
خط
ناخوش آقا مجید
احمد میراحسان
یادی از
بیژن نجدی و ... داستان آقا مجید، خط خوش شهر،
همین روزها به دستم رسید و طی یک راهپیمایی از نیمه راه سیاهکل تا
بازکیا گوراب و تا لاهیجان، همراه پسر ده سالهام علی، قدم زنان
خواندمش.
گفت
و گو از مجموعه داستان آقای مجید دانش آراسته، البته موهبتی است
برایم مشحون از تحریک ایدهها و چالشهای ادبی، اما در این یادداشت
نیتم نقد و بررسی نویسندهای نیست که همواره طنین نام کتاب قصهاش،
نسیمی در کویر و روزجهانی پارک شهر و زباله دانی، با جوانیام در
آمیخته و در دههی چهل و پنجاه، گیلانیها همراه علوی، ابتهاج،
رادی، طیاری، حسامها و جامعی و گلسرخی و احمد مسعودی نامش را با
احترام بر زبان میراندند و میرانند.
همه عمر بلکه دو سه بار، گذرا او را دیدم. یکبارش اگر اشتباه نکنم،
صبح نخست نوروزی بود پیش از غروب عمر بیژن نجدی، در را که باز کرد،
مردان نامور محفل ادبی رشت اتاقها و راهرو را پر کرده بودند و
خواب آلود و شب زنده دار و پارهای خفته و دوسه تنی نیم بیدار، من
در را بستم و گویا مجید آقا هم آنجا بود. بیقرار و نابه هنگام
بسیار خانه نجدی رفتهام، از چهارده و پانزده سالگی و نیاز به خبر
پیشین نبود و به پروانه سپرده بود که احمد، تنها کسی باشد که اگر
بیاید و او خواب بوده، بیدارش کند و این از همان سالهای نخست
دبیرستان، پیشینه و شکل دیدار ما شد و کشید تا بعدها که دانشجویی
سیاسی بودم و معترض به شیوه زندگی بیژن و تحمل سرکشیهای خود
ویرانگرش را که پس از ازدواج عاشقانهاش با پروانه هم از آن دست
نکشیده بود نداشتم و کمتر به سراغش میرفتم و بعدتر پس از هفت سال
دوری و ماجرا باز این رابطه ادامه یافت حتی زمانی که بازگشتم و
نابردبار نهیباش زدم که یعنی چه خود را تباه میکند و او گفت من
همه کارهایت را گرد آورده بودم که منتشر کنم و فکر میکرد حتی دیگر
گورم را هم نخواهد یافت و من خندهام گرفت که انتشار آثار این همه
به چشم او اهمیت داشته و خود بیخیال بودم، همه شعرهای حجم و
چمدانی از نوشتههایم دوباره بر باد رفته بود و حالا بیژن به نظر
میرسید مردهام را بیشتر از زندهام دوست داشت اما من زندهاش را
میخواستم و کارهایش را گرفتم و نیازی به اجازه نبود و با یادداشتی
در کادح که بهزاد دبیر صفحات فرهنگ و ادبش بود منتشر کردم تا همه
آنان که بیهنر بودند و از مرزهای محفلشان فراتر نمیتوانستند
بنشینند، به یاد آورند آدم آوانگاردی کنارشان سالها میآفریند و
انها از یادش بردهاند و یا توان شناخت اندازهاش را نداشتهاند که
کسی تا از سوی دیگران تایید نشود تنگ نظری محلیگری مانع شناخت قدر
او میان ماست! پیشتر بیژن، همیشه برابر ناموری، بیاعتنا جلوه
میکرد. البته وقتی در حدود هفده سالگی شعر و نقد ادبی من و بهزاد
در مجلههای ادبی آن سالها منتشر شد و نامی و اعتباری و هیاهویی
برپا کرد، چشمهایش میدرخشید.
مرا ثمره و فرزند ادبی خود میدید، خودش یکی دو یادداشت و شعر در
جگن و فردوسی چاپ کرده بود و بیشتر در سایه دوستیها و مناسبات
محفلی با نصرت و فریدون گیلانی، خاموش مانده بود و برایش شیرین بود
که احمد دارد رشد میکند، شاگرد رشته ریاضی او بودم و نیز کسی که
هفتهای هفت روز شعر و داستانهامان را برای هم میخواندیم(به ویژه
پس از قهر با پروین) او روشی پدرانه و مسوولانه برابرم داشت و
مراقبم بود.(باورتان میشود، بیژن پیش من آن سالهای دهه پنجاه و
بعد حتی آبجو هم نمیخورد؟ و این باور نکردنی است.)
بعد هم که عشق او و پروانه بدل به ماجرا شد و من و پرویز خان برادر
بزرگتر پروانه گواه باران اندوههایشان بودیم و پروین که نجدی را
دوست میداشت و در نقش معشوق پروانه، تحملش نمیکرد، یکسر بریده
بود و عشق و نگرانی و حسد پنهان برادرانه و عاقبت اندیشی عاقلانه
دست به دست هم داده بود تا او را مخالف سرسخت این پیوند کند و من
جوان و دیوانه و سرکش و عادت ستیز بودم و در حالی که هنوز مدرسه
میرفتم به پروانه که به خشتهای دیوار خزه بسته و طولانی قدیمی
خانه ما تکیه میداد و ساعت ده شب زمستان ، وارد حیاط خانه نمیشد
و حتی دوست نداشت طیبه خواهرم، دوست همکلاسیاش، پی ببرد که اوست
که آمده و با هق هق و شانههای لرزان آن عکس عاشقانه و پروانه خشک
شدهاش را برای مجنون میفرستد و پروانه لیلا نبود، ژولیت وفادار
بود که جز رمئو هیچ کس نمیخواست و پاس عشق را نگه میداشت و اگر
دیوانه بیژن نبود، همان ماه نخست پس از زفاف، باید از او میگسست،
نه، بگیر سال اول و پیش از تولد ناتا، و با زنه بگیر وقتی که ناتا
به دنیا آمده بود با آن آشوبگاه زندگی هنرمندان، در آن سالها که
دوزخ بود برای زنانشان، و باز این گسست«عاقلانه» به هر دم پایانی
نداشت و هر لحظه و هر بار و هر سال میتوانست برانگیخته شود و رخ
دهد، اما هر چه بود و هر کس بود پروانه و هر انگیزه و شور و
افتخاری که داشت و پای هر حسابی که در میان بود، یا هر سنت و تربیت
ترکان وفادار به همسران و یا هر شرم از مادر و یا ترس از رسوایی در
شهر و یا شیرزن بودن و ایستادن بر سر حرف خود و آبرو داری و یا پاس
عزت خویشتن خود نگه داشتن و تسلیم و تا نشدن و یا غرور در برابر
برادری که به او هشدار داده بود چه آیندهای در پیش روی او خواهد
بود و چه توانفرسا روزگاری خواهد داشت با بیژن، و هر ارضاء معنوی
هم اگر در میان بود و منجر به همسری با مردی که اهل هنر بود(هنوز
آن زمانها نجدی نامی نداشت) و بالاخره باری هر انگیزه خیر و شر
بشری که میتوانست در اعماق نهان ذهن و روح و قلب پروانه وجود
داشته باشد لیکن صبرش، کارستان بود و نمیتوانم نگویم که عاشق بود
او هر چه بود و بیرحمی است که برابر آن همه پا درهوایی این همه
وفاداری و تحمل و بزرگواری ندیده گرفته شود.به ظاهر پس از اینهمه
سال سکوت و گواه انواع بازیها و دروغها که علیه پروانه بودم
و«مرسومات» ایرانیمان و مرده خواریها و خاموش ماندن، اینک با این
آشکاری و پیدایی و خودنمایی، ارتباط خود با بیژن را به نمایش نهادن
و داعیه خاص الخاصی داشتن و بدتر از همه واکنشی پرسوء تفاهم که
میتواند یهوداوار یا یاگو گونه تفسیر شود بروز دادن، شرط عقل نیست
واگر بیژن فراتر از دوست بود پروانه هم مثل خواهر من است ولی من
حتی به عیادت بیژن نرفتم، و در هیچ یک از مراسمش شرکت نکردم. هر
چند درست پیش از رفتن به تهران و هویدا شدن سرطانش نیمه شبی
تابستانی که من و سعید(صدیق عزیز که از فرط نگرانی برای او حتی تاب
دیدارش را از کف دادهام) کنار استخر قهوه مینوشیدیم، سعید گفت
اجازه میخواهم بروم بیژن را بیاورم که خیلی ابراز دلتنگی میکند
برایت، و رفت و بیژن آمد و آتش آن همه دوستیها زبانه کشید. اما
راستش دیدم دیگر با این بیژن غریبهام. حس کردم بیژن از دوست
داشتن دیگری عاجز است. او عمیقا آقا، متین، فاقد عادت عمومی ما
یعنی بد دلی علیه دیگران بود، با زبانی شیرین و مسحور کننده، اما
بیژن یک عمر برایم شبیه عارفی وارسته بود که عدم انتشار آثارش به
دلیل غنا و به سبب برتری روحی اوست نسبت به ژورنالیسم و محفلیسم
مریض، ولی وقتی دیدم عصا زنان میرود به سراغ سرکوهی و باباچاهی و
گلشیری، آن هم در این سن و سال و چنین ولعناک و یا خود را نزد این
و آن کوچک میکند و نقش مصاحبه کننده را به عهده میگیرد و برای
نفوذ در فضای ادبی پایتخت به کسانی فروتر از خود سرخم میکند،
ناگهان همه چیز برایم فرو ریخت. او دیگر آن بیژن نجدی من، برادر
بزرگتر/ آموزگار/ گردنکش و بیاعتنا و عارف وارسته از دنیا بود، به
نظرم او همواره شکوهمند و برتر از همه کسانی بود که حالا داشت
برایشان زبان میریخت و ناگهان حس کردم، ماجرای آن وقار، چیز
دیگری بود، و بیژن در آزمون دنیویاش مثل همه ما، عطش نام داشت.
و این را من نمیفهمیدم و او گویی با شهودی درونی دریافته بود که
مجالی ندارد وپس با شتاب و بیقراری به هر سو سر میزد و برای هر
آدم پیش پا افتادهای فرش قرمز پهن میکرد ودوباره آن شیطان و
مفیستوفلس، برای توسعه وپیروزی فاوست را فریفته بود. ومیدیدم افعی
یخزده آفرینش گری که در او بیدار کردهام دوباره زندگی خانوادگیاش
را میبلعد، و پروانه حق داشت که در دلش نفرینم کند، و البته پاره
دیگر روح پروانه نیز از محبوبیت عشقش، خشنود و محفوظ بود. به نظرم
او رنج میکشید و عشق میورزید.
اما من رهایش کردم و تقدیر راهش را رفت. بیژن قدر دید.
خدا به او بدهکار نیست. خدا نمیگذارد به کسی بدهکار بماند. بیژن
حقاش بود که از این آشفته بازار بیهنری محیط وهم زده بومی و
ناچیز، قد بکشد، و بدرخشد، اندازهاش حضور گستردهتر از مرزهای
محافل بیهنر و پرمدعا و ... بود و او میتوانست نمایشگر تردستی
باشد، دل همه را به دست آورد و آماده جنونی بود که او را و چیزی به
نام خانه را به آتش میکشد؛ فرصت نیافت و در بهترین حالت شکفتناش
به ابدیت پیوست.
اما میراثش برای پروانه، به چشم من، نشان کامل دادگری الهی است: هم
نیش و زهر آن روشنفکری یاوه و مریض و سرگردان در تاریکی و چرک و
بیهودگی و حقارت دامنگیرش شد و هم امتیاز تصاحب عشق نجدی بدون
رنجها و آزارهای زندگیاش. و اکنون پروانه فرصت داشت که آن چه را
که بود و هست به تماشا بگذارد و چه خوب از این آزمون سر برآورد. او
دلایل واضحی بر حقانیت خود دارد. میراث مادی نجدی هم به کار تربیت
فرزندان او آمد.
تربیت بی کم و کاست فرزندان بیژن، این یکسر و صرفا محصول روح مسوول
و خرد و قدرت اداره زندگی مشقت باری است که در پروانه نهفته است.
همه این سالها هیچ کس جز من و تنی چند ندانستند،زجرهای فرا
انسانی یک عشق دردناک چه تاب و توشی از پروانه برده و او بردبارانه
چگونه رنجها را پشت سر می نهد، چگونه مردی را که زمین را چنگ میزد
و به دندان میگرفت و خود را میفرسود، بارها به زندگی بازگردانده
و مدارا و پرستاری کرده و از پا ننشسته است. حتی یک روز از این
زندگی پایدارانه را بیژن در حق پروانه
نمیتوانست
تحمل کند. او عاشق پروانه بود اما گویی این همه بار گران هستی بر
دوش معشوق را بدیهی و طبیعی میدانست.
در جامعه مردسالار و تربیت قجری ما، حتی ما مردان اهل تفکر و هنر
و مدعی روشنفکری عادات رضا شاهی را ترک نگفتهایم. دیکتاتوریم ولو
زمانی که عاشقیم! و با روحیهای لوس و ننر و حتی منزجر کننده، به
اعتبار هنری که اهل آنیم و میآفرینیم، از زمین و آسمان طلبکاریم!!
در حالی که بنا به مقیاس عقل و انسانیت و حقوق فردی برابر زنانمان
در فرو جای حقیقت فرو افتادهایم.
دوستانی تلاش پروانه را پس از بیژن، سوداگرانه و به زیان نجدی
دانستهاند. آدمها حق دارند هر داوری و برداشتی داشته باشند. اما
به نظرم این داوری سرشار از بغض و حسد و بی عدالتی است، البته غرضم
مخالفت با چاپ آثار منتشر نشده نیست. آن مخالفت، یک سلیقه است، اما
اتهام به پروانه، دروغ و افتراست. بیژن با یک کتاب به سرعت فراموش
میشد، این پروانه بود که بیژن را بیژن نجدی کرد،و با تداوم روشن
نگاه داشتن مشعلش و آفرینش، او را زنده نگاه داشت،و به نظرم
انتشار فرآیند شکل گیری داستانهای او،خود یک آموزش پست مدرنیستی
بی همتا بوده و گرنه این بدیهی است، بیژن و هیچ هنرمندی برای
داستانهایی که خود تصمیم به انتشارشان نگرفتهاند مشمول داوری
منفی نمی شوند و بر عکس قدرتهای آن آثار نیمه کاره، البته به پای
هنر او نوشته میشود و اینک اگر بود چه می شد و بدون آن آثار و
پارهای از شعر و داستان های منتشر شده پس از مرگش که حتی قویتر
از داستانهای منتشر شده اوست، این خوشگمانی جایی نداشت هر جور که
نگاه کنی ناموری بیژن مدیون پایمردی پروانه است مطمئنا و هر اثری
که از بیژن منتشر میشود، نامش را زنده نگه میدارد، اما من همیشه
منتظر آن شاهکار بی بدیلیام که شجاعت و هنرمندی میخواهد تا
پروانه منتشرش کند: رمان زندگیاش را با بیژن!
و اگر نمیکند، شاید به سبب همان تفسیر خودسوزی و پاکباختگی زن و
پروانهی سنتی عشق، و از خود گذشتگی اوست. وگرنه تجربه مدرن این
موانع را به راحتی پشت سر مینهد و پرده افکنانه ما را در تجربه شر
بشری که دیگر شرارت یک انسان نیست بلکه گواه شرارت «من» و عریان
کردن روح انسان بدون پرده پوشی است شریک میکند و از نوشتنی
بیپرده پیشواز مینماید. من که نتوانستهام پروانه را به نوشتن
این داستان، داستانها اقناع کنم.»
اما این داستان ولو نانوشته در عالم حقیقت وجود دارد.
این روزها عروسی یوحناست. و شاید حق با مادری است که نام بزرگ یک
هنرمند را نمیخواهد با واقعیات ناتوانی بشری و فردی که همه
هنرمندان بزرگ گرفتار آن هستند بیالاید و به افسانه و اسطوره و
قداست نجدی آسیب برساند، هر چند من میاندیشم امر شر که هر هنرمندی
فاوست گونه بر آن تسلیم شد و همواره بر زندگی هنرمندان از سوفوکل و
اوریپید تا سعدی و سیرنین و داستایوسکی و نیچه و برگمان و هکنی و
گلستان و کوندرا و نصرت و شاملو و قریب به اتفاق مدرنهای جهان
سایه افکنده، واقعیتی عیانتر و بر سر زبانتر از آن است که با
نگفتناش بتوانیم نفیاش کنیم.
***
کار تا پای جان پروانه از صبح زود و تا نیمه شب، رتق و فتق بچهها
و مهمتر از همه خود نجدی و سپس کار معلمی پیش چشم ام است.
عجیب است میخواستم یک کلمه به آقا مجید که همواره نامش را با حرمت
و بزرگواری شنیدهام، گوشزد کنم که داوریاش درباره همسران شریف سه
اهل هنر گیلانی و به ویژه پروانه که از نوجوانی دوست خواهرم و سپس
معشوق دوست و معلمام و بعد همسر رفیقم و مهمتر از همه دوست محترم
خودم بوده یکسره بیرحمانه است. او را هرگز تقدیس نمیکنم. و
میدانم هر انسانی کاستیها دارد اما او مثل خرس نخوابید و نیز این
دروغی است که نجدی به سبب آن که پروانه به او صبحانه نمیداد و او
ناشتا سیگار میکشیده، سرطان گرفت و از دست رفته!!! مجید جان اگر
پیامبر هم میبودی با این سخن ناراست که شهادت بر دروغ بودنش وظیفه
گرانی بر دوشم است. تا سکوتم را بشکنم، از پیام آوری حقیقت و راستی
گسسته بودی و خوب است آدم روح وجدانش را با باران راستگویی و شهامت
نفی دروغ شستشو دهد و البته توجیه نکند که داستان داستان است و
ربطی به واقعیت ندارد. در جهان حقیقت فریب زبان کار ساز نیست و با
همه اینها ما چاکر آدم با معرفتیم و دوستت، داریم ما را دشمن
مپندار.
 
|
|
|