نويسنده در جایگاه روانشناس

 

فتح الله بی نیاز
 

بازنمایی روان‏هاى تحقيرشده در عرصه ادبيات
آیا قدرتی که به هر دلیلی در محیط کار و زندگی کسب می کینم، ممکن است موجب شود نگاه منصافانه و عدالت خواهانه ما را نسبت به همنوعان مان خدشه دار کند؟
فرض كنيد كارمند يا كارگر اداره يا كارخانه‏اى هستيد. مدير، شما را احضار مى‏كند. سرِ وقت به اتاق منشى‏اش مى‏رويد. منشى به او اطلاع مى‏دهد، بعد مى‏گويد:«بنشين تا اجازه بدن.» پنج، پانزده و بالاخره بيست و پنج دقيقه مى‏گذرد. گذشت اين زمان، گذشت زمان عادى (كرونولوژيك) نيست: زمان انتظار، از نظر روانى كندگذر و كلافه‏كننده است. بالاخره مدير اجازه ورود مى‏دهد. وارد اتاق او مى‏شويد. سرش پايين است. سلام مى‏كنيد. سرش را بلند نمى‏كند و زير لب، با لحنى سرد جواب مى‏دهد. يك، دو، چهار دقيقه مى‏ايستيد و منتظر حرف زدن مدير يا تعارف او هستيد كه بنشينيد. اما او با كاغذهاى روى ميزش ور مى‏رود. بعد از ده دقيقه، بى‏آن كه سرش را بلند كند، با لحن تندى مى‏گويد:«چرا پشت سر هم تقاضاى وام مى‏كنى؟ مگه اينجا بنگاه خيريه است؟» مى‏خواهيد او را قانع كنيد كه توالى چند اتفاق باعث شده به پول احتياج پيدا كنيد. اما مجاب نمى‏شود و در نهايت به جاى دويست هزار تومان فقط با ده هزار تومان موافقت مى‏كند:«همينه كه هست، مى‏خواييد بخواييد، نمى‏خواييد به سلامت!»
و گوشى را بر مى‏دارد و از منشى مى‏خواهد كه شماره‏اى را براى او بگيرد. سرتان را پايين مى‏اندازيد و درحالى‏كه خود را توهين‏شده و تحقیرشده مى‏بينيد، با خداحافظى بدون جوابى از اتاق خارج مى‏شويد.
در مسير محل كار تا منزل سوار تاكسى مى‏شويد. هنوز در را نبسته‏ايد كه راننده با لحن ناخوشايندى مى‏گويد:«اون درو يواش ببند!» چون بايد باز هم سوار تاكسى شويد، بين راه از او مى‏پرسيد: «آخر مسيرتون كجاس؟» با لحن تمسخرآميزى مى‏گويد:«اونش به خودم مربوطه.» اگر در اتاق رئيس فقط پيش خود و او تحقير شده بوديد، حالا پيش خود و چهار نفر ديگر سرافكنده مى‏شويد. تا پياده مى‏شويد، راننده مى‏گويد:«معطلش نكن! بجنب!»
سر راه، سرى به بقالى مى‏زنيد تا پاكت بيسكويتى را كه به بچه پنج ساله‏تان قول داده بوديد، برايش بخريد. بقال در برابر خانمى زيبا، بلندقد، شيك‏پوش، كه آرايش متناسبى هم كرده و عينك پهنى به چشم زده، ايستاده و لبخند بر لب مى‏گويد:«امر ديگرى نداريد؟» و بعد از شنيدن حرف‏هاى زن، شيشه و قوطى‏هاى نسكافه، ژله، كرم كارامل را در نايلكس ديگرى مى‏گذارد و دوباره تبسم‏كنان مى‏گويد:«اجازه مى‏دين حساب كنم؟» و حساب مى‏كند، مبلغ را مى‏گويد. زن با خوشرويى پول را مى‏پردازد و بقال با خم كردن سر، هر دو نايلكس را به او مى‏دهد. به محض دور شدن زن، بقال نگاه سريعى به سر تا پاى شما مى‏اندازد، چهره درهم مى‏كشد و با لحن نامطبوعى مى‏گويد:«چه مى‏خواى؟» و شما باز هم احساس حقارت مى‏كنيد. شما با چنين احساس دردآلودى به خانه مى‏رويد. ممكن است به جبران (Compensation) متوسل شويد؛ مثلاً احساس حقارت خود را با انجام كارهايى كه از عهده اعضاى خانواده‏تان خارج است، كنار برانيد يا همسر و فرزندان‏تان را تحقير و سرزنش كنيد و به اصطلاح عقده‏تان را سر آنها خالى كنيد، ممكن است حتى به فرزند دلبندتان سيلى بزنيد و سر همسرتان كه از صبح به خاطر راحتى شما زحمت كشيده است، داد بكشيد. چه بسا، غم و اندوه‏تان را به قول معروف درون خودتان بريزيد يا به قول روانشناسان به سركوبى (Repression) روى آوريد و انگيزه‏هاى بيزاركننده ناشى از حقارت را از وجدان آگاه خود بيرون كنيد. حتى ممكن است خودتان هم شخص خود را سرزنش كنيد (Belitting oneself) و...
و برای من و شما این پرسش همیشه مطرح است که چرا آدمی که در کودکی یا نوجوانی یا جوانی، طعم بدرفتاری، تحقیر و بدبختی را کشیده ، وقتی خود به جاه و مقامی می رسد، دیگران را تحقیر می کند و آزار می دهد؟ آیا راست است که وقتی روابط اجتماعی به کسی قدرت می بخشد، در مقابل عدالت خواهی را از او می گیرد؟
به اعتقاد ژرف‏ترين انديشمندان تاريخ بشر، در زندگى روزمره هيچ چيز زشت‏تر از تحقير، رابطه دو انسان را نشان نمى‏دهد. مانس اشپربر، متفكر و نويسنده آلمانى، كه رمانش «قطره اشكى در اقيانوس» هر انسان نوعدوستى را متأثر مى‏كند، از اين هم فراتر مى‏رود و حتى «بى‏اعتنايى» را نقطه شروع تحقير مى‏داند و صراحتاً مى‏گويد:«بى‏اعتنايى بدترين نوع خشونت است.»
يكى از بزرگترين خطاهاى معرفتى بشر، نظريه بطلميوس است: «زمين مركز عالم است.» دانشمندان اين اشتباه را نمى‏بخشند، اما سخت‏گيرترين انسان‏هايى [كه هنوز خود را در رابطه با همنوعان‏شان تعريف مى‏كنند] وقتى قسمت دوم جمله بطلميوس را مى‏خوانند، نه تنها خطاى بزرگ او را عفو مى‏كنند، بلكه به او مهر و احترام نشان مى‏دهند. بطلميوس گفته بود:«زمين مركز عالم است، از آن رو كه انسان روى آن زندگى مى‏كند.»
قسمت دوم جمله، ارزشى را كه او - و البته پيش از او ارسطو - براى انسان قائل بود، به‏خوبى نشان مى‏دهد. امام محمد غزالى كه در قرن پنجم هجرى، قرن‏ها پيش از اروپايى‏ها، نوشته‏هاى ارزشمندى درباره حالات روانى از خود بر جاى گذاشت، در كتاب ـ«احياء»، پس از برشمردن جايگاه انسان، تحقير را - در كنار عداوت، كينه و خشم - جزو تمايلات حيوانى (تمايلات غصبى) مى‏گذارد و آنها را تمايلاتى مى‏داند كه «استعداد يورش و تهاجم به مردم را رشد و نمو مى‏دهد.» او چنين تمايلاتى را «زيبنده اشرف مخلوقات» نمى‏دانست.
آلفرد آدلر هم مثل غزالى فكر مى‏كند. او در كتاب «جنبه عملى و وجه نظرى روانشناسى فردى» مى‏گويد از كودكى همواره فعاليت و تكاپويى در روان ناخودآگاه انسان حضور دارد كه هدفش جبران و پرده‏پوشى نقاط ضعف و عيوب شخصى يا به اصطلاح حذف «احساس حقارت» است. بنابراين از نظر آدلر كسى كه به چنين فرآيندى در همنوعانش لطمه وارد مى‏آورد، در عمل باعث پديد آمدن انسان‏هايى است كه در اثر احساس ويرانگر حقارت خُرد و متلاشى مى‏شوند.
حال ببينيم يك نويسنده چنين مقوله‏ها و مباحثى را چگونه در يك اثر داستانى بازنمايى مى‏كند.
اين نويسنده را فئودور ميخائيلوويچ داستايفسكى (1881 - 1821) انتخاب مى‏كنيم. كلامى درباره نقد آثار او نمى‏گوييم؛ زيرا به يك روايت سيصد هزار (300000) و به روايت‏هاى ديگر متجاوز از چهارصد هزار كتاب، مقاله، جُستار و... درباره آثار او نوشته شده است.
داستان بلند او «دهكده استپانچيكووو و ساكنان آن» را انتخاب مى‏كنيم كه آن را در سال 1859 نوشت. اين داستان در انگلستان با عنوان «دوست خانواده» و در ايران هم با همين عنوان ترجمه شد؛ ترجمه‏اى كه يكى از مترجمان فرهيخته كشور بايد آن را ناديده بگيرد و با ترجمه جديدى از آن، به خوانندگان فارسى‏زبان نشان دهد چرا بسيارى از انديشمندان، شخصيت اول اين داستان را يكى از «روانشناسانه‏ترين آفريده‏هاى داستايفسكى» مى‏دانند.
خلاصه داستان به اين شرح است: شخص بى‏استعدادى به نام «فوما فوميچ اوپسكين» در نتيجه احتياج مالی، به استخدام يك ژنرال در مى‏آيد تا براى او كه چشم‏هايش كم‏سو شده است و در ويلايى بزرگ زندگى مى‏كند، روزنامه و كتاب بخواند. اين «قارى» به زودى نقش يك «شهيد» را بر عهده مى‏گيرد و مدعى مى‏شود كه سال‏ها در مسكو در عرصه ادبيات كار كرده است، اما مورد بى‏مهرى قرار گرفته است.
ژنرال كه مرد مستبدى است، كم‏كم از فوما مى‏خواهد كه اداى حيوانات وحشى را در بياورد و او را بخنداند. همسر ژنرال در آپارتمانى در

 به اعتقاد ژرف‏ترين انديشمندان تاريخ بشر، در زندگى روزمره هيچ چيز زشت‏تر از تحقير، رابطه دو انسان را نشان نمى‏دهد
شهر زندگى مى‏كند و احترام اسرارآميزى براى فوما قائل است. فوما براى او و دوستانش كتاب مذهبى مى‏خواند و درباره سجاياى مسيحى‏هاى واقعى سخنرانى مى‏كند. ژنرال كه به اين راز پى برده بود، ظلم و ستم بيشترى بر فوما روا می دارد، اما همين رفتار اعتبار فوما را نزد همسر ژنرال بيشتر می كند.
پس از مرگ ژنرال، همسرش به دهكده استپانچيكووو، نزد پسرش سرهنگ «روستانف» مى‏رود. سرهنگ از شوهر اول اين زن است. خانم ژنرال فوما را هم با خود مى‏برد و از همان آغاز او را همچون «نابغه‏اى» معرفى مى‏كند كه در حقش ظلم شده است: «اكنون مجسم كنيد: فوما كه طى عمر همواره آزار ديده و شايد هم كتك خورده بود و در جاه‏طلبى‏هاى ادبى‏اش، به جايى نرسيده و براى يك لقمه نان نقش دلقك را بازى مى‏كرد،... هنگام رسيدن به لنگرگاه چه مى‏كند.» (ص 58)
خانم ژنرال (مادر سرهنگ) و فوما هر دو طفيلى و سربار سرهنگ هستند، اما سرهنگ را خصوصاً به اين دليل كه بيش از حد متواضع و سليم‏النفس است، به چيزى نمى‏شمرند:«روح عمويم (سرهنگ) مانند روح يك طفل پاك بود، ريا نداشت و همه را فرشته تصور مى‏كرد. براى كارهاى خلافى كه از ديگران سر مى‏زد، خودش را مقصر مى‏دانست و درباره صفات خوب ديگران، به اغراق‏گويى مى‏پرداخت. حتى چنانچه چنين صفاتى وجود نمى‏داشت، از پيش فرض مى‏كرد كه وجود دارد... او همواره در نسبت دادن هر فضيلتى به همسايه‏ها عجله مى‏كرد و زمانى كه كارها جريان صحيحى نداشتند، همواره خودش را مقصر مى‏دانست. قربانى كردن خود براى منافع ديگران كار ذاتى و طبيعى او بود.» (ص 60)
خانم ژنرال كه نفوذ و سلطه زيادى بر فرزند ميان‏سالش دارد، از او مى‏خواهد كه شرايط لازم را براى زندگى و نوشتن فوما فراهم آورد. از آن پس، همه روى پنجه راه مى‏روند تا مبادا خواب بعد از ظهر يا رشته افكار فوما گسسته شود. او تقريباً هر روز صاحبخانه و ولى‏نعمت خود يعنى سرهنگ روستانف را تحقير مى‏كند. سرهنگ مى‏گويد: «در زبان اين شاعر چيزى مثل موسيقى وجود دارد.» فوما، در حضور جمع مهمانان، به او خيره خيره نگاه مى‏كند و مى‏گويد:«از شما درخواست مى‏كنم در گفتگوى ما دخالت نكنيد! شما نمى‏توانيد درباره صحبت‏هاى ما اظهارنظر كنيد! شما را چه كار با صحبت‏هاى ادبيات؟ برويد مراقب املاك خودتان باشيد! چاى بنوشيد و ادبيات را به حال خود بگذاريد!»(ص 192) سرهنگ مضطرب مى‏شود و مى‏گويد: «مگر خود شما نگفتيد كه نوشته‏هايش پر از آهنگ و موسيقى است؟» فوما - آن نان‏خور چاپلوس مسخ‏شده‏اى كه براى خندان ژنرال، همچون ميمون مى‏رقصيد حالا كه فرصت پيدا كرده است - مى‏گويد: «آرى من اين حرف را زدم، چون كاملاً مى‏دانستم چه مى‏گويم، ولى شما...»
در جاى ديگر در حضور جمع كثيرى از مهمان‏ها حتى از سرهنگ ضعيف‏النفس مى‏خواهد كه او را همچون يك ژنرال «عاليجناب» صدا بزند. سرهنگ قبلاً در رابطه با پول، در چند جمله مختلف، در حضور ديگران گفته بود: «فوما تو داراى احساسات عالى هستى!» و فوما گفته بود: «اين را مى‏دانم!» سرهنگ گفته بود: «مرا ببخش! در حق تو بى‏وجدانى كرده‏ام... حاضرم به زانو درآيم و از تو معذرت بخواهم. اگر ميل داشته باشى حاضرم همين حالا جلويت زانو بر زمين بزنم... اگر نايستى كه اين كار را بكنم، تا آخر كره زمين دنبالت خواهم آمد تا مرا عفو كنى!» (صفحات 226 و 227)
فوما که در آن موضوع كاملاً مقصر بود، سرهنگ رقيق‏القلب را عملاً به زانو در آورده بود، پس حالا چرا از او عنوان «عاليجناب» نخواهد. سرهنگ با شرمندگى مى‏گويد:«ولى فوما اين كار خيانت بزرگى است.» فوما سر او داد مى‏زند:«خيانت بزرگ! شما اصطلاحى را از كتابى گرفته‏ايد و آن را طوطى‏وار تكرار مى‏كنيد؟ من به تمام مقام‏ها و عظمت‏هاى زمينى پوزخند مى‏زنم. معتقدم اگر اين مقام‏ها توأم با فضيلت نباشند، به خودى خود ارزشى ندارند!... شما مى‏خواهيد خودتان سرهنگ باشيد و من فقط فوما.» (ص 233)
سرهنگ مى‏گويد:«ولى شما در درستكارى، هوش، بى‏غرضى و نجابت روح، شايستگى داريد.» فوما مى‏گويد:«شما خودخواهِ تاريك‏بين هستيد» سرهنگ با ترس و لرز اعتراف مى‏كند:«بله! خودخواهم فوما. از وقتى با شما آشنا شدم، به اين امر پى بردم.» و بالاخره در منتهاى خوارى و خفت، در حضور جمع فوما را «عاليجناب» خطاب مى‏كند.
تحقيرى كه فوما در حق ديگران روا مى‏دارد، ما را به صفحه 59 داستان باز مى‏گرداند؛ آن جا كه داستايفسكى مى‏گويد:«روان پستى كه از آزار رهايى يافته است، خود ظالم و آزاردهنده مى‏شود. فوما كه قربانى خصومت‏هاى اين و آن شده بود، حالا مى‏خواست هوس‏هاى خود را بر ديگران تحميل كند.» خوب دقت کنید، ببیند در صفحه 235 چه اتفاقی می افتد. او به سرهنگ مى‏گويد: «موقع گفتن كلمه عاليجناب كمى خم شويد.» و در جاى ديگر حرف سرهنگ را قطع مى‏كند و از موضع قدرت مى‏گويد:«به‏عنوان يك مسيحى شما را مى‏بخشم ولى به‏عنوان يك مرد، نمى‏توانم از تحقير شما خوددارى كنم. به نام اخلاق مجبورم اين كار را بكنم!» (ص 231)
دلقك سابق (كه از نظر داستايفسكى مانند «هر انسانى قابل‏ترحم است» و در عین مانند «هر انسانی در باطن خود یک جلاد است» و در جستجوى «معصوميت گمشده خود است» (ص 369) حتى سراغ روستائيان هم مى‏رود:«من به شما احمق‏ها پاكيزگى و نظم مى‏آموزم! چرا پيراهن‏تان كثيف است؟ براى اين‏كه مدام عرق مى‏كنيد! نمى‏توانيد پيراهن‏تان را هر روز عوض كنيد؟ پاكيزگى مايه رستگارى است... آيا مى‏دانيد فاصله اينجا تا خورشيد چقدر است؟ نه! نمى‏دانيد! اين معلومات به درد طبقه احمق شما نمى‏خورد. به درد ستاره‏شناسى مثل من مى‏خورد كه سيارات و خداوند را مى‏شناسد.» (ص110)
وقتى سرانجام سلطه بى‏دليل دلقك سابق محو مى‏شود، داستايفسكى او را در هيأت رقت‏انگيز ديگرى نشان مى‏دهد: اين بار فوما «مى‏نشست، خيره خيره نگاه مى‏كرد، حتى پلك چشمش تكان نمى‏خورد. نه چيزى مى‏شنيد، نه چيزى مى‏فهميد. گاهى اين حالت يك ساعت طول مى‏كشيد. هر كس او را مى‏ديد، از ترس مى‏مرد و نفسش را در سينه حبس مى‏كرد، روى پنجه پا راه مى‏رفت و اشك مى‏ريخت... به‏نظر مى‏رسيد اين مرد به‏قدرى هرزه بود و به حدى ميل به خودنمايى داشت كه حاضر بود ساعت‏ها از روى اختيار درد و رنج را تحمل كند تا بعدها به مردم بگويد: «به من نگاه كنيد! من خيلى بيشتر از شما درد و رنج را تحمل مى‏كنم.»
سرانجام، نويسنده، اين موجود مفلوك را كه فرياد مى‏زد «تبديل به هيچ شده و به صورت آشغالى درآمده كه بايد به دور ريخته شود»، به صورت خوار و ذليل روانه گور مى‏كند.

به بحث اول برگرديم. كشمكش ميان خفت نفس به جا مانده از سابق و عزت نفس جديداً پديد آمده در فوما فويچ اوپسكين، يا به عبارت ظريف‏تر، ميل به رنج كشيدن و واداشتن ديگران به رنج بردن، به لحاظ روانشناختى و روانكاوى بيانگر چيست و ژرف‏ساخت كدامين كنش‏ها و رفتارهاست؟ آيا در مقياس عام‏تر مى‏توانيم ادعا كنيم كه براى نمونه آن قاتلى كه پانزده نفر را كشته است، يا سياستمدارهايى شبيه عيدى امين و صدام حسين شاخصه تحقير فردى و افرادى همچون اسامه بن لادن مشخصه تحقير «ملى – تاريخ» بوده‏اند؟ با اظهار تأسف از اين كه محدوديت جا، امكان انكشاف موضوع را از نگارنده صلب مى‏كنند، چاره‏اى جز روى آوردن به كليات نيست.
بن‏مايه اين داستان، به نظريات پروفسور «پير كارلى»، روانشناس برجسته نزديك است كه معتقد است رفتار و حركات انسان، از جمله تحقير ديگران، مقابله با تحقير يا تن دادن به آن، بايد از پيش با نوعى كد مرجع كه معمولاً کد مرجع (Reference code) خوانده مى‏شود، سنجيده گردد. او اين كد را اساساً ناشى از تربيت يا به عبارتى «الگوهاى فرهنگى و نظام‏هاى ارزشى، اجتماعى و رفتارى» مى‏داند نه منبعث از توارث و ژنتيك. از اين لحاظ، نظرات او در تقابل با آراء پروفسور كنراد لوزنتز دانشمند اتريشى است كه در كتابش «درباره پرخاشگرى» رفتارهايى نظير تحقير، پرخاشگرى و سلطه‏جويى را به زمينه‏هاى ژنتيك نسبت مى‏دهد - زمينه‏هايى كه به‏وسيله عوامل محيط «تحريك» و «وارد عمل» مى‏شوند.
اما هنرمند، خصوصاً نويسنده و شاعر، نمى‏تواند موافق نظريات پروفسور لورنتز باشد. حتى اميل زولا، كه بيست و پنج رمانش درباره خانواده‏هاى روگن و ماكار، بر شالوده مكتب ناتوراليسم مضمون و ساختار پيدا مى‏كنند، رويكرد خشك و غيرقابل انعطاف پروفسور لورنتز را ندارد. (تحليل روانشناختى رمان آسوموار بهتر از بقيه داستان‏ها اين ادعا را افاده مى‏كند.)
از قرن‏ها پيش، متفكرين مختلف - لوتر، كالوين، رهبران پيورتنيسم و حتى كانت معتقد بودند كه انسان يا خودش را دوست دارد (و در نتيجه گناهكار است) و ميل به تحقير ديگران دارد، يا ديگران را دوست دارد (و در نتيجه بافضيلت است) و به نوعى دستخوش احساس حقارت است. «گورر»، وجه اول را همان ساديسم شمرد و آن را به‏عنوان «لذتى» تعريف كرد كه شخص تحقيركننده در دنياى پيرامونش - مثلاً در شخص تحقيرشده - پديد مى‏آورد.
برعكس، افراد مبتلا به مازوخيسم، خودآگاهانه به دنبال تحقير شدن مى‏روند. آلفرد آدلر، ويلهم رايش، كارن هورناى و اريك فروم، بعدها در مقياس وسيعى روى اين مباحث كار كردند. خصوصاً اريك فروم كه در كتاب «آناتومى ويرانسازى انسان» بخش‏هاى مفصلى را به «ويرانسازى» ناشى از تحقير ديگران يا احساس حقارت (كه غزالى معادل خوارخويشتنى را براى آن در نظر گرفته بود) اختصاص مى‏دهد. او به ويژه روى «هاينريش هيملر» - مرد مقتدر رايش سوم و معروف به «سگ خونخوار اروپا» - انگشت مى‏گذارد و آسيب‏شناختى داهيانه‏اى از فرآيند شكل‏گيرى اين «شرير كم‏همتا» ارائه مى‏دهد.
نويسنده و شاعر به همين صراحت، موضوع «تحقير» را بازتاب نمى‏دهد. داستايفسكى در همين داستان، ويليام سامرست موآم در «پاى‏بندى‏هاى بشرى»، آلبرتو موراويا در «تحقير»، گوگول در «شنل» فاكنر در «واش»، بيشتر آثار ريچارد رايت نويسنده سياه‏پوست آمريكايى، هاينريش مان در رمان «پروفسور اونرات» (كه در سال 1930 فيلم معروفى به نام فرشته آبى از روى آن ساخت شد)، گى دو موپاسان در «تپلى» و... اولاً اين «حقيقت» را بازنمايى مى‏كنند كه تحقير يعنى عدم پذيرش توانمندى‏هاى مثبت يك انسان و سلب امكان بروز ويژگى‏هاى با ارزش او، ثانياً تحقير يعنى يكى از نمودهاى قدرت است؛ اما قدرت به‏عنوان سلطه و برترى بر ديگران و نه به‏مفهوم توانائى [يا توانائى انجام كار]. در كليه آثار نام‏برده شده و شمار كثيرى از داستان‏هاى كوتاه، بلند و رمان، به اين حرف آلفرد آدلر مى‏رسيم كه مى‏گويد:«انسان دوست دارد ديگران دوستش داشته باشند. هر كس كه او را گرامى بدارد، مورد علاقه‏اش است و چنانچه كسى او را تحقير كند، از او مى‏گريزد.» و نه تنها از او كه از كل اجتماع مى‏گريزد و به‏صورت انسانى «ناهنجار»، «همنوع‏ستيز» و «ضدجامعه» در مى‏آيد. در نتيجه به خودى خود به سوى «اثبات وجود خود» و «تحقير و خشونت نسبت به ديگران» سوق داده مى‏شود. پاولوف نيز به همين نتيجه رسيده بود:«اگر خوبى و ويژگى مثبت انسان به او گفته نشود، اين انسان تنها مى‏ماند. شمارى از انحرافات و بيمارى‏هاى روانى از همين تنهايى ناشى از تحقير و ناديده انگارى نشأت مى‏گيرد.»
امروزه، بچه‏هاى هفت - هشت - ده ساله هم با ديدن كارتون «رابين هود» مى‏فهمند كه پرنس جان از طفوليت به‏طور ضمنى تحقير مى‏شد و با احساس حقارت زندگى مى‏كرد. وقتى پرنس جان، اطرافيانش - حتى افعى چاپلوس - را آن همه تحقير مى‏كند و دستش را جلو مى‏آورد تا ديگران بر آن بوسه بزنند و در همان حال آثار رضايت‏خاطر بر چهره‏اش نقش مى‏بندد - لازم نيست بيننده آدلر و پاولوف باشد تا به «عقده‏هاى» اين شخصيت تحقيرشده و شيوه «جبران»آنها پى ببرد.
گريه تپلى نگون‏بخت در داستان تپلى، ديگرآزارى فوما در دهكده استپانچيكووو، خشم و عصيان واش در داستان واش و دكتر اونرات در رمانى به همين اسم، واكنش شخصيت‏هاى داستانى آثارى هستند كه نويسندگان‏شان به خواننده - از جمله والدين و رؤساى اداره و معلم ها - نمى‏گويند كه تحقير، چه تأثير مخربى روى روحيه فرد (خصوصاً كودك، نوجوان و جوان) مى‏گذارد و چگونه دستگاه عصبى او را به سوى «فرسودگى» سوق مى‏دهد.
نويسنده به ما نمى‏گويد كه كوچك كردن فرد، با واژه‏هايى همچون «تو چيزى نمى‏شوى» يا واژه‏هاى رفتارى، شبيه رفتار مدير و راننده و بقال با آن كارگر (يا كارمند) فرضى، وقتى به اندازه كافى در ضمير ناخودآگاه فرد رسوب كنند، چه عارضه‏اى خواهند داشت. شاعر و نويسنده نه تاريخ و علم روايت مى‏كنند نه روانشناسى و تعليم و تربيت آموزش مى‏دهند. آنها «بازنمايى» مى‏كنند و برای این منظور هم در جایگاه مورخ قرار می گیرند و هم جامعه شناس و هم رونشناس . آنها در اين «بازنمايى»، خواننده را به اين حرف آندره مالرو و ميرچيا الياده رهنمون مى‏شوند كه تنها راه نجات بشريت از خشونت (= بى اعتنايى، تحقير، پرخاش، خشونت گفتارى و فيزيكى) روى آوردن به «معنويتى» است كه به‏طور بنيادى، در خودِ انسان ريشه دارد. 

 

  اول صفحه



 

یادداشت

نويسنده در جایگاه روانشناس

شعری برای شادی شاعر

تقابل های دوگانه در " روشنان " جمال میرصادقی

خط ناخوش آقا مجید

شعر

 داستان

داستاني كه صفحه ي آخرش خوانده شد

تراژدی زنان سوگواره مردان

ریتسوس، شاعر مردم

ملخ ها و جانْ رنجه هاي بهروز دهقاني

دیدگاه، شیوه روایت

شعر اجتماعی و شعر شاملو

منجم باشی

معرفی کتاب

ارتباط با ما