اجنبی

حسین اقبالیان
 
 
فتیله چراغ را که پایین کشید احساس راحتی کردم، زیر کرسی رفته و سرم را زیر لحاف مخفی کردم، نمی دانم چرا آن شب فقط به سیبهای سرخ روی کرسی فکر میکردم، شاید به این خاطر بود که در زیر چراغ زنبوری رنگ عوض میکردند و یاد لبهای او را در من زنده می ساختند.
وقتی که از او بوسه گرفتم هوای عشق در ریه هایم پر شد، از دور که صدایش کردم انگار صدایم رگهای زمان را پاره کرده و از همه طایفه ها گذشت، گیسوهایش را برف سفیدپوش کرده بود و قرمزی لبهایش را قطره های آب پوشانده بود و سایه های چشمانش با اشکهایش دو برابر شده بود.
روز یکشنبه که به خانه ما آمد و یک کاسه گندم خواست تا پرندگان جا مانده از هجرت را سیر کند مادرم پشت سرش خاک ریخت و داد زد:" فقط خاک است که جای پاهای نجس این اجنبی ها را پاک میکند."
پاهایم هنوز تا زانو در داخل برف بودند که اسمش را پرسیدم و او به زحمت توانست جوابم را بدهد، از آن طرف آمده بود، خودش این را میگفت، پدرش افسر بود و زمینهای ما جولانگاه آنها، و ناراضی بود از اینکه چرا پدرش را به شکل خوک می بیند و مادر مرا به شکل عروسکی که لباس محلی تنش کرده باشند؟!
ساکت و آرام سر صبح بساط نقاشی را وسط صحرای سفیدپوش علَم می‌کرد و با هر نقشی زار – زار گریه می‌کرد!
زار-زار گریه کرد، پاهایش تا زانو در برف فرو رفته بود، جلو پرنده ها دان ریخت و گفت:" فقط اینها هستند که ابدی می مانند! چون بی باکند!"
خواب او و گنجشکهایش تمام خاطراتم را خیس گریه می ساختند، برفهای زیر پاهایم آب شدند و من او را پس زدم و داد کشیدم:" خانه شما آن طرفهاست! این سو صدای طبل جنگ هیچوقت خوش آهنگ نیست!"
او گریه کرد و من تا وسط جاده های گِلی دویدم!
****
عروسک خوشکلش را پدرم از دست خواهرم گرفت و به روی عروسک تف انداخت و مادرم در وسط باغچه چالش کرد، مادرم ترسید از اینکه مبادا آنها بریزند سرش و بقیه این زندگی درب و داغون را از او بگیرند! یکشنبه هم که می‌رسید داخل گوشهایمان پنبه می‌کرد چون دوست نداشت ما صدای زنگ ناقوس را بشنویم.
صدای زنگ ناقوس در گوشم پیچید و من دوباره بوسه گرفتم، اگر مادرم می فهمید حتما روی لبهایم خاک می ریخت!
دوباره بوسه گرفتم ، مزه برف آب شده می دادند، عرق تمام بدنش را پوشانده بود پالتوی درازش را درآورد و از بازوان کهنسال سیب آویزان کرد غافل از اینکه برف می بارد و او مثل گنجشکان جا مانده از هجرت یخ میزند.
به هر طرف که نگاه کردم اطرافم را پر از جنازه های یخ زده یافتم، قبرهای سرد و یخ زده را یک به یک گشتم بر سر هر قبری تفنگی از جنس برف کاشته بودند اما تفنگ پدرم به رنگ خورشید بود مثل لبهای او و گناهی که من مرتکب شده بودم.
****
دوباره بوسه گرفتم، بوی باروت میدادند، از شرم سرش را در زیر برف مخفی کرد، گرمای نفسش برف را آب کرد سپس یک مشت خاک برداشت و لبهایش را با خاک پوشاند!
دوباره بوسه گرفتم و خاک روی لبهایش را مزمزه کردم، جز تفنگهای یخ زده هیچ چیز برجای نمانده بود، حتی پرنده‌ای پر نمی زد و سر قزاقی را وسط مزرعه مترسک خیالهای مان کرده بودند! من فریاد کشیدم و تا آن‌طرف باغ‌های پر از برف دویدم، او را دیدم که سوار بر پشت اسبی سفید چون شاهزاده ای شکست خورده به آن‌طرف می‌رفت!
****
به خانه که رسیدم غذایی نخوردم و سر شب مادرم فتیله را پایین کشید، دیگر حتی سایه ای نجنبید و من با گریه سرم را زیر میز کرسی مخفی کردم تا اشکهایم را کسی نبیند...! 



  اول صفحه



 

یادداشت

زن در جهان داستاني "لارنس"

رؤيايي كه تحقق مي يابد

و اینک: وقت قلم شکستن!

شعر

داستان

ما فارغ‌التحصيل پاتوق‌ها هستيم

روايتي از حسين كرد شبستري

دو گانه‌گی فرهنگی

معرفی کتاب

ارتباط با ما