پيچ امام رضا

 

افشين عموزاده ليچايي


راننده مي گفت دو تا پيچ ديگه كه بريم جلو اگه خوب دقت كنيد... حرم امام رضا رو مي شه ديد و اين خيلي مهم بود چون «سعادت» سال قبل وقتي داشت آش فاطمه زهرا رو هم مي زد، بهم گفت بود:
وقتي حرم رو مي بيني دلت يهو مي ريزه...
يعني مثل عاشقي بود؟
شاگرد راننده فرياد زد به صداي بلند صلوات
صداي صلوات هاي پياپي هم ولايتي ها تقريبا واژه هاي صلوات رو در هم برهم مي كرد ...همه قد كشيده بودند تا حرم رو ببينند
اين خيلي مهم بود سعادت مي گفت: مثل چشمه واسه تشنه
مگه مراد نبود كه مي گفت نذر امام رضا داره
وقتي سعيد داماد سعادت واسه خراب كردنش با صداي بلند تو قهوه خونه گفته بود: تو اگه همه محصولت رو هم يه جا بدي به امام زاده انجير*هم نمي رسي...
همه خنديده بودند غير خود مراد
يكي فرياد زد: فداي غريبت بشم ..يا ضامن آهو ... صداي مراد بود كه دوباره شاگرد راننده به فرياد ديگري فرياد مراد را به صلواتي ختم كرد
عقب ترها كه ايستاده و بقيه نيم خيز بودند تنها ماه خانم بود كه روي پا هاي فلجش مي زد و مدام دعا مي خواند
صادق را مجاني آورده بودند آخه او ديوانه روستاي ما بود و چون شب ها خونه ماه خانم مي خوابيد چاره اي جز آوردنش نبود او با اينكه صندلي داشت همه راه رو ايستاده بود اين را سعادت مي گفت كه با گردن درازش تا ته اتوبوس را مي پاييد
راننده سرعت رو كم كرد
يا امام رضا... يا اما رضا اين صداي ماه خانم بود كه در هر شكل نمي‌تونست حرم امام رضا رو ببيند
من هم فرياد زدم ...اونهاش...همه سمت انگشت من رو نگاه كردن
راننده راست مي گفت
صادق هم گريه مي كرد حتما گشنش بود و شايد هم چون ماه خانم گريه مي كرد اون هم اداي ماه خانم رو داشت در مي آورد
قلقله خوابيد وقتي اتوبوس دوباره حركت كرد...
من روسري خودمو مرتب كردم
بد جوري ذوق داشتم تا حرم امام رضا رو ببينم ...خيالم راحت شد.
پوست تخمه هاي زير پاتون رو جمع كنيد ...اگه من ناراضي باشم زيارتتون قبول نيستا ...راست مي گفت راننده... اينو قبلا هم شنيده بودم
اما يه لحظه دلم ريخت ...نه... اي واي بر من
من كه حرم امام رو ديده بودم پس چرا دلم نلرزيد ...
خدايا ...من چم شده بود ...نكنه يه جا رو اشتباه كرده بودم
سعادت دست پاچه شد و بعد به من آويزون شد اين عادت هميشگيش بود وقتي هيجان زده مي شد همين كار و مي كرد
گفتم چيزي نيست
گفت قرص ماشين مي خواي بهت بدم
گفتم اي كاش مي شد راننده برگرده و از سر پيچ امام رضا يه بار ديگه بياد بالا
سعادت خنديد و گفت ما كه پياده نشديم عزيزم تا چيزي جا گذاشته باشي
نه نمي شد... كي 40 نفر زائر رو واسه يه دختر خل وضع بي هواس مثل من... در به در مي كرد.
ساكت شده بودم چند لحظه اي بعد ديدم كه مادر خدا بيامرزم خيلي عصباني شانه هاي منو تكان مي ده
خيلي از دست من ناراحت بود
پيچ امام رضا، پيچ امام رضا پا شو....چقدر ميخوابي؟
سعادت بود كه تكانم مي داد
گفتم: ديدي سر پيچ امام رضا چي شد؟
سعادت گفت: وآ...ما كه هنوز به پيچ امام رضا نرسيدم دختر...تازه راننده اعلام كرد داريم مي رسيم من هم زودي بيدارت كردم
واي خداي من يعني همه اش خواب بود...خدايا شكرت خدايا شكرت
خودم رو مرتب كردم و زل زدم به شيشه اتوبوس...ديگه اين فرصت رو از دست نمي دم بايد...بايد دلم بلرزه...بايد زيارتم قبول شه
يا امام رضا خودت كمكم كن


*امام زاده اي نزديك رودبار گيلان كه زير درخت انجير بزرگي قرار دارد

  اول صفحه



 

یادداشت

زن در جهان داستاني "لارنس"

رؤيايي كه تحقق مي يابد

و اینک: وقت قلم شکستن!

شعر

داستان

ما فارغ‌التحصيل پاتوق‌ها هستيم

روايتي از حسين كرد شبستري

دو گانه‌گی فرهنگی

معرفی کتاب

ارتباط با ما