
ماهی قرمز مادر
حمید رضا ایروانیان
مادر کنار کاسه بزرگی
نشسته بود ..لبریز از آب .. !! ماهی قرمز کوچکی با شیطنت به این
گوشه و آن گوشه کاسه می رفت .. مادر تکه ای پنیر را درون آب انداخت
..!! زمزمه کنان زیر لب چیزی گفت .. با اشتیاق فراوان ماهی قرمز را
نگاه می کرد .. گویی در انتظار خوردن پنیر سفید بود .. !!
در را محکم بستم .. صدای مهیبی بلند شد ..!! پله ها تنها چیزی
بودند که فریادم را در هم می کوبید ... و شاید نعره های گامهای
سنگینم که بی رحمانه شکاف پله ها را در هم می شکست .. !! غمی در
دلم بود که گویی نمی خواست رهایم کند . راهرو باریک و تنگ را که
دیدم دلم فرو ریخت .. دیوارهای سیاه .. ترکهای سقفها .. و درهای
شکسته .. که هر آن امکان سقوط و نابودی داشت .. دگرگونی برای غمی
بیشتر .. و نگرانی ..و یا شاید هم برای سرابی دیگر ..!!
بالاخره او رفته بود و مرا با دنیایی از هیچ تنها گذاشته بود ..
دستانم خالی و چشمانم پر از غم .. سکوت عجیبی در خانه حکمفرما بود
.. جز من و مادر و ماهی قرمز هیچ کس دیگر نبود ..!!
آن روز برای آخرین بار بود که صدایش را شنیدم .. از قرار باید می
رفت و وصلتی تازه و پاینده می کرد ... !! مرا به آسانی رها کرد ..
! نمی دانم ؟ اما آمدنش را نفهمیدم و رفتنش را.. کاش به هیچ می
پنداشتم .. اا دروغ بود .. ؟ چیزی نمی فهمیدم .. !!؟ مثل دیوانه ها
شده بودم .. زمانی که می خواست برود .. گفت : همه چیز تمام شده ..
زندگی جدید .. لباسهای کهنه ام را باید دور بیندازم .. !!
گفتم: چرا ..لباسهای کهنه ..!؟
گفت : راه تو با من یکی نیست .. متاسفم ..نقاشی روی بوم تنها آرزوی
تو است .. من با دنیای سکوت تو نمی توانم کنار..یعنی تحملش را
ندارم .. !!
--اما دنیای من سکوت نیست ..چرا این کار را با من می کنی ؟
سکوت بود جوابش ..!!
اما چرا ..چرا روز اولی که با من آمد این را نگفت .. این سوالی بود
که هیچ گاه نفهمیدم ..!!
سکوت حقیرانه ای در خانه حکمفرما بود .. صدای نوحه و عزاداری سینه
ام را شکافت .. غمی بر غم هایم افزوده شد .. نبودنش را تحمل نمی
کردم .. اصرار به فراموشی داشتم .. اما آیا این امکان پذیر بود ..؟
واقعیت این بود که او نبود .. و من تنها و بی کس همراه با مادر و
ماهی قرمز ، فراموش شده بودیم .. !! ماهی قرمز تنها دلخوشی مادر ..
حتی من بود ..!! هر روز هر دو به او سری می زدیم .. عاشقانه ماهی
را نگاه می کرد .. گویی نگاه مادر ی به فرزند دلبندش .. !! من هم
از دور مراقب ماهی کوچکمان بودم .. اما همیشه می ترسیدم ..
--اگه ماهی بمیره .. اگه یه بلایی سرش بیاد .. اونوقت چی می شه
..!!؟
این افکار پریشان مرا می آزرد .. دلم را می شکست .. و ترسی بی جهت
در وجودم شعله ور می کرد .. !! ماهی قرمز کوچک تنها دلخوشی من و
مادر .. !!
کنار پنجره ایستادم ..غروب بود و دلگیر .تصمیمم را گرفته بودم ..
هیچ گاه از خانه خارج نخواهم شد . این جملات را بارها و بارها
تکرار می کردم .. ملکه ذهنم شد ..
هر روز که می گذشت خمو ده تر و افسرده تر می شدم .. نمی دانم چرا
این کار را ، این بلا را سر خود می آوردم. .. !!؟ شاید می خواستم
با این کار خود را از بین ببرم . و یا شاید هم طاقت دیدن مرد م را
نداشتم ..نمی دانم ..!؟ ..!؟ صورتم به یکباره سیاه شد .. بوی گندی
به مشامم رسید .. بوی تعفن بدن من بود .. !! گویی ماهی قرمز هم از
بوی تعفنم گریخت و زیر آب پناه گرفت .. !!
مادر با چشمانی نگران دائم مرا می پایید!! .. چیزی نمی گفت .. جز
گریه .. !! گوشه ای می ایستادم .. با لباسهایی کهنه و موهایی بلند
و ژولیده ..!! از عاقبت کار هیچ نمی هراسیدم .. !! به مادر گفتم ..
دیگه بیرون نرو .. تو هم تو خونه بمون ..نمی دانستم من زندان بان
او بودم و یا او زندان بان من .. !!؟ هر چه بود هر دو با هم بودیم
.. من و او .. و .. همراه با ماهی قرمز درون کاسه کهنه !!
مادر کنار کاسه پر از آب نشست .. مظلومانه و با چشانی اشکبار ماهی
را نگاه می کرد .. شاید موج کوتاه آب مرا متوجه اشکهای او کرد .. !
ظهر بود . مادر چادرش را بر سر کرد .. داشت بیرون می رفت .. گفتم
.. نرو .. نرو ..
--دیوانه .. دیو.انه ... این خونه به اندازه کافی تو دام بدبختی
گرفتاره .. ..بدترش نکن ..
سکوت بود جوابم ..!!
نمی دانم رفتنش چقدر طول کشید .. گذشت زمان را احساس نمی کردم ..
صدای باز شدن در مرا به خود آورد .. خودش بود .. مادر .. صورتش سرخ
و قرمز شده بود .. از گرما بود و یا از شرم ، نمی دانم..!؟ اما شرم
از چی ؟
چادرش را روی زمین انداخت .. کیسه سیاه کوچکش را آرام روی میز
گذاشت .. زمزمه کنان به طرف آشپزخانه رفت .. گفت ..
امروز تو خیابان غوغایی بود ..ساکت گوشه ای می شینی .. از هیچ چیز
و هیچ کجا خبر نداری .. نه رادیو ... برو ببین چه خبره .. نمی دونم
والا ..!!
بی تفاوت و با بغض نگاهش کردم .. فقط سرم را تکانی دادم .. !!
نفس عمیقی کشید .. گفت : خیلی های رو داشتند می گرفتند .. بدبختا
.. .. منم نمی دونم .. اما نه می دونم .. والا مثل اینکه اونهایی
که .. خودم هم نفهمیدم ..
سکوت کردم و چیزی نگفتم اما گویی مادر به سکوت من اهمیتی نمی داد
.. همچنان می گفت !
.. پناه بر خدا ..!! مردم و بدجور می زدن .. حالا کتک خورده که
خورده تقاصشو که مردم نباید پس بدن ..!! چند نفری بالای همین کوچه
داشتند ..چی بهش می گن ..!!؟ آره ..نگهبانی می دادن . پناه بر خدا
.. هیکلای بزرگی داشتن .. ریش بلند .. موهای کوتاه کوتاه .. یه
جوری بودن .. منو که دیدن به طرز عجیبی نگام می کردن .. !! نمی
دونم اما ... مردم تقاص چی رو باید پس بدن .. !!؟ نمی دونم .. نمی
دونم ..!!؟
شانه هایش را بالا انداخت . دیگر چیزی نگفت ..به آشپزخانه رفت ..
--نرو ... نرو ..
--دیوانه .. اگه نرم از گشنگی می میریم ..
صدای نوحه و فریاد غم کوچه و خیابانها را سیاه پوش کرده بود ..
مادر آن روز هم بیرون رفت .. راهرو بلند و باریک را قدم زنان بالا
و پایین می رفتم .. گریه می کردم و در فراغش می گریستم .. آن چشمان
درشت و موهای سیاه و لبخند زیبا و به یاد ماندنی .. وقتی فکر می
کردم دستان کوچکش را در دستان مردی دیگر می گذارد .. بدن عریان و
برهنه اش را آماده تجاوزی بی رحمانه می کند ..لبهایش را در اختیار
او می گذارد .. اما او که بود ؟ نمی دانستم ..؟ فقط می دانستم او
ترکم کرده بود ..برای همیشه ..!! قلبم می شکست .. !!
صدای خش خش در بار دیگر رشته افکارم را پاره کرد .. ماهی با سرعت
عجیبی چرخشی کرد .. زیر آب فرو رفت .. مادر بود .. مثل همیشه ..
مثل دیروز .. خسته و نفس زنان .. با صورتی سرخ و سیلی خورده. !!
گفتم : چی شده مادر .!!؟
--چیزی نیست مادر .. پاهام درد می کنه .. دیگه نای بالا آمدن از
پله ها رو ندارم .. دارم فلج می شم .. آه .. خدا .. خدا .. همیشه
همین جور بوده هیچی عوض نمی شه .. ..!!؟
آهی از ته دل کشید . به سمت ماهی رفت .. گویی دلش برای ماهی اش تنگ
شده بود ..همیشه این کار را می کرد !! عادتش شده بود..نشست .. آرام
سرش را پایین برد . عکسش توی آب افتاد .. موجی برخاست .. برای لحظه
ای چشمانم را بستم .
--امروز مردم یه چیزهایی می گفتن .. عجیبه .. انگار همه مرده بودن
..!! همه جا را خون گرفته بود ..!!
--کی ..چی !!؟
--دلم خیلی سوخت ..آتیش گرفت ... خیلی ها گریه کردند ..!! نمی دونم
زنهای دیگه می گفتند.. پچ پچ می کردند .. منم گوش دادم .. حیفشان
بود ..! بالاخره رفتند ... غرق در خون بودن ..از.... .. همه گریه
می کردند .. خیلی داد می زدن .. منم گریه کردم .. بیچارها .. فقط
...نمی دونم .. نمی دونم ..!!؟
مادر نفس عمیقی کشید . انگشتش را به آب زد ... لحظه ای سکوت کرد ..
ادمه داد گفت :
.. اما .. خیلی سوزناک حرف می زد ..
--کی ؟
--نوحه خون ... نبودی که ببینی .. همه گریه می کردن .. می گفتن
.... یکی داد می زد .. اون یکی گریه می کرد .. اما بی رحمانه همه
را می زدن .. نمی دونم برای چی ..!؟
سرش را تکانی داد .. چشمانش را بست .. چند بار به سینه اش کوبید ..
نبودی که ببینی .. نبودی که ببینی .. !!
سرش را پایین برد . تصویرش روی آب افتاد ..!! موجی برخاست ..
--نمی دونم .. نمی شناختم .. نه یکی .. نه دو تا .. خیلی ها بودند
.. برای خیلی ها گریه می کردند .. .. !؟
سکوت بود جوابم !!
از شکاف کوچکی که روی کاشی زرد رنگ آشپزخانه ایجاد شده بود مورچه
ها بیرون ریختند .. بزرگ بودند و شاید هم ترسناک . !! انبوهی مورچه
کنار هم جمع شده بودند .. .. و در دهان هر کدام تخم های ریز و سفید
.. گویی داشتند خانه شان را ترک می گفتند .. اما به کجا می رفتند
..؟ در آن زیر چه اتفاقی افتاده بود که سیلی از مورچه ها را هراسان
زده کرده بود و فراری .. گویی کنار هم گاردی را تشکیل می دادند
..ارتشی عظیم ..!! ناباورانه به هجوم مورچه های سیاه خیره شدم !
آفتاب می درخشید ... مادر زنبیل به دست از خانه بیرون رفت ..
چشمانم را مالیدم . موهای ژولیده ام صورت سیاه و غم گرفته ام را
پوشانیده بود .
--آه خدای من .. نه . نه .. !!
ماهی کوچک قرمز روی فرش افتاده بود .. !! با چشمانی باز و کمری
خمیده .. !! با هراس نشستم .. دستانم می لرزید .. ترس تو چشمهام
موج می زد .. ماهی را برداشتم .. تکان نخورد .. بلافاصله ماهی قرمز
را توی کاسه پر از آب انداختم .. بی حرکت و غمگین نیمی از بدنش به
زیر آب رفت .. با دست موجی بر آب انداختم .. اما ماهی جز با حرکت
موج آب حرکت دیگری نکرد !!.
--حالا باید چیکار کنم .. حالا باید چیکار کنم ..!! اگه مادر بفهمه
..؟
ماهی قرمز گویی حکم جانش را داشت .. هم برای او هم برای من ..؟ اما
مادر ..!! چگونه می توانست این غم ناخواسته را تحمل کند؟ فقط می
دانستم با نبود او وضع از این که هست بدتر خواهد شد .. دیدن چشمان
گریان وتنهای مادر را تحمل نداشتم .. فکرش اندوه بار و دل جانم را
آتش می زد ..
--باید یکی مثل این پیدا کنم .. اما حالا ..تو این وفت سال .. از
کجا ماهی این شکلی پیدا کنم .. ؟
به فکر مغازهایی که ماهی های آکواریوم داشتند افتادم ..
مثل بچه ها شده بودم .. سرگردان و پریشان .. کودکی در نهایت تنهایی
و پریشانی ..!! ولی باید فکری می کردم و هر طور بود ماهی مثل او را
پیدا می کردم ..بعد از مدتها بیرون نرفتن و گریز از مردم حالا
چگونه می توانستم بیرون بروم .. ؟ پس عهدی که با خود بسته بودم ..
باید چکار می کردم . ؟
در افکار خود غوطه ور بودم .. باد با شدت به پنجره ها می کوبید ...
صدای مهیبی ایجاد کرد ..!! در چوبی رنگ و رو رفته راهرو که باز شد
ترس من هم دو چندان شد .. مادر بود . زنبیل به دست .. با چادری
کهنه و رنگ و رو رفته .. مثل همیشه زنبیلش را روی فرش گذاشت ..
چادرش را از سر کند .. با عجله در حالی که مثل همیشه صورتش قرمز
شده بود به طرف ظرف ماهی قرمز رفت .. بی آنکه نگاهی به من بیندازد
گفت .. : امروز یه چیز جالب دیدم ..
با هراس جوابش را گفتم
--چی مادر ..!!؟ چی دیدی ؟
ایستاد .. گفت : من این همه سال از این خیابون رد شدم .. اوه.. می
دونی .. خیلی ساله .. نمی دونم .. ولی .. خیلی عجیبه ..!!
--چی عجیبه مادر ..؟
می دونستی تو این خیابون بالایی اون وسطا یه گل آفتابگردون هست ..
؟
--کجا ..؟
--اون وسط .. وسط خیابون .. کنار جدول .. عجیب نیست .. ؟
--چی ..؟
مادر با تعجب نگاهم کرد ...
--گل آفتابگردون .. تو این خیابون .. اونم این طرفش .. که هیچ
درختی نیست .. یه گل. آخه .. پاشو .. پاشو برو ببین .. از بچگی گل
آفتابگردون دوست داشتم . .. !!
--واقعا .. ؟
--مثل خورشید می درخشید ..نمی دونی چقدر بزرگ بود .. !! من که
ندیدم همچین گلی تا به حال .. گل آفتابگردون که به این بزرگی نمی
شه .. !!؟
سرم را تکان دادم . اشک دیدگانم را تار و سیاه کرد ..
--نه ندیده بودم .. چیکارش کردی .. ؟
مادر با تعجب نگاهم کرد !!
--چی شد پسرم .. چرا داری گریه می کنی .. !!؟
دستپاچه شده بودم .. لبخندی زدم .. سرم را تکانی دادم .. !! مادربه
طرف کاسه پر از آب رفت ..
--خدایا دیگه تحمل ندارم .. اگه ببینه ماهی قرمزش مرده!!؟
قلبم به شدت می زد .. درد عجیبی تو دستهام احساس می کردم !! قدرت و
توانایی ایستادن در من نبود .. مادر ایستاد .. بی حرکت .. سکوت همه
جا ر ا فرا گرفت .. انگار بدنش می لرزید .. آرام نشست .. خیره شده
بود به آب.. اشکهایش را دیدم .. غلطید .. هم آغوش آب درون کاسه شد
. داشت گریه می کرد .. انگار عزای ماهی قرمزش را گرفته بود .. دلم
می خواست بلند می شد .. داد می زد .. و با دستان پینه بسته اش تا
می توانست مرا زیر باد کتک می گرفت .. آنقدر می زد که نفسم به
شماره می افتاد .. !! اما سکوت تنها چیزی بود که قلبم را به درد می
آورد..عکسی از کیفش بیرون آورد . با چشمانی خیس و بغضی در گلو به
عکس خیره شد .. !! گویی اشکهایش عکس تو دستش را نوازش می داد .. آن
را چند بار بوسید .. بلند شد .. بی آنکه نگاهم کند به طرف آشپزخانه
رفت ..فقط صدای کشیده شدن دمپایی لنگه به لنگه مادر سکوت رقت
انگیزخانه را در هم شکست .. !!
--نکنه بلایی سر خودش بیاره .. ؟ نکنه .
--مامان .. مامان .. !!
با هراس به طرف آشپزخانه رفتم ..
خدایا خودت کمک کن .. خدایا خودت کمک کن ..
ایستادم .. نفس نفس می زدم .. انگار مسافت زیادی را پیموده بودم ..
--مامان ..!!
پشت به من ایستاده بود .. داشت ظرفها را می شست .. برای لحظه ای
چشمانم را بستم .. گونه هایم خیس شد .. چشمانم را باز کردم . عکس
را برداشتم ..با تعجب و حیرت به عکس نگاهی انداختم ..!! گویی داشتم
به آیینه ای شکسته نگاه می کردم ..!! صدایی شنیدم .. برگشتم ..ماهی
قرمز را دیدم .. مثل همیشه با شیطنت این سو و آن سوی کاسه شنا می
کرد .. !!
13آبان ماه 1388

|
|
|