
روایت محمد وگل اندام
علیرضا ذیحق
از سری
داستانهای عامیانه ی آذربایجان
در اصفهان، مردی صنعتگر می زیست كه با همه ی فضل و هنرش، هیچ
اندوخته ای نداشت . روزی كه چشم از جهان فرو می بست به فرزندش محمد
كه هفت سال اش بود گفت :
"عمرم به صنعت و هنر گذشت و اما، منا ل و زری دستم نیامد . به این
خاطر هم اگر روزی، زور و بازوی رستم یل داشتی و یا درحكمت، مثال
لقمان بودی، تا مداح نباشی و مجیز دولتمردان نگویی، گمنام و دریوزه
ای بیش نخواهی بود . گفتم بدانی، تا نگویی نگفتم ! "
آن صنعتگر چیره دست این را گفت و در حال، مرغ روح اش پركشید و محمد
ماند و مادر بزرگی پیرو فرتوت . رفت به مكتب و دوازده سال اش بود
كه هنگام بازی با بچه ها، گرد و غباری برخاست و دید كه از دور،
سایه ی قشون پیداست و فوری دوستان اش راجمع كرد و گفت :
"اگر ما به این سپاهیان تعظیم كنیم ؛حتما انعامی به ما خواهند داد
. پس با ادب و اركان بایستید و هركاری كه من كردم شما هم بكنید !"
از قضای روزگار، آن سپاه مال شاه عباش بود و داشتند به شكارگاه می
رفتند . شاه عباس وقتی جمعیتی از كودكان را دید كه چنین با نزاكت و
احترام كرنش كرده اند، خوش اش آمد و لحظه ای ایستاد و خواست انعامی
بدهد كه محمد، از شال و كمر و كلاه زرین فهمید كه این خود سلطان
است و گفت :
" قبله ی عالم پاینده باشند كه اگر امن و امانی هست و نان پاره ای
كه با آرامش می خوریم، همه از بركت تاج خسروی است و وجود شهریاری
داد پرور و كریم چون شما ! "
پادشاه كه در حیرت این فصاحت و صلابت از پسر بچه ای دهاتی بود
پرسید :
" تو باید فرزند مردی نیك باشی كه چنین خوب بار آمده ای و بگو كه
كیستی ؟ "
محمد كه چرب زبانی را كردار خود ساخته بود گفت :
" ای سلطان والا، من یتیم پولادم . پولاد رسام، كه صنعتگری بینوا
بود . مادر بزرگی دارم كه غاز چران است و شكر خدا، كفی نان داریم و
شكر خدا و سلطان به جای می آوریم . "
شاه عباس كه متعجب شده بود گفت :
" صنعتگران در حریم ما، همچون شاهزادگان زندگی می كنند و ازچه رو
ست كه حرمت پولاد صنعتگر را به جای نیاورده ایم ؟"
تا محمد بخواهد حرفی بزند، الله وِردی خان وزیر اعظم شاه گفت :
" پولاد ِ رسام، كیمیاگری بود بی بدیل و اما سخت در انزوا .
نگارگری بی همتا، كه عظمتش را از چشمها نهان می كرد و ما هم در
موردش غفلت می كردیم . كیمیاگری كه خاك را طلا می كرد و اما دریغ،
وقتی به سراغش رفتیم كه خود، خاك بود . "
پادشاه فرمود :
" انعام و خلعتی فراوان به بچه ها دهید و محمد را نیز به قصر آورید
و به تعلیمش بپردازید كه در پیشانی او، فرّ و جلالی می بینم و دور
نمی بینم روزی را كه او، سرشناسی سرآمد خواهد شد . "
محمد در حلقه ی غلامان شاه عباس، قد كشید و در ساز وآواز ورزم
آوری، نام آوری بی همتا شد.كمتر روزی می شد كه محمد عزم شكارنكند و
وقت برگشتن، شاه شكاری با خود نیاورده باشد . اما روزی محمد، فارغ
از گردش چرخ، هفت روز تمام در كوه ها و دشتها گشت و صیدی شایان
نیافت . دست خالی هم روی بازگشت نداشت كه بالأخره، دل به دریا زد و
رفت كوه الوان كه در طلسم بود و احدی، جرأت نزدیكی به آنجا را
نداشت .او تا اوجها قد برافراشت و چون به دره ی فرارویش چشم دوخت،
در میان سبزِ دشت، سراپرده ای دید زرین وهمچون باد صرصر، تاخت كه
ببیندآنجا چه خبر است . تا رسید و به اندرون چادر شتافت، دختری دید
زیبا و رعنا . خط و خال اش بنیاد عمر بر باد می داد و چشم جادو یش،
شورآفرین بود .
محمد سلامی داد و تا خواست بردستان آن مهوش بوسه ای زند، ناگهان
دید كه او دود شد ونه چادری هست و نه نازنینی . فقط طوماری به جا
مانده و در آن چنین آمده است :
" من شاهدخت كشمیرم . نامم گل اندام است و اسیر سرخْ پری. فرشته ای
خون آشام و با بالهایی سرخ . مرا مونس خود ساخته و اما هر آدمیزاده
ای دیده ای، درخونش كشیده . برو و هر صدایی شنیدی، پشت سرت را نگاه
نكن كه اگر چنین كنی، برخاك و خون می غلطی و خون تو را، در تُنگ
های شراب می ریزد . "
محمد كه خود را دركمند گیسوان آن مهپاره اسیر می دید و فرار را
ننگی برای خود، همچنان ایستاد و هنوز در فكربود كه ناگهان، فَرق
سرش چنان شكافت كه در هنگامه ی درد، چشم اش افتاد به موجودی
بالدار،كه عینهو آدمیزاد بود و بر فراز سرش می چرخید . محمد كه تیر
را بر چله ی كمان داشت، آن سرخْ پری را با تمام نیرو نشان رفت و
دیگر، نه چیزی فهمید و نه چیزی شنید . شدت زخم اش چنان بود كه گل
اندام، با رهایی از طلسم، هفت روز و شب بر بالین محمد نشست و از
گیاهان شفابخش، دوا و معجون به خورد او داد و هفت نوع مرهم درست
كرد. مرهم ها ی اضافی را هم بر دستمالی پیچید و به همراه نامه ای
كه آن رالای انگشتری اش نهاد، گذاشت بالا سر محمد و رفت .
گل اندام رفت و در فردای شبی كه كه با سپیده می آمیخت، محمد به هوش
آمد و اول از همه چشم اش افتاد به نامه و وقتی خواند دید كه گل
اندام برایش چنین نوشته است :
" چراغ دل بر افروز و تا كشمیر بیا كه اگر دیر كنی، برای همیشه دیر
خواهد شد . هروزی یك مرهم برزخمت بگذار و تا توش و توان نیافتی،
پای در راه نگذار. تیر دلدوزت سرخْ پری را دود كرد و من نیز ازطلسم
رها شدم . اگر عشق را می فهمی و مردِ راهی، تا فتح دلم راهی
نداری.!"
محمد، دلگیر و زخمدار تا قصر شاه عباس رفت و وقتی كه به دستوروی
دستمال از سراو بازكردند، حكیم دربار گفت :
" این زخم، از تیغ ِ سرخْ پری است و اما چی شده كه از زهر آن رسته
ای، مثل یك معجزه است !پنداری كه حكیمه ی كشمیربر بالینت بوده و
والّا، نجاتی نمی یافتی ! "
محمد با لبخندی محو، بی كم و كاست هرچه را كه رخ داده بود تعریف
كرد و از سلطان اذن سفر خواست و شاه عباس گفت :
" توشه ی راه بردار و راهی شو كه ببینم چند مرده حلاجی و آیا دلِ
آن شاهدخت حكیمه را خواهی ربود یانه ؟"
محمد روزی بعد راه افتاد و منزل به منزل تا كشمیر راه می پیمود كه
روزی، دشتی مصفا دید و تا چادر افراشت، قراولان سررسیده و او را به
قلعه ای بردند كه مال " غول ِ سیاه " بود و به خاطر مرگ معشوقه اش
" سرخ پری"، در و دیواررا سیاه پوشانده بودند . بی هیچ پرس و جویی
او را در سیاهچالی انداخته و وقتی درش را چفت می كردند درباریكه ی
نور، پیر مردی دید كه سر و تن اش از سفیدی موهایش، مثل مروارید می
درخشید . محمد از حال و روز پیر مرد خبر گرفت و او گفت :
" سالهاست كه زنجیری این سیاهچالم و اما هر ساله، چهل ها آدم دیده
ام كه شبی اینجا بوده اند و اما صبحی، سر از كله شان جداكرده و
خونش را در بشكه های شراب ریخته اند . اما چه رازیست كه مرا هنوز
زنده نگهداشته اند، خود نیز بی خبرم . غول سیاه، عطش خون دارد و
معشوقه ای خون آشام به نام سرخْ پری . زنانی هم اینجا هستند كه می
گویند لذت میوه ی شان، قد مرگ هم می ارزد . اما اگردو سه روزی بر
نَفْس ِ خود فائق آیی، شاید كه مرگت دیراتفاق بیفتد . "
غول سیاه كه دوست داشت پیش ازكشتن مردان، آنان را با زیبا رویان به
یك بستر اندازد و خود سیر تماشا كند، شبانه به دستور او، محمد را
به خوابگاه صنمی بردند كه تا چشم محمد بر حُسن و جمال او بیفتاد،
عقل و هوش به یكسر باخت و ولی ناگهان حرف آن پیر مرد به خاطرش آمد
و بر نَفْس خود چیره گردید و هرچه آن زیبا كه نامش " جیران " بود،
با چنگ و نای و رقص و تن نمایی، دلربایی كرد انگار كه مردی از او
گریخته بود !"
غول سیاه گفت او را به سیاهچال برگردانند و خود رفت، سراغ سنگ جادو
و دید كه سرخْ پری شبحی شده و از او می خواهد كه سریع، سر از تن
محمد جدا كند . به همین خاطر هم، بی درنگ او را به حضور خواست و
تازه داشت دندان برشاهرگ او می سود كه محمد دسته ای از زلفان او را
كَند و غول سیاه گفت :
" موهایم را اگربازگردانی آزادت می كنم و هرچه بخواهی به تو می
دهم."
اما محمد كه به زمزمه از جیران شنیده بود همه ی جان او در موهای
سرش نهفته و اگر شیر پنجه ای پیدا شود و موهایش را بركَنَد و
درآتش
اندازد، به یكباره دود خواهد شد، فوری آن ها در شعله ی اجاق انداخت
و در یك چشم به هم زدن، زمین و زمان از خاك و غبار آكند و نه از
قلعه چیزی به جا ماند و نه ازآدمهای قلعه و پنداری كه همه خواب بود
و خیال .
محمد قد مردی راست كرد و به جویای یار، با طی طریق و قطع منازل،
رسید به كشمیر و در ورودش چوپانی دید و چوپان نیز كه ساز بر دوش او
می دید، زد زیر آواز و با نغمه پرسید :
" جهان كه چرخان بال می زند، از چه آویزان است وبعد از آن كه انسان
روحش را گم می كند، جسمش را در چه ها باید جست ؟ "
محمد هم با طنین ساز و آواز، این معما را چنین شكافت :
" دنیا و كائنات، آویزه از اراده ی خداوند است و جسم انسان بعد از
فنا، در آب و باد و خاك و آتش است كه جان می گیرد . "
چوپان كه نامش " دَمیر داش " بود دست محمد را بوسه ای زد و گفت :
" تو صدمین خنیاگری هستی كه به این خاك پا گذاشته ای و خواسته ای
كه در جشن "گل اندام " و " ایمان وِِردی " سنگ تمام بگذاری و اما
قابل تر و فاضل تراز تو كسی را من ندیدم . بروكه تا عروسی
سرنگرفته، از خوان كَرَم آنها، توشه ها برگیری . "
محمد تا این سخن شنید، رنگ رخسارش به زردی گرایید و كم ماند مدهوش
شود كه "دمیر داش " سوگندش داد و گفت :
" این زردی رخسار بی سبب نیست و اگر رازی هست به من بگو كه شاید
كاری از من برآمد."
محمد، نامه و انگشتری گل اندام را نشان دادو با تعریف ماجرا، چوپان
گفت :
" من خان ْ چوپان ِ قصرم و نامه و انگشتری را می برم كه نشان گل
اندام بدهم و تو هم تا عروس را به حجله نبرده اند شمشیر از نیام
برآور و هول مرگ نكن كه مرد است و همتاش."
دمیر داش به بهانه ای روانه ی قصر شد و وقتی نامه و انگشتری را به
گل اندام كه رخت عروسی تن اش بود داد، به آهستگی گفت :
" محمد، مسلح و مكمل و سوار براسب، با ساز و آواز میان خنیاگران
خواهد بود و حالا، این تویی كه باید چست و چابك، كاری كنی كارستان
."
گل اندام كه ازدحام و شادمانی مردم را دید وچشم اش به محمد افتاد،
زرافشانی ها كرد و در حالی كه از كالسكه به زیر می آمد، محمد او را
بر زین اسب اش گرفت و مثل باد صر صر، داشت دور می شد كه " ایمان و
ِردی "، با سپاهی گران آنها را در محاصره انداخت . آنها چاره ای جز
تسلیم نداشتند كه ناگهان هوا، تیره و تار گردید و محمد، غول سیاه
رادید كه به او كرنش كرد و گفت :
" تو ندانسته مرا از دام وِطلسمی رهاند ه ای كه سرخ ْ پری برایم
پهن كرده بود و من مدام در سنگ جادو، تو را می دیدم و هر لحظه
منتظر بودم كه اگر خطری تهدیدت كرد به یاری ات بیایم . اكنون نیز،
آرام و متین باشید و بی واهمه، به قشونی بنگرید از دیوان و غولان
كه تا سپاه " ایمان وردی " آنها را ببینند، زهره تَرَك شده و همه
در خواهند رفت ."
چنین نیز شد و قشون ایمان وردی، در چنان ولوله ای گیر افتادند كه
همه از ترس جیم شدند و و لشكر غول سیاه، همچنان صف كشیده و منتظر
فرمان او شدند .
اما غول سیاه، خواهشی كرد و آن هم اینكه خواست تا جیران را نیز با
خود ببرد كه او نه یك دل بلكه صد دل از وی بیزارشده و دمی از گریه
و زاری نمی آساید . گل اندام از علت این بیزاری پرسید و غول سیاه
گفت :
"می گوید من كچلم و حق هم دارد و اما چه كنم كه چاره ای نیست و هر
كاری هم از دستم بربیاید دوای كچلی نمی دانم . "
گل اندام گفت :
" هیچ نگران نباش كه من همین حالا از گیاهان شفا بخش، مرهمی می
سازم كه اگر آن را بر سربگذاری و روزی بعد بشویی، زلفَكانت همه در
خواهد آمد. "
به وردی همه ی لشكریان از چشم ها گم شدند و غول سیاه آنها را دركوه
الوان مهمان خود كرد و هنوز یك هفته ای نگذشته بود كه غول، گیسو در
آورد و جیران، از عشق او سر از پا نشناخت ووقتی كه عروسی آنها سر
گرفت و محمد دید كه آن پیرمرد محبوس، پدر جیران بود گل از گل اش
شكفت و خوشحال، گل اندام را برداشت و راهی اصفهان شدند .
شاه عباس كه از شكسته شدن طلسم كوه ِ الوان به دست محمد، بی اندازه
شادمان بود، با شوكت و جلال از آنها استقبال كرد و چنان مقامی به
محمدو گل اندام داد كه تا آخر عمر، به خوبی و راحتی زندگی كردند .
1384

|