مي گفتند جشن است و دست و پاهاي كرختمان جاني گرفته بودند. باهلهله
و ازدحام مردمي كه با طبل و دهل دور آتش ميرقصيدند، كفشهاي پاره
وتنپوشهاي ژندهي خود را فراموش كرده بوديم. ماكه بچههاي اعماق
بوديم و با هزاران جفت جوراب پشمي كه مرتب ميبافتيم و حتي يكي از
آنها نيز در پاهامان نبود، با شعلههايي كه بعضاًهم قد درختان
پيادهروها ميشد، جان و تنمان حال ميآمد و از روي تودههاي آتشي
كه بعضيها نيز اندازه ي ما بود ميپريديم و از شادي ، سر از پا
نمي شناختيم. من آن وقتها هفت سالم بود و از راديويي كه بلندگوهايش
راتو چهار راه مركزي شهر كار گذاشته بودند چيزي نمي فهميدم . فقط
گوش به موسيقيها و ترانههايي داشتم كه آدم ميخواست با آنها
برقصد و از سر و كول همديگر بالا برود. اما حسرتي نيز با من بود كه
تو خانهي مان كتاب كه سهل است حتي برگ كاغذي نيز نبود تا بياورم
ويريزم تو آتش. ولي بچههايي كه بالاي گود زندگي ميكردند، هر
كدام بغلي كتاب داشتند كه صفحه- صفحه كنده و رو شعلههايي مي
ريختند كه از انبوه كتابها زبانه ميكشيد. نزديك يكي از بچهها
شده و از او كتابي خواستم و او نيز دريغ نكرد. رفتم گوشهاي كه
ورقهايش را پاره- پاره كنم كه چشمام به تصوير كفتري افتاد و حيفم
آمد كه آن پرنده تو آتش كباب شود. دزدكي زير قباي پيراهن ام قائم
كرده و چنان گريختم كه چند بار رو برفها زمين خوردم و تا به خانه
برسم، دستهايم از سرما، مثل يك تكه يخ بودند.
ما هيچ وقت اتاقمان گرم نبود. فقط شبها ميتوانستيم منقلي از
زغالهاي گداخته را زير خاكسترها پنهان كنيم و زير كرسي بگذاريم كه
تا صبح يخ نزنيم. لحاف كرسي را كشيدم سرم كه شايد كمي گرمام شود.
انگشتان ام كه از كرختي درآمدند شروع كردم به ورق زدن كتاب و من كه
از خطوط سياه مثل حرفهاي راديو، چيزي حاليم نبود، با ديدن عكسها
مات ام برد. تصوير كساني را ميديدم كه تو كوچه پس كوچههاي آشنا،
هرگز آنها را نديده بودم و ذوق زدهي حيواناتي بودم كه آنها را
نميشناختم. من كتاب را زير بلغورهاي يك قوطي حلبي مخفي كردم و باز
زدم بيرون تا قاطي بچهها با شعلهي كتابها گرم شوم.
بزرگترها كه تو دهانشان فقط كلمههاي هيتلر و استالين و پهلوي و
پيشهوري را ميجويدند، مرتب ازدرشكههايي ميگفتند كه قرار بود از
قلب آتش بگذرد. خيليها مي رفتند پشت بامها و من نيز قاطي آنها
رفتم بالا و روبام مغازهها بود كه ديدم ما، خيلي پايينتر از خاكي
زندگي ميكنيم كه شهر را، روي آن ساخته اند .
همه هوا را ميكشيدند و با فريادهاي زنده باد شاه، منتظر درشكه ها
بودند.
درشكههاي دو اسبه چهار نعل ميتاختند و مردم غرق غوغا و هياهو، به
آدمهايي اشاره ميكردند كه دستهايشان با طنابي كلفت ، پشت درشكهها
بسته بود و مثل تكه گوشتي مردار روزمين ميغلطيدند. برفها و
سنگفرشها با خون آنها سرخ ميشد و اسبها كه با ديدن شعلهها رم
ميكردند، مرتب شلاق مي خوردند. درشكهها دور ميشدند واما موهاي
گر گرفتهي آنها يي كه رو زمين كشيده مي شدند از دور هم به جشم
ميخورد.
مردم درشكهها را ميشمردند و ميگفتند: «بيست و يك تا بود ويك
گاري تك اسبه هم پشت سر آنها. »
رقص و پاكوبي مردم روي خونهاي يخ زده باشوق تمام، به پا بود كه من
تهوعام گرفت. از سرما لرزيده و داشتم ليز ميخوردم كه مردي با
جشمان سبز، كت خود را از تناش كند و دوش من انداخت . بعد كول ام
كرده و از راه پلههاي پشت بام پايين ام آورد . پرسيد: «خانهي
تان كجاست؟» من كه دهانم از تب و لرز كليد شده و فقط مي توانستم
بگويم كه از بچههاي گود دباغ خانه هستم چشمانم سياهي رفت وچيزي
نفهميدم .
مادر بعدها ميگفت :« هفت روز تمام مثل كوره ميسوختي و هر روز هم
آن مرد سراغ تو را گرفت. دفعه ي آخر هم پولي داد كه گرما و آذوقهي
زمستانمان شد. چيزي هم دستمان ماند و پدرت رفت دستفروشي و زندگي
مان يك جورهايي چرخيد. فقط قولي به او داديم واينكه حتماً،
بفرستيمت مدرسه. ميگفت تو عيد خون، اگر پسر خود را هم از دست داده
،عوضش تو را يافته كه روزي براي خود مردي مي شوي.»
روزي يادم افتاد كتابي را زير بلغورهاپنهان كردهام و رفتم سراغش.
من كه سه چهار ماهي بود به مدرسه ميرفتم و از الفبا چيزي حاليام
ميشد هر چقدر سعي كردم فقط توانستم روي جلد آن را هجي كنم. زباني
كه تو مدرسه يادمان ميدادند با زبان آن كتاب فرق ميكرد. زبان
كتاب به زبان مادري ما بود و من تصميم گرفتم آن كتاب را به مدرسه
برده و نشان آقا معلم بدهم. اما تا كتاب رادادم دست اش و او ديد
رنگش پريد و با دستپاچگي انداخت ميان هيزم هاي بخاري. ياد كتابهاي
سوزان آن عيد خون افتادم و با ترس ولرز ، دور شدم .
زنگ كه خورد ، يواشكي از قضيهي كتاب پرسيد و چون ماجرا را
شنيدخيلي آهسته گفت: «با كسي چيزي نگو . هر دو ميافتيم تو دردسر.
وقتي كمي بزرگ شدي، لنگهي آن را حتما پس ات مي دهم ! »