
مجسمه
شهرزاد حقایق
مرد به ساعتش نگاه كرد هنوز وقت داشت. از كنار آينه كه گذشت
درنگ نكرد اما به سرعت خود را ورانداز كرد و با رضايت به سمت ميز
كارش رفت همه مدارك را به دقت چيده بود. مي توانست با چشم بسته هر
كدام را كه مي خواست پيدا كند. روي صندلي لم داد و چشمهايش را بست.
تصوير يك عصر خوب را مرور كرد . ادكلنش را با يك نفس عميق به مشام
كشيد. دلش مي خواست پاهايش را روي ميز بگذارد اما نمي خواست كت و
ميزش به هم بريزد . از جايش بلند شد و درست مقابل آينه ايستاد.
موهاي جو گندمياش مرتب بودند. پوستش بعد از اصلاح كمي روشن تر شده
بود. مرز ميان سفيد و سبزه. ترجيح مي داد سبزه باشد مثل همان
مردهاي ايتاليايي كه اسطوره اغواگري بودند. اما همين چشمهاي ميشي
با لبهاي باريك و مصمم هم راهگشاي موقعيتهاي دلخواهش بودند اگرچه
گاهگاه هم پشت در بسته مانده بود اما خب، هميشه نمي توان برنده
بود. اين فكر كمي او را دورتر برد و دلتنگش كرد. يادي آمدكه نخواست
نگاهش دارد. از خانه خارج شد . رانندگي كه مي كرد دوباره وقت را در
صفحه ساعت سويسي اش جستجو كرد.ساعت گران قيمتي بود كه در آخرين
سفرش بهاي زيادي بابت آن پرداخته بود و حالا اصلا پشيمان نبود. به
نوعي اعتماد به نفسش را زياد هم مي كرد اگرچه كمتر كسي متوجه
اصالتش مي شد اما در برخورد با اهلش برگ برنده اي بود.
فكر كرد مجسمه مرلين روي ميز كارش كمي كثيف شده و بايد به مستخدمه
بگويد با احتياط تميزش كند. خيلي هم شبيه جادوگر نبود اما به محض
اينكه آن را ديد به ياد مرلين افتاد و آن را خريد. دوستش داشت چون
هر وقت از كار خسته مي شد و اتفاقي نگاهش به مجسمه مي افتاد، لبخند
مي زد. بر روي موهاي طلايي و چشمهاي آبياش كمي غبار نشسته بود اما
لبهاي سرخش همچنان براق مانده بودند.
عصر بهاري زيبا بود و تا دو ساعت ديگر آفتاب غروب مي كرد. در حقيقت
او معمولا بعد از تاريكي از دفتر كارش بيرون ميرفت اما امروز
دليلي براي پرسه زدن در اين خيابانهاي بي معني را داشت. اين اصطلاح
خودش بود براي هياهو و بی نظمي آدمها و اتومبيلها.
براي او همه چيز داراي معنا و هدف بودند خيلي كم پيش مي آمد مثل
همين امروز فقط براي كنجكاوي از كارش بزند و به يك ملاقات نا معلوم
برود. هوس خيلي كم به زندگي اش سرك مي كشيد مگر اينكه كاملا در
كنترل او بود و جا و مقدارش را هم خودش تعيين مي كرد.
ترجيح مي داد همان جور در خيابانهاي خلوت با درختان سر بلند كه گاه
گاه به او لبخند مي زدند، پرسه بزند تا اينكه با كسي روبرو شود .
در بهترين حالت با يك آغاز شيرين و نيمه كسالت بار به يك پايان تلخ
منتهي مي شد كه براي از بين بردن اين تلخي بايد به وسيله اي متوسل
مي شد. از فضاي شخصي اش لذت مي برد . نيازي در خود نمي ديد چيزي به
آن اضافه كند. فكر كرد اصلا از قرار صرف نظر كند اما عذاب وجدان
مزاحمش شد.
به موقع سر قرار رسيد مثل هميشه نيامده بود اين هم تكرار. خب !
صحبت درباره مسايل متفرقه ،كمي تحسين و دلبري و قرار اينده. چه
چيزي مي توانست اين شرايط را تغيير دهد؟ فكر كرد اين بار خودش همه
چيز را در مسير ديگري بيندازد. مثلا يك كار نامتعارف. اينكه در
نيمه راه تغيير ناگهاني ايجاد كند چه کاری مي توانست يك پيش آمد نا
منتظره ايجاد كند؟ قطع ارتباط؟! اينكه خودش تكرار بود يا خودش را
رها كند و عاشق شود. نه اين هم خطرناك بود. نبايد خودش را به دردسر
بيندازد همين طوري كه نمي شود عاشق شد. بايد خيلي جالب و دوست
داشتني باشد. آنقدر تجربه داشت كه گمان نمي كرد به اين راحتي عاشق
شود. راستي اين مورد هم كمي عجيب بود. رفتارش سادگي كودكانه اي
داشت. كمي خنده دار و نا متعارف به نظر مي رسيد.
چهره خاصي نداشت. چشمهاي درشت قهوه اي در يك صورت كشيده سبزه.
ملایم ولي نگاهش همه جا را زير نظر داشت و به آرامي در محيط سير مي
كرد. گاهي فكر مي كرد حرفهايش را نشنيده ولي از جوابهايي كه مي
داد، معلوم مي شد به دقت گوش مي كند. يك بار شيطنت كرد و يك حرف را
دو جور تعريف كرد دختر با تعجب نگاهش كرد. از اين حيرت به خنده
افتاد . سادگياش جالب بود.
مي شد چند روز ديگر دوباره او را ديد. اتفاق تازه اي نمي افتاد ولي
براي تفريح بد نبود. كمي با ديگران فرق داشت .كاملا ساكت مي ماند
اما وقتي شروع مي كرد حرف بزند ، با ذوق و شوق حرف مي زد و مرتب مي
خنديد. ازموضوعهاي جدي با لحني ساده و شوخ حرف مي زد. روي هم رفته
در خودش تناقضي داشت كه نمي شد گفت خوب است يا بد. ميان
روز مرگيهايش كسي پيدا شده بود كه مي توانست مثل يك كتاب جيبي آن
را با خودش همراه داشته باشد. هيچ وقت به او اعتراضي نمي كرد و
انتظاري هم نداشت. با اينكه هميشه آماده ديدار بود، فرصت زيادي
براي ماندن نداشت. او را به ياد فيلمهاي قديمي يا خاطرات گذشته اش
مي انداخت. يك جور معصوميت كهنه هنوز در وجود اين دختر باقي بود.
گاهي هم فراموشش مي كرد. چند روزي سرش را به ديگران و كارها گرم مي
كرد اما وقتي به يادش مي افتاد ، هوس ديدنش مثل يك گنجشك لب پنجره
می نشست و با جيك جيكش او را فرا مي خواند. كم كم جاهايي از اتاق
خواب و كارش او را مي ديد. هداياي كوچكي به او داده بود كه اصلا
نمي شد جدي گرفتشان. در داشبورد اتومبيل، روي ميز كارش و كنار تخت.
خنده اش مي گرفت فكر مي كرد مي تواند در پايان همه را در يك كيسه
زباله جمع كند و دور بريزد . كل هزينه اش شايد به اندازه يكي از
عطرهايي بود كه به او هديه داده بود. يك روز كه خيلي خسته بود براي
رفع خستگي خواست با هم باشند . مثل هميشه او را به كافه يا رستوران
نبرد. تصميم گرفت جاي دورتري بروند. جايي نزديك كوه رفتند كه مي شد
از آن بالا همه شهر را ديد. حوصله حرف زدن نداشت. بين راه از اين
ملاقات پشيمان شد اما نمي شد كاري كرد . دلش مي خواست دختر را
پياده كند و خودش را به خانه برساند و يك دوش داغ بگيرد. هر چه مي
رفتند كلافه تر مي شد. دختر اين را فهميده بود و سعي ميكرد با حرف
زدن سرش را گرم كند اما نمي توانست و اين مرد را بيحوصلهتر
ميكرد. وقتي رسيدند بي توجه پياده شد و به منظره خيره شد. دلتنگي
غريبي بر او چيره شده بود. هر چند وقت به دام اين دلتنگي ميافتاد.
بي مقدمه دختر را بوسيد. انقدر لطيف و ملايم بود كه نمي توانست از
او جدا شود. از ديدن بهت دختر به خنده افتاد مي دانست نبايد بخندد
اما خنديدن حالش را بهتر كرد. كمي بعد خنده به قهقهه تبديل شد.
هرگز تا اين اندازه به كسي مسلط نبود. احساس قدرت و لذت نمي گذاشت
از دختر دلجويي كند. دلش نمي خواست حالش تغيير كند. احساس سرخوشي
مي كرد. كمي نوازشش كرد و برگشتند . دختر گله اي نكرد اما ساكت
بود. با دختر مهربانتر شد ولي حرفهاي عاشقانه نزد. گذاشت به حال
خودش بماند از اين دوستي معصومانه خسته شده بود. به اندازه كافي
قديس مانده بود. دو سه روزي سراغش را نگرفت نمي خواست بدهكار باشد.
هنوز ته دل از خودش راضي بود و از سكوت دختر بيشتر. برايش تفريح
تازه اي بود. ياد فيلمهاي کلاسیک مي افتاد كه در آن عشاق پاك و
ساده بودند. بد ش نمي آمد ماجرا را ادامه دهد. دختر طعم خوبي داشت.
مخلوط شير و توت فرنگي. از اين تعبير هم خوشش آمد. كم كم داشت در
اين زمينه نبوغ پيدا مي كرد. موهاي بلند و لخت كه در انحناي كمر گم
مي شد و داغي دستهاي نرم و عروسكي اش. فكر كرد يك نامه عاشقانه
بنويسد و او را در اين نامه همين جور توصيف كند اما منصرف شد. لازم
نبود اينقدر از خودش مايه بگذارد. بهتر بود فكر كند اتفاقي ساده و
بديهي بوده لزومي به تحسين و تشويق نبود.
در يك مسير پر آشوب يا در يك درگيري بين برد و باخت مي توان از
قانون احتمالات كمك گرفت و منتظر نتيجه ماند اما اين بار بازي در
كار نبود. درگير نتايج سهامش شد. ذهنش را روي اخبار و احتمال بالا
بردن سود متمركز كرد. اما احساس مي كرد يك گوشه ذهنش چيزي خانه
كرده كه نمي تواند ببيند اين فكر او را آزار مي داد. نمي توانست
چيزي را به وضوح ببيند چيزي بود و نبود. بهترين راه حل ايجاد فاصله
بود. بهترش هم يك مورد تازه. مدتي بود كسي به او اشاراتي داشت. بد
نبود. متفاوت هم نبود فقط بايد شروع مي شد. حرفي نداشتند. مي آمد و
با هم بودند ولي نكته اي نداشت كه سرش را گرم كند. اين يكي كه
ظاهرش خيلي هم بهتر بود بيشتر خسته اش مي كرد . قال قضيه را كند.
دوباره برگشت سمت او. دختر در فاصله اين دوري
بيتاب تر شده بود و رام تر. گاهي دلش مي سوخت. اما متفاوت بودن
دختر سرش را گرم مي كرد. وقتي كنارش بود چشمهاي مرد را با روسري اش
مي بست و صورتش را لمس مي كرد. مي گفت" بايد همه خطوطش را به ياد
داشته باشد." با دقت بر اجزاي چهره مرد دست مي كشيد و با تامل به
ذهن ميسپرد. گاهي ميانه بازي هايشان حسي وراي لذت به او دست مي
داد آرامشي كه او را از همه دغدغه هايش جدا ميكرد و هيچ چيز برايش
مهم نبود . دختر را مي خواست و دختر اين را نمي فهميد. اگرچه در
دستانش بود اما انگار داشت از ميان انگشتانش ليز مي خورد. داستان
را براي مرلين تعريف كرد. مرلين با چشمهاي آبي اش به او خيره شد.
مثل اينكه خوشش نيامد . منتظر ماند يك راه جادويي به او پيشنهاد
كند كه از اين تور نامريي رها شود. يادش نمي آمد در داستانهاي
مرلين چيزي از تور نامريي خوانده باشد اما به هر حال ساحره اش بايد
براي هر مشكلي سحري داشته باشد.
نمي خواست دختر بماند. ميلي به هميشگي نداشت . از اين كه برود هم
ته دلش فشرده مي شد.تصور بي او ماندن خالي اش ميكرد . كم كم خودش
را راضي كرد براي اينكه خيال خودش را راحت كند، طوري وانمود كند كه
نمي تواند از او دل بكند. ميدانست اين كار براي مدتي او را پايبند
خواهد كرد. حرفهايش را در مسير ديگري انداخت. با شيرين زباني به او
وعده ملاقات با شكوهي را داد.
عصر پاييز بود و او ساعت سويسياش را به مچ مي بست. مدتها بود
افاده ساعت نظرش را جلب نكرده بود. خوب بود يك جمع بندي از سود و
زيانهاي مالي اين اواخر مي داشت. تصميم گرفت آخر هفته را براي اين
كار بگذارد. نگاه آينه دوستانه تر بود و او را تحسين كرد اما مرلين
با سردي بدرقه اش كرد. خوشش نيامد . كمي لوس شده بود. عصر پاييز
ديوانه اش مي كرد.آفتاب ملايم و درختان عاشقش را دوست داشت.شيشه
هاي اتومبيل را پايين كشيد و هوا را با رايحه ادكلنش عميق بوييد.
روي جاي خالي دختر گل گذاشت خيلي كم گل مي خريد. هديه را با اينكه
گرانتر بود ترجيح مي داد. حال خوبي داشت مثل كارگرداني كه همه
سكانسها را از پيش مي داند احساس قدرت مي كرد و لذت به دست گرفتن
بازي ها را. اين لذت هميشه كمي دلزدگي هم به همراه داشت. براي لحظه
اي پشيمان شد اما مصمم ماند. بهتر بود تا پيدا كردن جانشيني براي
او ادامه دهد . از اين فكر كمي دلش سوخت. دختر دير كرد . ياد اول
ماجرا افتاد اين هم از همان بازي هاي تكراري بود. نميشد اين
برنامه ها را تعطيل كرد؟!خب بار ديگر اصلا بازي نمي كند. اصلا شايد
مدتي كسي را به خلوتش راه ندهد و به خودش فرصتي براي يك خانه تكاني
بدهد. دلش مي خواست مدتي فقط با خودش باشد.چقدر دير كرد!! از اين
كه مهربانتر شده بود پشيمان شد. همان جور با اقتدار بهتر بود و
واقعا نيامد!! ديگر او را نديد.
سال بعد به مرد گفتند به يك نمايشگاه مجسمه برود خيلي از مجسمه ها
به او شباهت داشت. دوستي اتفاقي رفته بود و به بقيه گفته بود اين
مجسمه ها عجيب به او شباهت دارند. به نمايشگاه نرفت.

|
|
|