
چند صدایی باختین در رمان «بنگر فرات
، خون است»
جواد اسحاقیان
نگاهی
به رمان «بنگر فرات ، خون است» نوشته یاشار کِمال
" چندصدایی" در ادبیات داستانی، مفهومی مشخصتر، فراگیرتر و
گسترده از معنای عام آن در موسیقی و دیگر هنرها دارد. میخائیل
باختین ( 1975ـ1895) نظریه پرداز روسی یکی از شناختهترین
شخصیتهایی است که در باره ی این نظریهی روایی، نظریات شفاف و
مشخصی دارد . اوج کار مردمگرایانهی او را باید در اثر مشهوری در
مورد " فرانسوا رابله " و دومین چاپ تجدیدنظر شدهای دید که در سال
1963 در مورد داستایفسکی نوشته است که کتاب فرانسوا رابله و فرهنگ
مردمی سدههای میانه و رنسانس ( Tvorchestvo Fransua Rable i
Narodnaia Kultura Srednevekovia i Renessansa ) نام داشت. در جمع
بندی نهایی، باختین " چند صدایی " را در ادبیات داستانی به سه شکل
می بیند:
1. تعدد و تنوع فرهنگها: باختین از فرهنگ، برداشتی متفاوت دارد.
به نظر وی " فرهنگ، مجموعه
ای است از سخن هایی که در خاطره ی جمعی حفظ شده اند؛ مجموعه ای که
گذشته از قالبی مشتمل بر کلمات و الفاظ غیر معمول، قالبی نیزهست و
هر گوینده باید موقعیت [ موضع ] خود را نسبت به آن ها تعیین کند.
رمان بیش از هر نوع ادبی دیگر با این کیفیت چند آوایی همراهی دارد
و باختین بخش اساسی مطالعات خود را مصروف آن می کند . " (1) یک
نمونه از این تنوع و تعدد فرهنگی را باختین در باورهای فرهنگی مردم
در سده های میانه می بیند . او ( در صفحات 130ـ 129 ) کتاب دیگر
خود با عنوان مسائل نظریه ی ادبی داستایوسکی ( Problemy Poetiki
Dostoevskogo ) می نویسد : " می توان گفت که انسان در قرون وسطی دو
گونه زندگی داشته: یکی زندگی رسمی، یکنواخت، جزمی، تباه، تسلیم
طلبانه توأم با سلسله مراتبی استوار و لبریز از جزمیت گرایی، حرمت
و تقوا و دیگری، نوعی از زندگی که حیات صحنه ی کارناوال و سرشار از
آزادی، سرخوشی، بدگویی و کفرگویی به مقدسات، لبریز از تحقیر و
تخفیف و جبهه گیری در قبال هرکس و هرچیز است . هر دو زندگی نیز
مجاز و مشروع بود اما محدودیت های زمانی، آن ها را از هم جدا می
کرد . " (2)
2. بازتاب صداهای سرکوب شده : باختین، داستایوسکی را به عنوان یک
نوآور ادبی معرفی می کند که دیدگاه های مردم گرایانه اش در فرهنگ
مردمی روسیه ریشه دارد. این رمان نویس در برابر عصر امپراتوری
روسیه و تزاریسم و سلسله مراتب اجتماعی خشن آن ایستاده؛ عصری که در
آستانه ی هرج و مرج و نهایتا ً انقلاب است . داستایوسکی در یکی از
داستان های کوتاه خود به نام بوبوک ( Bobok ) خواننده را با خود به
دنیای ارواح و اموات می برد ؛ سلسله مراتب اجتماعی و طبقاتی را نقض
می کند و به طبقات و اقشار سرکوب شده، مطرود و منفور اجازه می دهد
دست کم در عالم اموات در برابر شخصیت هایی قرار گیرند که مانند "
بارون پطر پطروویچ " و یا سرلشکر " پروی دوف " بایستند و بی آن که
ترتیبی و آدابی بجویند آنان را به محاکمه گذاشته، فساد و جنایات
آنان را افشا کنند ؛ مثلا ً شخصیتی وابسته به طبقات پایین جامعه به
نام " کلی نوویچ " در مقام ریشخند به جناب سرلشکر ـ که به خدمات
خود برای تزار مباهات می کند ـ می گوید : " این مرد در آن بالا [
روی زمین و در زمان حیات ] اگر هم سرلشکر بوده، در اینجا هیچ نیست
. کاملا ً صفر است . . . اینجا در تابوت مبارکتان خواهید پوسید و
آنچه از وجود شما باقی می ماند، فقط شش عدد دکمه ی نقره ای
پالتوتان است. " و وقتی جناب سرلشکر می گوید " من یک خنجر دارم "،
شخصیت دون پایه به تمسخر می گوید : " اِهه ! با آن خنجرتان حالا
دیگر فقط می توان سر ِ موش ها را برید و از آن گذشته، شما که
خنجرتان را هیچ وقت از غلافش هم بیرون نیاورده اید . " (3)
3. تعدد و تنوع زاویه ی دید : باختین برای اشاره به تعدد زاویه ی
دید به عنوان یکی از ســـویه های " چندصدایی " با تحسینی تمام از "
چرنیشفسکی " یاد می کند که متوجه این تعدد در زوایای دید شده و به
نقل از او گفته است : " اوتللو می گوید : " بله " ؛ " یاگو " می
گوید " نه " . شکسپیر می گوید " هرگز " و بعد خیلی آشکار به " یاگو
" می گوید " نه " . باختین در مورد تعدد زاویه های دید در داستان
های داستایوسکی نیز اشاراتی آشکار دارد . " رنه وِلِک " در این
زمینه در باره ی باختین می نویسد : " باختین تأکید می کند که
داستایوسکی گونه ای رمان کاملا ً جدیدی خلق کرده که وی آن را "
چندصدایی " نامیده ؛ یعنی آمیزه ای از صداهایی برابر است و در آن
هرکسی از دید و حق خود سخن می گوید بی آن که موضع گیری ایده
ئولوژیک نویسنده در آن مشهود باشد . . . بی گمان ، این تأکید در
مورد ماهیت دراماتیک رمان های داستایفسکی درست است و فکر برخورد
نظری در آثار مخلوق داستایفسکی و قدرت تأکیدی که نشان دهنده ی
دیدگاه های اعتقادی به زندگی در آن ها هست ، قابل انکار نیست اما
من فکر می کنم این اشاره که گویا داستایوفسکی دیدگاه شخص خود را در
اثر داستانی نمی آورد ، درست نیست . (4) می کوشیم در خوانش رمان
یاشار ، به این سویه های چندصدایی نظر داشته باشیم .
* * *
عثمان ساهین ( Osman Sahin ) منتقد ترک در نوشته ای با عنوان
مضامین سنتی در رمان های یاشار کِمال برجسته ترین ویژگی در رمان
های یاشار کِمال را جهت گیری مردمی و خلقی او می داند و می نویسد :
" قلم وی به اسب راهواری می ماند که پیوسته به سوی روستاییان فقیر
در حرکت است ؛ با این همه این اسب معصومیت باشکوهی دارد . قلم این
نویسنده ، همیشه در جهت دفاع از مردم شرافتمندی حرکت می کند که
مورد ستم قرار گرفته اند . او سخنگوی مردمی است که صدای دیگری جز
او ندارند . او با آثار حماسی ، ماجراجویانه ، رغبت انگیز و
شاعرانه ی خود نه تنها عناصر انسان گرایانه ی مردم و فرهنگ بومی
خود را بازمی تاباند ، بلکه همه ی فرهنگ های جهانی را به آغوش خود
فرامی خواند . " (5)
یاشار کِمال برنده ی جایزه ی نوبل ادبی ، کُردتبار است و در سال
1923 در روستای " همیته " ( Hemite ) در " ادانه " ( Adana ) زاده
شده است . او که در روزگار جمهوریت ترکیه از هفتاد سال پیش تا کنون
شاهد سرکوب پیوسته ی اقوام ، ملیت ها و فرهنگ و زبان کردی ، ارمنی
و دیگر قومیت ها در کشور خود بوده ، در آثار خویش به ویژه رمان
مورد بررسی ما از کُردان ، یونانی های رانده شده از جزایر "
کارینجا " و قفقازی های سرکوب شده اعاده ی حیثیت می کند و بر نظام
جمهوری ژنرال مصطفی کمال پاشا و اخلاف او به خاطر نقض حقوقی انسانی
، مدنی و سیاسی آنان بر سیاست پیشگان تمامیت خواه ترکیه خرده می
گیرد و در مقاله ای در سال 1997 در مجله ی اشپیگل از شکنجه و آزار
ملیت کُرد در کشور خود و نیز از بی اعتنایی کشورهای غربی نسبت به
این مسأله و فروش اسلحه به خودکامگان ترکیه شکایت می کند : " در
آستانه ی قرن بیستم ، هیچکس نمی تواند مردم یا گروه های قومی را از
حقوق انسانی اش محروم کند . هیچ کشوری قدرت چنین ستمی را ندارد .
گذشته از این ، قدرت مردم بود که نیروهای آمریکایی را از ویتنام و
شوروی ها را از افغانستان بیرون کرد و معجزه ی [ انتقال قدرت ] را
در آفریقای جنوبی ممکن ساخت . جمهوری ترکیه حق ندارد در آستانه ی
قرن بیست و یکم با دنبال کردن سیاست جنگ بر ضد قومیت کُرد خود را
منفور جهانیان سازد . آگاهی جهانیان از این واقعیت به مردم ترکیه
در پایان بخشیدن به این جنگ و به ویژه به آگاه کردن مردم کشورهایی
که به دولت ترکیه اسلحه می فروشند ، کمک خواهد کرد . " (6)
یاشار کمال دو سال بعد در نطقی به هنگام دریافت " جایزه ی صلح " از
طرف اتحادیه ی تجاری ناشـــــران و کتابفروشان آلمان ( German Book
Trade Association ) به گونه ای شفاف تـــــر
رهبران سیاسی و خودکامه ی ترکیه را مورد انتقاد قرار داده
گفت : " از هفتاد سال پیش که نوشتن و حرف زدن به زبان کُردی ممنوع
شد ، ناچار مردم به ادبیات شفاهی روی آورده و اسطوره ها ، قصه ها ،
داستان ها ، شعرها ، ترانه ها و مرثیه های شفاهی ملی خلق شده که در
آن ها قدرت کلمات در چارچوب ادبیات شفاهی مورد استفاده قرار گرفته
است و همچنین در دانشگاه های ترکیه تا امروز ، مؤسسه ای برای زبان
و فرهنگ و ادبیات کُردی وجود ندارد . با وجود این اقدامات ، ثابت
شده که امکان ندارد که در " آناتولی " یک کشور واحد تأسیس کرد و
حتی اگر چنین موضوعی ممکن شود ، به غنای ترکیه از هر نظر ضربه وارد
می سازد ، زیرا آناتولی سطح مرکبی است از فرهنگ ها و بزرگی و ثروت
آن مدیون زبان و تنوع فرهنگ هایش می باشد.
. . . دوازده سال است که یک جنگ غیرقابل تصور ، کثیف ، وحشیانه و
بیهوده [ کشاکش نیروهای دولتی با " پ . کا . کا " یا حزب کارگران
کردستان " به رهبری عبدالله اوجالان ] وجود دارد که پایانی برای آن
قابل تصور نیست . اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران ترک و کُرد می
خواهند که این جنگ هرچه زودتر خاتمه یابد . در اثر این جنگ ، ترکیه
شدیدا ً صدمه دیده است ؛ ترکیه ای که ما فکر می کردیم به طور
دموکراتیک اداره و رهبری می شود . این رهبری هیچ راه حلی ندارد .
جهان وضعیت ما را بهتر از خود ما می فهمد ؛ به خصوص کسانی که از
حقوق بشر در جهان دفاع می کنند ، از این وضع در رنج هستند ؛ آن ها
به طور قطع نمی خواهند در ادامه ی این وضع شریک باشند . " (7)
یاشار کِمال ، در رمان بنگر فرات ، خون است اصطلاح " چندصدایی " (
Polyphony ) را به سه معنی به کار می برد که به باور وی ، پیوند
نزدیکی با هم دارند : نخست تعدد و تکثر فرهنگ هایی که مردم یک کشور
از آن ها تغذیه می کنند . او در همان سخنرانی معروف خود به سرشاری
فرهنگ های متعدد " آناتولی " اشاره کرده می گوید : " از زمان جوانی
همیشه و مکررا ً تأکید کرده ام که جهان ما به یک باغ پرگل می ماند
که در آن هزار فرهنگ مختلف مانند گل های گوناگون و رنگارنگ وجود
دارد . ما می دانیم که در جریان گذر تاریخ ، فرهنگ ها همیشه به
یکدیگر زندگی بخشیده ، تأثیر گذاشته و هم دیگر را باور کرده اند .
تا این زمان هیچ فرهنگی به فرهنگ دیگر خسارتی وارد نکرده است ؛ تا
چه رسد به نابود کردن آن . اگر ما فرهنگی را از جهان جدا سازیم ،
رنگ ، عطر و بخشی از غنای آن را نابود کرده ایم . در این راستا من
سرزمین خودم را شاهد مثال می آورم . سرزمین من ، فلات آناتولی است
که با وسعت قابل توجهی در کنار دریای مدیترانه قرار گرفته که خود
این قسمت ، گهواره ی تمدن های بی شماری بوده است . به همین خاطر
این سرزمین ، سرچشمه ی تمدن جهانی امروز به حساب می آیند . "
یکی از قومیت های ساکن در ترکیه ی امروز ، قفقازی هایی هستند که در
عرف سیاسی به آنان " چچنی " می گویند . امروزه در ترکیه کسی مجاز
نیست خود را غیر ترک بداند و رهبران سیاسی حاکم عادت کرده اند که
به ملیت ها ، قومیت ها و خلق هایی که به زبان ، فرهنگ و نژاد دیگری
تعلق دارند " ترک های کوهستان " اطلاق کند و به همین سادگی هویت
فرهنگی ، قومی و نژادی آنان را انکار کنند . برخی از شخصیت های
رمان مورد بررسی اهل این قومیت هستند .
شخصیت اصلی رمان برای خرید خانه و آسیابی که از مهاجران یونانی
تبار جزیره ی " کارینجا " به جا مانده ، گذارش به اتاق کارمند ثبت
قصبه می افتد که نامش " عزیر بیک " است و هیبتی چون خدایان دارد .
او اهل گرفتن رشوه به معنای رایج آن نیست اما دوست دارد مراجعان ،
نیاکان و منش ایلخانی او را بستایند . "عزیر بیک " از ستمی اجتماعی
و نژادی می گوید که تزارهای روسیه در راستای قفقازی ها کرده اند :
" تزارها به چین و ماچین ، آسیانه ی میانه و عربستان تبعیدمان
کردند . برده هایمان در مصر ، حکومتی از طبقه ی غلامان تشکیل دادند
اما باز هم شکست خوردیم و روزگارمان سیاه شد . ما عقاب های شکوهمند
و شاهین های جسور قفقاز به زاغ بدل شدیم . اصل و تبارمان از میان
رفت ؛ با این همه سرِمان را بالا گرفتیم ، مثل عقاب ، مثل شاهین .
" (8)
شخصیت اصلی رمان " پویراز موسی " برای خوش آمد وی از برخی قهرمانان
ملی و قومی آنان چون " حاجی مراد " ، " شامل خان " ، و " بایسنقر "
ـ که پس از " حاجی مراد " رهبر چچن ها شده ـ داستان می گوید . در
یکی از این نقل ها " شیخ شامل خان " خیال دارد خود را به سالدات
های تزاری تسلیم کند اما " بایسنقر " نه خیال تسلیم دارد و نه
خیانتکار را برمی تابد : " بعدها از شیخ می پرسند چرا وقتی بایسنقر
آن قدر فریاد زد و ازت خواهش کرد تا روی مبارکت را برگردانی و او
برای بار آخر ببیندت ، این کار را نکردی ؟ شیخ در جواب می گوید : '
وقتی من و بایسنقر با هم جرّ و بحث می کردیم ، دیدم بایسنقر تسلیم
نمی شود و من را هم اگر تصمیم می گرفتم تسلیم شوم می کشد ، برای
همین ، پشتم را بهش برگرداندم و به طرف سربازهای روس رفتم . کافی
بود یک لحظه رویم را برگردانم ؛ بایسنقر من را می زد . قفقازی ها
بزرگ ترین دشمنانشان را هم از پشت نمی زنند . همین طور داشتم با
خودم فکر می کردم بروم یا نروم طرف روس ها ، مردد مانده بودم . بعد
هم برنگشتم . حالا هم برایم این سؤال است که اگر من آن روز برمی
گشتم ، بایسنقر من را ، شیخش را ، می کشت ؟ می کشت . می کشت . شیخ
می گوید کسی که تسلیم دشمن بشود ، دیگر شیخ نیست ؛ حتی پدرش هم
باشد ، می کشدش . " (ص50ـ49)
نویسنده تنها به معرفی قهرمانان بنام چچنی ها بسنده نمی کند ؛ بلکه
از اساطیر و باورهای فرهنگی آنان برای خواننده ی ترکیه و جهانیان
داستان ها می گوید . چند صدایی در رمان یاشار کِمال در وجه دیگرش ،
دفاع از قومیت ها و ملیت های زیر ستمی است که دولت های حاکم در
ترکیه ، هویت فرهنگی آنان را خوارمایه و انکار می کنند . با این
همه نویسنده اصرار دارد نشان دهد که همین اجحاف تا چه اندازه
پیامدهای منفی می تواند داشته باشد . نتیجه ی طبیعی سرکوب زبان ،
فرهنگ ، تاریخ و تبار قومیت ها و ملیت های مقیم ترکیه ، اغراق و
تحریف اساطیر ، تاریخ و فرهنگ قومی است . یکی از این موارد ، آمیزش
اسطوره ی یونانی " پرومتوس " و به زنجیر کشیدن او در کوه های قفقاز
است . با آن که به تصریح اساطیر یونان " هراکلس " یا " هرکول "
یونانی آتش ربای دربند را آزاد می کند (9) اما چون " پرومتوس " در
کوه های دوردست قفقاز به اسارت رفته ، اهالی چچن خود را رهایی بخش
وی معرفی می کنند و از این رهگذر ، حماسه هایی تحریف شده ، گزافه
آمیز و غرورآفرین خلق می کنند تا به تبار خود ببالند و ادعا کنند :
" تاریخ قفقاز ، تاریخ بشریت است . " (ص55)
" عزیربیگ " می گوید : " قفقازی ها از هفت ساله تا هفتادساله ، در
دامنه ی کوه جمع شدند . جنگ بین مردم و کوه ها ، سال ها طول کشید
تا این که راهی تا قله کشیدند . . . پدران ما به این ترتیب این مرد
را ـ که خدمت بزرگی به بشریت کرده بود ـ از شکنجه ای که تا قیامت
طول می کشید ـ خلاصی داده بودند . در کتاب های تاریخ همه جای دنیا
، این واقعه را به همین صورت نوشته اند . " (ص57ـ56) باری ،
نویسنده تنها به بررسی تقدیری نمی پردازد که قفقازی های بلندپرواز
و عقاب مانند پیشین را در روزگار تزارهای سرکوبگر به زاغ های خفیف
شده ی امروز تبدیل کرده است ، بلکه به توصیف موقعیت خوارکننده ی
دیگری می پردازد که جمهوریت کنونی ترکیه مسبب آن است و آن تبدیل
این خان زاده های اصیل به کارمندان دون پایه ی اجتماعی است : "
قفقازی ها حتی در برابر خدایان سر به شورش گذاشته بودند اما به محض
این که قیام را از یاد برده بودند ، به بردگی تن داده و در چهار
سمت دنیا پراکنده شده بودند . برای همین بود که حالا خانشان در
قصبه ای قدیمی ، کارمند ثبت شده بود . مردمانی که دزد آتش را از
غضب خدایان نجات داده بودند ، به چه روزی افتاده بودند ! " (ص57)
به نظر می رسد که یاشار کمال با تقابلی که میان آزادکنندگان
پرومتوس و تبدیل آنان به کارمندان دون پایه ی اداره ترسیم کرده ،
می خواهد به سقوط فرهنگی و اجتماعی قومیت هایی اشاره کند که مسبّب
آن ، سیاست های سرکوبگرانه ی جمهوری ترکیه است . همه چیز در این
بخش از رمان ، از وحشتی سیاسی حکایت می کند ؛ به بیان دیگر ،
نویسنده چند وجه چندصدایی را به هم می آمیزد : هم از غنای عناصر
حماسی در مبارزات قومی و باورهای اساطیری چچنی ها می گوید و هم از
سرکوب فرهنگی و اجتماعی ـ
سیاسی آنان ." عزیر بیک " در واپسین
سخنان خود با " پویراز موسی" به هنگام داوری در باره ی بنیانگذار
ترکیه ی نوین ، برخوردی دوگانه دارد اما به نکته ی ظریفی اشاره می
کند که به احتمال همان دیدگاه نویسنده است : " در حالی که سبیل های
کلفتش می لرزید به دور و برش نگاهی انداخت و صدایش را پایین آورد '
حالا مصطفی کمال پاشا می خواهد دوباره با تلنگری کوچک ، تکه های
این چنار کرم خورده و پوسیده و از ریشه افتاده [ نظام سلطنتی
عثمانی پیشین ] را جمع کند و بهش حیات بدهد . آدم خوش نیتی است ولی
چطور ممکن است چنار پوسیده و تکه تکه شده باز دوباره رشد کند ؟
بیچاره مصطفی کمال پاشا آدم خوبی است ! "
" خانم گفت : ساکت شو عزیرخان ، دیگر این حرف را نزن . همه می
دانند یک درخت پوسیده و خرد و خاکشیر شده را کسی نمی تواند دوباره
زنده کند . حالا مصطفی کمال پاشا جانش را به دندان بگیرد و تا دلش
می خواهد تلاش کند . حیف ! آدم خوبی است . ساکت شو ، ساکت شو
عزیرخان ، ساکت باش تا تنه ی چنار پوسیده ، ما را له نکند . "
(ص62ـ61)
نکته ی ظریف در گفته های عزیربیک و همسرش این است که آن دو می
خواهند بگویند کمال پاشا در نوسازی سیاسی حاکمیت و تبدیل سلطنت و
خلافت عثمانی به جمهوریت ، نتوانسته نهادهای سیاسی گذشته را دگرگون
کند و در سیاست سرکوب خلق ها به همان شیوه های سیاسی سنتی متوسل می
شود . در این نکته تردیدی نیست که بنیانگذار ترکیه ی نو ، با
سازماندهی روشنفکران ، جوانان ، طبقه ی متوسط و بورژوازی ملی کشور
از یک سو برضد نهادهای پوسیده ، محافظه کار و سنتی خلافت ( سلطان
عبدالحمید دوم ) قیام کرد و از دیگر سو ، در وجه بیرونی ، مبارزه ی
نظامی و سیاسی خود را متوجه مبارزه با نیروهای امپریالیست و مهاجم
روسیه ، فرانسه و انگلستان ساخت ؛ اما آنچه در این میان چندان
تغییری نکرد ، نهادهای سیاسی سرکوبگرانه ی پیشین بود . او نتوانست
میان نظام جمهوریخواهی به عنوان یک ساخت سیاسی حاکمیت و لیبرالیسم
دموکراتیک سازشی پدید کند . جمهوریت ترکیه با سرکوب خلق ها و ملیت
های موجود در کشور خویش ، نفی زبان و فرهنگ آنان و خودداری از
انبازکردن نیروهای سیاسی دیگراندیش در حاکمیت سیاسی ، ناگزیر به
سوی خودکامگی پیش می رود . دست به یقه شدن نمایندگان در مجلس
قانونگذاری ترکیه و اطلاق " ترکان کوه نشین " بر قوم " کرد " ،
رفتار و زبانی سمبولیک برای نشان دادن این واقعیت اجتماعی است که
این جمهوری از تسامح و تساهل کافی در برخورد با دیگر اقوام ، فرهنگ
ها و زبان ها برخوردار نیست و این ، همان پرسشی است که پیوسته
یاشار کمال می خواهد برایش پاسخی بیابد . او به هنگام دریافت "
جایزه ی صلح " در نطق خود به این نکته اشاره می کند : " هفتاد سال
است که از تأسیس جمهوری ترکیه می گذرد . . . این سرزمین با تمامی
امکاناتش به وضعیت تأسف انگیز کنونی سقوط کرده و آن چنان تغییر شکل
داده است که ساختار و نحوه ی حکومت قابل تشخیص نیست . آیا ترکیه
کشوری دموکراتیک است یا دیکتاتوری بر آن حاکم است ؟ حاکمان ترکیه
نیز خود دچار سردرگمی هستند ؛ دورنما یا چشم اندازی ندارند. هرج و
مرج کامل حاکم است . کردها در اشتیاق زبان و فرهنگ خودشان می
سوزند. "
اصرار یاشار کِمال برای ثبت ادبیات ملیت ها و قومیت های زیر ستم
فرهنگی ـ سیاسی ترکیه و دفاع وی از خان ها و رهبران قزاق و ُکرد به
مذاق برخی از رهبران احزاب و سازمان های سیاسی ماورای چپ ترکیه خوش
نمی آید . عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگران کردستان ترکیه (P.K.K
) در یک ارزیابی شتابزده ، سیاسی ، غیرهنری ـ غیر فرهنگی از رمان
های هموطن کرد خود ، یاشار کمال ، از این نکته شگفت زده می شود که
چرا یاشار کمال هم رهبران عشایر و قومیت و هم زحمتکشان را به یک
نسبت می ستاید و به رمان های خود خصلت طبقاتی نمی دهد . او اعتقاد
دارد که رمان معروف اینجه ممِد به این دلیل رمان نیست که نویسنده
ناگزیر شده " هر دو را ستایش کند . . این ستایش و بزرگ کردن بیک و
راهزن به نظر من نمی تواند همه ی جهات یک جامعه ی گسترده را در بر
بگیرد . " او در مصاحبه ای طولانی با دکتر یالچین کوچوک روزنامه
نگار و محقق ترک می گوید : " آنچه واقعیت دارد این است که یاشار
کمال دوست ندارد داخل واقعیت امروزی بشود ؛ بلکه از آن ها فرار می
کند . او در مسأله ی کُرد هم این طور فکر می کند . در واقع یاشار
کمال از همان کردهای کوچانده شده به ناحیه ی " چوقور اورفه " است .
پس چرا به این واقعه نمی پردازد ؟ چرا می ترسد ؟ ما حتی می توانیم
از داستان ها و رمان های دیگر انتقاد کنیم . آن ها قربانی دست "
کمالیزم " ند ، چون از دسته ی روشنفکرانی هستند که با کمالیزم عجین
شده اند و هرگز نمی توانند به واقعیت ها بپردازند و بدون کنایه و
استعاره ، واقعیت ها را بازگویند . به نظر من ، این همان انتقاد
کلی است که باید از یاشار کمال بشود ، چون به شاخ و برگ اهمیت می
دهد نه به رگ و ریشه ؛ حتی از آن بدتر ، دوست ندارد آن قتل عام و
نابودی نژاد انسانی را ببیند که در حق کُردها می شود . چنین رمانی
باعث کدام تغییر اجتماعی می شود ؟ این نوع رمان نویسان به هیچ
مبارزه ی اجتماعی خدمت نمی کنند و هیچ تأثیری بر جامعه ندارند . "
(10)
اوجالان در ذهنیت و جهان بینی خود بیش از آن که ملی گرا باشد ، قوم
گراست ؛ بیش از آن که دموکرات باشد ، چریک جزم اندیش است ؛ بیش از
آن که سیاسی باشد ، اخلاقگرا و بیش از آنچه به زیبایی شناسی و ارزش
هنری اثر ادبی نظر کند ، به جهتگیری طبقاتی و مبارزه ی خشونت آمیز
گرایش دارد . امروزه دیگر در بررسی چند و چون ارزش آثار ادبی و
هنری نمی توان به این هنجارها چنگ زد . یاشار کمال در باره ی همه ی
ملیت ها و اقوام زیر ستم می نویسد اما جهانی و انسانی می اندیشد .
متهم کردن او به این که چرا در آثارش تنها به ترسیم سیمای رنج دیده
و رفتار سیاسی قوم " کُرد " نمی پردازد و بینش چریکی و آنارشیستی
هواداران " پ . کا . کا " را ندارد و از شکنجه ها و تضییقات دولت
بر ضد مبارزان سیاسی ُکرد نمی نویسد ، انتظاری بیهوده است. ذهنیت
چریکی مانند " اوجالان" ذهنیتی قطبی است ؛ یعنی بخش کردن همه چیز
به دو قطب که گویا ضرورتا ً متضادند و باید میان دو چیز ، لزوما ً
به یک قطب گرایید و میان دو چیز تنها یک انتخاب بیش تر وجود ندارد
؛ چنان که آشکارا می گوید : " یا عاشقی یا کردستان ؛ یا من یا
کردستان ؛ یا من یا حزب ؛ یا من یا همه ی رفقا " (11) در برابر ،
یاشار کمال بر همه عالم عاشق است ؛ چه آن کس ، ترک باشد ـ مانند
شخصیتی به نام " واسیلی " که همیشه در کمین " پویراز موسی است ـ و
چه " ِلنا " زن مسن یونانی ـ که جلوه گاه مهر و وفاست ـ و چه "
امیر صلاح الدین سلطان " ـ که تجسم جوانمردی ، مهمان نوازی و سخاوت
عرب است . یاشار کمال در هر آنچه در جهان هست ، زیبایی می بیند : "
آرزوی من همیشه این بوده است که خوانندگان داستان های من ، انسان
هایی سرشار از عشق به انسان ، به گرگ ، پرنده و سوسک و تمام طبیعت
باشند . "
دومین ملیت و اقلیت قومی که در رمان مورد سرکوب قهرآمیز نظامی و
فرهنگی قرار می گیرند ، خلق کُردند . نویسنده از هر فرصت برای
معرفی نمودهای والای فرهنگی آنان سود می جوید و از باورهای اساطیری
و سنت های ریشه دار فرهنگی آنان دفاع می کند و ذهنیت انسانی ایشان
را می ستاید . نخستین خصلت انسانی که نویسنده در آنان یافته ،
میهمان نوازی و تیمارداشت زخمیان سربازان ترکی است که در جنگ با
نیروهای روسی در " ساری کامیش " به آسیب برف و یخ گرفتار شده اند :
خدا " چهار زن کُرد را سرِ راهمان قرار داد . زن ها ما را کشان
کشان روی برف ها به خانه هایشان برده بودند . به محض این که بیدار
شدیم ، بهمان شیر گرم دادند . جان گرفتیم . " (ص82ـ81)
یکی از قهرمانان عیار و مردمی کُردها " افه خنجرلی " نام دارد که "
عده ای را جمع کرده و به بالای کوه " کارینجالی " رفته . هفت تا
دلاور همراهش بوده ؛ هرکدام مثل یک ببر . همه شان هم آدم های
مهربانی بوده اند ؛ تا جایی که می توانستند از کشتن آدم پرهیز می
کرده اند . پول آدم های ثروتمند را می گرفته اند و به فقیر فقرا می
داده اند . دخترهای بی سرپرست را به خانه ی بخت فرستاده و برای
پسرهای جوان فقیر هم زن گرفته بوده اند . " (ص312ـ311) در رمان ،
اشاراتی متعدد به کُردهایی می شود که به دلیل اصرار حکومت کمال
پاشا در نسل کشی قوم و ملیت های غیرترک در معرض کشتار جمعی قرار می
گیرند و " شکار یزیدی ها " ی کُرد یکی از مشغله های روزمره ی
ژاندارم ها و اوباش ترک و عرب در آن روزگار بوده است : " این دسته
ها به دهات یزیدی ها می رفتند ؛ از هفت ساله تا هفتادساله را با
گلوله و سرنیزه می کشتند . گوسفندها ، بزها . . . زیورآلات زن ها و
پول هایشان را تصاحب می کردند . " (ص346) " افه خنجرلی " ـ که مورد
تعقیب کارگزاران کمال پاشاست ـ پیشنهاد " پویراز موسی " را برای
سکونت در جزیره ی " کارینجا " نمی پذیرد : " اگر من این جا ، تو
این یک وجب خاک بمانم و ژاندارم ها بیایند ، تو یک چشم به هم زدن
پیدایم می کنند . من تسلیم نمی شوم و زد و خورد شروع می شود . . .
کاش جایی بود که بشود مخفی شد ! " (ص317)
نویسنده که خود کُُردتبار است ، مــــی کوشد آن بخش از باورهای
دینی و اسطــوره ای فـــرقه ی کُرد
" زیدیه " را ـ که فرابینانه و انسانی است به عاطفی ترین و
زیباترین زبان بستاید ؛ چنان که سپس خواهد آمد . اوباش ، مزدوران و
سربازانی که به جنگ یزیدی ها می روند جز انگیزه ی غارت و سرقت ،
توجیهی دینی نیز دارند . آنان این فرقه را " شیطان پرست " می دانند
و باور دارند که " اگر به " لالیش " برویم ، یزیدی زیاد می کشیم
ولی کشته های ما یکراست به بهشت می روند . . . تازه اگر شیطان را
بکشیم ، خدا ما را وزیر و صدراعظم خودش می کند . خانه ی شیطان حتی
دیوارها و پشت بام و سنگ های نمای بیرونی اش هم از طلاست . خزانه ی
یزیدی ها زیر حوض وسط حیاط بزرگ است . آن جا به اندازه ی سیصد قاطر
طلا وجود دارد . فقط یک مار ، یک اژدها و یک طاووس از خزانه مراقبت
می کنند . این طاووس ، همان شیطان است که خودش را به شکل طاووس
درآورده . اول باید طاووس را بکشیم ؛ بعدش هم مار را . . . این مار
در زمان پدرمان ، آدم ، با شیطان هم علیه خدا طغیان کرده هم علیه
آدم . خدا هم هر دو را از بهشت خود رانده . . . اگر پدرمان ، نوح ،
شیطان و مار را از کشتی بیرون نمی کرد ، الآن هیچ موجودی ، پرنده
ای ، حشره ای و آدمی توی دنیا نبود ؛ دنیای خالی مال شیطان و مار
می شد . " (ص348)
یکی از هنری ترین گونه های نگرش چندصدایی در این رمان ، این است که
نویسنده صداهای خفه و سرکوب شده را از زاویه ی دید کسانی همانند
خودِ آنان بازمی گوید . به این ترتیب ، نویسنده با یک تیر به دو
نشان می زند : با گزینش این شگرد نه تنها صداهای گوناگون سرکوب شده
را معرفی می کند ، بلکه نشان می دهد که برداشت ملیت ها و قومیت های
زیر فشار در مورد یک باور ، تا چه اندازه با هم متفاوت است . ما
پیش از این " یزیدیه " را از زاویه ی دید دشمنان آیینی و کهنه
اندیشان غارتگر معرفی کردیم ، اینک به نگرش انسانی ، فلسفی امیر
عرب ، امیر صلاح الدین سلطان ، در مورد باورهای اسطوره ای و فرهنگی
همان فرقه دقت کنیم که چه اندازه فرابینانه است . این امیر فرهیخته
، شخصیت اصلی رمان را ـ که زخمی و در آستانه ی مرگ بوده است ـ به
چادر خود آورده و تیمارش داشته و از دادن وی به اعراب بدوی و
چپاولگر عربستان خودداری ورزیده و رسم میهمان نوازی و مراقبت از
آسیب اغیار را در راستای او به کمال انجام داده است . (ص355)
" گویا این ها شیطان و آفتاب و خاک و آتش را می پرستیدند . آن
شیطانی را که از فرمان خدا سرپیچی کرد . کی شیطان را دیده ؟ کی به
حضور خدا رفته ؟ از یک نظر ، حق با یزیدی هاست . خاک و آفتاب و آب
و هوا خالق و هستی دهنده اند . یزیدی ها روزی سه بار ، یک بار موقع
طلوع آفتاب ، یک بار وقت ظهر . . . یک بار هم موقع غروب آفتاب رو
به خورشید می ایستند و دعا می خوانند . صدها سال است این آدم ها را
می کشند . با این که این قدر تبعیدشان کردند ، این قدر شکنجه شان
کردند ، این قدر تحقیرشان کردند ، نه خسته شدند و نه نسلشان از بین
رفت . . . من یزیدی نیستم اما قدرت ایستادگی ، انسانیت و رفاقتشان
را دوست دارم . به مقاومتشان احترام می گذارم . یزیدی ها اگر کسی
بینشان آدم بکشد ، طردش می کنند . از نظر آن ها جنگ مثل قتل عام می
ماند . برای این که در جنگ شرکت نکنند ، از خودشان مقاومت نشان می
دهند . صدها سال است غرق در خونند ؛ بی وقفه خونشان را ریخته اند ؛
چیزی غیر از علف برای خوردن پیدا نکرده اند اما قلبشان سیاه نشده .
تحت هر شرایطی مثل عقاب در حفره های کوه های سر به فلک کشیده زندگی
کرده اند . " (ص358)
در باره ی باورهای دینی ـ فلسفی این فرقه ، دیدگاه ها بس متفاوت
است ، زیرا کسانی چون دکتر محمد جواد مشکور که در باره ی
وجه تسمیه
و دیدگاه آنان سخن گفته اند ، تنها به ظواهر دینی آنان نظر داشته
اند و از پرداختن به ژرفای رمزپردازی های آتش ـ که گویا شیطان از
آن آفریده شده ـ بازمانده اند . این فرقه با وجود نامی که بر خود
نهاده اند و باورهایی که دیگران در مورد آنان دارند ، همان نیستند
که مورد ایشان نوشته اند : " دین ایشان قدیم است و پیش از ظهور
اسلام در آن نواحی [ کردستان ایران و عراق ] وجود داشته است و تحت
تأثیر ادیان زرتشتی و مانوی قرار گرفته است . ایشان تحت تأثیر
عقاید مهرپرستی و مذهب یهود به خصوص نصاری و فرقه ای از آن به نام
نسطوری واقع گشتند و پس از اسلام نیز افکار صوفیان در آنان تأثیر
بسیار کرد . ثنویت زردشتی نیز از عقاید بنیادی ایشان است . " (12)
روزی سه بار ایستادن در برابر خورشید و ستایش آن در دل و پیوندی که
میان مهر و آتش از یک سو و هم نهادی شیطان و آتش از سوی دیگر و
تأمل در این باب که آتش ، جوهری بیرونی نیست ؛ بلکه گوهری درونی
است و تعالی و فرابینی آدمی در گرو آن است ، اندیشه هایی کهن
الگویی و اسطوره ای است که محمد تقی مدرسی در یکلیا و تنهایی او و
بهرام صادقی در ملکوت با روشن بینی تمام به آن پرداخته اند و ما
نیز به تفصیل در باره ی آن ها نوشته ایم .
ملیت زیر ستم دیگری که یاشار کمال به آنان پرداخته ، یونانیان
جزیره نشین " کارینجا " یند که به دستور ژنرال مصطفی کمال پاشا از
بیم این که به سود نیروهای نظامی ـ سیاسی کشور یونان و یا
انگلیسیان بر ضد دولت وقت اقدام نکنند ، می بایست جزیره ای را که
هزاران سال است در آن زندگی کرده اند ترک گفته به یونان بروند و
ترک های مقیم آن کشور به این جزیره بازگردند . کوشش نویسنده برای
بیان محبوبیت و کارآمدی برخی از شخصیت های مهم تر یونانی این جزیره
و آنچه از نعمت در این جزیره ی کوچک و آباد هست ، به وی سیمایی سخت
انسانی می بخشد و گزینش شگرد ستایش یونانیان از زاویه ی دید ترک
های مقیم جزیره و دفاع از ادامه ی اقامت یونانیان در جزیره بر
زیبایی شگرد و نظریه ی چندآوایی رمان افزوده است .
وقتی مهاجرت اجباری یونانیان جزیره را نظامیان به مردم ابلاغ می
کنند ، ترک ها آن را برای خود درحکم فاجعه ای می دانند . " پانوس
والیانوس " یونانی در ماهیگیری و شناخت دریا نظیر ندارد گذشته از
این مظهری از انسانیت است و همه از رفتن وی بیمناک و متأثر می شوند
: " او در نظر این مردم چه ترک چه یونانی ، چه چرکس و چه گرجی و
کُرد جایگاه خاصی داشت . او بهترین ماهیگیر منطقه بود . ماهیگیران
بسیاری پرورش داده و به آن ها مثل پسر و برادرش رسیدگی کرده بود .
در مواقع بیماریشان ، آن ها را به بیمارستان برده و روزها مثل مادر
و پدر و برادر در کنار بالینشان مانده بود . به افراد بی پول ، پول
داده بود . هرگز درخواست کسی را بدون جواب نگذاشته بود . . . پنج
روز بود که اهالی قصبه و دهکده های ساحلی تلاش می کردند با استشهاد
محلی ، مانع از رفتن او شوند . درخواست آن ها این بود که جزیره ی
کارینجا را در اختیارش بگذارند تا او بتواند ماهیگیران ماهری تربیت
کند . " (ص93ـ92)
پس از مهاجرت یونانیان ، برخی از آنان دیگر باره به جزیره ی "
کارینجا " بازمی گردند . " لنا پاپاز اوغلو " پیرزنی که چهار پسر
خود را در جنگ از دست داده و مهربان ترین و زیباترین زنان یونانی
جزیره بوده ، آنچه را پس از رسیدن به جزایر بر وی و شوهرش گذشته
برای همجزیره ای ترک خود بازمی گوید : " این که چطور همه شان را در
دامنه ی کوهی جمع کرده اند ، چطور یونانی ها به تصور این که ترک
هستند ، به آن ها دشنام داده و گرسنه و تشنه رهایشان کرده اند ،
این که چطور هر روز بچه ها می مرده اند و چطور خود او فرار کرده و
سوار یک کشتی انگلیسی شده . . . " (ص325)
--------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1. تودوروف ، تزوِتان ، منطق گفتگویی میخائیل باختین ، ترجمه ی
داریوش کریمی ، تهران ، نشر مرکز ، 1377 ، ص 9
2. Internet Encyclopedia of Philosophy , Bakhtin Circle
3. داستایوسکی ، فئودور ، نازنین و بوبوک ، ترجمه ی رحمت الهی ،
کتابفروشی زوار ، 1333 ، ص 128ـ127
4. Wellek , rené , Bakhtin 's View of Dostoevsky : " Polyphony "
and " Carnivalesque " , Princeton University , Volume 1 , 1980 ,
p.32 .
5. the Light Millennium , Traditional Themes in the Novels of
Yasar Kemal , by Osman Sahin , translated by Buket Sahin , http
: www.unionsverlag . ch/authors/kemal/bio-engl.htm//
6. In Praise of Yasar Kemal , Gǜnter Grass , Translated by Mark
Harman October 1999 , Origanally published in the December 1998
/ January 1999 issue of Boston Review .
7. نقل از ویکی پدیا ( دانشنامه ی آزاد ) ، یاشار کمال ، بر گرفته
از سایت irna-chabar ، ترجمه جلال رستمی
8. یاشار کمال ، بنگر فرات خون است ، ترجمه ی علیرضا سیف الدینی ،
تهران ، ققنوس ، 1386 ، ص 47ـ46
9. گریمال ، پی یر ، فرهنگ اساطیر یونان و رم ، ترجمه ی دکتر احمد
بهمنش ، تهران، امیر کبیر ، چاپ دوم ، 1356 ، ج 1 ، ص 393
10. اوجالان ، عبدالله ، داستان دوباره زیستن : خاطرات و اندیشه
های عبدالله اوجالان ، ترجمه و تحقیق از محمد رئوف مرادی ، تهران ،
انتشارات حمیدا ، 1378 ، ص 263ـ261
11. همان ، ص 118
12. مشکور ، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، مشهد، بنیاد پژوهش های
اسلامی آستان قدس رضوی، 1368 ، ص 471
 |