بیست و شش سالگی میخائیل آفاناسیویچ بولگاکف همزمان بود با انقلاب
1917 روسیه. تازه از دانشگاه کی یف در رشته ی پزشکی فارغ التحصیل
شده بود و دوره ی 18 ماهه کارآموزی اش را در روستای دورافتاده ی
نیکولسکویا در منطقه ی اسمولنسک پشت سر می گذاشت. اما آیا در آن
روزها به انقلاب هم می اندیشیده یا نه حداقل مالک قلم این مقال
تاکنون چیزی در این باره نخوانده یا نشنیده جز این که براساس اسناد
و شواهد به جا مانده همه مطمئن هستیم که بعدا مصمم شد در رشته ی
بیماری های مقاربتی تخصص بگیرد و در کی یف مشغول به کار شود. هرچند
آشوب جنگ داخلی او را وادار می کند که از کی یف به قفقاز برود اما
در یک روز غم انگیز سال1919، در کوپه ی قطاری که تلق تلق کنان می
رفت، زیر نور چراغی که با یک قوطی بنزین خالی درست کرده بودند،
اولین داستان کوتاهش را می نویسد . وقتی به شهر کوچکی می رسند،
داستانش را می برد پیش ادیتور روزنامه ی محلی و او منتشرش می کند.
بدین تریب، در اوایل سال 1920 از حرفه ی پزشکی دست می کشد و از آن
پس خود را یکسره وقف نوشتن و ادبیات می کند. اما شاید غیر از این
هم از بولگاکف انتظار نمی رفت. به ویژه وقتی که نویسنده و همشاگردی
سابقش ک. پائوستوفسکی درخاطراتش اشاره می کند: « در خانواده ی او
عناصر چخوفی، در مایه های «سه خواهر» و مایه هایی تئاتری
(دراماتیک؟) وجود داشت. نوای پیانو و حتی نغمه ی نافذ «هورن»
فرانسوی، صدای دویدن و خندیدن جوانان و صدای آواز و فریاد جر و بحث
همیشه در آپارتمان شان به گوش می رسید.» از این رو به آینده ی
احتمالی پزشکی بولگاکف باید به دیده تردید نگریست و این که او صرفا
با بازگرداندن سلامت و تندرستی به جسم مردمان یا حتی حداکثر کوشش
صادقانه و نوعدوستانه در این مسیر، قادر می بود خود نیز به آرامش
برسد. به هررو، ترجیح می دهد در شهر کوچک «ولادی» برای روزنامه ی
محلی مقاله و برای تئاتر محلی نمایشنامه بنویسد در حالی که شب ها،
دیر وقت، خسته و گرسنه، در تاریکی، در شرایطی که پاهایش در چاله
چوله ها فرو می رفت، به خانه برمی گردد با کفش و جوراب های پاره
پوره؛ با این احساس که پایان کار نزدیک است، آسمان وجود خارجی
ندارد و به جای آن، ژنده پاره ای عظیم از بالا آویزان است. او مست
ن امیدی است. زیرلب زمزمه می کند: «الکساندر پوشکین، لومن کوئلی،
سانکتا روزا.» توفانی تندرآسا می غرد و او می اندیشد: «نکند به سرم
زده باشد؟» در زندگی نامه خودنوشتش (یادداشت های علی الحساب) که
گویا تا این دوره و اندکی پس از آن را در بر می گیرد، با عناصر
قدرتمندی از طنز و مطایبه می نویسد: «سایه ای از چراغ دور می شود.
سایه ی من است؛ می دانم. با این تفاوت که کلاه اعیانی ام را در
بازار فروختم. به قیمت خوبی آن را خریدند... ناامیدی. ژنده پاره ای
بالای سرم و موش سیاهی در قلبم.»
سال 1921 وقتی سر از مسکو درمی آورد، ناگزیر از آن است که شکنجه ای
طولانی را تحمل کند و برای گذران زندگی اش برای نشریاتی چون
«روزنامه ی سرخ»، «مجله ی سرخ برای همگان» و «چشم انداز سرخ»
گزارش، مقاله و پاورقی بنویسد و اگرچه کم کم از این کارها بیزار می
شود. در عین حال، یاد می گیرد که از ادیتورها هم بیزار باشد در
تمام طول زندگی. اما فقط با دو نشریه به طور مرتب همکاری می کند:
«در آستانه» روزنامه ی مهاجران که در برلین منتشر می شد و «سوت»
روزنامه ی کارگران حمل و نقل که نویسندگانی داشت چون ی. بابل، م.
زوشچنکو، ایلف و پتروف.
پس از آن که «یادداشت های علی الحساب» را در1923 مجله روسیه چاپ می
کند، دو سلل بعد با اتفاقات مهم تری برای او همراه است: انتشار هزل
علمی اش «تخم های مرگبار» و نخستین مجموعه داستانش «دیابولیاد».
سپس «دل سگ» را می نویسد و «یادداشت های یک پزشک جوان» را به دست
می گیرد. دو بخش نخستین رمانش «گارد سفید» در مجله ی «روسیه» به
چاپ می رسد اما کمی بعد مجله توقیف می شود. با این همه بولگاکف به
دعوت تئاتر هنر مسکو «روزگار توربن ها» را در چهار پرده از روی
رمان «گارد سفید» می نویسد. اما در همان شب نمایش در آکادمی
کمونیست، پس از بحث همگانی در باره ی راهی که تئاتر شوروی باید پیش
بگیرد، به نمایش بولگاکف حمله شد. ولادیمیر مایاکوفسکی شاعر،
«روزگار توربن ها» را «از نظر سیاسی مضر» خواند و بولگاکف را به
تجلیل از گارد سفید متهم کرد. از سوی دیگر، لوناچارسکی، کمیسر
فرهنگ گفت: «ما این دفاعیه ی جنبش سفید را از جانب تئاتر هنر نمی
توانیم بپذیریم... گفت و گوهای سیاسی در این نمایش به طرز ابلهانه
ای سبک وگفت و گوهای دیگر دارای طنزی پیش پا افتاده اند... نمایش
از طرف خرده بورژوازی بسیار ستوده خواهد شد.» باری انتقادهای تند و
تیزی علیه نمایش نوشتند و آن را مهجور، خصمانه و زهرآگین خواندند.
منتقدان اتحادیه نویسندگان پرولترروسیه جلسات پایان ناپذیری را وقف
محاکمه «گارد سفید» کردند و به بولگاکفیسم اعلان جنگ دادند. یکی از
اظهار نظرهای ملایم تر چنین بود: «بولگاکف نویسنده ای است منحط ،
درست مثل آ. پ. چخوف.»
«آپارتمان زویا» ملودرامی هزل انگیز و نخستین کمدی بولگاکف به شمار
می رفت که در 1926 آن را تمام کرد؛ نمایشی مربوط به زندگی اوایل
دهه بیست مسکو یعنی زمان اجرای سیاست جدید اقتصادی(نپ). هرچند که
کار با استقبال اهالی مسکو روبه رو شد اما این بار هم منتقدان
شدیدا به بولگاکف حمله کردند. به نظر آن ها نمایش از قهرمان های
مثبت خالی بود و درعوض آدم های خبیث آن زیادی عزیز به نظر می
رسیدند. منتقدان حتی تا آن جا پیش رفتند که «آپارتمان زویا» را
کاری پورنوگرافیک خواندند.
بولگاکف روی کمدی دیگری کار کرد: «جزیره ی قرمز» در چهار پرده با
یک پیش گفتار و یک پس گفتار. کارگردانی آن را ا. یا. تایروف به
عهده گرفت. اما پس از چهار اجرا در تئاتر کامرنی جلو نمایش آن را
گرفتند. درحالی که تمرین های یک نمایش دیگر موسوم به «گریز» در
تئاتر هنر مسکو آغاز می شد اما پیش از اجرا توقیف شد. چرا که به
زعم کمیته مرکزی آثار نمایشی، «گریز» تجلیلی بود از ژنرال های
سفید. با این همه، ماکسیم گورکی به دفاع از آن برخاست و نمیروویچ
دانچنکو، استانیسلاوسکی و لوناچارسکی نیز از آن حمایت کردند. نتیجه
آن شد که فقط اجازه یافت در تئاترهنر مسکو روی صحنه بیاید اما
سیزده روز بعد به طور قطعی توقیف شد.
وقتی که دایره المعارف بزرگ شوروی بولگاکف را «نویسنده ی مخبط
بورژوا» نامید، نه تنها تقریبا همه ی نمایش های او در توقیف به سر
می بردند بلکه هنوزهیچ کدام منتشر هم نشده بودند. حالا به انتشار
هیچ یک از نوشته های دیگرش هم امیدی نمی رفت. نام او کم کم از
روزنامه ها حذف شد و همه به استثنای دوستان نزدیکش از او کناره
گرفتند. با رد نمایش جدیدش «مولیر»( گروه تبهکاران)از سوی سانسور،
بولگاکف یک کمدی و دو رمانش را که از آثار اخیرش محسوب می شدند، در
آتش انداخت.
در نامه ای که در 28 مارس 1930 به نشانی های گوناگون ارسال شد،
بولگاکف به استالین نوشت: «... تمام امیدها و زحماتم به باد رفته
است. از حکومت شوروی تقاضا دارم دریابد که من شخصیت سیاسی نیستم،
بلکه نویسنده ام، و مایلم همه کارهای ادبی ام در شوروی به صحنه
بیاید. استدعا دارم دریابد که اگر من، نویسنده، نمی توانم برای
زادبومم مفید فایده ای باشم، آزادی خود را آبرومندانه به دست آورم.
اما اگر آن چه در این جا نوشته ام قانع کننده نباشد، و من تا آخر
عمر در اتحاد شوروی محکوم به سکوتم، ازدولت شوروی تمنا دارم که
شغلی مرتبط با استعداد حرفه ای به من واگذار کند و بگذارد در
تئاتری مشغول به کار شوم... به دولت اتحاد شوروی قول می دهم که
کارگردان و بازیگر شرافتمندی باشم و بی هیچ قصد و غرضی هر
نمایشنامه ای اعم از شکسپیر تا درام امروز را به صحنه بیاورم...
اگر به سمت کارگردان برگزیده نشوم، تمنا دارم در تئاتری عضو علی
البدل باشم. اگر این هم میسر نیست، خواهش می کنم پشت صحنه ی تئاتر
کاری به من واگذار کنند. چنان چه این امر نیز مقدور نباشد، از
حکومت شوروی درخواست دارم به شیوه ای که مصلحت می داند کاری در حقم
بکند و این موقعیت را تغییر دهد؛ زیرا من، نمایشنامه نویسی که پنج
نمایشنامه نوشته و در سراسر اتحاد شوروی و کشورهای دیگر مشهورم، در
این لحظه با تنگدستی و خطر پرسه گرد خیابان ها شدن و مرگ
رویارویم.»
پاسخ نامه ی بولگاکف با تاخیر زیادی داده شد؛ در 18 آوریل 1930 به
گونه ای غیرقابل پیش بینی و البته از طریق تلفن که به لطف ثبت
محتوای آن توسط النا سرگیونا بولگاکووا همسر بولگاکف امروز به دست
ما رسیده است:
استالین: نامه ی شما را دریافت کردیم. رفقا و خودم آن را خوانده
ایم. پاسخ مناسب کتبی به شما داده خواهد شد. شاید هم می خواهید
اجازه بدهیم بروید خارج؟ واقعا حال تان از ما به هم می خورد و از
ما خسته شده اید؟
بولگاکف: روزهای اخیر زیاد فکر کرده ام که آیا نویسنده ی روسی می
تواند بیرون از کشورش زندگی کند، و پاسخم منفی بوده است.
استالین: حق با شماست. من هم با شما همعقیده ام. دوست دارید کجا
کار کنید؟ درتئاتر هنر؟
بولگاکف: بله، البته. اما به آن ها پیشنهاد داده ام و آن ها رد
کرده اند.
استالین: خوب، باز هم امتحان کنید و درخواستی به آن جا بدهید.
معتقدم که قبول می کنند.
و همان طور که استالین گفته بود، موافقت کردند و بولگاکف به
کارکنان تئاتر هنر مسکو پیوست.
متعاقب همین قضایا بود که نمایش «آدم و حوا» را نوشت که البته هرگز
به اجرا درنیامد. با وجود این، در ادامه رمان «زندگی مسیو مولیر»،
کمدی های «برکت»( خواب مهندس راین)، «ایوان واسیلیویچ»، و یک
تراژدی درباره الکساندر پوشکین با عنوان «روزهای بازپسین» و
برداشتی نمایشی از «دن کیشوت» و نمایشنامه ی «باتوم» درباره جنبش
های انقلابی قفقاز را آماده کرد.
در 9 مارس 1936 وقتی که «پراودا» نقدی تحت عنوان «زرق و برق ظاهری
و محتوای بدلی» چاپ کرد نمایش «مولیر» پس از تنها هفت شب اجرا از
فهرست مجموعه ی نمایش های تئاتر حذف شد. بدین ترتیب، بولگاکف که به
شدت سرخورده شده بود، از تئاتر هنر مسکو که در آن جا زیر فشاری
فزاینده بود، به بالشوی تئاتر رفت و در این جا خود را به تصنیف
متون اپرا سرگرم کرد.
از آن پس بود که بولگاکف دست به کار نوشتن هجویه ای نیشدار در باره
ی تئاتر هنر مسکو به سرپرستی کنستانتین استانیسلاوسکی و نمیرویویچ
دانچنکو شد. اما از آن جا که خود پزشک بود، اولین نشانه های تصلب
عصبی را در خودش تشخیص داد. با پیش بینی آن چه در انتظارش بود
«رمان تئاتری»(برف سیاه) را نیمه تمام رها و عزمش را جزم کرد تا
پیش از آن که فرصت را از دست بدهد، به زعم خود، به مهم ترین کار
زندگی اش - که اندیشه ی عدالت یکی از هسته های اصلی آن بود و به
رغم آن که گاه از مرز زندگی جسمی آفریننده ی اثر فراتر می رفت،
بسیار دیر دست می داد؛ چنان که ناگزیر در حیات روحی او به پیروزی
می رسید - بپردازد؛ کاری سترگ که از مدت ها پیش آن را آغاز کرده ،
ولی یک بار در نتیجه ی فشارهای روانی و اجتماعی و در لحظه ای از
افسردگی، حتی نسخه ی اول دست نویس رمان را به آتش بخاری سپرده و
دوباره نگارش مجدد آن را از سر گرفته بود: «مرشد و مارگریتا».