
بازیگوشی با حس غریبی از دلتنگی
بهنام ناصح
تاملی
کوتاه بر مرشد و مارگریتا
شاید
اولین سوالی که برای یک فارسی زبان پس از خواندن «مرشد و مارگریتا»
پیش بیاید این باشد که چرا این اثر که به ظاهر رمانی تخیلی و غیر
سیاسی است، 25 سال در اتحاد جماهیر شوروی در محاق ماند و بعد از
آن، پس از حذف بیست و پنج صفحه تنها توانست در شمارگان محدودی
منتشر شود؟! آیا خوانندگان حرفه ای ادبیات در ایران که اتفاقاً با
مقوله ممیزی ناآشنا نیستند، به خوبی پی به لایه های پنهان اثر
«بولگاکف» نبرده اند؟ یا این که حساسیت های خاص منحصر به فرد آن
سیستم، چنین شرایط محدود کننده و مبهمی را ایجاب می کرده است؟
با این که درباره این کتاب مهم تا کنون بیش از هزار و صد کتاب و
مقاله در جهان نوشته شده، اما با افسوس در ایران کمتر به آن میزان
که انتظار می رفته، به آن پرداخته شده است؛ هرچند تجدید چاپ های
پیاپی از استقبال هم وطنانمان از این کتاب خبر می دهد.
رمان «مرشد و مارگریتا» که 12 سال آخر عمر «بولگاکف» را مصروف خود
کرده، از سه جریان با شکل روایت های متفاوت تشکیل شده است؛ روایت
سفر شیطان به مسکو و حکایت های تابع آن، ماجرای قتل عیسای ناصری در
اورشلیم و داستان عشق مرشد و مارگریتا. این سه روایت در بخش هایی
در رمان با هم در ارتباطند و در انتها نیز به هم می پیوندند.
از خصوصیات بارز این رمان، شاید بتوان به تمایز آن با دیگر آثار هم
عصر نویسنده و عدول از سنت داستان گویی روسی اشاره کرد؛ به نحوی که
باید آن را در زمره آثار مدرن محسوب کرد؛ یعنی خصوصیتی که حکومت
کمونیستی
شوروی (همانند بسیاری از حکومت های ایدئولوگ دیگر) آن را برنمی
تافت؛ چرا که اصولا در منش چنین نظام هایی تنها آثار هنری ای دارای
اصالت و مقبولیت است که اشاعه دهنده واضح و شفاف اصول وضع شده رسمی
باشد و این رمان از آن عاری بود. «مرشد و مارگریتا» نه تنها از
چنین ویژگی ای دوری کرده بلکه با دهان کجی در مقابل نگاه
مادیگرایانه شبه علمی-تاریخی، از عناصر ماوراءطبیعی در اثرش بهره
برده است.
هر چند بعید به نظر می رسد هدف بولگاکف از نوشتن این رمان به جای
خلق ادبیات، صرفاً نوشتن رمانی سیاسی باشد اما با این حال در جای
جای آن و در خلال بازیگوشی های شیطان به همراه ایادی اش می توان
انتقاد از جامعه بسته اما شدیداً حریص تحت حکومت کمونیست ها را
دید. هجوم زنان در واریته برای به دست آوردن لباس های زیبا و جدید،
آدم فروشی، دستگیری های پیاپی و توجیه های سطحی اما رسمی برای وقوع
اتفاق های عجیب و ... همه نشان از کنایه های ظریف و زیرکانه
نویسنده در شرح شرایط دشوار اجتماع خود است.
ترجمه عباس میلانی براین کتاب را اگر چه نمی توان درخشان نامید اما
با توجه به این که یگانه برگردان این اثر است باید آن را مغتنم
دانست و سپاسگزار او بود که چنین اثر جهانی ای را اول بار به ما
معرفی کرده است؛ اثری که حتی اگر کاملاً با مذاق ما همخوان نباشد
اما دست کم پس از آن که آخرین برگ های آن را خواندیم، مانند هر
رمان برجسته ای، حس غریبی از دلتنگی را در ما زنده می کند.

|
|
|