معرفی کتاب

ارتباط با ما