
ميراث ليلي
حسين اقباليان
وقتي كه خواب شيرينش را برايم تعريف ميكرد در ميان چشمانش
ستارههاي آسمان را نگاه ميكردم و وقتي كه چشمانش را ميبست من از
شيريني خوابش لذت ميبردم، توي پارك زير گلهاي انار بود يا
نميدانم، در خيابان اقاقي زير درختان اقاقيا بود كه دلم به هوس
چشمهاي سرگردانش همه ديوارهاي سر راه را خراب كرد و دربدر دنبال
ميراث گمشدهاش راه افتاد، دوست خاله با آن لبهاي نارنجش حقيقت را
به من ياد داد:« بچه! تا سه نشه بازي نشه! ما ليلي رو برات هديه
ميديم ، اما اين ميراث ليلي نيست، ميراث ليلي دنياييه كه تو بايد
براش بسازي!»
×××
دو كيسه داشتم ، لب جوي عمر نشستم و به اندازه دو كيسه گريه كردم،
بعد كيسهها را داخل كيفم گذاشتم، از خواب كه بيدار شدم، ليلي مثل
انار شده بود، لبهايش ترك خورده و دانههاي چشمانش سرخ سرخ سرخ شده
بود:« اين دو كيسه رنگارنگ رو از كجا آوردي؟! نكنه زندگيتو از من
مخفي كردهاي!؟ به خدا اگه از راه خلاف جمعشون كرده باشي از اين
خونه فرار ميكنم.!»
از خجالت سرم را به بستر ليلي گذاشتم و اشك چشمانم را مخفي كردم:«
ليلي! ليلي! زندگي يه بازيه! يا مث يه بوسه شرينه! يا مث يه عطش
كشنده! من زندگي رو بازي كردم، به اندازه دو كيسه، تازه ! اون هم
به خاطر تو!»
من ميدانستم كه دارم خوابهاي شيرين ليلي را خراب ميكنم. دوست خاله
اين دفعه با لبهاي كبودش سرم داد كشيد:« پسرهء ديوونه!» و رد شد!
دلم به اندازه انار ترك خورده بود، داشتم پلهاي پشت سر را خراب
ميكردم، داشتم ليلي را با دستهاي خودم ميچيدم و ليلي در بستر
آخرين شبهاي پاييزي بوسههايش را تكرار كرد، بوي سيب ميدادند، بوي
اقاقياي سر ظهر! بوي نصف شدن من و ليلي!
××××
بيمارستان در سكوت مسافرانش سكته كرده بود و فقط گاهگاهي گمشدهاي
را فرا خوانده بودند، وقتي كه مرا خواستند به اندازهء هزار قرن پير
شدم! سر پرستاري داد كشيدم:« آهاي! ليليِ منو چيكار كردين؟! من
بچهگيهاشو خوب به ياد دارم شما چطور خاطرهء جوونيشو گم كردين؟!»
دوست خاله با لبهاي ترك خوردهاش به آرامي گفت:« ميراث تو از ليلي
يه بوسه بود و يا شايد هم حالا يه فاتحه باشه! اما ميراث ليلي از
تو دنيايه خراب شدهايه كه براش ساختي ، باور كن!»
سرم داغ شده بود،رفتم و نشستم لب جوي عمر و به اندازهء هزار كيسهء
خاليتر از زندگي گريه كردم، دم صبح، سر ظهر، دل شب، هي رو ميكردم
به سنگ سقوط آدمي و ميگفتم:« خاك بر سرت! آخرين شب دل كدوم شيكسته
رو توي سينهات جا دادي كه حالا داري اين طوري زار و زار گريه
ميكني!؟»
بعد رو به ليلي ميگفتم:« اين دو الماس رو از كجا آوردي؟!» ليلي هم
توي خوابهايش قدم ميزد :« از خانجون هديه گرفتم!» توي پارك، سر
قبر خانجون، توي آينهء شفاف زندگي، لبهايش را ميچيدم و بجايش دو
كاسه شراب دل ميريختم:« مگه خانجون آهوي صحرا بود كه ميراثش رو به
بچهاش بده؟!» ليلي بچه آهوي بيكس، دو قدم فاصله ميگرفت:« به جون
خودم خانجون آهو نبود! اما بچه آهو داشت، فقط اين دو كيسه رو به من
داد و من هم چشامو توي كيسهها جا گذاشتم و دو تا چشم ياقوتي
برداشتم، خانجون هم سرم داد كشيد:«( دخترك فضول! من از دم صبح ميرم
و انگور ميچينم اونوقت تو هم …!)» ليلي بغض ميكرد.!
×××
استخوانهايش را با دستهاي خودم داخل حعبهء رنگي و الماسگونه جمع
ميكنم و براي زيارت ميبرم سر قبر آقا!
توي راه، لب جاده، رو به جنگل مينشينم و به اندازهء يك روح و دو
جسم گريه ميكنم!!!…

1376

|
|
|