
فرهادِ وبگرد
عليرضا ذيحق
شيرين كه از دوري خسرو، غمگين و افسرده بود و از حكايت عشق
پنهان او با مريم در روم، مدتها بود كه خبر داشت جان اش به لب آمد
و هر چه خواست خوابش نبرد.
نشست پشت لب تاپ و رفت به يك چت روم كه از ناله ي عشاق پر بود. ديد
كه جيغ و داد عاشقان بلند است و چون حوصله ي فرياد نداشت همينجوري
عشقي، به سايت ها سر مي زد و وبلاگي به نام بيستون ديد. كليك كه
كرد ناگه تصوير خود را ديد و خسرو را كه با تكيه بر شبديز، خنده بر
لب به گردشگراني مينگرند كه هر كدام پياله اي شير از جويي باريك و
سنگي مي گيرند كه سالهاست از فراز كوهها روان است. كنجكاو شد و آي
دي اش را گذاشت كه فردا شب همين ساعت، صاحب وبلاگ با او تماس
بگيرد. اين اتفاق هم افتاد و فهميد كه با فردي بنام فرهاد طرف است
و او با تلفن همراه اش دزدكي عكسي از آنها گرفته و ماههاست كه عاشق
اوست و به دهها نام و عنوان وبلاگ هايي راه انداخته كه شايد روزي
رخ در رخ آن زيبا بدوزد و بگويد كه دوستش دارد.
شيرين به لج خسرو هم بود از اين رخداد فرخنده خوشحال شد و ساعتهاي
مديدي از شبها و روزها را به چت كردنِ باهم مشغول بودند كه آخر سر،
وعده ديداري گذاشتند تا از نزديك گپي بزنند. در خيابان ميرداماد
بود كه شيرين، شبديز مشكي و متاليك اش را پيش پاي فرهاد نگه داشت و
آنها چون غنچه از شادي در پوست نگنجديدند. اما آه تلخ فرهاد، شيرين
را آزرد. فرهاد گفت: «من آدم صبوري نيستم و فكر اين ام كه با خسرو
چه بايد كرد؟» شيرين آنقدر خنديد و خنده اش گرفت كه فرهاد، رنجور
شد و پرسيد: «پس چرا مي خندي؟» شيرين گفت: «جوري حرف مي زني كه
انگار با تيشه بايد به جان كوهي بيفتي. كار خيلي ساده اي است! با
خرج من يك سفر، خارج مي روي و برمي گردي. نميخواهدبا خسرو كاري
داشته باشي، فقط داغ مريم را تو دل خسرو بگذاري كافيست. بخاطر تو،
طلاق كه مي گيرم هيچ، خانه خرابش هم مي كنم. دو هزار و شش سكه ي
طلا، مهريه ام است و قلمبه از حلقومش مي كشم بيرون.»
فرهاد بينوا كه مي دانست بناي عاشقي بر بيقراريست با شتاب خود را
به روم رساند. رفت سراغ آدرسي كه داشت و وقتي خسرو و مريم را يافت
و او با مريم و مريم با او آشنا شد آن بيوهي ونيزي، فرهاد را
با كلاس ديد و فرهيخته و پرشور و در كمال ناباوري، از خسرو بريد و
دار و ندارش را ريخت پاي فرهاد. فرهاد كه سر و ساماني گرفت و
توانست جا پايي در روم بيابد روزي كه حوصله اش سر رفته بود ايميلي
به شيرين فرستاد و گفت: «مي دانم كه از طرف مريم خيالت راحت است و
خسرو را هم كنارت داري. خوشحالم كه حداقل من كمك كردم زندگي تان از
هم نپاشد. من نه ولگرد بودم و نه عاشق. مهندس معدن بودم و بيكار.
فقط پول و پله اي مي خواستم كه بگذارم و بروم. وبگردي مي كردم و
وقتم تو چت روم ها مي گذاشت كه تو روم واقعي را به من هديه كردي.
حالا با مريم، بيوه ي ونيزي ازدواج كرده و اقامت دائم دارم. در حدِ
نوكِ سوزن هم شده، از زندگي ام راضيام و تو يك معدن طلا كاري گير
آورده ام. با زندگي لج نكن. سعي كن يك جوري با تلخي هايش بسازي.
خصوصاً كه دو بچهي قد و نيم قد هم داري.»

|
|
|