
شعر

محمود معتقدی
وطن سا د ه سطری و/ د لت به تیغه مویی !
1
گم می شوم
پس رنگ ها و / پا ی استخوا ن ها یت
چیزی بسا ز
مثل جنس وا ژها یم
ا زکلما ت و / تاوا ن د ستی که به سوی تو
پرتا پ می شود !
2
برا ین خرابه آبا د !
چیزی ا بلهانه تر ازسرود ن من و /
عین سکو ت ها ی تو نیست
با ا ین همه
چشم ا زکجا شروع می شود !
نگا ه کن
وطن سا د ه سطری و/ د لت به تیغه مویی !
ا ین د فترمشکوک و / جها ن به آ زا د ی و / را یی !
تو چه می گویی
****************************************

نصرت الله مسعودی
نامی سرنهاده به بال کبوتر
تو نه رود
که موجا موج آیینه یی
وقتی که بختِ عروس
دربهارخواب ِ آینه می تابد.
تو نه درخت
که لانه ی گرم ِپرندگانی
وقتی که لرزِپرنده
زیربال ِجفتش
ازیاد می رود.
تو نه گل
که لحظه های بی تردید ِباغی
وقتی که سبزه وُ کولی را
باهم بغل می کند.
چقدردربه در ِراه هایی بوده ام
که جعبه ی سیاه ِگمشده شان
گیسوی روشن تو بوده است!
تو نه نام ِ رود
تو نه نام ِ درخت
تو نه نام ِ گُل
که شاید رفتارِ هزارتوی سپیده وُ دریایی
که جهان هرلحظه با سیمایی دیگر
درتونطفه می بندد.
کاش چون ققنوس
درآتش ِکتاب وُ کتابخانه های سوخته
واژه به واژه شکل می گرفتم
تا برای معنای آن باغ وُآن نام وُ آن گیسو
وهرچه تو می توانستی باشی
این گونه در نمی ماندم!
****************************************
نادیا خوش لقا
دیگرسلامی بین ما واسطه نخواهدشد
دهانم ازکلمات خالی ست
ومن تمام
فصل مسافرخودم هستم
کجایی؟
من آنچنان ازتوسرشارم
که نی نی چشمانم
از اشک
کاش پنجره بودی
وآسمان دست نوشته ی شب نبود
من دلتنگم
ونشانی تومثل برگی ازدرخت افتاده است
دیگربه استفبال سبزه هانمیروم
واز آشنایی نسیم ودرخت دورم
وخوب می دانم
هیچ سلامی واسطه ی آشتی
مانخواهد شد.
****************************************

مژگان امیری
پنج تصویر از یک ثانیه
1 خدا
جمله ای داخل پرانتز! فقط همین! این را گفت و چرخید به سمت چشم هایی که نبود دراین جای تنگ و نفسی که نمی توانم بکشم! این ها را هم او گفت و گفت: دنیا زیر کلمه ها ریشه زده است ومن تا به خودم آمدم چیزی بودم بین دو خط و دستی که گاهی غبار را از روی من و شمعدان های ارغوانی پاک می کند.
2 تو
گام زدن در خیابان کوچه خانه اتاق از این شانه به آن شانه شدن
دنیای متن خلاصه شدن در بوی خوب یک گل سرخ در صدای شیپور خواب پادگان بازتاب بدن در چشمی که ترس خود را پرت می کند زیر چرخ های یک ماشین کم نیست
اين همه واژه داستان شعر تصوير سرشار مانند طعمی که خود را روی زبان جمع می کند
طوری« هست» دیده می شود که انگار این حوض آب وسط این حیاط خشتی با بوی خوب و خام خاک، پیکر عرق کرده و سرد درخت، گل و... همیشه اینجا بوده اند پر از آب، نور، حباب، ... داستان، شعر و دست های کودکی که با یک قایق کاغذی دنیا را فتح می کند
• او
کودک را به گهواره برد تا راحت تر در چشم هایش
خودکشی کند اینگونه است مردن برگی که آخرین بوسه را از باد می گیرد آخرین آغوش را از باغچه اخرین درد را کمتر از یک صدم ثانیه از سنگینی یک تخت کفش حالا دیگر خسته نیست چشم بر هم در سکوتی سپید حجم یک پر گنجشک هم سنگین است برای دست ها چشم بر هم تا ضربه ی دستی بر شانه بلند شو کودکت گرسنه است.
4 خلاء
چقدر این دلرزه ها بوی دریا می دهند بوی شن بوی سنگ و صدف بوی تن آخرین اسبی که تمام خستگی اش را در دریا شسته در دشت تاخته در کوه در یک روز لبریز از آفتاب، باران، باد
با چرخ دامن صورتی باد و هنوز مژه های بلندش خواب میخک ها را می بیند بوی گرم قهوه ای چوب بوی نرم خاک بوی سرد جنگل بوی بال پرنده ها بوی نفس های کودکانی را به دنبال توپ و عروسک بوی دست هایی در یک غافلگیر شدن بوی سفره ی پارچه ای بوی نان تازه بوی بشقاب های زیبا و سرد بوی اشک درگلو
چقدر راحت انسان از ترس واقعیت یک واژه خود را پشت دنیا پنهان می کند.
5 پايان
فقط توانست انبانه ی کوچک واژگان ،
سه تصویر و یک صدو بیست و چهار هزار اسم را که با خود مي گفت؛ آيا هیچگاه آنان را می شناخته است؟! بردارد از پرانتز بیرون بزند به آندره آس فکر می کرد؛ حق با اوست، " وقتی آدم تنهاست دیگر بی کس و کار نیست "* حالا باید رفت چند وقت است که بوي بودن خود را فراموش کرده و... دست دراز کرد شیشه را پایین کشید
انبانه را بیرون انداخت اسم ها را تصويرها را و...
• قطار به موقع رسيد، هاينريش بل
****************************************

محمد علی حسنلو
-این شعر
این شعر
سطرهای عجیبی دارد چند سطر دیگر مردی دود می شود نفس هایش . ماشین ها
ببری می شوند زخمی و دختری که در خیابان افتاده انقدر می افتد
که آسفالت ها به تنش عادت می کنند .
حالا به خانه ای می رود این شعر
هفت تیری به فکر صفحه ی حوادث روزنامه های فرداست و چند قدم جلوتر
چند نفر شریک شده اند در مرگی در یک فیلم جنایی .
نفس های این شعر فکر می کنند به چاقوی دسته بلندی که خونش کف زمین ریخته
به اینکه کاش همه چیز یک دوریبن مخفی بود .
****************************************

خیرالله فرخی
شکل هم بی شکل
بیا دوست دارم بازی کنیم هی چرخ به گردیم دور هم دورم به گردی هست ام کنی دورت که می بین ام به گردم تو به پشت بید قلب ام کنی من به دنبال تو لی لی کن ام پای ات تا کنی به کج از راست بر گردم من نشسته دست بر چشم به گذارم تو به ریزی بر سرم کل گل به خندم برای ام حرف ها داری به گویی برای ات شعرها دارم که می گوی ام
داری برعکس من می کشی خودت دارم به یادت عکس می گردم
چه قدر این روزها عاشق شدم ( سخت ... با دوست ام داری حال می کنی ( شرم آور ...
با دوست ات دارم می ریزم به هم ( خیانت ... زبان را وام از ام و ات می گیریم شکل هم بی شکل در کرباس می پیچ ایم عشق را در پستوی خانه ... ( یادش به خیر )
****************************************

عطاالله آشتیانی
کاش دخلم می آمد
خرجم را می داد دیگر مجبور نبودم
فکر تیغ و رگ را بهم گره بزنم پای لرز خربزه نشسته ام
اما عسل لبانت را چه کنم؟ دیوانه ام مخوان
که پای تمام شعرهایم گریه کردم
تمام غزلهایت را سوختم حالم خوب است نگران نباش
نه دخل دارم نه خرج
مرده ی متحرکم
مرده هیچگاه دوبار نمی میرد
****************************************

مسلم ناظمي
ملالي نيست جر تناوب دوري تو در فصل ييلاق ايل
وقتي كه من در شكاف كوه جا ميمانم و كنگرها تلخ ميشوند
راستي وقتي كبريتها نم ميكشند باد به آتش چپ چپ نگاه ميكند
و توله گرگها ياد دختر چوپان ميافتند. از حال من بپرسي
تفنگ و تنبور لاي هراتي پوسيدهاند و بوي دامن تو بر زين اسب باقي مانده
****************************************
رضا خلیلیان
لطمه
لطمه لغت بزرگی است بار ناخواسته آواری است فروریخته بر آشیانه خیال لطمه راز بزرگی است کلامی بی صدا، در حجم کبود گلدان حنجره لطمه جبران بزرگی است برای تمام گناهان کودکی در ظهر های تب و هذیان اعجازبزرگی است
دگردیسی عقیم و گنگ موجودی غریب، از پیرامونی جهان تا کرانه تنگه های جان لطمه دشواری بزرگی است چاشنی پریدن، بلند پریدن و شکوفایی جلیل شکیبایی من در ورطه لطمه بود که دریا را ایمان آوردم و وقتی هنوز دستهایم می دویدند مهمان جشنهای سبز دره و علف شدم لطمه آغاز بزرگی است بر پایی بزرگی است؛ مکاشفه اسرار مخملین و معطر؛ معطر از بید مشک های فکر،سرک کشیده از دیوارهای مطبق منطق بر تمام پیاده روهای مه گرفتهِ خیال
لطمه پیام مبارک روزهای آخر هفته است تعبیر دروغین خوابهای بامداد آدینه و سیالیتی سورمه ای که با احترام به برگهای تقویم هنوز شنبه را تا شنبه درگذر است لطمه نام عشغ است حتا اگر با دروغ تنها یک "غ" را سهیم باشد. پرسش خنده ناک حیوانی است و پاسخ سرد آفتاب و با کمی تردید، دعوت چسبناک زمین از پاهایی که با تلاق ها را فراموش کرده اند
لطمه سفر بزرگی است که حادثه گریزان آن است و اهرمن، فرزند کوچک نا خلفش لطمه ترانه بزرگی است هجران بزرگی است زمان بزرگی است شادمانی بزرگی است و من ،چقدر دوستت می دارم، لطمه ! محجوب کوچک همیشگی ام.
****************************************

بهروز پورعلی
چه فرقی می کند
فرقی نمی کند شانه هایم را بتکانی
یا نه مترسک پیری
شده ام که هیچ کلاغی از او نمی ترسد و پاییز هم
دیگر عاشق نمی کند او را
خوب نگاه کن
شالیزار تنهاست چه بمانی یا بروی!
****************************************
لیلا حکمت نیا
پله
پاگرد اول ) چقدر به این شعر می آیی ؟! هنوز کلاغ ها از سیاهی دیگ می گفتند! که من تو را دوست داشتم ... این را به هیچ کس نگو! (این سطر را از هر طرف بخوانی درد است ) پاگرد دوم ) من پایه ی هیچ میزی نیستم حتی اگر زلزله بیاید ... می دانم دل کندن از این صندلی ها سخت است عزیز ! خط های پیشانی راه به جایی می برد که فقط جای خودمان باشد چشم بندی؟ آن هم در روزهایی که دماغت از این طرف ها رد می شود ؟!
ــ تیزتر ببین! خارج از گود زنده زنده از دست می رود ... " بدو لولا ، بدو ! " * دونده یعنی کسی خودش را به دیوار می زند تا ... خودت را به آن راه
نزن ! پاگرد سوم ) نمی خواستم تو را ببخشم ...به دیگری مثل رگ هایی که سر از این کوچه در آورده اند نمی دانم خودم را به
کدام دشمن بزنم ؟! خیال جوجه ها را از پاییز بگیر ، تا شمردن فقط چند کلاس مانده
نمی خواهم از تو بترسم که مثل روسری به سرم می آیی پیچ های رادیو از خلیج، فارسی موج گرفته اند پیراهنت پرچمم بشود! همین جا کور شوم اگر دروغ بگویم
پدر برای خانه در مخفی و پله ی فرار ساخت ...ازچراغ ها چیزی کم نشد
! پاگرد چهارم ) یکی آمد که ز/مین را از نو ، با همین مین ها بسازد
جنگ یعنی تازه شدن خون ها برای میز عزیز !! پاگرد پنجم ) ساعت هر چه می دود نمی رسد به قهوه ای که تلخی اش را به شیرین زدنم
بخشید ... ساعت نه است و من نمی خواهم باور کنم ...باید تو را هم پشت در
گذاشت !! دیوار یعنی همیشه حرف ها پشت در نمی ماند، شنونده ی عزیز! باید زمین را چهار گوش می ساختند ، درد حتما از جایی شروع شده است
. پاگرد ششم) در خورشید چیزی بیش تر از من که نمی سوزد ــ می سوزد ؟ پس بگو این همه حرارت از کدام کوره در رفته که عاشقت شدم ؟! نمی توانی در این ماه نگاه نکنی و از جنونم بگویی؟! ببین ! از ماه برگشته ها تقویم را عوض کردند به وقت هجرت ! از آسمان تا زمین هم خودش را پایین بکشد پر در نمی آورم
بیا و تا کلاغ ها به خانه نرسیدند با همین قصه سیاهم کن ! پاگرد هفتم ) ببین کجا نشسته ام که جای خودم نیست زمین بی هوا گر گرفته و باید تا داغم بچسبم به گور خودم گذشت ساده نیست وقتی جاده ها از روده های تو راست ترند ! پاگرد هشتم ) تو هم که در عصرهای سه شنبه توهم شدی!!! من یک آدمم تا دقیقه ی نود
این گل را به سر خودت بزن باران! مادرم اسمم را "لیلا " گذاشت تا بنویسم
اگر حرف نزدم لطفا کسی نگوید "لاله "!! از من که می روی برایم مهم نیست
مهم این است که به چه کسی بازمی گردی ؟! درد با چشم های من ترجمه می شود اما این نت میانی چرا فقط به ما می رسد؟ ها؟ پاگرد نهم ) چرا هر چه می نویسمت به آخر نمی رسی؟
اما تا اسمت را می آورم یعنی آخر خط را نشانه رفته ام ... با حنجره هایی که سوزاندم به گلستان نمی رسی لیلا! من کجای شهر را طاعون گرفته ام که آتشم می زنند به حرف ؟ روی موزاییک تنی لی لی می کند که عصر را تشنج کرده ... این منم . خانه با درهای مخفی و پله های فرار جایی برای ماندن نیست
بیا به شهر برگردیم پر در آورده ام از بالشی که زیر سرم خواب دیگری دارد
حالا از این پنجره به هر آسمانی می خواهی بزن! پاگرد دهم) این رگ ها که از هواداریت نمی ترسند عزیز ! کافی است بیایی و به شهر برگردیم
هر روز ناصر خسرو را دور می زنم شاید دردی دوا شود از زخم هایم اما ناصر خسرو شانه هایش را قرض نمی دهد به بغض های کسی ناصر خسرو حتی نمی گذارد این زخم ها را به پیراهنش ببندم
ناصر خسرو هم مثل من یک روز به بن بست می رسد حتما. در کوچه الوالعزم بودنم انکار شد که به رسالتم مجوز چاپ ندادند. . . هنوز کلاغ ها از سیاهی دیگ می گفتند! که من تو را دوست داشتم ... این را به هیچ کس نگو! آرام بخش می شوم در قرص هایی که حلم نمی کند
زمین، دیگر نچرخ! شاید سبز شوی. . . جوهرش را دارم ...
می ایستم همین جا تا با یک اشاره ام برسی !!
*Run Lola Run نام فیلمی ست از Tom Tykwer
****************************************

سیّد محمّد صدرالغروی
هایکوهای ایرانی
1 موج خاموشی خاطره ی تلخِ کافه دریا
2 خمود و بی امید دو چشم خمار سیگار، سیگار
3 جوی کنار خیابان نیش سرنگ بر رگ های شهر
4 نزدیکی های صبح پشت سیم های خاردار صدای پای مرگ
5 پنجره های رو به رو غروب به غروب تاریکی و تنهایی
6 شب وحشت زا دست های سرما زده در تاریکی زمان
7 سرها، خمیده قلم، شکسته پشت پنجره ی بسته
8 چمدانهای سفر کتابی ناگشوده طرح داستان زندهگی
9 شبها در تاريکی و تنهايی روشنايی لغزندهی شمعها و قطرههای اشک
10 قدمهای سست و لرزان سنگفرش کوچهها برگ خزانزده
11 سيگار گوشهی لب صدای نفسهای سنگيناش آخرين ساعت زندهگی
12 در ميان لبخندهای بیصدا و شرمگين چهرههای کبود نگاههای گرسنه
13 تکان خوردن آهستهی برگها صدای زنگدار به آهنگ تلخ
14 آرزويی مبهم هراسی قوی در دل تشويش زندهگی
****************************************
آرمان پورتیغ باز
در پی بهاران گشتن خود خمیده شده از سنگینی سرابی است که در خزان هیچ خیابان بی تردد بوی باران نشنیده ای دیده نمی شود و بی بهاران ماندن نیز،
بی آوازی یک قناری غریب
در قاموس قتلگاه یک شهر پر از گرگ و قناری،
بی صدا،
بی مصرف،
مات،
مبهوت،
پوزخند زنان،
گریان،
از همهمه و آشوب بی صدا زندگان بی مقدار.
****************************************

صدف قزلباش
وقتی تو را ندیده بودم آسمانم را بیشتر، کبود میدیدم زیبایی ها را سرسری از پشت پرده دلم تماشا میکردم صداهای بلند و درهم ،همراه خوشی های تاریک
آدمهایی می دیدم که به هم دروغ می گفتند آدمهایی می دیدم که پر از خشم بودند ومن با آنها می خندیدم
وقتی تو نبودی با هیچ فصلی حرف نمی زدم از هیچ صخره ای با عشق بالا نمی رفتم قلمم را با شوق در دست نمی فشردم و به صورت مادرم هرگز خیره نشده بودم و هرگز برگی را برای سلام به درخت، لمس نمی کردم
وقتی تو را ندیده بودم گوش جانم کر بود و زبان دلم خاموش بوی گلها مستم نمی کرد بوی عود و دود را نمی فهمیدم شامه ام بی حس بود
خاله مهین می گفت به به چه عطر یاسی!! وقتی از دنیا رفت دیگر نمی خواستم بوی یاس را حس کنم دلم برایش تنگ شده او تنها کسی بود که می شد کودکانه سرم را بر شانه اش بگذارم
تا اینکه تو آمدی تو را که دیدم حقیقت نخستین بار برایم دست تکان داد شادیهای تاریک و کوتاهم به سکوت ژرف و بلندی تبدیل شدند شامه ام بوی عود و دود را می شناسد نفسم پاک و شفاف است حال ،فصلها را خوب می شناسم و با آنها گفتگو می کنم و با باد و نم می خندم قلمم را با شوق زیادی در دستانم می فشارم بارها به صورت مهربان مادرم نگاه می کنم
گیاه یاس را خودم با دستانم در باغچه می کارم و با بوی همه گلها می توانم مست شوم
از وقتی تو آمدی دگرچیزی برای از دست دادن ندارم آسمانم می درخشد درخت را با دستانم می شناسم سجده می کنم آدمهای خوشبو می بینم آرزوهایم رنگ و حجم دیگری به خود گرفته اند روحم هر صدای بلند و دلخراشی را به زیبایی برایم ترجمه میکند واز دوریت هر روز صدها بار دلتنگم و تو هر روز صدایم را میشنوی
و از خود میپرسم
آیا می شود روزی در زندگیم پیدا شود
که تو من را به نزدت بپذیری؟ و من راهب معبدت شوم؟ و بوی عود بگیرم و خاله مهین به خوابم بیاید و به من بگوید به به چه بوی یاسی می دهی و من خوشحال به او فریاد کنان بگویم
که از وقتی تو آمدی...........

|