یكی بود یكی نبود غیر ازخدا هیشكی نبود . مردی بود فقیر كه روزی
زنش در آمد و گفت :
" من حتی یه روز نیز تو این خونه نمی نشینم !"
مرد كه او را از تخم چشمهاش هم بیشتر دوست داشت گفت :
" مگه چی شده ؟ "
زن گفت : " می خواستی چی بشه كه ؟ امان از دست تو آدم بی هنر كه
مفت هم نمی ارزی !"
مرد گفت :
" تا دیروز كه جیكت در نمی اومد و مرتب می گفتی فدات بشم وچطور شد
كه الآن شدم یه آدم بی كمالات ؟ "
زن گفت : " فعلگی هم شد هنر؟ امروز تو حمام زنی دیدم كه آدم از دك
و پُزش عقّش می گرفت و اما همه قربون صدقه اش می رفتند .می گفتند
شوهر ش منجمه و تو قصر شاهی برو بیایی داره كه نگو . تا دلاك ها او
را دیدند ، بقچه ی منو انداختند دور و اونو بردند اون بالا بالا ها
. "
مرد گفت :
" به هرحال اون زن منجمه و تو زن منی و طبیعی یه كه اینجوری میشی
دیگه !"
زن گفت : " پس تو هم برو وتا منجم نشدی بر نگرد ."
مرد گفت : " من كوره سوادم كجا بود كه حالا بخوام منجم هم بشم ؟ "
زن گفت : دیگه من این چیزها حالیم نیست و یا باید همین فردا منجم
بشی و یا بیری طلاقم بدهی ."
شب را مرد هرچه كرد خوابش نبرد و تا سحر تو بسترش غلت زد و صبح كه
شد كتاب كهنه ای دستش گرفت و افتاد تو دل كوچه ها و داد زد : " كف
بین و رمّال و منجّم ،هركی میخواد بیاد بیرون ! آینده را می گویم و
گره های كور را باز می كنم . عروس ها ، مادرزن ها ، و شما ای مردم
دردمند ، بشتابید !"
اما اینجا به شما از كی بگویم ، از زن شاه ! از حمام در آمده و
مشغول تن كردن رختهاشه كه یكهو می بیند جواهراتش نیست . همه جا را
زیر و رو می كنند و اما انگار كه آب شدند و رفتند زمین . زن پادشاه
از كلافگی چنان حالی داشت كه اگه بهش چاقو می زدی خونش در نمی آمد
و حسابی گیج شده بود . اینجا بود كه ناگهان صدایی به گوشش خورد :
" همه دانم و هیچ ندان . از غیب و آینده می گویم و پیشگوی جهانم.
رمالی كه جد اندرجد ، هیچ پنهانی از چشم ما در امان نمانده !"
زن شاه از كلفت ها می خواهد كه فوری او را صدا بزنند كه شاید او از
جواهراتش خبری بدهد . مرد می آید و درست می نشیند روبروی زن شاه و
همانجور كه كجكی كتاب را باز و بسته می كرد یكهو چشمش می افتد به
لنگ و پاچه ی زن شاه و در جواب او كه مرتب می پرسید : " دِ زود باش
بگو ببینم چی می بینی ؟ "
مرد در حالیكه هول كرده و دست و پاش را گم كرده بود گفت :
" این درو واكن و اون در واكن ، شمعدونو خاموش كن، شهرو چراغون كن.
درزو دل و كناره ، ریسمون بی قواره !"
تا كلمه ی درز و ریسمان به گوش زن شاه خورد ، فوری گفت : " یافتم ،
یافتم !" و یادش افتاد جواهراتش را با تاری از زلفكانش ، محكم بسته
و گذاشته لای جرز دیوار.
زن شاه انعام فراوانی به او داده و نشان خانه و زندگی اش را می
گیرد كه هروقت كاری داشت به او خبر بدهد .
دوسه هفته ای از این ماجرا می گذرد و روزی به خزانه ی شاه دستبرد
می زنند وپادشاه از منجم
دربار می خواهد دزد را پیدا كند كه كاری از دستش بر نمی آید و زن
شاه ، نوكرها را می فرستد دنبال مرد رمال كه فوری او را به قصر
بیاورند. مرد كه بدجوری خود را تو هچل می دید با ز با كتابش ور رفت
و آخر سر گفت :
" یافتن این گنج ، چهل روز وقت می برد و مهلتی چهل روزه می خوام ."
پادشاه قبول كرده و او برگشت سر خانه زندگییش. اما مرتب دلشوره ی
چهل روز بعد را می خورد كه اگر پته اش رو آب می افتاد فاتحه اش را
می خواندند .
مرد داشت به زنش غر می زد كه زن گفت : " حالا كو تا چهل روز ؟"
مرد كه چیزی از تقویم سر در نمی آوُرد ، رفت بازار و چهل هندوانه
خرید كه روزی با خوردن یك هندوانه ، حساب روزهای مانده را داشته
باشند . اما بشنویم از سركرده ی چهل حرامی ها كه فهمیده بود منجم ،
فرصتی چهل روزه خواسته و به همین خاطر، یكی از حرامی ها را فرستاد
كه سر ی به خانه ی منجم بزند و ببیند چه خبر است .
زن و شوهر داشتند یكی از هندوانه ها را می خوردند كه آن حرامی رسید
و یك جایی فالگوش ایستاد كه ببیند چه می گویند . تازه از خوردن
هندوانه فارغ شده بودند كه مرد گفت : " یكی آمد و رفت و ماند سی
ونه تاش."
حرامی هم از ترس اینكه منجمه فهمیده او اینجاست فوری در رفت ووقتی
به مخفی گاه چهل حرامی ها رسید گفت : " لا كردار همه چی حالیشه و
فهمیده كه كار، كار ما چهل حرامی هاست !"
فردا كه شد و هوا عین قیر سیاه شد باز یكی از حرامی ها رفت ببیند
تازه چه خبر. مرد كه همرا ه زنش داشت قاچ های هندوانه را نیش می
كشیدگفت : " دومی هم آمد و رفت و حالا ماند سی و هشت تاش . "
روزهای بعد هم همین آش بود و همین كاسه و شب شده بود شب چهلم . این
دفعه ، سركرده ی حرامی ها خودش رفت و وقتی گوش ایستاد شنید كه مرد
گفت : " این دیگه آخریش است و از همه گُنده تر. فردا هم روز مرگه و
دیگه راه فراری نیست ."
سركرده چهل حرامی ها تا این را شنید دلش غش رفت و فوری برگشت به
مخفی گاهشان و گفت :
" هرچی از خزانه ی شاه كش رفتیم جمع و جور كنید وبریزید دم خانه ی
منجم كه اگر دیر بجنبیم كار از كار می گذرد و حسابی لو رفته ایم !"
نصفه های شب بود كه مرد ، سر و صدایی شنید و رفت دم در كه ببند چه
خبریست كه دید دو سه صندوق شاهانه گذاشته اند دم در و در فته اند .
مرد دید كه اینها هرچه باشند و نباشند همان گنجی اند كه او باید
پیدا می كرد و حالا چه جوری سر از اینجا در آورده مات و معطل شد .
بعدش هم به پادشاه خبر برد و وقتی پادشاه دید كه هرچه از خزانه
برده بودند را منجم بی كم و كاست پیدا كرده ، منجم قصر را بیرون
كرد و آن مرد شدمنجم باشی دربار.
روزی شاه می رفت شكار و منجم هم با او بود كه شاه ملخی رو گوش اسب
اش دید و فوری گرفت تو مشتش.بعد نزدیك منجم شد و در حالی كه مشت
بسته اش را نشان او می داد گفت : " این چیه تو دستم ؟ " مرد كه هول
كرده بود و می دید بعد از چند سال زندگی در عیش و نوش و شانس بیاری
های الا بختكی ، حالاست كه دستش رو خواهد شد چاره را آن دید كه
خودش را بزند به دیوانگی كه بگویند هوایی شده و بعد از این دست از
سرش بردارند . به همین خاطر هم شروع كرد به جست و خیز و گفت : "
این ور میری ملخه ، اون ور میری علفه ، زندگی یه پا كلكه ! "
پادشاه كه از فراست و غیبدانی او به وجد آمده بود ، او را بغل كرد
و با نثار یك مشت طلا ، از او قدر دانی كرد و مرد هم كه دید باز از
خطر جسته ، به روی خودش نیاورد و تا بود و می زیست ، به عزت و
احترام او در قصر افزوده می شد . همین هم هست كه می گویند خدا از
عمر آدم بردارد و بگذارد رو شانس اش.*
------------------------------------------------------------
*راوی قصه مرحوم مادرم بوده كه كه در 12/ 7/ 56 به زبان تركی آذری
نقل كرده است . با زنویسی تركی در همان تاریخ بوده و اما ترجمه
وباز نویسی فارسی اش در 1361 ه.ش.