وحشتِ زن از تنهايى [حتى زنِ فمنيست]

 
فتح الله بي‌نياز
نگاهى به داستان "دير يا زود" نوشته آلبادسس پدس ترجمه بهمن فرزانه
"بزرگ‏ترين دشمن رهايى زن، مناسبات ظالمانه اجتماعى است نه مردها." روزا لوكزامبورك
"ايرن" زنى سى و پنج‏ساله است از يك خانواده اشرافى كه به خدا و مراسم مذهبى اعتقادى ندارد و به‏دليل عقايد و افكار خاص خود از خانواده‏اش جدا شده است و مستقل زندگى مى‏كند. مستخدمى به‏نام "ارمينيا" دارد و شديداً به او علاقه‏مند است. ارمينيا دخترى دهاتى است، سنتى فكر مى‏كند، اما ايرن حرف‏زدن ساده و عاميانه او را دوست دارد. رفتار ايرن با ارمينيا درست مخالف رفتار ارباب قبلى او بود. ارباب قبلى، اشراف زاده‏اى به‏نام "پازينوتى" همسرى معمولى دارد كه فقط به پول و ثروت و خوشگذرانى فكر مى‏كند و وقتش را درخياطى، آرايشگاه، ميهمانى و سر ميز قمار مى‏گذراند. طرز رفتار و صحبت كردن او با مستخدم‏ها بسيار تحقيرآميز است؛ رفتار و كلامى تحكم‏آميز دارد و به‏حدى خودخواه است كه حتى از بخشيدن لباس‏هاى كهنه‏اش به مستخدم‏ها خوددارى مى‏كند، زيرا نمى‏خواهد "لباسى را كه خود پوشيده بود بر تن يك مستخدم ببيند" و ترجيح مى‏دهد آن را بفروشد.
روزى ناگهان ارمينيا به ايرن مى‏گويد تصميم دارد از آنجا برود و در خانه پازينوتى كار كند. ايرن خيلى ناراحت مى‏شود، ولى مانعش نمى‏گردد. اما پس از رفتن او به‏شدت احساس تنهايى و نااميدى مى‏كند و نسبت به‏شيوه زندگى و عقايدش دچار ترديد مى‏شود. او مدام فكر مى‏كند به‏چه علت ارمينيا او را ترك كرده است. ايرن چون هوادار عدالت اجتماعى بود هميشه با او با مهربانى رفتار مى‏كرد و مانند زن‏هايى كه مستخدم‏ها را تحقير مى‏كنند و با تحكم با آنها حرف مى‏زنند، رفتار نمى‏كرد. ايرن با دوستش "آدريانا" در مورد رفتن ارمينيا حرف مى‏زند و به او مى‏گويد اين طبقه ارزش كار آنها را نمى‏دانند و فقط در پى سوءاستفاده هستند. ايرن به‏ديدن او مى‏رود و درباره زندگى زنان معمولى و نقشى كه زن بايستى در اجتماع داشته باشد، گفتگو مى‏كند و به خانه‏اش برمى‏گردد. ايرن احساس مى‏كند آدريانا نيز مانند او از تنهايى وحشت دارد و به‏گونه‏اى دستخوش نااميدى شده است.
در اين اثر كوچك ديالوگ‏هايى فوق‏العاده قوى و جذابى هست كه به‏دليل محدوديت از نقل آنها خوددارى مى‏كنم، فقط اشاره مى‏كنم كه نويسنده به‏زبانى بسيار ساده، موجز و در عين‏حال با اجتناب از مشكل‏سازى عمدى متن به‏انگيزه "برخوردارى از ابهام هنرى و رو نبودن" خيلى سريع خواننده را در جريان دو پديده مهم اجتماعى مى‏گذارد: نخست اين كه مردمى كه تجربه آزادى و دمكراسى ندارند (مقوله‏هايى كه در داستان با مهربانى، آزادى و همدلى و همدردى ايرن بازنمايى مى‏شوند) به‏زبان ساده در آغاز كار بلد نيستند از آنها استفاده كنند و حتى رفتار طرف مقابل را به حساب حماقت او مى‏گذارند و از اعتماد و محبت او سوءاستفاده مى‏كنندخصوصاً اگر طرف مقابل‏شان زن باشد.
دوم اين كه حتى‏آلبادسس پدس ِ فمنيست هم به "مستقل بودن در موقعيت" كنونى جهان باور ندارد و به‏مثابه "يك زن مستقل و بى‏نياز از مرد" دچارترديد، ترس و حتى وحشت مى‏شود.
ايرن روزى به اين فكر مى‏افتد كه علت رفتن ارمينيا اين است كه در خانه او به اندازه كافى غذا و تنقلات وجود نداشته است. ايرن گرچه در يك اداره روزنامه كار مى‏كند و به عكاسى و كارگردانى هم اشتغال دارد، ولى بابت كارهاى وقت‏گيرش، پول چندانى دريافت نمى‏كند و به‏همين علت نمى‏تواند غذاهاى خوب بخورد. به اميد ديدن ارمينيا و پرسيدن علت رفتنش، به او تلفن مى‏كند و مى‏خواهد به ديدنش بيايد. اما هنگامى‏كه ارمينيا مى‏آيد، باز هم نمى‏تواند حرف دلش را بزند و مى‏گويد كارش منطقى بوده است. پس از رفتن ارمينيا، ايرن حس مى‏كند زندگى‏اش را صرف كسب پول جهت كسب يك زندگى مستقل كرده است. هميشه به‏دنبال آينده و در جستجوى سعادت بوده است، ولى در "زمان حال" كه آينده گذشته اوست، هنوز مانند گذشته زندگى مى‏كند و موفق نشده است سعادت را پيدا كند. با چنين شكى، فكر مى‏كند شايد سعادت در همان كمك‏هاى مالى مادرش و عشقى بوده كه موريس نسبت به او داشت و او آن را نپذيرفته است. ناگفته نبايد گذاشت كه ايرن به‏شدت از آداب و رسوم اشرافى و تشريفات مذهبى مادرش رويگردان بود. مدت‏ها پيش، وقتى در خانه مادرش بود، از اين‏كه بدون هيچ زحمتى مى‏توانست خيلى چيزها داشته باشد، ناراحت بود. تحصيل در دانشگاه و آشنايى با مسائل سياسى و اجتماعى سبب شده بود كه طرز تفكر جديدى پيدا كند كه براساس آن "هر كس با كار و زحمت خودش زندگى‏اش را پيش ببرد." پس تصميم گرفته بود كه از مادرش جدا شود.
به‏دليل همين نگرش، نامزدى‏اش با موريس را نيز به‏هم زده بود؛ زيرا موريس مردى بود كه زن را به‏چشم موجودى مى‏ديد كه "مى‏تواند آشپزى و خياطى كند و بچه‏دار شود." او درواقع در آرزوى يك زندگى مرفه با زنى معمولى بود؛ زنى‏كه وقتش را در آرايشگاه و خياطى بگذراند و وقت فراغت ميهمانى بدهد يا قمار بكند و درنهايت گاهى براى مزه‏مزه كردن سعادت سطحى و مبتذل با شوهر و بچه‏هايش به سينما و تفريح برود. ايرن نمى‏توانست چنين زنى باشد؛ در ضمن او تنها به خودش فكر نمى‏كرد، بلكه همنوعان و جامعه‏اش نيز برايش اهميت داشتند و دارند. به‏همين دليل نامزدى‏اش را با موريس به‏هم زد و به‏جاى موريس، با مردى به‏نام پيترو دوست شد.
در قرن بيستم و بيست و يكم خيلى از دخترها سر پدر و مادرشان فرياد مى‏زدند و مى‏زنند كه: "من مى‏خوام آزاد و مستقل باشم! مى‏خوام خودم براى آينده‏ام تصميم بگيرم." ولى كمى بعد اطرافيان مى‏فهمند كه آزادى و استقلال‏خواهى بيشترشان(و نه همه) براى كنار آمدن با نوعى شلختگى روزمره، رفت و آمدهاى بى حساب و كتاب و بعضاً لاقيدى جنسى‏بوده است؛ شيوه‏اى كه در پايان به ندامت انجاميده است. ولى ايرن چنين "تيپى" نيست، او در عين حال گرايش‏هاى مردمى و راديكال دارد و حال و آينده همنوعانش برايش اهميت دارد. ظاهرا پيترو هم مانند ايرن فكر مى‏كرد: به فلسفه و مسائل اجتماعى و سياسى علاقه‏مند بود و در همين زمينه‏ها فعاليت مى‏كرد. او مردى ساده بود كه وقتى با ايرن حرف مى‏زد، به هيچ‏وجه به مسائل مبتذل و سطحى نمى‏پرداخت، بلكه از اخبار روز و مسائل جامعه صحبت مى‏كرد. از نظر ايرن او مدام در حال تفكر بود. حتى زمانى‏كه با ايرن عشقبازى مى‏كرد، ايرن احساس مى‏كرد عشق‏شان ادامه همان تفكرات‏شان است.
ايرن با خواهر اشراف‏منش، سطحى و مبتذلش و ديگر خواهر مذهبى‏اش نيز قطع رابطه كرد. آدريانا و پيترو را دوست داشت و با دوستان همكارش نيز تاحدى احساس راحتى مى‏كرد. وقتى فكر مى‏كند كه "چرا آنها را دوست دارد" متوجه مى‏شود به اين دليل دوست‏شان دارد كه مثل خودش هستند. آنها مانند او فكر مى‏كنند و حتى مثل او احساس تنهايى و نااميدى مى‏كنند. پس "دوست داشتن ديگرى درواقع به‏نحو غيرمستقيم دوست داشتن خود است."
به‏عبارتى پدس در اين اثر از طريق شخصيت‏هايش به انديشه‏اى مى‏رسد كه مى‏دانيم در اديان و مذاهب مختلف و فلسفه شمارى از فلسفه آمده است.
ايرن پس از ملاقات مجدد با ارمينيا و رفتن او حس مى‏كند ديگر او را دوست ندارد و با رفتن او به آزادى دست يافته است. از طرف ديگر چون پيترو هم مسافرت است احساس آزادى بيشترى مى‏كند و تصميم مى‏گيرد از اين آزادى استفاده كند. به‏همين دليل سرِ كار نمى‏رود. بعد فكر مى‏كند خوب است با كسى بيرون برود و ناهار بخورد. دوستان همكارش را به‏خاطر مى‏آورد و با يادآورى اين‏كه آنها او را معشوقه پيترو مى‏دانند، از آنها صرف‏نظر مى‏كند، بعد به موريس تلفن مى‏كند؛ با اين هدف كه با او ناهار بخورد، ولى موريس با همسرش بيرون رفته است. به‏ناچار در خانه مى‏ماند و مى‏خوابد. بنابراين حتى ايرن كه ما(خواننده‏ها) دنبال استقلال و آزادى است و تا حدى يك فمنيست است، بدون تعارف نمى‏تواند خانه را بدون مرد ببيند. و چون خود پدس هم فمنيست است، حس مى‏كنيم داستان گرچه هنرمندانه از كار آمده است، ولى تجربيات شخصى و وصف حال در آن دخالت داشته‏اند.
ايرن ناگهان با صداى زنگ در بيدار مى‏شود و با پيتروِ عصبانى روبه‏رو مى‏شود. او نيز از ترس از دست دادن ايرن و تنهايى، تمام كارهايش در فلورانس را نيمه‏تمام گذاشته و برگشته بود. وقتى ايرن در را باز مى‏كند، پيترو با عصبانيت دنبال مرد ديگرى مى‏گردد و همه‏اش از ايرن سؤال مى‏كند كه "آن مرد كجاست" يك‏باره تنهايى و يأس و غمى كه ايرن به‏خاطر رفتن ارمينيا دچارش شده بود، بر او غلبه مى‏كند و در جواب پيترو فقط مى‏گويد "ارمينيا رفته است." پيترو بيشتر عصبانى مى‏شود و نمى‏تواند رنج ايرن را حس كند. ايرن، افسرده‏حال به آغوش پيترو پناه مى‏برد و احساس مى‏كند سعادت را باز يافته است.
تأكيدى كه نويسنده بر وحشت ايرن و دوستانش از تنهايى و رسيدن آنها به نااميدى دارد و شكى كه ايرن پس از رفتن ارمينيا به آن دچار مى‏شود به‏گونه‏اى رها شدن ايرن و همفكرهايش را در فضايى مبهم نمايان مى‏كند. ايرن و دوستانش خواستار جامعه‏اى هستند كه در آن عدالت اجتماعى وجود داشته باشد و به زن تنها به‏عنوان وسيله‏اى براى توليد مثل و ارضاى شهوت نگاه نشود. رسيدن به چنين عدالتى، رنج و تنهايى در بر خواهد داشت. اين رنج و تنهايى براى افرادى چون ايرن مضاعف مى‏شود، زيرا آنها با قطع آگاهانه روابط عاطفى‏شان بيشتر از پيش خود را به‏سوى انزوا سوق مى‏دهند؛ تا آن‏حد كه دچار "وحشت از تنهايى مى‏شوند چرا كه تنهايى آنها را مجبور مى‏كند با خودشان روبه‏رو شوند" و به‏نوعى تفكرات و عملكردهاى‏شان را مورد نقد قرار دهند. انسانى كه زندگى‏اش را طبق ارزش‏هايى سپرى كرده باشد، اگر روزى بفهمد دچار خطا شده است، حتى از خود نيز گريزان مى‏شود؛ زيرا حاصل اين نوع درونكاوى چيزى جز نااميدى و درماندگى نخواهد بود.
در واقع شيوه تفكر و زندگى ايرن و دوستانش اين سؤال را مطرح مى‏كند كه آيا براى دست‏يابى به جنبه مطلوب هستى بايد تمام روابط معمول جامعه و روابط خانوادگى را به‏عنوان امورى سطحى و مبتذل رد كرد؟ آيا بهتر نيست به‏جاى تخريب همه‏چيز راه اعتدال انتخاب در پيش گرفت؛ راهى كه به‏واسطه آن انسان قادر شود هم به روحيات و عواطف انسانى خود مجال بروز و رشد دهد هم در راه جامعه مطلوب گام بردارد. در اين‏صورت مى‏توان زن‏ها و مردهايى را تصور كرد كه با اتكاء به تفكرات مترقى توازنى برقرار مى‏كنند كه بايد بين نقش‏هاى مختلف آنها وجود داشته باشد؛ در محيط خانواده همسران، مادران و پدران خوبى مى‏شوند و در جامعه نيز نقش اجتماعى‏شان را به‏خوبى ايفاء مى‏كنند. پيش گرفتن اعتدال در امورى كه تصور مى‏شود عاميانه، سطحى و مبتذل‏اند، با آن امورى كه به‏نظر مدرن و مترقى مى‏رسند، انسان را بيشتر به هدف نزديك مى‏كند. نيز حفظ روابط عاطفى و خانوادگى كه به اعتقاد ايرن به‏سهولت عشق و محبت را در اختيار انسان مى‏گذارند، او را قادر مى‏كنند شخصيت قوى‏ترى را نمايان كند و عملكرد موثرترى براى رسيدن به آرمان‏هايش داشته باشد.
در اين حالت زن و مردى كه ادعاى انديشه نو دارند، ديگر به اين اكتفا نمى‏كنند كه فقط آتش هوس‏هاى‏شان را خاموش كنند، بلكه به‏سوى تشكيل "كانونى انسانى" - به اسم خانواده يا هر اسم ديگرى - سوق پيدا مى‏كنند و بنيان پرورش و آموزش انديشه‏هاى نوين نسل جديد را از اين طريق فراهم مى‏كنند. اين امر تنها تفكرات نوين در پى دارد، بلكه با ايجاد روابط سالم، امنيت عاطفى را ارتقاء و وحشت از تنهايى و نااميدى را تا حدى كاهش مى‏دهد.

  اول صفحه



 

یادداشت

ريسك نوشتن

وحشتِ زن از تنهايى [حتى زنِ فمنيست]

رمان نوبه روايت آلن‌رب گريه

شعر

داستان

پارادوکسِ مفعولِ فاعل

فيلسوفي در كشاكش زبان

در سايه‌ي «سايه»!؟

پاتوق‌هاي ادبي كاركرد خود را از دست داده‌اند

معرفی کتاب

ارتباط با ما