همین که حوصله شان سر برود از خانه می زنند بیرون، پریساهمیشه
بیشترحوصله اش سرمی رود. می نشیند روی صندلی روبه روی میز توالت،
پشت پلک ها را سایه طوسی نقره ایی می زند. دو بند باریک تاپ را می
برد پشت گردن گره می زند و می گوید« تاپم را دیدی؟حامد برایم خریده
» الهام روی تخت نشسته و ناخن های قرمزش را فوت می کند،« قشنگه»
پریسا می خندد، دست می کشد روی سفیدی سینه اش، « حامد می گوید تنم
سفید است صورمعه ای قشنگ می شود، خاک بر سر، عاشق این مدل تاپ های
لختی است.»
« حالا همچین می گویی « عاشق این مدل تاپه » که انگار قرار است پیش
او این تاپ را بپوشی!»
مژه ها را آن قدر ریمل زده که سیاه و سنگین شده اند ، « معلو م است
که نمی پوشم!»
« آهای پریسا یک وقت خر نشوی ، راستش را بگو تا حالا رفتی خانه
شان؟»
« برو گمشو،»
« واقعا"تا حالا اصلا" نگفته بیا ؟»
« نه، زود باش ، دیرشد »
« چراهرچی آدم حسابی است گیرتو می افتد، راستش را بگو چطوری خر شان
می کنی که هم عاشقت می شوند وهم برایت خرج می کنند ، نکند یک وقت
گه های زیادی می خوری!»
« اَه چه قدر زر می زنی ، می دانی همه اش برای این است که اخلاقم
مثل تو سگی نیست، که تا پسره یک حرفی زد پاچه بدبخت را ول نکنی ،
خب معلوم است دیگر همین طوری هستی که همه ولت می کنند »
« گم شو تو هم ، آن ها که من را ول نمی کنند یکی از یکی دیگر عوضی
تر هستند خودم دست به سرشان می کنم، مثلا" همین پسری که خانه شان
ته کوچه است ، خودت دیدی که، یک سال هم بیشترشده در به درمن است ،
محل سگ نمی گذارمش !»
« خیله خب ،تو راست می گی ! ببینم مامانت یک رژ نارنجی جیغ داشت ،
کجاست؟»
« با خودش برده ، بیا این قرمزه هم خوش رنگ است ،حتما" دوباره به
حامد هم گفته بودی تولدت است ، آره؟»
لب ها را از هم باز کرد ، چند بار رژ قرمز آلبالویی را رویشان
سراند « نه بابا ، همین طوری خرید ، پسرها
این قدر خنگ هستند ،همین که الکی به آن ها بگویی دوست شان داری یک
عمرخرت می شوند !»
« نه بابا ، تو از دوست پسر شانس داری »
هردو می خندند ، پریسا جلوی موها یش را ژل می زند ، آن ها را سیخ
نگه می دارد روی هوا و داد می زند؛
« زود باش ما همین حالا هم که بزنیم بیرون بچه ها نیم ساعت زودتر
از ما رسیده اند.»
« دِ ... خوب تو که مهلت نمی دهی یک لحظه از جلوی آیینه بیا کنار،
تا من هم حاضر شوم .»
الهام رژ صورتی را می چرخاند بالا و می کشد روی لب ها « اما من
بدبخت با هر کس که رفیق می شوم یارو یکی دوهفته بعدش یا باید برود
سربازی یا آن قدرعوضی از آب در می آید ومدام می گوید بیا خانه ، تا
این که مجبور شوم دست به سرش کنم.»
« چه قدر امروز مزخرف می گی ، خب پسر ها هم برای خودشان یک رگ
خوابی دارند دیگر، زود باش دیر شد.»
« بالاخره یک روز قلقشان دستم می آید ، اما خودمانیم تو چه طوری
پسر ها را خر می کنی ؟خب به ما هم یاد بده !»
پریسا نوک انگشت سبابه اش را فرومی کند توی پهلوی الهام ، اومی پرد
عقب ،جیغ می زند .
پریسا کفش هایش را می پوشد .« یاد دادنی نیست عزیز دلم!»
پسر ها روبه روی پارک ملت توی 206 مشکی نشسته اند که آن ها می
رسند،راننده با مشت می کوبد توی پهلوی رفیقش « گم شو، گم شو سرخر!»
پسر پیاده می شود رو به پریسا می خندد و می گوید« بین این دیوانه
بد جوری رم کرده ها ببندش!»
پریسا لبخند می زند .راننده سرش را از ماشین بیرون می آورد« ای
بابا ، خب تو و الهام چی از جان ما می خواهید ، بروید دیگر! پری
جان بیا بنشین.»
الهام دست پریسا را می کشد از پسرها فاصله می گیرند،« بی شعور مگر
شما نمی آیید توی پارک؟»
« نه حامد دوست دارد تنها باشیم ،ما نیم ساعت دیگر می آییم پیش شما
»
دو ساعت می گذرد ، 206 مشکی می آید ، روبه روی پارک ملت می ایستد ،
پریسا می خندد ، رژ نارنجی جیغ زده، « الهام خوش رنگ است نه ؟ حامد
برایم خرید شبیه رژ مامان تو است !»
« کدام گوری بودی ؟ دو ساعت یک لنگه پا منتظر ایستاده ام »
« چیه کشتی هایت غرق شده ؟ پس علی کجا است ؟»
« آن جا روی نیمکت کنار آب سرد کن نشسته ، دیدیش ؟»
« آره ، دعوا کرده اید؟»
« پسره بی شعور چایی نخورده ، فامیل شده ، می گوید« دفعه بعد یا
توی خانه قرار می گذاریم یا دیگر به من تلفن نکن .خسته شدم ، مسخره
است ، مثل بچه دبیرستانی ها مدام بیایم توی پارک و چس فیل بخورم و
بخندم که چی بشود؟!»
« هر جفت شما خر هستید ، آخر الاغ لیاقت پسر به این خوشگلی و
پولداری را نداری!»
« برود بمیرد ، کدام پولدار؟ پول همان چس فیل راهم همیشه من می دهم
»
پریسا تا نزدیکی آب سرد کن می رود ، دستش را بالا می برد ، تکان می
دهد « علی بیا »
علی سیگارش را زیر پا له می کند ، هنوز به آن ها نرسیده که پریسا
می گوید « خیلی خری پسر به این با حالی؟!»
« هان ، چی می گی ؟ باید بروم توی تخت خوابش؟!»
« خب نه؟ اصلا" من چه می دانم!»
« شما ها تا کجا رفتید؟»
« کی من و حامد ؟ هیج جا ، همین دور و بر می چرخیدیم ، بعد رفتیم
این رژنارنجی را خریدیم ، رنگش چه طوراست؟»
« خوبه ، بیا همین جا خداحافظی کنیم ، خودمان بر می گردیم خانه»
« ببین می گویم ؛ خری ! تو می خواهی سه هزار تومان کرایه بدهی تا
خانه ، برو برو سوار شو »
حامد از پشت فرمان می آید پایین ، در را می بندد ، می گوید« علی تو
رانندگی کن من خسته هستم ، حوصله ندارم » علی می زند پس گردن حامد
« کره خر!»
حامد توی صندلی عقب می چسبد به پریسا ، ماشین که راه می افتد ، دست
حامد از توی مانتوی پریسا می پرد بیرون ، وقتی که الهام صندلی عقب
را نگاه می کند و می گوید « ببخشید پشتم به شما است!»