آیا
قدرتی که به هر دلیلی در محیط کار و زندگی کسب می کینم، ممکن است
موجب شود نگاه منصافانه و عدالت خواهانه ما را نسبت به همنوعان مان
خدشه دار کند؟ فرض كنيد كارمند يا كارگر اداره يا كارخانهاى هستيد.
مدير، شما را احضار مىكند. سرِ وقت به اتاق منشىاش مىرويد. منشى
به او اطلاع
مىدهد،
بعد مىگويد:«بنشين تا اجازه بدن.» پنج، پانزده و بالاخره بيست و
پنج دقيقه مىگذرد. گذشت اين زمان، گذشت زمان عادى (كرونولوژيك)
نيست: زمان انتظار، از نظر روانى كندگذر و كلافهكننده است.
بالاخره مدير اجازه ورود مىدهد. وارد اتاق او مىشويد. سرش پايين
است. سلام مىكنيد. سرش را بلند نمىكند و زير لب، با لحنى سرد
جواب مىدهد. يك، دو، چهار دقيقه مىايستيد و منتظر حرف زدن مدير
يا تعارف او هستيد كه بنشينيد. اما او با كاغذهاى روى ميزش ور مىرود.
بعد از ده دقيقه، بىآن كه سرش را بلند كند، با لحن تندى مىگويد:«چرا
پشت سر هم تقاضاى وام مىكنى؟ مگه اينجا بنگاه خيريه است؟» مىخواهيد
او را قانع كنيد كه توالى چند اتفاق باعث شده به پول احتياج پيدا
كنيد. اما مجاب نمىشود و در نهايت به جاى دويست هزار تومان فقط با
ده هزار تومان موافقت مىكند:«همينه كه هست، مىخواييد بخواييد،
نمىخواييد به سلامت!»
و گوشى را بر مىدارد و از منشى مىخواهد كه شمارهاى را براى او
بگيرد. سرتان را پايين مىاندازيد و درحالىكه خود را توهينشده و
تحقیرشده مىبينيد، با خداحافظى بدون جوابى از اتاق خارج مىشويد.
در مسير محل كار تا منزل سوار تاكسى مىشويد. هنوز در را نبستهايد
كه راننده با لحن ناخوشايندى مىگويد:«اون درو يواش ببند!» چون
بايد باز هم سوار تاكسى شويد، بين راه از او مىپرسيد: «آخر
مسيرتون كجاس؟» با لحن تمسخرآميزى مىگويد:«اونش به خودم مربوطه.»
اگر در اتاق رئيس فقط پيش خود و او تحقير شده بوديد، حالا پيش خود
و چهار نفر ديگر سرافكنده مىشويد. تا پياده مىشويد، راننده مىگويد:«معطلش
نكن! بجنب!»
سر راه، سرى به بقالى مىزنيد تا پاكت بيسكويتى را كه به بچه پنج
سالهتان قول داده بوديد، برايش بخريد. بقال در برابر خانمى زيبا،
بلندقد، شيكپوش، كه آرايش متناسبى هم كرده و عينك پهنى به چشم زده،
ايستاده و لبخند بر لب مىگويد:«امر ديگرى نداريد؟» و بعد از شنيدن
حرفهاى زن، شيشه و قوطىهاى نسكافه، ژله، كرم كارامل را در نايلكس
ديگرى مىگذارد و دوباره تبسمكنان مىگويد:«اجازه مىدين حساب كنم؟»
و حساب مىكند، مبلغ را مىگويد. زن با خوشرويى پول را مىپردازد و
بقال با خم كردن سر، هر دو نايلكس را به او مىدهد. به محض دور شدن
زن، بقال نگاه سريعى به سر تا پاى شما مىاندازد، چهره درهم مىكشد
و با لحن نامطبوعى مىگويد:«چه مىخواى؟» و شما باز هم احساس حقارت
مىكنيد. شما با چنين احساس دردآلودى به خانه مىرويد. ممكن است به
جبران (Compensation) متوسل شويد؛ مثلاً احساس حقارت خود را با
انجام كارهايى كه از عهده اعضاى خانوادهتان خارج است، كنار برانيد
يا همسر و فرزندانتان را تحقير و سرزنش كنيد و به اصطلاح عقدهتان
را سر آنها خالى كنيد، ممكن است حتى به فرزند دلبندتان سيلى بزنيد
و سر همسرتان كه از صبح به خاطر راحتى شما زحمت كشيده است، داد
بكشيد. چه بسا، غم و اندوهتان را به قول معروف درون خودتان بريزيد
يا به قول روانشناسان به سركوبى (Repression) روى آوريد و انگيزههاى
بيزاركننده ناشى از حقارت را از وجدان آگاه خود بيرون كنيد. حتى
ممكن است خودتان هم شخص خود را سرزنش كنيد (Belitting oneself)
و...
و برای من و شما این پرسش همیشه مطرح است که چرا آدمی که در کودکی
یا نوجوانی یا جوانی، طعم بدرفتاری، تحقیر و بدبختی را کشیده ،
وقتی خود به جاه و مقامی می رسد، دیگران را تحقیر می کند و آزار می
دهد؟ آیا راست است که وقتی روابط اجتماعی به کسی قدرت می بخشد، در
مقابل عدالت خواهی را از او می گیرد؟
به اعتقاد ژرفترين انديشمندان تاريخ بشر، در زندگى روزمره هيچ چيز
زشتتر از تحقير، رابطه دو انسان را نشان نمىدهد. مانس اشپربر،
متفكر و نويسنده آلمانى، كه رمانش «قطره اشكى در اقيانوس» هر انسان
نوعدوستى را متأثر مىكند، از اين هم فراتر مىرود و حتى «بىاعتنايى»
را نقطه شروع تحقير مىداند و صراحتاً مىگويد:«بىاعتنايى بدترين
نوع خشونت است.»
يكى از بزرگترين خطاهاى معرفتى بشر، نظريه بطلميوس است: «زمين مركز
عالم است.» دانشمندان اين اشتباه را نمىبخشند، اما سختگيرترين
انسانهايى [كه هنوز خود را در رابطه با همنوعانشان تعريف مىكنند]
وقتى قسمت دوم جمله بطلميوس را مىخوانند، نه تنها خطاى بزرگ او را
عفو مىكنند، بلكه به او مهر و احترام نشان مىدهند. بطلميوس گفته
بود:«زمين مركز عالم است، از آن رو كه انسان روى آن زندگى مىكند.»
قسمت دوم جمله، ارزشى را كه او - و البته پيش از او ارسطو - براى
انسان قائل بود، بهخوبى نشان مىدهد. امام محمد غزالى كه در قرن
پنجم هجرى، قرنها پيش از اروپايىها، نوشتههاى ارزشمندى درباره
حالات روانى از خود بر جاى گذاشت، در كتاب ـ«احياء»، پس از برشمردن
جايگاه انسان، تحقير را - در كنار عداوت، كينه و خشم - جزو تمايلات
حيوانى (تمايلات غصبى) مىگذارد و آنها را تمايلاتى مىداند كه «استعداد
يورش و تهاجم به مردم را رشد و نمو مىدهد.» او چنين تمايلاتى را «زيبنده
اشرف مخلوقات» نمىدانست.
آلفرد آدلر هم مثل غزالى فكر مىكند. او در كتاب «جنبه عملى و وجه
نظرى روانشناسى فردى» مىگويد از كودكى همواره فعاليت و تكاپويى در
روان ناخودآگاه انسان حضور دارد كه هدفش جبران و پردهپوشى نقاط
ضعف و عيوب شخصى يا به اصطلاح حذف «احساس حقارت» است. بنابراين از
نظر آدلر كسى كه به چنين فرآيندى در همنوعانش لطمه وارد مىآورد،
در عمل باعث پديد آمدن انسانهايى است كه در اثر احساس ويرانگر
حقارت خُرد و متلاشى مىشوند.
حال ببينيم يك نويسنده چنين مقولهها و مباحثى را چگونه در يك اثر
داستانى بازنمايى مىكند.
اين نويسنده را فئودور ميخائيلوويچ داستايفسكى (1881 - 1821)
انتخاب مىكنيم. كلامى درباره نقد آثار او نمىگوييم؛ زيرا به يك
روايت سيصد هزار (300000) و به روايتهاى ديگر متجاوز از چهارصد
هزار كتاب، مقاله، جُستار و... درباره آثار او نوشته شده است.
داستان بلند او «دهكده استپانچيكووو و ساكنان آن» را انتخاب
مىكنيم كه آن را در سال 1859 نوشت. اين داستان در انگلستان با
عنوان «دوست خانواده» و در ايران هم با همين عنوان ترجمه شد؛ ترجمهاى
كه يكى از مترجمان فرهيخته كشور بايد آن را ناديده بگيرد و با
ترجمه جديدى از آن، به خوانندگان فارسىزبان نشان دهد چرا بسيارى
از انديشمندان، شخصيت اول اين داستان را يكى از «روانشناسانهترين
آفريدههاى داستايفسكى» مىدانند.
خلاصه داستان به اين شرح است: شخص بىاستعدادى به نام «فوما فوميچ
اوپسكين» در نتيجه احتياج مالی، به استخدام يك ژنرال در مىآيد تا
براى او كه چشمهايش كمسو شده است و در ويلايى بزرگ زندگى مىكند،
روزنامه و كتاب بخواند. اين «قارى» به زودى نقش يك «شهيد» را بر
عهده مىگيرد و مدعى مىشود كه سالها در مسكو در عرصه ادبيات كار
كرده است، اما مورد بىمهرى قرار گرفته است.
ژنرال كه مرد مستبدى است، كمكم از فوما مىخواهد كه اداى حيوانات
وحشى را در بياورد و او را بخنداند. همسر ژنرال در آپارتمانى در
به اعتقاد ژرفترين انديشمندان تاريخ بشر، در زندگى روزمره
هيچ چيز زشتتر از تحقير، رابطه دو انسان را نشان نمىدهد
شهر زندگى مىكند و احترام اسرارآميزى براى فوما قائل است. فوما
براى او و دوستانش كتاب مذهبى مىخواند و درباره سجاياى مسيحىهاى
واقعى سخنرانى مىكند. ژنرال كه به اين راز پى برده بود، ظلم و ستم
بيشترى بر فوما روا می دارد، اما همين رفتار اعتبار فوما را نزد
همسر ژنرال بيشتر می كند.
پس از مرگ ژنرال، همسرش به دهكده استپانچيكووو، نزد پسرش سرهنگ «روستانف»
مىرود. سرهنگ از شوهر اول اين زن است. خانم ژنرال فوما را هم با
خود مىبرد و از همان آغاز او را همچون «نابغهاى» معرفى مىكند كه
در حقش ظلم شده است: «اكنون مجسم كنيد: فوما كه طى عمر همواره آزار
ديده و شايد هم كتك خورده بود و در جاهطلبىهاى ادبىاش، به جايى
نرسيده و براى يك لقمه نان نقش دلقك را بازى مىكرد،... هنگام
رسيدن به لنگرگاه چه مىكند.» (ص 58)
خانم ژنرال (مادر سرهنگ) و فوما هر دو طفيلى و سربار سرهنگ هستند،
اما سرهنگ را خصوصاً به اين دليل كه بيش از حد متواضع و سليمالنفس
است، به چيزى نمىشمرند:«روح عمويم (سرهنگ) مانند روح يك طفل پاك
بود، ريا نداشت و همه را فرشته تصور مىكرد. براى كارهاى خلافى كه
از ديگران سر مىزد، خودش را مقصر مىدانست و درباره صفات خوب
ديگران، به اغراقگويى مىپرداخت. حتى چنانچه چنين صفاتى وجود نمىداشت،
از پيش فرض مىكرد كه وجود دارد... او همواره در نسبت دادن هر
فضيلتى به همسايهها عجله مىكرد و زمانى كه كارها جريان صحيحى
نداشتند، همواره خودش را مقصر مىدانست. قربانى كردن خود براى
منافع ديگران كار ذاتى و طبيعى او بود.» (ص 60)
خانم ژنرال كه نفوذ و سلطه زيادى بر فرزند ميانسالش دارد، از او
مىخواهد كه شرايط لازم را براى زندگى و نوشتن فوما فراهم آورد. از
آن پس، همه روى پنجه راه مىروند تا مبادا خواب بعد از ظهر يا رشته
افكار فوما گسسته شود. او تقريباً هر روز صاحبخانه و ولىنعمت خود
يعنى سرهنگ روستانف را تحقير مىكند. سرهنگ مىگويد: «در زبان اين
شاعر چيزى مثل موسيقى وجود دارد.» فوما، در حضور جمع مهمانان، به
او خيره خيره نگاه مىكند و مىگويد:«از شما درخواست مىكنم در
گفتگوى ما دخالت نكنيد! شما نمىتوانيد درباره صحبتهاى ما
اظهارنظر كنيد! شما را چه كار با صحبتهاى ادبيات؟ برويد مراقب
املاك خودتان باشيد! چاى بنوشيد و ادبيات را به حال خود
بگذاريد!»(ص 192) سرهنگ مضطرب مىشود و مىگويد: «مگر خود شما
نگفتيد كه نوشتههايش پر از آهنگ و موسيقى است؟» فوما - آن نانخور
چاپلوس مسخشدهاى كه براى خندان ژنرال، همچون ميمون مىرقصيد حالا
كه فرصت پيدا كرده است - مىگويد: «آرى من اين حرف را زدم، چون
كاملاً مىدانستم چه مىگويم، ولى شما...»
در جاى ديگر در حضور جمع كثيرى از مهمانها حتى از سرهنگ ضعيفالنفس
مىخواهد كه او را همچون يك ژنرال «عاليجناب» صدا بزند. سرهنگ قبلاً
در رابطه با پول، در چند جمله مختلف، در حضور ديگران گفته بود: «فوما
تو داراى احساسات عالى هستى!» و فوما گفته بود: «اين را مىدانم!»
سرهنگ گفته بود: «مرا ببخش! در حق تو بىوجدانى كردهام... حاضرم
به زانو درآيم و از تو معذرت بخواهم. اگر ميل داشته باشى حاضرم
همين حالا جلويت زانو بر زمين بزنم... اگر نايستى كه اين كار را
بكنم، تا آخر كره زمين دنبالت خواهم آمد تا مرا عفو كنى!» (صفحات
226 و 227)
فوما که در آن موضوع كاملاً مقصر بود، سرهنگ رقيقالقلب را عملاً
به زانو در آورده بود، پس حالا چرا از او عنوان «عاليجناب» نخواهد.
سرهنگ با شرمندگى مىگويد:«ولى فوما اين كار خيانت بزرگى است.»
فوما سر او داد مىزند:«خيانت بزرگ! شما اصطلاحى را از كتابى گرفتهايد
و آن را طوطىوار تكرار مىكنيد؟ من به تمام مقامها و عظمتهاى
زمينى پوزخند مىزنم. معتقدم اگر اين مقامها توأم با فضيلت نباشند،
به خودى خود ارزشى ندارند!... شما مىخواهيد خودتان سرهنگ باشيد و
من فقط فوما.» (ص 233)
سرهنگ مىگويد:«ولى شما در درستكارى، هوش، بىغرضى و نجابت روح،
شايستگى داريد.» فوما مىگويد:«شما خودخواهِ تاريكبين هستيد»
سرهنگ با ترس و لرز اعتراف مىكند:«بله! خودخواهم فوما. از وقتى با
شما آشنا شدم، به اين امر پى بردم.» و بالاخره در منتهاى خوارى و
خفت، در حضور جمع فوما را «عاليجناب» خطاب مىكند.
تحقيرى كه فوما در حق ديگران روا مىدارد، ما را به صفحه 59 داستان
باز مىگرداند؛ آن جا كه داستايفسكى مىگويد:«روان پستى كه از آزار
رهايى يافته است، خود ظالم و آزاردهنده مىشود. فوما كه قربانى
خصومتهاى اين و آن شده بود، حالا مىخواست هوسهاى خود را بر
ديگران تحميل كند.» خوب دقت کنید، ببیند در صفحه 235 چه اتفاقی می
افتد. او به سرهنگ مىگويد: «موقع گفتن كلمه عاليجناب كمى خم شويد.»
و در جاى ديگر حرف سرهنگ را قطع مىكند و از موضع قدرت مىگويد:«بهعنوان
يك مسيحى شما را مىبخشم ولى بهعنوان يك مرد، نمىتوانم از تحقير
شما خوددارى كنم. به نام اخلاق مجبورم اين كار را بكنم!» (ص 231)
دلقك سابق (كه از نظر داستايفسكى مانند «هر انسانى قابلترحم است»
و در عین مانند «هر انسانی در باطن خود یک جلاد است» و در جستجوى «معصوميت
گمشده خود است» (ص 369) حتى سراغ روستائيان هم مىرود:«من به شما
احمقها پاكيزگى و نظم مىآموزم! چرا پيراهنتان كثيف است؟ براى
اينكه مدام عرق مىكنيد! نمىتوانيد پيراهنتان را هر روز عوض
كنيد؟ پاكيزگى مايه رستگارى است... آيا مىدانيد فاصله اينجا تا
خورشيد چقدر است؟ نه! نمىدانيد! اين معلومات به درد طبقه احمق شما
نمىخورد. به درد ستارهشناسى مثل من مىخورد كه سيارات و خداوند
را مىشناسد.» (ص110)
وقتى سرانجام سلطه بىدليل دلقك سابق محو مىشود، داستايفسكى او را
در هيأت رقتانگيز ديگرى نشان مىدهد: اين بار فوما «مىنشست، خيره
خيره نگاه مىكرد، حتى پلك چشمش تكان نمىخورد. نه چيزى مىشنيد،
نه چيزى مىفهميد. گاهى اين حالت يك ساعت طول مىكشيد. هر كس او را
مىديد، از ترس مىمرد و نفسش را در سينه حبس مىكرد، روى پنجه پا
راه مىرفت و اشك مىريخت... بهنظر مىرسيد اين مرد بهقدرى هرزه
بود و به حدى ميل به خودنمايى داشت كه حاضر بود ساعتها از روى
اختيار درد و رنج را تحمل كند تا بعدها به مردم بگويد: «به من نگاه
كنيد! من خيلى بيشتر از شما درد و رنج را تحمل مىكنم.»
سرانجام، نويسنده، اين موجود مفلوك را كه فرياد مىزد «تبديل به
هيچ شده و به صورت آشغالى درآمده كه بايد به دور ريخته شود»، به
صورت خوار و ذليل روانه گور مىكند.
به بحث اول برگرديم. كشمكش ميان خفت نفس به جا مانده از سابق و عزت
نفس جديداً پديد آمده در فوما فويچ اوپسكين، يا به عبارت ظريفتر،
ميل به رنج كشيدن و واداشتن ديگران به رنج بردن، به لحاظ
روانشناختى و روانكاوى بيانگر چيست و ژرفساخت كدامين كنشها و
رفتارهاست؟ آيا در مقياس عامتر مىتوانيم ادعا كنيم كه براى نمونه
آن قاتلى كه پانزده نفر را كشته است، يا سياستمدارهايى شبيه عيدى
امين و صدام حسين شاخصه تحقير فردى و افرادى همچون اسامه بن لادن
مشخصه تحقير «ملى – تاريخ» بودهاند؟ با اظهار تأسف از اين كه
محدوديت جا، امكان انكشاف موضوع را از نگارنده صلب مىكنند، چارهاى
جز روى آوردن به كليات نيست.
بنمايه اين داستان، به نظريات پروفسور «پير كارلى»، روانشناس
برجسته نزديك است كه معتقد است رفتار و حركات انسان، از جمله تحقير
ديگران، مقابله با تحقير يا تن دادن به آن، بايد از پيش با نوعى كد
مرجع كه معمولاً کد مرجع (Reference code) خوانده مىشود، سنجيده
گردد. او اين كد را اساساً ناشى از تربيت يا به عبارتى «الگوهاى
فرهنگى و نظامهاى ارزشى، اجتماعى و رفتارى» مىداند نه منبعث از
توارث و ژنتيك. از اين لحاظ، نظرات او در تقابل با آراء پروفسور
كنراد لوزنتز دانشمند اتريشى است كه در كتابش «درباره پرخاشگرى»
رفتارهايى نظير تحقير، پرخاشگرى و سلطهجويى را به زمينههاى ژنتيك
نسبت مىدهد - زمينههايى كه بهوسيله عوامل محيط «تحريك» و «وارد
عمل» مىشوند.
اما هنرمند، خصوصاً نويسنده و شاعر، نمىتواند موافق نظريات
پروفسور لورنتز باشد. حتى اميل زولا، كه بيست و پنج رمانش درباره
خانوادههاى روگن و ماكار، بر شالوده مكتب ناتوراليسم مضمون و
ساختار پيدا مىكنند، رويكرد خشك و غيرقابل انعطاف پروفسور لورنتز
را ندارد. (تحليل روانشناختى رمان آسوموار بهتر از بقيه داستانها
اين ادعا را افاده مىكند.)
از قرنها پيش، متفكرين مختلف - لوتر، كالوين، رهبران پيورتنيسم و
حتى كانت معتقد بودند كه انسان يا خودش را دوست دارد (و در نتيجه
گناهكار است) و ميل به تحقير ديگران دارد، يا ديگران را دوست دارد
(و در نتيجه بافضيلت است) و به نوعى دستخوش احساس حقارت است. «گورر»،
وجه اول را همان ساديسم شمرد و آن را بهعنوان «لذتى» تعريف كرد كه
شخص تحقيركننده در دنياى پيرامونش - مثلاً در شخص تحقيرشده - پديد
مىآورد.
برعكس، افراد مبتلا به مازوخيسم، خودآگاهانه به دنبال تحقير شدن مىروند.
آلفرد آدلر، ويلهم رايش، كارن هورناى و اريك فروم، بعدها در مقياس
وسيعى روى اين مباحث كار كردند. خصوصاً اريك فروم كه در كتاب «آناتومى
ويرانسازى انسان» بخشهاى مفصلى را به «ويرانسازى» ناشى از تحقير
ديگران يا احساس حقارت (كه غزالى معادل خوارخويشتنى را براى آن در
نظر گرفته بود) اختصاص مىدهد. او به ويژه روى «هاينريش هيملر» -
مرد مقتدر رايش سوم و معروف به «سگ خونخوار اروپا» - انگشت مىگذارد
و آسيبشناختى داهيانهاى از فرآيند شكلگيرى اين «شرير كمهمتا»
ارائه مىدهد.
نويسنده و شاعر به همين صراحت، موضوع «تحقير» را بازتاب نمىدهد.
داستايفسكى در همين داستان، ويليام سامرست موآم در «پاىبندىهاى
بشرى»، آلبرتو موراويا در «تحقير»، گوگول در «شنل» فاكنر در «واش»،
بيشتر آثار ريچارد رايت نويسنده سياهپوست آمريكايى، هاينريش مان
در رمان «پروفسور اونرات» (كه در سال 1930 فيلم معروفى به نام
فرشته آبى از روى آن ساخت شد)، گى دو موپاسان در «تپلى» و... اولاً
اين «حقيقت» را بازنمايى مىكنند كه تحقير يعنى عدم پذيرش توانمندىهاى
مثبت يك انسان و سلب امكان بروز ويژگىهاى با ارزش او، ثانياً
تحقير يعنى يكى از نمودهاى قدرت است؛ اما قدرت بهعنوان سلطه و
برترى بر ديگران و نه بهمفهوم توانائى [يا توانائى انجام كار]. در
كليه آثار نامبرده شده و شمار كثيرى از داستانهاى كوتاه، بلند و
رمان، به اين حرف آلفرد آدلر مىرسيم كه مىگويد:«انسان دوست دارد
ديگران دوستش داشته باشند. هر كس كه او را گرامى بدارد، مورد علاقهاش
است و چنانچه كسى او را تحقير كند، از او مىگريزد.» و نه تنها از
او كه از كل اجتماع مىگريزد و بهصورت انسانى «ناهنجار»، «همنوعستيز»
و «ضدجامعه» در مىآيد. در نتيجه به خودى خود به سوى «اثبات وجود
خود» و «تحقير و خشونت نسبت به ديگران» سوق داده مىشود. پاولوف
نيز به همين نتيجه رسيده بود:«اگر خوبى و ويژگى مثبت انسان به او
گفته نشود، اين انسان تنها مىماند. شمارى از انحرافات و بيمارىهاى
روانى از همين تنهايى ناشى از تحقير و ناديده انگارى نشأت مىگيرد.»
امروزه، بچههاى هفت - هشت - ده ساله هم با ديدن كارتون «رابين هود»
مىفهمند كه پرنس جان از طفوليت بهطور ضمنى تحقير مىشد و با
احساس حقارت زندگى مىكرد. وقتى پرنس جان، اطرافيانش - حتى افعى
چاپلوس - را آن همه تحقير مىكند و دستش را جلو مىآورد تا ديگران
بر آن بوسه بزنند و در همان حال آثار رضايتخاطر بر چهرهاش نقش مىبندد
- لازم نيست بيننده آدلر و پاولوف باشد تا به «عقدههاى» اين شخصيت
تحقيرشده و شيوه «جبران»آنها پى ببرد.
گريه تپلى نگونبخت در داستان تپلى، ديگرآزارى فوما در دهكده
استپانچيكووو، خشم و عصيان واش در داستان واش و دكتر اونرات در
رمانى به همين اسم، واكنش شخصيتهاى داستانى آثارى هستند كه
نويسندگانشان به خواننده - از جمله والدين و رؤساى اداره و معلم
ها - نمىگويند كه تحقير، چه تأثير مخربى روى روحيه فرد (خصوصاً
كودك، نوجوان و جوان) مىگذارد و چگونه دستگاه عصبى او را به سوى «فرسودگى»
سوق مىدهد.
نويسنده به ما نمىگويد كه كوچك كردن فرد، با واژههايى همچون «تو
چيزى نمىشوى» يا واژههاى رفتارى، شبيه رفتار مدير و راننده و
بقال با آن كارگر (يا كارمند) فرضى، وقتى به اندازه كافى در ضمير
ناخودآگاه فرد رسوب كنند، چه عارضهاى خواهند داشت. شاعر و نويسنده
نه تاريخ و علم روايت مىكنند نه روانشناسى و تعليم و تربيت آموزش
مىدهند. آنها «بازنمايى» مىكنند و برای این منظور هم در جایگاه
مورخ قرار می گیرند و هم جامعه شناس و هم رونشناس . آنها در اين «بازنمايى»،
خواننده را به اين حرف آندره مالرو و ميرچيا الياده رهنمون مىشوند
كه تنها راه نجات بشريت از خشونت (= بى اعتنايى، تحقير، پرخاش،
خشونت گفتارى و فيزيكى) روى آوردن به «معنويتى» است كه بهطور
بنيادى، در خودِ انسان ريشه دارد.