شیطان را تا کجا باید دنبال کرد

 

‏محمد هاشم اکبریانی
 
درباره مرشد و مارگریتا
در پشت یا مقدمه این کتاب و آن کتاب جملاتی از این قبیل زیاد می خوانیم که:«این کتاب یکی از رمان های مشهور جهان است»، «این رمان در زمره چند رمان برتر قرن بیستم به شمار می رود»، «داستانی که می خوانید از نظر منتقدان به عنوان بهترین داستان در چند دهه اخیر شناخته شده است» و «کسی پیدا نشده است که پس از خواندن این کتاب احساس خستگی کند.»
این جملات که در مورد تجاری ترین داستان ها و نیز عمیق ترین رمان ها دیده می شود به گونه ای خودنمایی می کند که در بسیاری از موارد خواننده را با شک و تردید نسبت به درستی یا نادرستی آن مواجه می سازد. اما «عباس میلانی» از آن دست مترجمان و متفکرینی نیست که با ذکر چنین عباراتی سعی در جلب مشتری برای ترجمه کتاب «مرشد و مارگریتا» کند. از آن گذشته، میخائیل بولگاکف نیز نویسنده ای نیست که در مورد اهمیت او در ادبیات روس، شک و شبهه ای وجود داشته باشد. در مقدمه و پشت جلد کتاب می خوانیم که میخائیل بولگاکف 12 سال آخر عمر خود را صرف نوشتن «مرشد و مارگریتا» کرد و آن را مهم ترین کار زندگی خود می دانست.
گرچه بولگاکف در زمان حیات خود موفق به دیدن کتاب چاپ شده مرشد و مارگریتا نشد و ربع قرن پس از مرگ او طول کشید تا این رمان منتشر شود اما لازم نبود زمانی طولانی بگذرد تا این کتاب به فروش برسد. در همان روز اول تیراژ سیصدهزاری کتاب تمام شد و به عنوان کتابی نایاب هر نسخه آن نزدیک به صد برابر قیمت خرید و فروش شد. حتی امروزه هم در نظرسنجی هایی که به عمل آمده مرشد و مارگریتا پس از گذشت دهه ها، اگر نگوییم جذاب ترین یکی از بهترین رمان های روسی از نظر مردم این کشور به شمار می رود.
شاید استقبال بیش از اندازه از کتاب به موقعیت نویسنده و کتاب، فارغ از ساختار و پرداخت داستانی آن، نیز مربوط باشد. نویسنده یعنی بولگاکف با این که با توصیه استالین شغلی معمولی در تئاتر هنر مسکو و تنها برای امرار معاش به دست آورد اما همیشه آثارش یا سانسور می شد و یا در توقیف کامل قرار می گرفت. حتی با این که او سعی کرد با نوشتن نمایشنامه «باتوم» نظر استالین را نسبت به خود مثبت کند اما تلاشش بی ثمر ماند و نوشته هایش در پس پرده توقیف ماند و منتشر نشد. به نظر می رسد وجود چنین تصویری از او باعث می شده که آثارش همیشه در ذهن مردم شوروی با هاله ای از ابهام و جلب توجه مواجه شود، به گونه ای که تمایل برای خواندن کتاب هایش دامنه ای گسترده به خود بگیرد.
اما هر چه هست نمی توان این اثر را داستانی کم اهمیت یا ضعیف نامید همین که مترجم و متفکر بزرگی چون دکتر عباس میلانی به سراغ ترجمه این کتاب رفته، نشان از بزرگی و عظمت این کتاب دارد. اما آیا این همه باعث می شود که هر خواننده ای پس از خواندن این کتاب، احساس رضایت کند؟ آیا همین که بدانیم تنها به زبان انگلیسی بیش از صد کتاب و مقاله درباره این اثر نوشته شده است، کافی است تا پس از خواندن این رمان احساس کنیم رمان بسیار خوبی خوانده ایم؟
قبل از پاسخ به این پرسش باید این نکته مقدماتی را بیان کرد که هیچ معیار و قاعده مشخص و متعینی وجود ندارد که با استفاده از آن به ارزیابی یک رمان بنشینیم و بگوییم که بنا بر این شاخص ها اثر مذکور خوب است، بد است یا در سطحی متوسط قرار دارد. باید این را پذیرفت که احساس رضایت از خواندن یک رمان به اندیشه، نگاه، احساس و حتی موقعیت و شرایطی که خواننده آن اثر را می خواند نیز بستگی دارد. چه بسا یک رمان بسیار خوب که حتی بزرگان بر خوب بودن آن صحه می گذارند از نظر برخی خوانندگان، رمانی درجه یک و بزرگ به نظر نرسد. بسیار دیده ایم که رمان های بزرگ دنیا از نظر برخی منتقدان و خوانندگان، رمانی بزرگ تلقی نمی شوند و این انگار قاعده نظر دادن درباره یک داستان است!
مرشد و مارگریتا از جمله رمان هایی است که نتوانست نظر راقم این سطور را به خود جلب کند. قبل از همه به نظر می رسد بخشی از رمان آن قدر اضافه به نظر می رسد که به راحتی قابل حذف است. در ابتدا و به عبارتی در فصل دوم که با نام «پونیتوس پیلاطس»

داستان تصلیب مسیح، که بخش مهمی از حجم کتاب را نیز به خود اختصاص می دهد، به راحتی قابل حذف است بدون آن که لطمه ای به اصل داستان بخورد
آمده است، داستان تصلیب مسیح به عنوان داستانی متمایز از آن چه در فصل اول خواندیم آغاز می شود. بعدها در بخش های پایانی کتاب است که خواننده متوجه می شود داستان به صلیب کشیدن شدن مسیح (که در بخش های مختلف می آید) داستانی است که عاشقی به نام مرشد نوشته که البته معشوقی به نام مارگریتا دارد. داستان تصلیب مسیح، آن چنان بی ارتباط با عناصر اصلی داستان است که هیچ ارتباطی جز همان که در نهایت بدانیم داستانی است نوشته شده به قلم مرشد با بقیه داستان ندارد. این موضوع را می توان تا آن جا پیش برد که ادعا کنیم داستان تصلیب مسیح، که بخش مهمی از حجم کتاب را نیز به خود اختصاص می دهد، به راحتی قابل حذف است بدون آن که لطمه ای به اصل داستان بخورد. ممکن است در پاسخ بیان شود که داستان تصلیب مسیح خود داستان مجزایی است که جذابیت فوق العاده داستانی دارد و برای خواننده دلنشین است. اما اولاً این سخن چندان درست به نظر نمی رسد چرا که داستان مذکور آن قدر کشش داستانی ندارد که ادعا کنیم با وجود بی ارتباط بودن آن با بقیه یا محور اصلی داستان، وجودش خوشایند است. ثانیاً اگر هم چنین باشد و این داستان خود داستان راضی کننده ای برای خواننده است چرا جدای از این رمان و در کتابی مستقل آورده نشود؟
نکته دیگر درباره داستان تصلیب مسیح رابطه آن با عشق دو فرد به نام مرشد و مارگریتاست. در نظر خواننده هیچ الزامی وجود ندارد که میان آن عشق و این داستان پیوندی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر آن عشق می توانست با داستان هایی گره بخورد که پیوند آن دو با یکدیگر توجیه پذیر و الزامی به نظر برسد. این که داستان تصلیب مسیح شروع شود و پس از خواندن بخش قابل توجهی از کتاب متوجه شویم که داستان مذکور فقط داستانی است که یک عاشق در حال نوشتن آن است، توجیه و منطق داستانی محکمی نمی تواند داشته باشد.
به نظر می رسد خواننده پس از خواندن مرشد و مارگریتا می تواند از خود بپرسد:« پس این همه داستان (داستان تصلیب) برای چه باید خوانده شود، آن هم داستانی که چندان هم جذاب نیست و ده ها بار به قلم دیگر نویسندگان بزرگ دنیا نوشته شده و به داسان کشدیه شده است.
نکته دیگری که درباره رمان مرشد و مارگریتا می توان گفت، و در واقع باعث آزار خواننده می شود، کشدار بودن بعضی ماجراهاست. این که بولگاکف سعی کرده تصویری از جامعه و نظام فاسد استالینی نشان دهد و خواننده را با رفتارها و کنش های افرادی فرصت طلب، سودجو، فارغ از اخلاقیات انسانی، طمع کار و حتی جنایت پیشه آشنا کند که با عناوین مختلفی چون روشنفکر، شاعر، نویسنده، حسابدار، مدیر و ... در جامعه رخ می نمایانند امری ستودنی است اما توضیح و داستان این موضوع تا کجا باید ادامه پیدا کند؟ وقتی شیطان (ولند) پا به مسکو می گذارد خواننده تا کجا باید شاهد اقدامات او برای روشن کردن وضعیت جامعه، نظام فاسد و عناصر سازنده آن باشد؟ گاه خواننده احساس می کند که نویسنده با آوردن ماجراهایی اضافی و خسته کننده، فقط به تکرار حرف خود می پردازد و نکته ای جدید را ارائه نمی دهد.
گرچه برخی تکرارها نظر خواننده را جلب می کند اما در بسیاری از موارد، خسته کننده می شوند. این که شخصیتی به نام ولند مدام از این کار به سراغ آن کار برود و ماجراهای گوناگون بخواهد یک حرف و یک واقعیت را پیش روی خواننده بگذارد، گاه چنان خسته کننده می شود که باید کتاب را بست و برای مدتی ذهن را استراحت داد.
به هر تقدیر، این که رمان مرشد و مارگریتا با نشان دادن جامعه استالینی توانسته مخاطب را با موقعیت کثیف، تهوه آور و در همان حال وحشتناک چنین جامعه ای آشنا کند و نیز این که سعی دارد در برابر آن وضعیت چندش آور، چهره دلنشین عشق را در برابر خواننده قرار دهد، قابل ستایش است اما آیا رمان توانسته با اختصار و بدون حشو و زوائد به چنین موفقیتی دست یابد؟ پاسخ به نظر نمی تواند مثبت باشد.
 

  اول صفحه



 

یادداشت

بولگاکف به روایت بولگاکف

شكست اراده‏گرايى در آينه ادبيات

بگذار بدانند... بگذار بدانند...!

پیروزی در حیات روحی

ادعانامه‏اى عليه كارخانه آدم‏سازى

شیطان را تا کجا باید دنبال کرد

بازیگوشی با حس غریبی از دلتنگی

شعر

 داستان

معرفی کتاب

ارتباط با ما