
شپشهای ژنرال
علیرضا ذیحق
وقت شام بود و اشتهایی به غذا نداشت. صبحانه و ناهار هم فقط یک
لیوان شیر خورده بود. البته چند قرص و کپسول هم پشت بند آن. اما
حالا مانده بود با این کپسول چکار کند؟ اگر آبی یا چیزی نمی خورد
قورت دادن براش مشکل می شد. قرص بود می جوید و اما کپسول فرق می
کرد. فکرش مدام دنبال راهی می گشت و هرلحظه که می گذشت، فکر و خیال
اش بیشتر می شد. مخصوصا که بیم و ترس از کارهاش هم سراغ اش می آمد.
سی سال تمام، دلهره ی آنی را داشت که هر روزه انجام می داد و هیچ
شب اش بی اضطراب نمیا گذشت. با کابوس ها از خواب می پرید و می رفت
سراغ تعبیر خواب و این که پریدن آدمی تو خواب چه معنی می دهد و یا
اگر یک ماهی، کله اش را از قلاب بخواهد بکَنَد و بخواهد نجات یابد،
تعبیرش چه می شود. حتی این اواخر کتاب را داده بود صحافی که ورق
هاش از هم پاشیده بودند و شیرازه اش در رفته بود. کتاب " ستارگان و
طالع آدمیان" را نیز گرفته بود و می خواست بداند آدمهایی که به
خواب اش می آیند دارای چه خصوصیاتی هستند. فقط کار وقتی سخت می شد
که مثلا بقال کوچه را در خواب می دید و ولی چون ماهِ تولدش را نمی
دانست، از این که او چه جور آدمیست گیج می شد و تا دوباره خواب اش
ببرد، تو فکرش هزار خیال می چرخید. حتی با تلویزیون هم مشکل پیدا
کرده بود و تا کانالی شروع به پخش اخبار می کرد، می رفت یک کانال
دیگر و همینجوری تو تمام قاره ها می گشت که برنامه ی مورد علاقه اش
شروع بشود. از هر خبری بدش می آمد حتی خبرهای خوب. خبرهایی که بعضی
وقتها خوشحال اش کرده بودند و بعد دیده بود همه الکی اند و هر گز
نه حقوق اش زیاد شده و نه که رقمهای تورم توفیری داشته اند. نداری
ها و سختی هاش هم مثل سرنوشت دنیا،همچون عقربه های ساعت رو به جلو
می تاخت. از یک طرف دنیا را می دید که به خاطر مبارزه با ایدز و
آنفلونزای خوکی و مرغی خوشحال است واز سوی دیگر، آمار ها را نگاه
می کرد که تعداد کشتگان جهان از مواد منفجره، هر روزه یکصد برایر
تلفاتی است که و قتی جنگ جهانی دوم بود رخ می داد. البته تصمیم
داشت کاری به کار دنیا نداشته باشد و از اینکه روزی زندگی اش را با
آزاده پیوند زده واو هم طردش کرده بود، دلحون بود. آزاده مجبور به
مرگ شده بود و حتی شب احتضارش، که بالا سر او بود با او از عشق اش
گفته بود و او هم از اینکه " توان مبارزه ندارد " و این درد او را
خواهد کشت. پیش بینی اش هم درست از آب در آمده بود وهنگامه ی صبح
که آزاده برای لحظه ای خواسته بود تا او را بغل کند و نفسی به
راحتی بکشد، نفس های آخرش را سخت و پُر تکان کشیده و خشک اش زده
بود.
امشب را حال اش هیچ خوب نبود، بخصوص که هم باید کپسول را می خورد و
هم اینکه از آب خوردن چندش اش می گرفت. رفت تو فکری که شاید صدها
بار فکرش را کرده بود. البته او قصد فکر کردن نداشت و همیشه این
فکرها بودند که مدام سراغ اش آمده و حال اش را می گرفتند. تن اش را
لرزه ای گرفت و روح اش مثل عصبی که تیر بکشد، او را در خود مچاله
کرد. هرلحظه که درخوردن داروهاش دیر می کرد، همین حال را داشت و
اما امروز جور دیگری بود. اضطراب ها عینهو شپش، تو مخ اش راه می
رفتند و برای کشتن آنها هم که شده دنبال خودکاری گشت. اما دید خیلی
وقت است که با خودکار سرو کاری نداشته و هر چه می خواسته تو لپ تاب
اش تایپ می کرده وحالا نیز باید سراغ آن می رفت. انگشتان اش در حال
پرواز بودند و اوکه با فونت نستعلیق می نوشت، دید خط و ربط اش نسبت
به دوران مدرسه و زنگ های خوشنویسی خیلی فرق کرده واز خوشحالی،
کپسولی را که براش عین نقل و نبات بود درسته قورت اش داد. بعدش
هرچی دوست داشت به آزاده نوشت و هنوز کارش تمام نبود که حس کرد یک
تورم لعنتی بیخ اش را گرفته و مرتب باد می کند. انگار که چیزی تو
گلو مانده باشد و راه نفس را بگیرد، رو دماغ اش فشار آورد و دید
راه دماغ اش هم به خاطر انحرافی که باید عمل می شد، نیمه باز است و
به همین خاطر نیز نفس اش به شماره افتاد. به سختی رفت طرف دستشویی
و اما نرسیده، سرفه ها به تهوع اش انداختند و روبرویش، چیزی را دید
که یک عمر از فکر آن خواب اش نبرده بود. ژنرالی بی ستاره که عمری
در خواب و بیداری، بی آن که به چشم بیاید همه جا بود واما اوهرگز
نمی دیدش. فقط علائم اش را می شناخت که با هجوم شپش ها شروع می شد
و با ترس و لرز ختم می شد. اما حالا، آشکارا می دیدش. انگار که
صاعقه ای باشد او را به تشنج انداخت و تا می توانست باچنگ و مشت
اش، او را بی ریخت کرد.
چشم که واکرد، کسی بالا سرش نبود و اما دستهایش همه زخم و خون بود
و آینه، خُرد و شکسته، پخش کاشی ها. حس کرد گشنه است و پیش از آن
که چیزی بخورد، دستهایش را زیرآب گرفت. هرچه خون بود شسته شد و
بریدگی ها خود را نشان دادند.
کالباس خشکی را به نیش داشت که رفت سراغ نوشته اش. دید که هرچه
نوشته سِیو شده و خط اش حرف ندارد. بعدش دست برد به موبایل اش و در
صفحه ی آن خود را سیر تماشاکرد. فکرش رفت به آن ژنرال بی ستاره که
عینهو شکل خودش بودو از این بابت کمی دلگیر شد. دید در تمام عمری
که درون اش ازاضطراب پر می شد، ترس اش همه از خودش بود و اتهام
هایی که تو ذهن اش شکل می گرفتند و محاکمه هایی که خود، برای خود
ترتیب می داد و به هول و ولاش می انداختند. نگاهی به سیاه مشق دیشب
اش انداخت و این نوشته را دید : " آزاده جان، شبی که تو گفتی توان
ماندنم نیست، تا صبح نپاییدی و اما ماندن من نیز، ارزش بودن ندارد.
باید که امروزهمه ی شپش ها را از رگ و جانم برانم وهر چه پیش آید
خوش آید. این بیم و هراس روزی هزار بار مرا می کشد و هر که سلامم
می دهد فکر می کنم خودشه. ژنرالی بی ستاره که شبیه همه است و اما
کسی شبیه او نیست. ولی حالا رودررویم ایستاده و با این کپسولی که
در گلوش انداختم، دارم شپش هایش را می تکانم. کافیست که این کپسول
تو معده ام بترکد و همه ی هول و ولا ها خشک شوند. درست مثل تو که
روزی طردم کردی و در بازوانم خشکیدی!"
کمی رفت تو فکر دیشب وبعد، پتک و قلم اش را برداشت و نگاهی به
پیکره ی سنگ انداخت. با همه درد دستهاش، مدام ضربه زد و وقتی دست
از کار کشید، دید که آزاده در میدان فریاد می کشد ورو پیکره ی
سنگی، هرچه شپش بوده گریخته است.

|
|
|