وقتی پایم به استانبول رسید و هنوز كسی را نمی شناختم ،مستقیم رفتم
پیش " جمال آبی " كه یكی از دوستان قدیم پدرم بود. آنها ماجرای
عجیب و غریبی داشتند و یك جورهایی همدیگر را ، از دوستان خوب خود
می دانستند . من جز عكسی از " جمال آبی " كه با پدرم دریكی از
اردوگا ه های جنگ جهانی دوم و زیر عكس هیتلر گرفته بودند ، هیچ
تصویر دیگری از او در ذهن نداشتم وفقط گاه گداری تو تلفن صدایش را
شنیده بودم كه با پدرم گپ می زد . عمری از هر دو گذشته بود و نه او
حوصله ی آمدن به "خوی " را داشت و نه پدرم حال و حوصله ی مسافرت به
استانبول . تا كه وقتی من بورسیه شده و برای تحصیل به تركیه رفتم ،
این رفتن باعث شد كه من او را از نزدیك ببینم و طی سالهای تحصیل
گاه گداری به او سر بزنم . هرچند كه در جنگ جهانی دوم، ایران و
تركیه هیچكدام با آلمان نازی یا متفقین در جنگ نبودند ولی هر دو تا
چشم باز كرده بودند ، خود را در اردوی روسها دیده بودند و بعد كنار
نیروهای متفقین وآخرهم سر هم تو آلمان .
"جمال آبی " بر عكس پدرم آدم شوخ طبعی بود و تا بساط تخته را پهن
می كردیم و تاس می ریختیم همه ی آن چیز هایی را كه من هرگز از او و
پدرم نمی دانستم برایم می گفت. از سالهایی كه تقدیرآنها یك جورهایی
به هم گره خورده بود و شده بودند سرباز روس و بعدش هم كه دست نازی
هااسیر افتاده و بعد از اسارت هم مدتها تو تركیه حبس خوابیده
بودند.
جمال آبی به خنده می گفت :
" میان دود و آتش كه گیر افتادیم همه اش هفت نفرزنده ماندیم . سه
نفرمان گرجی بود و یكی روس و ما دونفر هم مسلمان و هر كدام از
مملكتی دیگر. آلمانی ها اول كاری كه كردند تنبان همه مان را كشیدند
پایین و حالا چی دیدند و ندیدند بماند كه فوری ما دوتا را به پشت
جبهه بردند و ماهم خوشحال كه بالأخره مردی مان به كار شان آمده و
از این مسائل. تلاش می كردند ما را تحویل ترنی بدهند كه و قتی ما
رسیدیم آرام آرام داشت به خود تكان می داد و پشت شیشه های سیم كاری
شده ، فریاد وازدحام زنان و مردان بود. ما تا می خواستیم پابه پله
های ترن بگذاریم نمی دانم چی شد كه یكهو پدرت پرید رومن كه چرا از
پهلوم سقلمه زدی و تا حالیش كنم كه كارمن نبوده و حتما كار نازی ها
بوده ،دیدم خون از لب و لوچه ام می ریزد و پدرت را هم آلمانی با
مشت و لگد سقط می كنند . اما اتفاق جالبی كه این وسط افتاده بود
حركت قطار بود و جا ماندن ما از قافله كه اگر غیر ازاین بود حالا
نه تو بودی و نه من . یعنی پدرت نبود كه تو هم باشی ! اما بعدها
بود كه فهمیدیم چه شانسی آورده ایم وهمه ی آنها یهودی بودند ومی
بردندشان به اردوگاهها ی مرگ كه پوست و استخوانشان را بسوزانند و
كود مزارع كنند .نگو ما را هم به خاطر سنت شدن و یا كه شباهت
چیزهامان به آنها؛ جهود پنداشته و می خواستند قاطی آنها كنند. پس
می بینی كه اگرپدرت چنان خریتی نكرده بود و دماغ مرا حسابی نشكانده
بود ،ما حالا هر دو دود هوا بودیم و به همین خاطر هم محبت های او
را هرگز فراموش نمی كنم. "
من كه اززندگی پدرم در جوانی فقط این را می دانستم كه به تركیه ،
قاچاق گوسفند می كرد وطرف حساب اش هم جمال آبی بود وروزی كه او
گفته بودیكی تیغ اش زده و باید صبر كند كه پول اش راوصول كند، پدرم
ول كن نشده و خواسته بود كه هرجاست باید بروند سراغ اش و این وسط
هم راهشان خورده بود به مرزتركیه با ارمنستان شوروی . سربازان روس
و ارمنی هم به خیال اینكه آنها از آذری های قره باغ اند و می
خواهند از دست سربازی در بروند دستگیر كرده و فرستاده بودند
اجباری. آنها هم تا بفهمند كه چی به چی یه دیده بودند درمرزهای
لهستان اند و افتاده اند دست نیروهای آلمان نازی و بعدش هم شانسی و
الا بختكی توانسته بودند در همان زمان هیتلرو با این تصور كه
آریائی اند و خونشان پاك و اصیل ، هركدام به وطن خود باز گردند و
همین . نه چیزی بیشتر می دانستم و نه چیزی كمتر. اخم و تَخم و بد
قلقی پدرم و كم حرفی اش نیز هرگز نگذاشته بود كه جرأت كنجكاوی بكنم
و چیزی دیگر بدانم . اما جمال آبی پته ی پدرم را بد جوری ریخته بود
رو آب و تازه حالی ام می شد كه ماجراهایی نیز این وسط بود و من نمی
دانستم .
برای اینكه جمال آبی را بیشتر به حرف بگیرم همیشه تو تخته نرد به
او می باختم و او كه از بردش سرحال می آمد ، شروع به تعریف آن
روزها می كرد . تا كه روزی گفت :
" این ابراهیم خلیل هرچند آدم كله خری یه و حتی روزی مرا به نازی
ها فروخت اما باز این و سط اتفاقی افتاد كه باز اگر آن كار را نمی
كرد شاید من برای بار دوم هم شده هنوز زنده نبودم . قضیه این بود
كه تو آن هیر ویر روزی پدرت رو پاره عكسی از استالین كه زمین
افتاده بود شاشید و نگو كه آلمانی ها متوجهند و خوششان آمده و تا
تكلیفمان به عنوان اسیر جنگی كه مرتب می گفتیم مسلمانیم روشن شود
ما را فرستادند به بیگاری تو مزرعه ای كه مال یك بیوه زن آلمانی
بود.
در مزرعه كارمان شده بود بیگاری و شب ها گوشه ی طویله ای خوابیدن
كه روزی یكی از گاوها تو صورت پدرت بی ادبی كرد و او تا از خواب
پرید ، قسم خورد كه اگر آن زن را تنهایی گیر آوُرد كارش را بسازد .
عصر فردا یونجه ها بار می كردیم تو گاری كه یكهو پدرت پرید رو زن و
صدای داد و بیداد او پیچید تو گوش ام و از ترس داشتم پس می افتادم
كه دیدم یكهو هر دو آرام گرفتند . حالا آن زن چی تو پدرت دیده بود
كاری ندارم كه از فردا ، او را همه كاره ی مزرعه كرد و كارش شد امر
ونهی و همه اش خوردن و خوابیدن . من شده بودم یك اجباری بی جیره و
مواجب و اوهم یك شوهر اجباری كه حتی اگر تو خواب هم می دید، چنان
ناز و نعمتی را نمی توانست باور كند . هفت – هشت ماهی بدین منوال
گذشت و تا كه روزی گفت : " تو به زن من چشم بد داری و پدرت را در
خواهم آورد . دیروز كه تو رودخانه آب تنی می كرد دیدم كه چشمت به
اوست . حیف آن پس مانده غذاهایی كه تو این مدت به حلقت ریختم و
دریغ ازآن همه محبت هایی كه به تو كردم و از طویله آوردمت به اصطبل
. بشكند این دست كه نمك ندارد. " تا در آمدم و گفتم كه او از كی
ناموس تو شده و وقتی جلوی همه می رود تو آب و من هم یكیش ، چكی
خواباند بغل گوشم و قسم خورد كه همین فردا مرا لو بدهد . من كه می
دانستم او باز به كله اش می زند و همه چیز را خراب می كند ، افتادم
به دست و پاش و اینكه غلط كردم و چیز خوردم كه دلش به رحم آمد و با
لأخره امان داد كه به بیگاری خود نیز خوش باشم . روزگار می گذشت و
ما هم مثل آدمهای لالی كه فقط من و پدرت زبان هم را می فهمیدیم و
جز سی چهل كلمه ی آلمانی هیچی حالیمان نبود ، دور از جنگ و خونریزی
گاهی گپی می زدیم كه روزی پدرت خِرَم را چسبید كه زمین و آسمان هم
بروی باید پولهای من را پس بدهی. هرچه گفتم كه من گورم كجا بود كه
كفن هم داشته باشم ، باز ول كن نشد و اما این دفعه چون قسمی نخورد
با خیال راحت رفتم كه بخوابم . اما نیمه های شب بود كه دیدم مأمور
آورده و باز پولهایش را می خواهد . ما را بردند به محكمه و تا
فهمیدند یكی ایرانی هستیم و دیگری اهل تركیه ، دوسیه هامان را بسته
و اعزاممان كردند به برلین كه تكلیفمان راآنجا روشن كنند . آن زن
آلمانی هم كه تمام سعی
ا ش را می كرد تا بلكه پدرت را پیش خود نگه دارد ، راهی به جایی
نبرد و اما وقتی داشت با پدرت روبوسی می كرد كه وداع كند ، بیشتر
از او پدرت بود كه افتاده بود به گریه و عین مادر مرده ها شیون می
كرد و او نیزدلداری اش می داد . دربرلین استنطاق شدیم و تا فهمیدند
ما تو این جنگ نه سر پیازیم و نه ته پیاز، تحویلمان دادند به
سفارتخانه های كشورمان و بعدش هم هر كدام رفتیم دنبال سرنوشتمان .
اما پدرت باز دست بردار نبود و مرتب طلب اش را می خواست كه روزی ،
ژاندارمها او را از اینكه بدون پاسپورت وارد تركیه شده دستگیر
كردند و او هم دست از همه جا شسته ، اسم و رسم من را داده بود و
مأموران هم آمده بودند سراغ ام كه تو این كار سر و سرّی یه و قبلا
هم سابقه داشتی و حتما جاسوس بیگانه ای و مزدور خارجی و از این
مسائل . باز من و پدرت به پست هم خورده و هردو افتاده بودیم
هلفدونی و شب و روزمان با هم می گذشت . تا كه روزی پدرت از رادیو
شنید رضا شاه آمده تركیه و مهمان آتا ترك است كه بازپدرت قسم خورد
و گفت نامه ای می نویسم به رضا شاه و اما شر طش این است كه قوم و
خویشهایت این نامه را هر جوری شده به دست شاه برسانند كه اگر نجات
یافتیم من نیزاز طلب خود كه پول صد و یك تا گوسفند می شود ، خواهم
گذشت . تا كه خدا بیامرز پدرم افتاد تو هول و ولا و هر جوری شده
نامه ی او را به رضا شاه رساند و چنین هم شد كه باز هر دو آزاد
شدیم و اما پدرم گفت : " این ابراهیم خلیل كه من می بینم باز ول كن
معامله نخواهد بود و همینكه آبی زیر پوستش دوید دوباره خواهد آمد
كه پول آن صد و یك گوسفند را بگیرد و این دفعه می ترسم بلایی به
سرت بیاد كه نه از مرده ات خبردار بشویم و نه از زنده ات . همان
بهتر كه دار و ندارمان را بفروشیم و بدهیم به او كه دیگه ، دورِ ما
را برای همیشه خط بكشد . پدرت ابراهیم خلیل هم رفت بازار ما ل
فروشان ارزیابی و و قتی قیمت گوسفندها دستش آمد همه را بی كم و
كاست از ما گرفت و رفت دنبال كارش. اما ازهرچه بگذریم می بینم كه
اگر او نبود تا حالا صد كفن پوسانده بودم و اگر كله خری های او
نبود ، امروز را من و تو هم اینجا تاس نمی ریختیم . به همین خاطر
هم همیشه زنگ می زنم كه یادی ازآن گذشته های شیرین بكنم و اما این
پدرت ، تا حالا نشده كه خودش بخواهد تلفنی بزند ! "
داشتم از جمال آبی خداحافظی می كردم كه گفتم :
" برای من هم كه چهار سالیست اینجام هنوز زنگی نزده . او زیاد از
قبض تلفن خوشش نمیآد . اما خیلی مرد عمل است و سرش مرتب به كار
خودش. اگر چنین نبود، حالا من نیز نبودم ! "