 
آدم، آدم نبود
علیرضا ذیحق
آدم رفت سراغ صفحه ی اول روزنامه و دید که تیترها هیچ کدام آنهایی
نیستند که همین دوساعت پیش تنظیم شده بود. از تایپیست توضیح خواست
و او گفت:
" پیش پای شما آقای مدیر اینجا بود و یه تغییراتی داد و دیسکت را
هم داد چاپخونه. "
آدم رنگ عوض کرد و با چهره ای سرخ ، نشست پشت میزفکسنی ِ سردبیری.
این برای بار چندم بود و بخاطر آبروی حرفه ای اش ، رفت توفکر.
انصرافش را نوشت و تا امضا کند کمی طول کشید. صفحه بند هم که حالا
به حروف چین پیوسته بود بدجوری دمغ بود و خطاب به آدم گفت:
" بالأخره ما حالیمون نشد که با ساز کی باس برقصیم ؟ می گم آخه مرد
حسابی چه فرق می کنه بین این که فلان تیتر ریزباشه یا درشت یا که
بالا باشه یا پایین و این که حقوق بشر خط بخوره و جاش حقوق آدمی نو
شته بشه و از این مسائل. "
آدم حرفی نزد و کاغذ انصرافش را تاکرد و گذاشت جیب بغل و راه
افتاد. داشت از تحریریه خارج می شد که تلفن زنگ زد وتا گوشی را
برداشت ، دید آقای مدیراست و می گوید:
" می خواستم بگم با اجازه ی شما یه تغییراتی تو صفحه ی اول دادم و
حتما که به دل نمی گیرین. راستش سفارش جناب بخشدار بود که هیچوقت
نام شهرداررا بالاتر از اسم او نیاریم که به هرحال مصالح شهریست و
از این مسائل جزئی. یه مورد دیگه هم مربوط به سخنان رئیس بهداشت
بود که می گفت یکی دوجایی بنا به ملاحظه ی حضار خارجی، از کلمه ی
بشر استفاده کرده که بهتر بود بجاش از واژه های انسان و آدمی
استفاده بشه و جسارتا اقدام شد. در ضمن، تا یادم نرفته بگم که جناب
"شایان " همین چهارشنبه فیلمشان اکران می شه و باز خدمتتان سلام
داشتند و... "
آدم خواست چیزی بگوید که تلفن یکهو قطع شد و او که از رفتن منصرف
شده بود نشست پشت لپ تاپ و به مطالب پس فردا نظری انداخت و دید که
باید با حذف یکی دومطلب چند خطی در مورد فیلم های رو پرده بنویسد و
پیشاپیش از فتح گیشه با فیلم " شارلاتان " خبربدهد. فیلمی که سی و
هفتمین ساخته ی جناب شایان بود با بیست و هفت سال سن. چیزهایی هم
نوشت و اما تا دوباره چشمش به مطالب حذفی برخوردکه جکایت از هفدمین
بازنویسی یک فیلمنامه ی رد شده از یک کارگردان نامی داشت ، باز
چهره اش سرخ شد و البته دیگرنه به آن اندازه که لحظه ای قبل برایش
اتفاق افتاده بود.
آدم دست برد به جیب اش و تا خواست کاغذ انصراف اش را بیرون بیاورد،
چند تا کاغذ و دفترچه هم همینجوری ریخت زیر دست و بال اش و پیش از
آن که به انها دست بزند انصراف اش را پاره کرد و ریخت سطل آشغال.
بعدش دفترچه ها را که تو هرکدوم هفت هشت تا قسط عقب افتاده داشت
گذاشت جیب بغل و شروع کرد به وارسی تکه مقوایی که اصلا از وجودش
خبر نداشت. دید که خط زنشه و بالاتر از لیست مربوط به ماش و عدس و
چیزهایی تو این ردیف، با خطی درشت نوشته " شهریه ی مِلیکا ،
فرداباید آماده !"
دل اش هرّی ریخت پایین و با رنگی پریده رفت سراغ دفترچه تلفن و تا
نام جناب " استاد یار" به چشم اش خورد سریع شماره ای گرفت و گفت:
" آدمم جناب پروفسور. راستی قرار بود که افتخار یک مصاحبه به این
جان نثار بدید و خوشحال می شم که همین فرداخدمت برسم. راستی این "
ملیکا" ی ما نیز فردا..."
جناب استاد یار پرید وسط حرف آدم و گفت:
" ناراحتش نباشین. شما فقط بگین برگه ی انتخاب واحدشونو بیارن
معاونت که من حلّش می کنم. فی الواقع دوستی ها واسه همین روزاست
دیگه. یکی هم اینکه می دونی دانشگاه این روزا خیلی شلوغه و... "
آدم خیلی هولکی حرف او را قطع کرد و گفت:
" درسته قربون! هیچ حالیم نبود. کافی یه بفرمایین که موضوع گفت و
گو حول چه مسائلی باشه و من خودم ترتببشو یکجا می دم و وقت شما هم
گرفته نمی شه."
جناب استادیار هم بی درنگ گفتند:
" از هرچه هم که بگذریم بالأخره نبض مردم و مطالبات قشر دانشجو دست
خودتونه و هر جور صلاح می دونین ببرّین و بدوزین !"
آدم که از خوشحالی سراز پا نمی شناخت گفت:
" متوجه حساسیت مسائل هستم و هیچ نگران نباشین ! امید که همین روزا
واسه شیرینی ریاست خدمت برسیم. "
آدم داشت کارت خروج می زد که نگهبان گفت:
" خوب شد که دیدمتون. یه نامه دارین. مث اینکه از انتشاراتی مقبول
هستش. "
آدم از این که نشر مقبول، نشریه ی " پویا " به سردبیری وی را
شایسته ی برگزاری مسابقه ای تحت عنوان " بهترین رمان سال " انتخاب
کرده بود، خوشحال شد و طی اعلانی از تمام نویسندگان خواسته شد تا
آثار تازه ی خود را به صفحه ی فرهنگ و ادب روزنامه ارسال کنند.
بودجه ای نیز از طرف وزارت هنر و زیبایی وهمچنین نشر مقبول، در
اختیارنشریه قرار گرفت تا این کار را سرو سامانی بدهند. در یک مهلت
سه ماهه، تعداد رمانهای رسیده از مرز دویست رمان گذشت و در بررسی
ها مشخص شد که از این میان آنها فقط بیست و یک رمان منتشر شده وجود
دارد و نزدیک دویست رمان منتشر نشده که نویسندگان آنها با گرفتن
کپی از رمان های آماده ی چاپ خود و دادن آنها به صحافی، نسخه ای از
آنها را به آدرس روزنامه کرده اند. داوران که یکی از آنها صاحب
امتیازپویا بود و دیگری مدیر مسئول و یکی هم آقای آدم، دیدند که
کارشان راحته و فوری رمان های منتشر شده را بین خود به قرعه
گذاشتند تا بعد از مطالعه، نظر خود را با دادن نمره ای که از ده تا
بیست شروع می شد اعلام کنند. بودجه ی تخصیص داده شده نیز به تساوی
تقسیم شد و روزی رسید که در تالار اندیشه، برنده ی سه رمان برتر
سال باید اعلام می شد. از همه نویسندگا نی که رمان خود را ارسال
کرده بودند و یکی از آنها قبلا برنده ی جایزه ی ادبی پولیتزرو
همچنین نامزد جایزه ی نوبل ادبی در سالهای قبل نیز بود دعوت به عمل
آمد و هیچ استثنایی هم برای نویسندگانی که آثار شان سالها بود که
مورد بررسی بود و هنوز اجازه ی انتشار نیافته بودند قائل نشدند.
همه دعوت بودند و در ضیافتی با شکوه که مسئولین طراراز اول شهر به
ایراد سخنرانی پرداختند، نوبت به اعلام جوایز سوم تا اوّل شد و
قرار شد که جناب آدم پشت تریبون برود. گروه موسیقی که مشغول اجرا
بود و از پخش زنده ی تلویزیونی فقط صدایی شنیده می شد و تصویرها
فقط از چهره ی حضار به ترتیب پست و مقام بود و به توالی ، یک نما ی
دور نیز از حضور نویسندگان و اصحاب هنر گرفته می شد، آدم را به پشت
پرده هدایت کردند و جناب مقبول خواست که به خاطر مصالح فرهنگی و
همچنین مسئله دار بودن دونفر از برندگان بخصوص جناب " صاحب قلم " ،
جای نفرات چهارم و پنجم به جای برندگان انتخابی اعلام شود. یک برگه
ی شرکت در مسابقه ی پیاده روی روزجمعه نیز تقدیم او کرد و از وی
خواست که حتما در ساعت 9 روز جمعه، هنگام افتتاح پارک جنگلی به
همراه خانواده حضور داشته باشد. وقتی هم می خواست دور شود پرسید:
" راستی خانواده به کدام مدل ماشین علاقمند هستند ؟ "
هنوز آدم گیج و ویج ایستاده بود که جناب مقبول گفت:
" بله فهمیدم. همون که قیمتش بالاست و رنگش متالیک !"
در میان دست زدنهای حضار ، آدم رفت پشت تریبون و با اعلام جوایز،
درمیان گلبرگ های سرخ و سفید که بر سِن می بارید، در حالی که صورت
او سرخ می شد، برندگان، جوایز و لوح یادبود خود را از دست مسولین
محترم دریافت کردند.
دوروز بعدش که روزجمعه بود، آدم دیگر همان آدم قبلی نبود و داشت به
همراه خانواده سوار مرسدسی می شد که در مراسم پیاده رویِ افتتاح
پارک جنگلی ، برنده شده بود. آدم تازه از میان جمعیت راهی برای
ماشین باز کرده بود و داشت دنده عوض می کرد که چشم اش خورد به یک
دوچرخه سوار و برای پرهیز از تصادف، بوقی زد و تا دوچرخه سوار
برگشت، آدم دید که جناب" صاحب قلم" همان کاندیدای جایزه ی نوبل
ادبی در یکی دوسال قبل هست وبرای احترام ، بوقی دوباره زد و پا به
گاز دور شد.

|
|
|