شعر

 

 




 نصرت الله مسعودی


پای کدام سپیدار
                            تقدیم به مصی

باران ِ بی برگی
ما را
 در دی سپیده دمی
به میهمانی سپیدارها برد.
برف ها برعریانی ما
درنگ کردند آن چنان
که گرمای دهان ِ گرگ
خیال ِخام ِ « دم مسیحا » شد.
سربسته بگویم
که راه ها
پیش پای ما
چنان پنهان شدند
که باد ها هم یخ بسته
 یخه ها را بالا کشیدند.
چه اندازه ما
سرما به سینه زدیم
خدا می داند
اما دردا
که این قصه در هیچ بهاری
آوای کمانچه ی کولی ِ دوره گردی نشد
تا بدانی ما پای کدام سپیدار
دربوران ِ دی
چشم مان به سمت ِ خیال ِتو قندیل بست.

20/ شهریور/هشتاد و هشت


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عطاء آشتیانی

1)"باران می آید"
    اینرا ناودان خانه می گوید
ترشی نم باران می اندازم
                      تا گس گسان مرداد
                      مشت، مشت از آن هدیه کنم
باران می آید
       ناودان، جار بزن

2) به مزارت رفتم
             نبودی
به دستگیره در
گرهی زدم
               آمدی بازش نکن
شاید دیگران
گرهی دیگر بزنند


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~






نسرین هاشمی فر

نشکافید پوستم را
گناهی اگر بوده روی پوستم بوده
زیر پوستم یارم خفته
مبادا بیدارش کنید.


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~






سیّد محمّد صدرالغروی

هایکوهای ایرانی
1
درد ها می آیند و می روند
سنگین، شدید، پی در پی
عمر، بی معنی!

2
جمعه ای ملال آور
عکس ها
پرتره های بزرگ روزهای زیبای گذشته

3
نامه ای پر از اندوه
هر کلمه
حسرتی سوزان

4
غرش عصیان
ضرب آهنگِ
      شب های طولانی سالی بی پایان


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

احمد صوفی

ماهی ها
در خون شنا می کنند
و رودخانه ها
پوشیده از پَر اَند
شلیکی دیگر
و ماهی ها:
پرنده ای دیگر
به ما خیانت کرد...!؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خیرالله فر
خی

مکاشفه ای در خیابان های جامد

دارد قلابی می گیرد ماهی در آسمان
من که موج می زند از ستاره ها
در تو آماده ی دریا می شوم شده است
هیچ وقت حال ام به این خوبی نه بوده ام
تو و من
امروز یک آدم شده اند در هم
همه جا دارند در دل من چراغان دارند چشم تو سبز
می کشند سبزه ها قد به قد سپیدار
این که از من می رود بیدار
سرش سبز دارد دل اش خون به بارد
این که رخت ام عزا بر تن تو می کند
من بیاید رخت اش عزا از تن تو می کند

به گو با من است هر چه سر بر زمین
به گو بهار از خیابان ها کم نه می شود
به گو من بیاید از ساکت بگذرد
از من
از تو
از هر چه در من عاشق نه دارد
از هر چه در تو رنگ اش سبز نه دارد
به گو تا بگذرد

فرصت ام میل دارد می برد به سبزیدن
هر گاه من در انتظارم می کشد
هر بار من از حوصله ام عبور می خواهد
تا آدم از تمام خویش بگذرم
مکاشفه ای در خیابان های جامد
از گوشه هامان به رمزی به ریزد
در من
در تو
در هر چه از من عبور می خواهد
در هر چه از تو می روم به سمتی این خیابان
سبزنده می برد .


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~






آرش نصرت اللهي

آبي اما متلاطم            عميق             و بي كران
دريا نيست
وقتي ايستاده اي در ساحل،
من هستم
وقتي عبور مي كني از برابرم.


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بهروز پورعلی

گاهی وقتها

گاهی وقتها
که بی هیچ دلیلی
بغض می کنی
                 به این فکر کن
که شاید
هیچوقت نباید فروغ را
                           می خواندی
که حالا به یادش بیفتی
وقتی هر خوشه ی اقاقی را می بینی
و هر کوچه ی خالی را
در بعد از ظهر داغ مرداد

گاهی وقتها که بی هیچ دلیلی
پاهایت تو را می کشند
به نمی دانی تا کجا
                         به این فکر کن
که شاید
هیچوقت نباید سیگار را
                         ترک می کردی
تا حداقل
دستهایت تنها نباشند
وقتی پیاده رو با کفشهایت
گرم عشق بازی ست

گاهی وقتها
که بی هیچ دلیلی
خوشحالی
             به این فکر کن
که دیگر در منقار هیچ کبوتری
شاخه ی زیتونی نیست
                         و بر فراز شهر
کلاغانی پرواز می کنند
با عمر سیصد ساله

به اینجا که رسیدی
می توانی
             دراز بکشی
بی هیچ دلیلی
و به تقویم روی میز
                         فکر کنی
که هفته هاست
               روزهایش ورق نخورده اند


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~







صدف قزلباش

وقت رفتن

انگار واقعا وقت رفتن است
شاید قلبم باید به کمک چمدانهای کوچکی بروند
که جایی برای این همه بار در خود ندارند
سرزمینم گریان است
و من، عاشق
عشق غل و زنجیری از خود به پا کرده و وزنه هایش
از سنگینی قلبم به کف پاهایم نفوذ می کند
پاهایم به خاک چسبیده است
و قلبم به دامن معشوق دست آویز
آغوشم را که می گشایم
تو و سرزمینم را در بر می گیرم
اما کوچکی و ناتوانیم آغوشم را نا امیدانه می بندد
به یاد سعی امسال مادرم برای سبز کردن دوباره شمعدانی های خشکیده می افتم
او به سبز کردن آنها ایمان داشت
و دستانش که روح سبز را هر روز در کوچه ها دنبال
می کرد
ایمانم را می افزاید
سینه ام سنگین است
به لحظه ها و دقایق چنگ می زنم
تا آنها را از حرکت باز دارم
و لحظه ها به سرعت و بی توجه به من
از لابلای انگشتانم می گذرند
و ندیدن حتی افقی نا معلوم
که سرنوشتی سفید من را به آنجا می خواند
صدای قلبم می آید
او اینجا می ماند
او با تو می ماند
و من با چمدانی که پر از جامه هایی
که به عطر تو آغشته گشته اند،
با تو و سرزمینم فعلا خداحافظی می کنم
و به یاد درس بهاری استادم که می گفت: « ای زندگی می پرستم ترا در همه ی خواستن ها و نتوانستن ها، در افتادن ها و برخاستن ها، در دلبستن ها و گسستن ها، در همه ی کوچ ها، جا ماندن ها و رسیدن ها، در همه ی ترک شدن ها، هرگز ندیدن ها و دوباره شنیدن ها.»*

و قلبم ساکت اینجا می ماند
در کنار تو و آن شمعدانی ها که همین امروز گل دادند



*مطلب داخل گیومه از دکتر شکوفه تقی


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


محمد فرخ طلب

نگاه های تو یک سر گذشت طولانی است
مسیر رد شدن از لحظه های بحرانی است
سروده می شوی از عمق جان یک شاعر
که خشت خشت وجود اش به فکر ویرانی است
هم او که دل خوشی اش رو به آسمان تو بود
علاج روز سیاه اش ستاره درمانی است
زمین برای رسیدن به فصل رویش تو
تمام روز و شب اش را درون حیرانی است
زبان زبانه کشید از زبانه های زمان
کشان کشان زبانم تمام ایمانی است –
که از زبان تو در کام گیری از لب من
غزل تکانی مفهوم ناب عرفانی است
مرا ببخش درختی که پیش روی شماست
لباس رسمی او توی فصل عریانی است
نگار خانه ی چشم ام پر از نگاره ی توست
نگاه های تو تنها کلید دربانی است
***
زمین ، ستاره و دنیا ... بهشت مال شما
تمام ثروت من یک عزیز گیلانی است
تمام وسعت شب هاش را شنا کردم
مسیر های رسیدن همیشه طولانی است


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

هادی می
لانلو

دلم برای تو شعری بلند می خواهد
دلم ز موی تو بر پا کمند می خواهد
نَه همچو چشم و نگاهت سیاه و پر آشوب
دلم چو موی تو بختی بلند می خواهد
ز ترس اینکه مبادا نظر زنندت خلق
بر آتش تو خودش را سپند می خواهد
میان این همه آدم دلم از آنهایی
که می شود که محبت کنند می خواهد
شبیه خاک بیابان از ابرهایش هم
همین که قطرة باران شوند می خواهد
ز فرط تلخیِ رفتارت ای پری چهره
دلم برای تو یک ذره قند می خواهد
دل تو برده ز یادم اگرچه از سر قهر
ولی هنوز دلم را به بند می خواهد

 

  اول صفحه



 

یادداشت

بینش یک نویسنده و روايت او از مکان

زندگی نو پاموک و نوع رمان

مسيحي بي كليسا و سوسياليست بي حزب

ذكري در سپيد خواني هاي مفتون اميني

شعر

داستان

هنر و ادبيات با رويكردي آوانگارد

واله و زرنگار

سرزمين هاي دور

معرفی کتاب

ارتباط با ما