شعری برای شادی شاعر

 

‏فریدون حیدری مُلک میان
molkmian@yahoo.com

 

تحسرنامه ای در باب تنگدستی ارباب هنر
هشت قرن پیش، درست به سال 1207 میلادی، هنگامی که سن فرانسیس قصد داشت تا برای نخستین بار ابلاغ اندیشه اش را آغاز کند، در میانه ی میدان شهرآسیز، درحالی که می رقصید، با شادمانی فریاد برمی آورد: ما چه هستیم مگر دلقک های خداوند ...؟!
جز این قول آن قدیس ایتالیایی به هیچ چیز نمی اندیشم، وقتی روزی از روزها، برحسب اتفاق و به گونه ای غیرمترقبه از حال و روز ویژه و به کلی دوراز انتظار «شاعر» خبردار می شوم.
از آن پس است که به رسمی نامعهود، کم کم در جریان هرآن چه بر او رفته است، قرار می گیرم و دیگر یأس و حرمان خود را که این جا و آن جا بی هیچ شرمی بسیار در آن مبالغه کرده ام، تماما از یاد می برم.
به شخصه معمولا عادت ندارم که بخواهم به اکراه و اجبار دست به قلم ببرم یا از سر تفنن مثلا قصه یا مقاله ای بنویسم؛ مگر وقتی که چیزی یا مساله ای به شدت ضرورت خود را بر ذهنیت من تحمیل و مدام تحریکم کند.
بدین ترتیب، حالا دیگر کاملا روشن است که چرا این بار برآنم تا در باره ی انسانی یگانه و خاص  بنویسم که وضعیتی بس غریب دارد!
و مگر می شود ننوشت؟ مگر می شود سکوت کرد؟ مگر می شود حتی در دل گفت: به من چه؟!
اما نمی دانم چرا در آن صورت، احساس کسی را پیدا خواهم کرد که نه فقط بخواهد بی تفاوت بماند، بلکه حتی به هرچه انسانیت و اخلاق پشت کرده باشد و در حضیضی تاسف بار از سقوط یک انسان دیگر به نوعی لذت ببرد!
ولی آیا به واقع ممکن است کسی از درهم شکستن یکی دیگر لذت ببرد؟ آیا حظ می کند از این که یک نفر در چنبره ی رنج و اندوه گرفتار شود؟ واقعا؟ اما آخر چرا؟ به راستی چرا؟
زمانی عزیزی در پاسخ پرسش هایی از این دست، با شگفتی زایدالوصفی به چشم های آدم زل می زد و می گفت: واقعا تو نمی دانی چرا؟
و من گویی که سوالی از سر سادگی محض ازاو کرده باشم، شاید برای این که خودم را قدری د لداری بدهم ، تنها می توانستم قسمتی از نمایشنامه ی « آهای، کی آنجاست؟» ویلیام سارویان را زیر لب زمزمه کنم : «چرا، چرا، چرا، می دانم. هیچ چیز آ دم را بیشتر از حماقت مردم نمی ترساند. آدم هایی که احمق نیستند، اقلا می شود باهاشان حرف زد، بحث کرد، دلیل و برهان آ ورد، قانع شان کرد... اما با احمق ها هیچ کاری نمی شود کرد، هیچ کاری نمی شود کرد. آن ها هر تصمیمی بگیرند، حتما باید عملی کنند . هیچ جور نمی شود قانع شان کرد.»
اکنون پرسش من این است: به راستی کدام اهل فرهنگ و قلمی است که «شاعر» را نشناسد؟ کیست که نداند او، پس از سال ها زندگی ، هنوز حتی یک قدم هم برای « من » خویش برنداشته است ؟ همه به خوبی می دانیم که اگر ناگزیر است به جسم نحیف و بیمار خود توجه کند(و کاش بیشتر توجه کند)، برای آن است که سر پا بماند و نیاز روح ما را تدارک ببیند. آخر این تنها لذت او در زندگی است و بس. و انصافا مگر جز این است؟
در دورانی که بسیاری از ما همچنان اسیر چشم و هم چشمی ها و داشتن و نداشتن های حقیر خود هستیم، او بی آن که منزوی بوده باشد، در انزوای بارآور خود، دغدغه هایی غبطه برانگیز دارد.
با وجود این، اکنون به شکل غیرمنتظره ای بدون همه ی آن چیزهایی که طی سالیانی دراز به دست آورده بود، در اتاقی محقر و استیجاری ساکن مانده و با بیماری خود دست و پنجه نرم می کند. اکنون دیگر چیزی برای او باقی نمانده است. اگر زمانی به اشیائی تعلق خاطری داشت که یادگارهای یک عمر فعالیت هنری اش بودند، اینک تنها با خاطره ی آن ها به تلخی سر می کند. اوهم مثل هر انسان دیگری حق داشت به چیزهایی علاقه و دلبستگی داشته باشد. به اشیائی از نوعی خاص که قطع نظر از ارزش مادی قابل توجه ی آن ها، واجد ارزش فوق العاده ی فرهنگی و هنری نیز بودند که زمانی در مراودات و رفت و آمدهای دوستان و آشنایانش مورد بازدید و تحسین بوده است!
راستی چه اتفاقی افتاده است؟ حاصل عمر فرهنگی و هنری «شاعر»بزرگ، محترم و دوست داشتنی از چه رو و چگونه به یغما رفته است؟ چرا این انسان آرام، دلسوز، بی ادعا اما پرکار در عرصه ی هنر به این روز افتاده است؟
باری چیزی که هست - و گاه حتی ممکن است به ساده دلی تعبیر شود - این که بسیار انسان است؛ حتی می شود گفت به گونه ای افراطی انسان است. ویژگی بارز و البته قابل ستایشش این است که دوست دارد به افراد، به خصوص اطرافیانش، تا حد مطلق، اعتماد داشته باشد. همچنان که روزی روزگاری برتولد برشت می گفت: «من به انسان، به عقل انسان، ایمان دارم.»
مع هذا «شاعر» ما از تیزهوشی چیزی کم ندارد. به زعم این قلم، او نه تنها در ماجرای اخیر کوچکترین اشتباهی را مرتکب نشده، بل قربانی صمیمیت و باور موکد جسارت آمیزی است که استثنائا شخصیت نادر و ممتاز وی را می سازد. اما چه باک اگر کسی نخواهد و یا حتی نتواند این را درک کند؟!
ماجرای تامل برانگیز «شاعر» هرگز یک مساله ی شخصی و خصوصی نیست که اگر به واقع چنین بود، البته هیچ کس شاید حق نداشت چیزی در این باره بگوید یا بنویسد. ماجرای غمگنانه و حساس او، چه بخواهیم چه نخواهیم، یک موضوع اخلاقی و ادبی است. چراکه او سال هاست دیگر به خودش تعلق ندارد. او باری را بر دوش می کشد که از آن همه  است. اگر افتخار او افتخار دیگران است، قدرمسلم رنج او نیز رنج دوستدارانش است.
مگر ممکن است کسی که غذای روح مان را تدارک می بیند، کسی که با شور و شوقی وافر، خالصانه و فداکارانه، سنگ برسنگ بنای شعر این اقلیم می گذارد، به دردی ناخواسته و ن به هنگام گرفتار آید و ما همچنان سکوت اختیار کنیم، دست در دست بگذاریم و به تماشای درماندگی اش بنشینیم؟ آیا «شاعر» بیش از آن به گردن اهل هنر و ادبیات این دیار حق ندارد که کسی بخواهد حتی به مصلحت سکوت کند و حداقل کنجکاو نشود و نپرسد که موضوع چیست؟
من در این جا بنا ندارم از قبل، کسی یا چیزی را مسوول و مقصر بدانم و محکوم کنم. می خواهم حسن نیت داشته باشم. اما عجالتا آن چه در نظرم خطیر جلوه می کند، طرح همان مساله ی همیشگی و قدیمی است: هان، عجالتا یک نفر به کمک ما نیاز دارد!
اما این بار این یک نفر از قضا «شاعر» متفکر و مظلوم ماست که گناهش بر هیچ کس و حتی خودش معلوم نیست! او تاوان کدام خبط و خطای مرتکب ناشده ای را می پردازد؟
شاید جرم «شاعر» این است که همان طور که در افواه می گویند...
و...
و...
و...
شاید این هاست آن گناه نابخشودنی او ...!!!
دیگر چه باید گفت و نوشت درباره ی این انسان فرهیخته ای که چوب عشق و اعتماد مطلق خود را خورده است؟ کسی که معتقد است چرا به شخصی که باید اعتماد کرد، اعتماد نکنیم؟ و اگر ما نتوانیم به کسی – گیرم فقط یک نفر – در این کره ی خاکی، در این محل گذر، در این سرای سپنج، عشق بورزیم ، آن وقت چگونه قادر خواهیم بود همچنان نفس بکشیم و زنده باشیم و شب را به روز و روز را به شب آوریم؟
«شاعر» که این همه ما را شیفته ی وجود خویش کرده و می کند، اصالتا عفیف تر و بی پیرایه تر از آن است که بخواهد خود برای خود قدمی بردارد. از این گذشته، او هرگز برای جنگ و جدل های بی پایان وقت ندارد.
با این حال، می اندیشم: اکنون چه باید کرد؟!
من خود هر بار که دوباره به «شاعر» را برمی خورم، به چنان احساس استیصالی دچار می شوم که واقعا نمی دانم بر زخم او چگونه می توان مرهم نهاد. چگونه می توان او را به شور و شعف گذشته اش بازگرداند؟ چگونه می توان بار دیگر سینه ی دردمندش را سرشار از شادی کرد؟
از این است شاید که همچنان به گفته ی زیبا و فراموش شده ی سن فرانسیس آسیزی می اندیشم: «ما چه هستیم مگر دلقک های خداوند و مگر جز برای شاد کردن سینه ی انسان زاده شده ایم؟!»

 

  اول صفحه



 

یادداشت

نويسنده در جایگاه روانشناس

شعری برای شادی شاعر

تقابل های دوگانه در " روشنان " جمال میرصادقی

خط ناخوش آقا مجید

شعر

 داستان

داستاني كه صفحه ي آخرش خوانده شد

تراژدی زنان سوگواره مردان

ریتسوس، شاعر مردم

ملخ ها و جانْ رنجه هاي بهروز دهقاني

دیدگاه، شیوه روایت

شعر اجتماعی و شعر شاملو

منجم باشی

معرفی کتاب

ارتباط با ما