 
محمود و قیز نگا
علیرضا ذیحق
از
قصههای عامیانه آذربایجان
خواجه احمد با بخت بلندی كه داشت بعد از سالها درد بی اولادی
صاحب پسری می شود و ایل و تبار در جشن و شادی او شركت می كنند.بزم
و ضیافتی به پا می شود كه به قول مردم، صدای ساز و دف آن، مهتاب را
نیز به رقص وا میدارد.
خواجه احمد اسم پسرش را " قول محمود " می گذارد و وقتی كه او به سن
هجده سالگی میرسد،او را كه جوانی برومند و فصیح بود، جانشین خود
معرفی كرده و به تاجران میگوید :
" قافله سالار كاروان بعد از این " قول محمود " خواهد بود وپس
یاورش باشید كه رموز تجارت آموزد و در سفرها پخته گردد !"
روزی كه " قول محمود" با سوداگران و تاجران راهی استانبول شده بود
و بعد از فروش مال و متاع وخرید مال التجاره داشتند برمی گشتند،
بین راه چمنزاری باصفا دیده ومشغول استراحت بودند كه قول محمود را
خواب میبَرَد.
درخواب، بوی گل و ریحان سرمست اش كرده ودر بهشت رویا، مولا علی را
می بیند كه غرق در نور صفا، به شهرخالی ِدل اش پا می گذارد وبا
دادن ساغری پراز او می خواهد كه مرغك دل را با آن باده شاداب سازد.
بعدش می خواهد كه از لای انگشتان او به دوردستی بنگرد و بگوید چه
می بیند. محمود دید كه شهر، شهر فرنگ است و ازهمه رنگ و در ایوان
قصر، دختری ایستاده با چشمان سیاه ودرعاشق كُشی،طناز و حوری وَش.
مولاعلی در پَر ِنوری كه داشت با آن میرفت گفت :
" كاخی كه دیدی در مصر است و آن زیبا صنم،نام اش " قیز نگار".
ستاره های بختِتان در هم گره خورده و برو دنبالش كه هجرتت بی خطر
باد. "
از تأثیر آن باده، محمود را سه روز و سه شب خواب برد ودر این مدت
فقط نَفسی داشت كه می رفت و می آمد وبس.تاجران و غلامان همه محزون
شده و چاره در این دیدند كه محملی بیارایند و چست و چابك اورا به
تبریز برسانند. در بین راه اما محمود به هوش آمد و خواست كلامی
بگوید كه دید نطق اش بسته است. قافله به تبریز رسید و خواجه احمد و
همسرش تا خبردارشدند به استقبال محمود شتافتند و اما تا اورا
پریشان یافتند سیلاب اشك از حلقه ی چشمانشان بیرون زد. محمود نیز
بغض اش گرفت و هرچه كرد حرفی بر زبان اش نیامد. به اشاره سازی
خواست و تا ساز به آغوش گرفت و نغمه ها سرریز شدند دید كه زبانش
نیزاز بند در آمده و نوایش با ساز، چنین آمیخت:
" دلم، كتاب عشق است و در سینه ی بیمارم، گرداب رسوایی بپاست.رشته
ی مهری بر دلم زنجیر شده كه مرا تا دورهای دورخواهد برد و گریزی
ندارم. از كوهها و دشتها، از میان نورها و تاریكی ها ، تا بیكران
بحرها خواهم شتافت و درمصر، به جویای یارخود " قیز نگار " برخواهم
خاست كه نویدش را از مولا علی دارم. "
خواجه احمد كه فردی دنیا دیده بود وزخمه های آتشین پسرش بر
ساز،حیرت اش را سخت بر می انگیخت، احساس كرد كه كار از كار گذشته و
او دیر وزود خواهد رفت . لذا بااصراری كه محمو د داشت، ره توشه ای
از لعل و جواهر فراهم آورد و با جامه هایی فاخر،، او را راهی سفری
كرد كه از فرجام اش كسی چیزی نمی دانست.
می گویند كه اشك، هزار زبان دارد و در هنگام وداع ِ محمود با پدر
ومادرش نیز، هرچند همه خاموش بودند اما هر قطره ی چشمی، لبریز صد
سخن بود و با گوش دل، همه آن را میشنیدند.
محمود، یكه و تنها با توسنی بادپا و سازی بردوش، كوچ بر كوچ آمد و
با طی منازل و قطع مراحل، از برو بحر گذشت و خود را در مصر دید.
حالا بشنویم از " قیزنگار " كه تا پای محمود بر خاك مصر رسید،
درخواب اش جوانی دید رعنا و رشید كه در قد و تركیب و نیكی جمال
یكتا بود وقرینه ای در بزم جانان نداشت. قیزنگار خود را مایل و
گرفتار او دید و با گیسوانی عنبر آسا، از خواب پرید و كنیزان و
ساقیان قصر را به حضور خودخواند و گفت:
" خنیاگری با نغمه ی داوودی و سازی سحر انگیز، از دیاری دور همین
حالا وارد مصر شده و هركس خبری از او به من آوَرَد انعامی نفیس
خواهد گرفت!"
"قول محمود" كه خستگی راه به تن اش بود، به مهمانخانه ای رفت تا
چند روزی بیاساید و وقتی با عطر و گلاب، غبار از چهره و جان شست،
سراغ برج و باروی یار را بگیرد كه دیگر، توان صبوری اش نبود.
قیزنگار نیز كه چند روزی گذشته بود و هنوز خبری از یار نداشت،
حیلتی اندیشید و خود را زد به مریضی و به ترفندی ارغوان رخ چنان
زرد كرد كه هر طبیی آمد گفت كاراز كار گذشته و باید زود خبر می
كردید. تا كه روزی حكیم الحكما به قیزنگار گفت:
" می دانم كه هیچ دردت نیست و همه بازیست و اما رازدل اگر
بگویی،حتما كه كمكت خواهم كرد!"
قیزنگار كه به محرم اسراربودن او وقوفی كامل داشت پرده از راز خود
برداشت و با حزنی تمام گفت:
" محو خورشیدْ جمالِ پسری ام كه در رویایم طالع شده و با ردای
خنیاگری در شهر می گردد و اما مرا از وی خبری نیست.برق نگاهش چون
بلایی بر جانم افتاده وشیفتگی ام به او روح و روان ام را فرسوده
است."
حكیم تدبیری اندیشید و به پادشاه گفت:
" قیزنگار را افسردگی از دل و جان انداخته و همچون پرنده ای كه در
قفسی طلایی بال – بال بزند، چاره ی رهایی اش از چنگ افكار بیهوده،
در گلبانگ خنیاگریست كه با آهنگ و نغمه اورا دلشاد كند."
پادشاه نیز چاكران را فرستاد تا دنبال خنیاگری باشند كه ساز و
آوازش محشر می كند و آوایش، نوید چشمه ساران دارد. چشمه هایی كه
درد از جان می شویند و دمی از جوشش نمی ایستند.
محمود كه در این چندروزه، با ساز و نغمه اش شهره ی شهر شده بود و
موسیقی شناسان همه دُورش جمع بودند و الحان اورا ندایی از غیب می
پنداشتند،فوری سخن از محمود گفتند و یاران شفیق شاه نیز، یكسر به
سراغ او رفته و چنین گفتند:
" اگر این نغمه های تو، غصه ی دل آب می كند و سینه ی بیمار را از
تنگی و محزونی در می آوَرَد، با ما بیا كه شاهدخت قصر، بی تابِ
نوایت است."
محمود كه از خوشحالی در پوست نمی گنجید فهمید كه شب جدایی سحر می
شود و ساعاتی بعد،بوسه بر زلفان مشكین یار خواهد زد و این فراق،
پایان خواهد یافت. چنین نیز شد و وقتی محمود و نگار رودر روی هم
قرار گرفته و برای دقایقی مژه برهم نزده و مفتون جمال یكدیگر، درهم
نگریستند، شورمستی آنان را فراگرفت و همه دیدند كه چهره ی شاهدخت
گُل انداخت و ازبستر بپا خواست.
ضیافتی در شأن شاهدخت برپا شد و محمود با نغمه و ساز اَش، پوشیده و
سر به مُهر، قصد و مقصودش را چنین حكایت كرد:
" خرمن گیسویت بلند است و بلور نگاهت شفاف.گلبرگ لبانت دل آویز است
و عشق تو در فروزانی، شعله ای آتشناك.ای سمن گیسوی نسرین پوش، صد
هزاران عشوه داری و درباغ نازآلود تو، الماس نابی می لغزد كه از
شعاع دلم می خیزد. این دل شوریده را مگر وصال تو چاره گر باشد !"
حكیم الحكما كه می دید قیز نگار چون شكوفه ی نارنج، عطر از نفس اش
می بارد و مدهوش گلبانگ یاراست و همین حالاست كه رازش برملا شود،
فوری خواست كه مجلس خلوت شود كه چاره ی شیدایی او، با نوای نغمه
همخواب شدن بود.
آن دو شب را دور از چشم اغیار، باكام و طرب آمیختند و دیری نپایید
كه آوازه ی كامكاری شان، به گوش وزیر اعظم رسید كه قیز نگار را
برای پسرش می خواست. او به شیطنت و دورویی، در جلد یكی از كنیزان
محرم شاهدخت رفت و آن كنیز به شاهنشاه چنین گفت :
" مژده كه قیز نگار ملال و دردی نداردو پنداری كه تازه از مادر
زاده شده. اما آن خنیاگر چنان در خلوت شاهزاده یله كرده كه بیم آن
است كه به دشت وصال بشتابند."
بااین سخن خشم شاه برانگیخت و فرمان داد كه محمود را پیش از
خروسخوان، به ژرفای نیل افكنند. در این میان وزیر درباری نیز بود
كه از هرچه در خفا می گذشت آگاه بود و می دانست كه به حیلت وزیر
اعظم است كه آن دو دلداده را چنین ازهم جدا می سازند. او به تدبیر
برخاست و به پادشاه گفت:
" مهر وعدالت، رمز حكومت است و شایسته است كه این مهر پروری، شامل
آن جوانك نیز باشد كه همیشه با اشاره ی پلكی، كشتن میسّر است. من
می گویم اگر او را در صندوقی بگذاریم و به گردابش افكنیم و كار را
به تقدیر بسپاریم، عین عدالت رفتار كرده ایم. "
پادشاه كه فهمیده بود عاج سینه ی قیزنگار،آبشارِ سرشك است و مدام
ِاز دوری او می نالد این پیشنهاد را پذیرفت و وقتی محمود را داخل
صندوقی در اعماق گرداب رهایش كردند، جنونی به قیزنگار دست داد كه
شاه از كرده اش پشیمان شد و اما كار از كار گذشته بود.
محمود كه بر موج طوفانها سوار بود و هول مرگ بر سرش وول می خورد،
ناگهان نوری شعله ور و سبز، او را تا ساحل امن راند و وقتی دوباره
پابه مصر گذاشت و خود را به قصر رساند كه ساز اَش را بستاند این
بار، مورد لطف شاه قرار گرفت و قرار شد كه اگر ساز ونغمه اش،
شاهدخت را از جنونی كه به آن گرفتار است نجاتی داد آن وقت، قیزنگار
را نیز به عقد او در آوَرَد.
وروزی كه آن كنیز محرم دوباره مژده به شاه برد كه قیزنگار، سلامتی
اش را باز یافته است، در میان بغض اش كه می تركید گفت:
" آن دو چنان شیفته و غمگسار همند كه گویی برگ و نسیم، حلقه ای از
مهر تنیده و آنها را در بر ِخود دارد. امادفعه ی قبل كه آمده و به
اشاره سخن از فعل حرام رانده بودم، همه به تحریك وزیر اعظم بود و
جز مهرورزی،میانشان چیزی نبود و حالا دست شماست كه مرا ببخشید و یا
كه به دست جلاد بسپارید ! "
شاه او را بخشید و اما وزیر اعظم را ردا از تن بركند و فرستادش به
چوپانی كه جزای چنان حیلتی راشایسته آن بود. بعدش صدای طبل و دهل
گوش فلك را پركرد وبه شادباش عروسی شاهدخت با قول محمود، مالیاتها
بخشیده شد و رعیت را دلی غمزده از مال دنیا نمانْد.
سالی گذشت و روزی به اذن سلطان، محمود و قیزنگار،با كاروانی كه
محمل ها برآن آراسته بودند سوی تبریز رفتند كه محمودنیزبخاطر دوری
ازایل و تبار غمگین نباشد و بعد از سیاحتی، دوباره باز آیند.
 |