شكست اراده‏گرايى در آينه ادبيات

 

فتح الله بی نیاز


نگاهى جامعه‏شناختى به «تخم‏مرغ‏هاى شوم» اثر ميخائيل بولگاكف
نوولت «تخم‏مرغ‏هاى شوم» همچون «قصر» و «محاكمه» اثر كافكا، «ساس» نوشته ماياكوفسكى و «1984» نوشته جرج اُرول نشانه آن درونمايه‏اى است كه «حس هنرمندانه» خوانده مى‏شود؛ حسى كه هنرمند را زودتر از فلاسفه و دانشمندان، به «حقيقت» نزديك مى‏كند. در روزگارى كه تئوريزه‏ترين نظريه‏پردازان غرب كمترين ترديدى درباره «بقاى ابدى» حكومت توتاليتر شوروى نداشتند و فقط به‏فكر «تضعيف سياسى» آن بودند، الكساندر سولژنيسين نه به اتكاء «دانش جامعه‏شناسى» و آمارهاى اقتصادى، بلكه به‏يارى حس و غريزه هنرمندانه‏اش «حس» كرده بود كه عمر آن حكومت ضدانسانى ديرى نمى‏پايد. در سال 1924 نيز كه قريب هفتاد - هشتاد درصد روشنفكران جهان حكومت جديد را تأييد مى‏كردند و حتى لينكلن استيفنس پس از سفرى به روسيه فرياد برآورده بود كه «من در آينده بودم و آينده واقعيت داشت»، هنرمندى مثل بولگاكف كه اهداف ناانسانى بلشويسم را پيش‏بينى مى‏كند، به زبان هنرى به استالين و بقيه رهبران حزب مى‏گويد كه براى دگرگونى زندگى انسانى، راه به جايى نخواهند برد و صادقانه‏ترين كارى كه مى‏توانند بكنند، اين است كه دست از «جهش‏هاى بزرگ خانمان‏برانداز» بردارند و خانه‏نشين شوند؛ چراكه اين‏گونه تمايلات نه‏تنها روى زمين بهشت نمى‏سازند، بلكه بر جنبه‏هاى جهنمى آن مى‏افزايد.
در اين داستان، پروفسورى به‏نام ولاديمير پرسيكف تمام وقت و نيرويش را صرف تحقيقات علمى مى‏كند؛ تا جايى‏كه حتى همسرش او را رها مى‏كند. پروفسور ظاهراً وابسته به حزب نيست، تمايلى هم به خودنمايى و كسب مال و منال و قدرت ندارد و بيشتر به نفس تحقيقات علمى‏اش فكر مى‏كند، اما عملاً نتايج تحقيقاتش در اختيار قدرت حاكم يعنى بلشويسم قرار مى‏گيرد. به‏عبارت ديگر، طبق روايت بولگاكف، نتايج زحمات چنين افرادى به دست كسانى مى‏افتد كه به‏لحاظ گرايش به قدرت و غوغاسالارى در نقطه مقابل پروفسور هستند. البته بدون اين‏كه پروفسور بخواهد و حتى بداند، امكاناتى به او داده مى‏شود كه بيشتر مردم از آنها محروم هستند. او به‏طور اتفاقى اشعه‏اى را كشف مى‏كند كه چنانچه در محفظه خاصى بر تخم‏هاى جانورى مثل قورباغه بتابد، مى‏تواند طى چند ساعت هزاران قورباغه توليد كند كه خصلتى متفاوت داشته باشند؛ هر كدام شمارى از نوعِ خود را بخورند و اندامى غيرعادى پيدا كنند و متقابلاً تخم‏ريزى‏شان در مقياسى وحشتناك باشد. بنابراين داستان وارد عرصه و ژانر علمى-تخيلى مى‏شود؛ اما نه در حد و شكل كارهاى نويسندگانى همچون ژول ورن، هربرت جرج ولز و ايزاك آسيموف. اصولاً ساختار اين داستان و داستان ديگر بولگاكف به‏نام «دل سگ» به‏گونه‏اى است كه نمى‏توان آنها را فقط با مؤلفه‏هاى ژانر علمى-تخيلى ترازبندى كرد و بايد از منظر ديگرى نيز با آنها برخورد كرد. از اين حيث هر دو اثر از آثار نويسندگان ذكرشده ضعيف‏تراند؛ مثلاً قابل‏مقايسه با «ما» شاهكار يوگنى زامياتين هموطن بولگاكف؛ نوشته شده در سال 1920 يا «فارنهايت 451» نوشته رى براد بورى نيستند. علت اصلى اين امر به‏عقيده نگارنده اين است كه بولگاكف داستانش را تحت‏تأثير مكتب‏هاى مختلف امپرسيونيسم، اكسپرسيونيسم و سورئاليسم نوشته و مؤلفه‏هايى از آنها در داستان‏هاى علمى-تخيلى خود آورده بود. به‏عبارت ديگر تخم‏مرغ‏هاى شوم آميزه‏اى است از چند رويكرد كه در عمل هيچ‏كدام هم نشده است؛ مثلاً از حيث گرايش امپرسيونستى در حد بعضى از كارهاى هرمان هسه و از حيث خصلت‏هاى اكسپرسيونيستى در حد كارهاى كافكا و به لحاظ تصويرسازى سوررئاليستى در اندازه كارهاى آندره برتون (براى نمونه رمان معروفش «ناديا») ظاهر نمى‏شود. ولى به لحاظ معنايى و مضامين فلسفى- اجتماعى نمى‏توان گفت كه نسبت به كارهاى هاكسلى، برادبرى و ديگران ژرفاى كمترى دارد. بارى، بزرگنمايى روايى در عرصه تحقيقات علمى پروفسور، با اغراق طنزگونه نويسنده در بُعد اجتماعى- سياسى برابرى مى‏كند. خبرنگاران روزنامه‏ها و مجله‏هاى «عصر سرخ»، «آتش سرخ»، «فلفل سرخ»، «نورافكن سرخ» و چند «سرخ» ديگر پروفسور را دوره مى‏كنند و بلشويسم كه همه اختراعات و اكتشافات دنيا را به‏نام دانشمندان روس ثبت كرده بود (كافى است به كتاب‏هاى درسى سال‏هاى 1920 تا 1990 شوروى مراجعه كرد) به‏سرعت مأمورهاى «گ. پ .او» [سلف ك. گ. پ] را براى نظارت او و دستاوردهاى علمى‏اش اعزام مى‏كند و حتى مأمورهايى شبانه روز از او مراقبت مى‏كنند. طبق معمول رهبران كشور به فكر مى‏افتند كه از اين دستاورد براى «تحكيم قدرت خود» بهره‏بردارى كنند. اين وظيفه به‏عهده الكساندر سيمونويچ رُك محول مى‏شود. رُك تا سال 1917 يعنى سال كسب قدرت به‏وسيله بلشويك‏ها، در سالن انتظار يك سينما فلوت مى‏زد. به‏عبارتى «يك مطرب درجه سه» بود، اما در اين سال كه «شغل خيلى از مردم تغيير يافت»، او هم فلوت را با تپانچه «ماوزر» عوض كرد و به «انقلابيون قدرت‏يافته و درياى توفانى جنگ و انقلاب» پيوست. نبوغ خود را در خدمت به استحكام انقلاب بلشويكى نشان داد و ثابت كرد كه «آدم بزرگى» است. متقابلاً «حزب» دست از سر اين «انسان تراز نوين» برنداشت. به او هويت بخشيد؛ منتها آن هويتى كه خود مى‏خواهد. ناگفته نماند كه حكومت توتاليتر (تماميت‏خواه) در پى آن است كه با دگرگونى بنيانى ساختار انسان‏ها، مواد بى‏شكل و متشكله موجوديت ساختار خود را فراهم آورد. براى اين منظور، لازم است كه گذشته انسان - تاريخ جامعه - از حافظه او محو شود و فقط آن مصالحى باقى بمانند كه در جهت مشروعيت بخشيدن و بقاى حكومت توتاليتر به كار مى‏آيند. در ضمن، لازم است كه همه روزه، با توسل به ابزار تلقين و تكرار، به انسان‏ها القاء شود كه آنها خود نيز سازنده و صاحب حكومت‏اند؛ حال آن‏كه حكومت ديكتاتورى براى بقاى خود، انسان‏ها را به‏مثابه عناصر متشكله در ساختار سياسى خود سازمان‏دهى مى‏كند. بارى، اول شغل ويراستارى يك روزنامه بزرگ و همزمان عضويت شوراى محلى و عالى اقتصاد و كار در زمينه آبرسانى به رُك داده شد و به عضويت «شوراى عالى تشكيلاتى» هم درآمد. همين تنوع مشاغل، كه البته در هيچ‏يك هم صاحب تجربه و نظر نيست، برشى از شكل‏گيرى ساختار قدرت در حكومت توتاليتر است. البته يكى از كاخ‏هاى مصادره‏شده در يك روستا را هم در اختيارش مى‏گذارند، اما با شنيدن خبر كشف پروفسور، ايده «احياى صنعت مرغدارى توسط اشعه پرسيكف طى يك ماه» به ذهنش خطور كرد و «شوراى دامدارى» هم به‏سرعت با آن موافقت كرد. بنابراين كسى كه قرار است كشف پروفسور را به ماده عينى تبديل كند و افتخارى نصيب حزب و شخص خود و سيستم كلوزى و ساوخوزى كند، يكى از عوام‏الناس كم‏خِرَد (اگر نگوييم بى‏خِرَد) است. نويسنده، نه روى فردى از طبقه كارگر و دهقان انگشت گذاشت و نه يك كارمند يا نظامى، بلكه فردى از عوام الناس - يا به اصطلاح ماركس لمپن‏پرولتاريا - را برگزيد. اين انتخاب اولاً نمايانگر بينش هستى‏شناسنامه نويسنده است، ثانياً رديّه‏اى است بر اين نقطه‏نظر ميانه‏مايه كه مى‏خواهد افكار و بينش هنرمندانه نويسندگانى چون پاسترناك، بولگاكف و آرتور كوستلر را تا سطح گرايشات راست تقليل دهد (نظرى كه براساس وجوه مختلف آن، عملاً بيشتر از نود و پنج درصد نويسندگان و شاعران تاريخ حيات بشرى «درست» از آب درمى‏آيند)
كميته دامدارى، كه نمادى از يكى از ده‏ها كميته‏هاى جزئى وابسته به حزب است و مانند بيشتر كميته‏ها با جهل بيشتر همسازى دارد تا خِرَد، به‏يارى رُك ِ جاه‏طلب مى‏شتابد و از او مى‏خواهد كه اطلاعات لازم را از «پروفسور بورژا» بگيرد. و البته «واضح و مبرهن است - نمونه‏اى از طنز زبانى در صفحه 82» كه پروفسور نمى‏توانست به خواسته رُك جواب منفى دهد؛ چون او ورقه‏اى در دست داشت كه مهر خيلى نهادها را روى آن بود. اما «محصول» نيروى اراده‏گرايى، نه‏تنها در بدو پيدايش كه بعد از آن‏هم موجود مطلوب پروفسور و دستگاه‏هاى حزبى نمى‏شود: اشتباه هولناكى اتفاق مى‏افتد؛ براى رُك تخم‏مار و براى پروفسور تخم‏مرغ فرستاده مى‏شود و به اين ترتيب نويسنده بدون اين‏كه در مورد نفى زندگى حكمى صادر كند، ورطه نيستى را در پس و پشت رويدادهاى عادى زندگى پنهان مى‏كند. قربانى اين چنين ورطه‏اى انسان‏ها هستند. مثلاً پروفسور كه تا ديروز از «قوى‏ترين و مخوف‏ترين منبع قدرت يعنى كرملين به او تلفن دوستانه مى‏زدند» و مردم آن‏چنان برايش كف مى‏زدند كه »يك تكه بزرگ گچ از سقف تالار پايين ريخت.« و نيز رُك كه خود جزو بافت قدرت است. اشتباه به حساب پروفسور و رُك گذاشته مى‏شود. ناگفته نماند كه بلشويسم براى استقرار خود نه تنها ميليون‏ها نفر را در زندان‏ها، اردوگاه‏هاى كار اجبارى سر به نيست كرد، بلكه در نقل و انتقال قوم‏ها و گرسنگى‏هاى ناشى از سياست سراپا نادرست اقتصادى نيز ده‏ها ميليون نفر را قربانى كرد، و تجربه تلخ شكست برنامه‏هاى جاه‏طلبانه حزب به‏سهم خود نيروى انسانى و مالى فراوانى را به انهدام كشاند. اين خسارات‏ها هميشه به حساب كسانى نوشته مى‏شد كه نقش درجه سه و چهار داشتند. اين تجربه‏ها در عرصه كوچ‏هاى اجبارى، سدسازى‏هاى غيركارشناسانه، تحقيقات علمى و كارهاى عملى ناموفق كشاورزى و صنعتى، منجر به اعدام صدها و زندانى‏شدن چندين هزار كارشناس شد. كسى نمى‏توانست «وجود داشته باشد» كه استالين و دارودسته‏اش را به بى‏مبالاتى متهم كند و به آنها بگويد كه شما بوديد كه شتابزده بر فلان ايده و بهمان صاحب‏ايده (مثلاً كشف پروفسور) مهر تأييد زديد. معمولاً اين شكست‏ها بهانه‏اى مى‏شد براى تسويه‏حساب‏هاى شخصى و حزبى. از اين‏رو افرادى در لوبيانكا محاكمه مى‏شدند كه مغضوب واقع مى‏شدند؛ اتفاقى كه به شكل ديگرى در اين داستان شاهد آن هستيم. نكته جالب تاريخى اينجاست كه اين چنين تجربه‏هاى بلندپروازانه‏اى در سال 1924 كه سال نوشتن اين داستان است، هنوز چندان رخ نداده بود، و بعدها باب شد و رسميت پيدا كرد. نكته ديگر اين‏كه در همين سال لنين از دنيا رفت و داستان ِ بولگاكف درواقع هشدارى بود به جانشين برحق لنين يعنى استالين كه «فكر نكند ايده‏هاى عالى حزب يكى پس از ديگرى جامه عمل به خود مى‏پوشاند.» ارزش اين هشدار بعدها ثابت شد، همان‏طور كه اين‏گونه رخدادها، سال‏هاى بعد اتفاق افتادند. اينجاست كه «منزلت جايگاه تاريخى ادبيات» عيان مى‏شود. زيرا در ادبيات است كه: «مهم نيست امرى اتفاق افتاده است يا در حال حاضر مى‏تواند رخ بدهد، مهم اين است كه روزى مى‏تواند اتفاق بيفتد.»
به‏هر حال بولگاكف در داستان «تخم‏مرغ‏هاى شوم» نشان مى‏دهد كه حزب دست از سر «انسان تراز نوين» خود برنمى‏دارد و مى‏خواهد در روستاى دورافتاده‏اى به دست چند نفر بى‏سواد كه مغز متفكرشان رُك است، زيربناى جامعه‏اى را پى‏ريزى كند كه فقط با تئورى‏هاى لنين و پراتيك استالين سازگارى دارند. رُك به پشتيبانى «حزب» و «رهبران حزبى» و «نيروهاى امنيتى» توانست محفظه‏ها را از پروفسور بگيرد، اما پيشرفته‏ترين ابزار در دست افراد جاهل نه‏تنها كارساز نيست، بلكه موجب انهدام بخشى از توانايى‏هاى جامعه مى‏شود. مطالعه‏اى اجمالى نشان مى‏دهد كه انديشه‏ها، نظريه‏ها و تزهاى ماركس، صرفنظر از ارزيابى صحت و سقم آنها، ماحصل تحقيقات و تتبعات وسيع و عميق فلسفى، جامعه شناسى، تاريخ، اقتصاد و غيره بوده است و تمركز اين انديشمند روى سوژه حيات تاريخى بشر بود نه اعمال سطحى روزمره سياسى و اقتصادى. ماركس گفته بود هيچ فرماسيون اجتماعى - اقتصادى جاى خود را به فورماسيون پيشرفته‏تر نمى‏دهد مگر آن‏كه به لحاظ مادى و معنوى به اشباع رسيده و خود موجبات انهدام و نفى خود را فراهم كند. در جامعه سرمايه‏دارى هم فقط زمانى كه فوران توليد مادى و معنوى حاصل شد، مى‏توان از تحول صحبت كرد. اين فوران از منظر «رُك» كه درواقع نماينده و نماد لنينيسم است، فقط در «كميت»، آن‏هم به‏شكل منفرد و مستقل و غيرارگانيك خلاصه مى‏شود. در افزايش »كميت‏ها« كه شديداً مورد توجه لنين و استالين و اخلاف آنها بود، كيفيت زندگى، امنيت فردى مردم، آگاهى آنها از پيشرفت‏هاى بشرى، رشد عواطف، درستكارى و علاقه به كار و حرفه اصلاً مطرح نبود و نمى‏توانست هم باشد. در اين روايت رؤساى رُك (و در تاريخ لنين و همراهانش) نه‏تنها اين اصل فلسفى را تا حد يك موضوع سياسى تقليل دادند و استدلال «توليد انبوه» براى رسيدن از سوسياليسم به كمونيسم، درواقع فقط «توجيهى» براى استحكام قدرت بود. در عقب‏افتاده‏ترين، بى‏سوادترين و فاسدترين كشور اروپا، «انسان تراز نوين»، كسانى از مقوله رُك بودند كه فاجعه آفريدند و ايالتى را براى حفظ بقيه مملكت به آتش كشاندند.
خصلت تراژيك پايان‏بندى اين نوولت، چه در مورد نتايج زحمات پروفسور و چه سرنوشت خود او، به‏طرزى دردناك نظاره‏گر موقعيت انسان در حكومت توتاليتر است. بين قربانى و قربانى‏كننده فاصله‏اى ژرف و در عين حال در حد صفر وجود دارد. در پايان داستان رُك كه آن‏همه مورد عزت و احترام مقامات حزبى و كشورى و لشكرى بود، ازپاافتاده و منگ و تهى رها مى‏شود و »مردم« ِ مجهز به سلاح گرم و سرد، ظاهراً به‏صورت خودجوش و درواقع به دستور مقامات حزب به آزمايشگاه پروفسور حمله مى‏كنند، همه چيز را مى‏شكنند، پروفسور را به باد ضربات مختلف مى‏گيرند و سرانجام آنجا را به آتش مى‏كشانند. پروفسور در لحظه مرگ فقط مستخدم باوفايش را صدا مى‏زند: «پانكرات...پانكرات...» و به اين ترتيب نويسنده ساختار شكننده و نيز ناايمنى وضع انسان را در چنين جامعه‏اى با طنز و كنايه و البته اندوه به‏تصوير مى‏كشاند.
ماترك پروفسور كه يك پراكتيسين آرمانگرا هم بود، به دستيارش ايوانف، يك پروفسورى معمولى، اما جنتلمنى شيك‏پوش و ظريف مى‏رسد كه هرگز در بازسازى محفظه توفيقى كسب نمى‏كند.
نويسنده زنده نماند تا ببيند كه «حزب» بلشويك جز در عرصه نظامى در هيچ زمينه ديگرى توفيقى از كاربرد دستاوردهاى امثال پروفسور پرسيكف كسب نكرد. كشور دويست (و بعدها دويست و پنجاه) ميليونى شوروى، با آن گذشته درخشان هنرى و علمى، طى هفتاد سال حتى هفتاد نخبه در حد و اندازه شچدرين، برودين، لباچفسكى و پلخانف به جهان بشرى تحويل نداد و پرسيكف‏ها در عمل سترون باقى ماندند. چرا؟ تاريخ به اين پرسش جواب داده است، هر چند كه هيچ‏يك از هزاران سياستمدار و مأمور امنيتى شوروى، لحظه‏اى نخواستند به نداى هنرمندانه امثال بولگاكف گوش كنند كه: «انسان در هيچ قالبى نمى‏گنجد، حتى قالبى كه خود براى خود برمى‏گزيند.»
بحث در مورد بنيان‏هاى حكومت‏هاى توتاليتر، ژرف‏تر و وسيع‏تر از آن است كه در چنين نقدى بگنجد؛ خصوصاً به اين دليل كه هدف چيز ديگرى است. اما ذكر يك نكته را ضرورى مى‏داند: گرچه هر متنى، به لحاظ الزامات زيباشناختى، بايد در دوره خاص خود مورد داورى قرار داد، اما چنان‏چه قرار باشد شاخصه‏ها و معيارهاى سنجش اقناع‏كننده فرامتنى به كار برده شوند، چاره‏اى نيست جز آن‏كه به ترمينولوژى امروز روى مى‏آورد. به‏عبارت ديگر، حكومت توتاليتر با اتكاء به مفاهيم و مقوله‏هاى اكنونى سنجيده شود نه با ملاك‏هاى صدسال پيش. درخاتمه بايد گفت كه اين كتاب به ويرايش نياز داشت و استحقاق بولگاكف بيش از چنين ترجمه‏اى بود. 
 

  اول صفحه



 

یادداشت

بولگاکف به روایت بولگاکف

شكست اراده‏گرايى در آينه ادبيات

بگذار بدانند... بگذار بدانند...!

پیروزی در حیات روحی

ادعانامه‏اى عليه كارخانه آدم‏سازى

شیطان را تا کجا باید دنبال کرد

بازیگوشی با حس غریبی از دلتنگی

شعر

 داستان

معرفی کتاب

ارتباط با ما