شعر

 


ترانه‌ای از " احمد کایا " (2000-1957)





ترجمه : علیرضا ذیحق
تولد در ترکیه ومرگ در فرانسه (خقته در گورستان پرلاشز پاریس)

بی تو می روم
با تو بودن را مجالی نیست
شبانه خواهم رفت
دستانم را میشویم و گناهانم را نه
تا به محشر
حلالم کن!

خوابت را پریشا ن مکن
می خزم ومی روم
همچون آبی که نرم وروان است
از سرا نگشتا نم.

جسم وجفا یم که نبود
جان من جا نا نه باش
باگله ها وشکوه ها.

بی تو میروم
سواره وبر گرده ی بلا
با درد ها یم
و دندانی روجگر
مثل تیری رها و کوهی گدازان
داغ وشعله ور.

دست من از جان بریده وگونه های تو
از عشق دریده
اما باز هم لبخندی بزن
سردهم اگر باشی
با تیپایی به در
باز هم می روم
یکه وتنها
بی تو و ترانه هایت
که غنوده بر سازم.
چهره ام اما خواهد ماند
هزار پاره وبی هیچ اشکی
گریه را نفرین کرده ام.

بد رود
با تو، سگها و پرنده هایم
بی هول وهراس باش
می روم بی رد پا یی
گم گشته ونهان
با ما شه ای چکا نده برمغز
همپای آتش و آذرخش.

***************************************


ترجمه: رسول يونان


 

قاي سين قلي يف
قاي سين قلي يف، يكي از شاعران مطرح بلغارستان است. شعر او شعر طبيعت، سرزمين، عشق و سادگي است.اگر خوب گوش فرادهيد، صداي پاي اسب ها را كه در شعرهاي او مي تازند، خواهيد شنيد. از كتاب هاي او مي توان «سنگ شكافته شده» و «صلح ازآن خانه توست» را نام برد.

«پدران»
امروز
نه خنجر زخمي را تحريك مي كنم
و نه ديگر
وقارمن
درجنگ ها خنجرهايند.
به خاطر اين خيانت
مرا نفرين پدران من!
\
كارمن ديگر خواندن نيست
نوشتن است تنها نوشتن
و مثل شهري ها
پالتويي مسخره نيز دارم
با اين همه
اگر درمن اثري از هنرشما نباشد
تا آبروي شما را بخرد
هيچ قيمتي نخواهم داشت
\
پدران من
پشتيبان من هستند
آنگونه كه درجنگ هاي مرگ
با دست
زخم خود را مي گرفتند
و ازهمديگر پشتيباني مي كردند
\
من مبهوت نغمه هاي قديمي هستم
درهركدام
قدرتي
قوتي هست
پدرمرحوم من!
انگار ما را كوهها زاده اند.
انگارما را كوهها زاده اند.
\
وقتي مي خوابم
خواب شما را مي بينم
گاهي
درجايي دور
در زير رعدوبرق
سوار اسب مي تازيم:
هي...
و از چوخاهاي آبي مان،
آب چكه مي كند
\
من سرزمين هايي ديده ام
كه شما نديده ايد
چيزهايي نيز مي دانم
كه شما نمي دانيد
برگشته ام
تا سنگ هاي سرزمين اجدادي را ببوسم.


«فصلي از يك شعر»
عمر آدمي
چه صدسال باشد چه يك سال
فرقي نمي كند
وباز فرقي نمي كند
كه اين جاده دراز باشد يا كوتاه
من وتو خواهيم رفت
و اين رفتن جانكاه خواهدبود.
كوچ پرندگان
به دوردستها، غم انگيز است
اگرچه با بهار برمي گردند
اگرچه اين رفتن ها
بازگشتي هم دارند
اما جدايي سخت طاقت فرساست.


***************************************



دو شعر از ياسين نمكچيان
 

 


(1)
دريا
همان درياي هميشگي
وباد
ديوانه اي كه خودش را
به پنجره مي كوبد
هيچ چيزي تغيير نكرده
تنها شعر
شكل نبودن تورا گرفته است
و زندگي
طعم تلخ بادامي
كه در دهان انداخته ام

(2)
موج ها
ابرهاي در حركتند
و دريا
نيمي از آسمان افتاده بر خاك
اين را
تمام پرندگاني كه در دوردست ها
پر بازمي كنند
مي‌دانند.


***************************************

مژگان اميري
 

 


1-
به خاطر باد
كه پر است از بوي آسمان
به خاطر اين شن نرم
كه پر است از عشق
و دريايي
كه در يك قدمي
دعوت مي‌‌‌‌كند
به باور گرمي كه كبود انگشت‌‌‌‌ها را خوب مي‌‌‌‌كند
به ياد
صخره‌‌‌‌هاي خاكستري
و نارنجي زالزالك‌‌‌‌هايش
بوته‌‌‌‌هاي خشك كوهستان
جنگل هميشه سبز سرد
و اين باران برگ و رنگ
به اندازه پشت بامي از ماسوله يا بانه
يك مشت ونشك
يك ذره سقز
يك لحظه چشيدن طعم ترش انارهاي كوهي
يك ردپاي آشنا روي زمين نرم
و سردي
اين صندلي‌‌‌‌هاي سنگي زيبا
پشت اين ميز سنگي شطرنج
ببازم يا نه
ببرم يا نه
واژه اهميت ندارد
وقتي
در هجوم هماهنگ تصويرها و رنگ‌‌‌‌ها و صداها
تنها
كنار صورتي خاطره
آفتاب است
كه مي‌‌‌‌كارم
و باد
و موج
و ماسه‌‌‌‌هاي نرم
و بوته‌‌‌‌هاي خشك
و پرندگاني كه از موج مي‌‌‌‌زايند
به باور بعضي روزها
بوي تند كوهستان است كه پاشيده مي‌‌‌‌شود
و رقص زيباي دريا و باد و آسمان
كجاي تصويرها خودم را نقاشي كنم
وقتي صدايي مي‌‌‌‌گويد
لبخند بزن، عكست قشنگ مي‌‌‌‌شود
و باز و باز
از دوباره‌‌‌‌اي بگو كه مي‌‌‌‌توان همه چيز را به دست موج داد
و رهاتر از يك حرف به خانه برد.


2-
آرام باد
تيز شاخه
پيچ و خم كوهستان
سبز دشت
برهنه بدن كوير
عسل داغ گندمزار
خواب سنگين باغچه
خالي اتاق
همهمه‌‌‌‌ي آرام راهرو
سنگ پله
عصاي تكيه داده به ديوار
كلاه‌‌‌‌ روي ميز
بوي شيرين و تلخ آشپزخانه
سياه روسري
نوارهاي سياه دور بازو
سفيد وسرخ رز

مرا كوك مي‌‌‌‌زنند
دوباره اين درخت‌‌‌‌ها
به خاكستري خيابان و كوچه
و اين همه صدا
به پاهايم
كه سال‌‌‌‌هاست تعليق مرا به هر طرف مي‌‌‌‌برند
تمام راه‌‌‌‌ها هم كه سرشار شوند
و دنيا از حجم تصاوير پوست بتركاند
دراين تابلوهاي چهارفصل
باز هم چيزي ندارم تا لحظه‌‌‌‌ي نبودنت را پر كنم
هيچ چيز

هيچ
.
.
.
***************************************


دو شعر از مزدك پنجه‌اي
 

 




هرزه‌‌‌‌ي دلم
با نگاه ِتو
لبخند ِمن
گذشتند رودخانه‌‌‌‌ها
در راه شد بهار
غنچه‌‌‌‌هاي شکفته داد نفس‌‌‌‌هام
سنگ زدی به رويايم
بيدار شدم
باور نمي‌‌‌‌کند كسي
متعلق به هيچ كس نبودم
عشق ورزيدي
بهار نشانم دادی
بال و پر كشيد
مرغ ِ هرزه‌‌‌‌ي دلم
گريستي در حوض ِچشم‌‌‌‌هايت
از گذشته گفتم
بهاري كه بي‌‌‌‌ تو مي‌‌‌‌آمد.

26-10-84

خواب‌‌‌‌گزارانِ من

باور نمي‌‌‌‌كنم
از آسمان ‌‌‌‌ستاره‌‌‌‌ای
و پادشاهي تو پايانش
ديوانه‌‌‌‌اند همه
خواب‌‌‌‌گزاران
مردمان ِزمین

آه این قصه‌‌‌‌ي ابابيل
حسرت نخور
بر خود مزن حرف ِ تلخ
بر شاهین نشين ِتو
شكوفه نمي‌‌‌‌زند هيچ بوسه‌‌‌‌اي
تنها خداي اين سرزمين تو
وقتي قلبي شكست
هيچ بوسه‌‌‌‌اي
براي پيوند پا پيش نمي‌‌‌‌گذارد
  باور نمي‌‌‌‌كنند هيچ حرفي
خواب‌‌‌‌گزاران ِ من
خواب‌‌‌‌هاي ِ سياه
ستاره‌‌‌‌اي از آسمان
             شاهيني
باور نمي‌‌‌‌كنند
تاج و تخت ِ من ...
7-8-84


***************************************


مينا درعليان
 

 



رگ زده
خاک هم خاکی، غروب می‌کرد
و
آسمان
رگ می زد نطفه هایش بر دریا،
عقیم هم
از دریا که باریده باشی
بارش،
هوسهای خیس ات
و
مردان آمده از دریا!
دستانت هم که پر از دختر ناخدا باشد یا نباشد
رقصان ِ یزله ی ساحل های خر مست
گریز میروی از چنگ ِ خرچنگ های آبی .
هوار کرده هم چشم های خیس ِدختران خدا!
و من فریادم را رقصاندم در گوش ماهی
ماهی های به قلاب کشیده !
آب هم روانش پاک شده
و
میرقصد تانگو با مرگ!!!
کودکی ام سر برآورده به راه های نرفته ا ت
تا خدا؛
نه !
ناخدای جزایری شود
که تو ناهید هم که باشی
من همان دریا زده ی جزیره نشینم !!!


**************************************


سید فریدون ابراهیمی
 

 


نام شب
ای قهرمان من
خواب هایم باژگونه تعبیر شدند
و تصورم اشتباه بود
که می‌گفتم شاید خورشید را به خانه ام بیاوری
ترا در یک روز سرد
در ازدحام دستان بی مهر تقدیر گم کردم
حزن تلخ نبودنت را بر نمیتابم
و در فرایند این بحران
تمام آرزو های معصومم را به آب دادم

روزی که برگشتم در معبر من همه چیز ویران شده بود
قراولان آنسوی مرز نام شب میپرسیدند
و من نام خودم را میجستم
آواره گی – میراث بزرگی که از اجدادم مانده – را
چنان ودیعه یی به دوش کشیده ام
و بدبختی ام را پنهان نتوانستم

استیلای این رعب بر من
که نتوانم خودم را به دریا دهم
مرا مغلوب کرد

ای قهرمان من
تو مربوط به گذشته شدی
و این تپش خونین در قلب من تکرار میشود
که زمان بر نمیگردد

8 جنوری 2008
کابل


***************************************

دو شعر از ستار جانعلی پور

1.
خیابان ها درازند و آگهی ها از سر و کول دیوار ها بالا می روند.

کارگری ساده لب هایش را در جعبه ابزاری کوچک حمل می کند
ـ مو های سیاه آماده باد ـ
کارگری ساده که می تواند کیسه های هوا را با دمی عمیق از جمهوری پر کند از خیابان های آزادی بگذرد و تاکسی کهنه ای که معطل است را پر کند.
مقصد سمت دیگر است و شماره خانه تو با احتیاط به بیرون پنجره نگاه می کند
شماره خانه نگران است و دست ها از جعبه ابزاری بیکار خسته اند.

از من هم کاری ساخته است ـ من: سر دوشی ساده ای روی شانه که از خیابان های شورشی نامه پست می کند ـ
با احتیاط می نویسم: « هوا خوب است و صبحانه آماده»
دندان هایم را برای تو سفید چیده ام تا همه چیز روی میز کامل باشد، شیری تازه و ده ناخن صورتی که هر صبحانه ای را کامل می کند.
فرصت ها از هر سوراخی بیرون می آیند و سر و صدای استکان ها اتاق را
می خنداند
دست های چرب و چیلی ، چشم های پف و سلول های تنها : جعبه ابزار کارگری ساده که روی میز پهن شده است
ـ از من هم کاری ساخته است ـ
#
این متن در ذهن کارگری ساده تمرین شده و نام همه خیابان ها و میز های صبحانه اتفاقی است.

2.
برای اسب واژه تازه علف ریخته ام.
اسب هم خودش واژه ای ست کاغذی که کلمات دیگر را حمل می کند مثلا تو را
هرگاه مثل کلمه ساده ای یا بعضی کلمات اجباری مثلا رییس جمهور که می تواند از مدادی قرمز افتاده باشد.
یا هر مداد دیگری روی کاغذ های پشت رو
رییس جمهور که یک نام نیست و از یک واژه بیشتر است.
درونه ی یک زنبیل خالی که دیده نمی شود و حمل می شود.

پشتم زخمی تازه کم دارد که می تواند نقطه ای از یک کلمه باشد مثلا یکی از
نقطه های « تو» یا بعضی کلمات اجباری
ـ یکی از نقطه ها و هر کس اندازه خودش ـ
با این حساب دستم را در آستینی بلند پنهان کن یعنی اعتباری به آفتاب نیست یعنی به هیچ واژه ای نمی شود اعتماد کرد.
اما هر وقت خواستی بنویس:« دوستت دارم»
آخر من واژه نیستم، آفتاب نیستم و رییس جمهور نیستم
نامی ساده ام برای استکانی چای کنار تو


***************************************


دو شعر از رضا آشفته
 




عروسک
عطر اقاقیا را می بویم مست

در کوچه باغ خاطراتم عروسکی گم می شود

لای بوته ها و من که می دوم به دنبالش

نیست او که مرا نمی بیند


گمشده
ستاره هاي شب مي خندند به من گمشده

به هر كوي و برزن مي روم غريبانه باز مي مانم

تو را هيچ نشاني نيست بر دل اين گمراهان

ببخشا اگر هنوز اندر خم يك كوچه حيرانم


***************************************



عليرضا بخشعلي
 



هامون
آن تابستان است
رودي برخاطر هامون نمي ريزد

دريا
در ورطه نيستي سرگردان است

مي خراشد پيكرش را
چرخ دنده هاي باد
با شنها و ماسه ها
مي كشد نقش ترك را
بر صورتش

دريا
در ورطه نيستي سرگردان است

در سراب
صداي پاي آب مي آيد

رودي
بر خاطر هامون نمي ريزد

مي سوزاند استحاله خورشيد
با انوار نمادين
نم خاك را

مي ماند بجا برقش سلف
نقش مردار ماهي ها
تا كه خاطر مرغان دريايي
به ياسي مطلق
بدل سازد

مي كشند بالاها را
بر خاك
تا كه بر خيزند
از اين كوير خشك
مي چسبد هزاران ماسه بر پرها
و دوباره در آغوش مي كشند
با بالاهاي خسته شان خاك را

دريا
در ورطه نيستي سرگردان است

چشم بر آسمان دوخته هامون

مي سوزاند خورشيد
چشمان اميد باران را

رودي برخاطر هامون نمي ريزد

دريا
در ورطه نيستي سرگردان است
وانتظار هامون
ديگر
به ماه هاست

اسفند هشتادوشش

***************************************

الناز سرخانلو

درخت ها
هی بچه که بودم فکر می کردم باد ،
دختری پریشان بوده که از خانه فرار کرده است
با موهایی نامرئی
لباسی نامرئی
که
درخت ها را پیر
و انگشت هایش –شاید-
لا به لای شاخه ها گیر می کرده
و سیب ها را دست می انداخته
و هنوز می ترسم
نکند کسی
دنباله ی بلند دامنش را
نا غافل لگد کند !

حالا من دختری هستم
که زمین را روی زانوهایش خوابانده

و از خانه فرار کرده

حالا درخت ها
به خانه ی بخت بروند !
  اول صفحه



 

یادداشت

ريسك نوشتن

وحشتِ زن از تنهايى [حتى زنِ فمنيست]

رمان نوبه روايت آلن‌رب گريه

شعر

داستان

پارادوکسِ مفعولِ فاعل

فيلسوفي در كشاكش زبان

در سايه‌ي «سايه»!؟

پاتوق‌هاي ادبي كاركرد خود را از دست داده‌اند

معرفی کتاب

ارتباط با ما