وقت رفتن

هژبر ميرتيموري
Hojabr21@wanadoo.nl
 
- خوب من حاضرم.
- مطمئنی؟
- آره. حاضر، حاضر
- فکر نمی کنی که یه مقداری زود باشه؟
- نه. تازه دیر هم شده.
- یعنی واقعن دیگه همه ی فکراتو کردی؟
- معلومه. دیگه فکری نداره.
- بچه ها چی؟.
- متأسفم.
- همین؟
- چی باید بگم؟.
- واقعن که!
- من سعی مو کردم.
- کدوم سعی؟
- دیگه چقدر؟. ازین خارترم مگه می تونستم بشم.
- می دونی؟.. تو فقط به خودت فکر می کنی. همیشه با خودت مشغول بودی. دروغ می گفتی که به خاطر بچه ها تحمل می کردی.
- نه اینطور نیست. اگه اونا نبودن من سالها پیش...
- نه، بگو ترسیدی. نگو بچه ها.
- این بی وجدانیه، این انکار تمام رنجیه که من توی این همه سال کشیدم. دندون رو جگر گذاشتم و تن به هر ذلت و پستی دادم تا دو سِنت برا شون در بیارم. که...
- خوب چرا این کارو کردی؟
- برا اینکه اگه نمی کردم..
- الان چی؟ مگه وضعیت شون تغییر کرده؟ .. اینه وظیفه ی پدری ات؟
- کدوم پدر؟ پدر بودنم معنایی داره. من دیگه برا اونا فقط یه بطری خالی ام که باید دورش انداخت. پدری که نتونه بچه شو خوشبخت کنه، پدری که...
- تو به چی می گی خوشبختی. نه، واقعن خوشبختی چیه؟
- کِی خوشبختی دیدیم که بدونم چیه.

- خوب تو که نمی دونی خوشبختی چیه، چطوری می خواستی خوشبخت بشی.
چیزی نگفت. سیگارش را که میان انگشتانش بود به لب گذاشت.
- اما این راه درستی نیست. اوضاعو بدتر می کنی.
سیگار را روش کرد و پک عمیقی زد و دودش را با عصبانیت بیرون داد و گفت:
- مگه راه دیگه ای هم هست؟
- اگه عجله نکنی راهش هم پیدا می شه.
- دیگه نمی تونم. نمی تونم. بُریدم. می فهمی؟
- واقعن نمی خوای بزرگ شدن شونو ببینی؟ یعنی اینقدر بی عاطفه شدی؟
- بدون منم بزرگ می شن.
- بله، اما چه جوری؟
- توی این دنیاای ناامن، چطوری دلت میاد اونا رو تنها بذاری و خودتو نجات بدی؟ برات مهم نیس که بعد از تو چی سرشون میاد؟
- ولم کن بابا. چه وقت بیست سئوالیه!
- بریم، من حاضرم.
به چهره ی بهم ریخته اش نگاه کرد. به چشمهایش خیره شد. هیچوقت آنها را به این سیاهی ندیده بود. به صورت نتراشیده و موهای ژولیده اش دستی کشید. تبسم تلخی کرد و از جلوی آینه بلند شد و براه افتاد.
دم درلحظه ای ایستاد. سرش را برگرداند. دور تا دور اتاق را برای آخرین بار نگاه کرد تا چیزی از یادش نرفته باشد. نه. چیزی لازم نداشت.
کف اتاق خرس پشمالوی پسرش را دید که نگاهش می کند، خم شد و برش داشت. دقایقی خرس را به صورتش چسباند و چشمانش را بست. بعد چشمش را گشود دوباره سیر نگاهش کرد و بارامی او را روی کاناپه نشاند و از اتاق خارج شد.
دم درکفش هایش را از روی جا کفشی برداشت و جلوی پایش انداخت. پاشنه کش را که به گیره ی چوب لباسی آویزان بود برداشت و کفش هایش را پوشید. قدش را راست کرد و دستی به یقه اش زد و براه افتاد.
توی راه پله زوج جوان همسایه را دید که تازه از خرید لوازم نوزاد بدنیا نیامده شان برمی گشتند. از کنارشان گذشت و اصلن متوجه نشد که با آنها سلام و احوال پرسی کرد یا نه. چه فرقی می کرد. از پله ها هم چنان بالا رفت. کم کم به نفس زدن افتاد. چند طبقه بالاتر رفت، پیر زنی را دید که بزحمت گلدان دم در خانه اش را تمیز می کرد. پیر زن تبسمی کرد. چیزی نگفت ازکنارش گذشت. شنید که پیرزن چیزی گفت. برایش نامفهوم بود. اهمیت نداد و بالا رفت. وارد فضای خنکِ پشت بام شد. باد خنکی به صورتش خورد. سالها بود که از آن بلندی فضای شهر را ندیده بود. درختها تازه شکوفه کرده بودند و از آن بالا چقدر زیبا به نظر می رسیدند. به آسمان نگاهی کرد، چقدرآبی بود. تعدادی پرنده ی سفید درآن اوج بآرامی دور هم می چرخیدند. یکی از بقیه جدا شده بود و به تنهایی بسوی لکه سیاه ابری پرواز می کرد.
نگاهش را از آسمان گرفت و به افق نگاه کرد. توده ای ابر بهم ریخته از آن دور بسوی شهر نزدیک می شد. جلو رفت و روی لبه ی پشت بام نشست. پاهایش را از لبه ی بام آویزان کرد. به پایین نگاه کرد. ماشین بستنی فروشی زنگ اش را بصدا درآورد و زیر سایه ی درختی ایستاد. چند بچه به سویش دویدن. سرش را برداشت و به فضای سبز آنطرف آپارتمان مقابل نگاه کرد. چند جوان روی چمن ها فوتبال می کردند و صدای برخورد پایشان به توپ از آن فاصله شنیده می شد. دست هایش را روی لبه ی پشت بام گذاشت و به آفتاب نارنجی ای که مقابل صورتش بود خیره ماند. با خودش گفت:
- هنوز وقت هست.
-آره همیشه وقت هست. مهم تصمیمه.
- تصمیم ام قطعیه.
- اگه تصمیم ات قطعی بود که الان اینجا ننشسته بودی و…
- جوابی نداد.
- با خودت رو راست باش پسر.
با نگاهش پرواز پرنده ی تنها را که داشت دور لکه ابر سیاه می چرخید دنبال کرد و ادامه داد:
- واقعن که این دنیا چقدر پُر از راز و زیبائی و پیچیدگیه.
آه عمیقی کشید و با صدای گرفته ای گفت:
- دیگه برا م فرقی نمی کنه. به من چه که رنگ درختا سبزه یا قهوه ای.
- مشکل تو همین جاست.
سنگ ریزه ای را از کف آسفالت پشت بام برداشت و بارامی به پائین پرت کرد و گفت:
- چقدر هوس یه سیگار کردم.
جیب هایش را گشت:
- لعنتی... پائین جا مونده..
- دیگه سیگار می خوای چکار؟ فرض کن یکی دیگه ام کشیدی.
- اما بد جوری هوس کردم.
- حالا بی خیال سیگار.
در حالیکه برمی خاست به آسمان نگاه کرد. پرنده ی تنها به سوی بقیه می رفت.


سپتامبر ٠٧
لاهه



 

  اول صفحه



 

یادداشت

ريسك نوشتن

وحشتِ زن از تنهايى [حتى زنِ فمنيست]

رمان نوبه روايت آلن‌رب گريه

شعر

داستان

پارادوکسِ مفعولِ فاعل

فيلسوفي در كشاكش زبان

در سايه‌ي «سايه»!؟

پاتوق‌هاي ادبي كاركرد خود را از دست داده‌اند

معرفی کتاب

ارتباط با ما