نگاهي كوتاه بر كتاب «با چشمان شرمگين» نوشته طاهربن جلون
طاهربن
جلون وقتي مقابل دوربينهاي عكاسي ژست مي گيرد، به هر بهانه اي شده،
دستش را داخل كادر ميكند تا اهميت نوشتن را به كساني كه او را مي
شناسند، گوشزد كند. او ژست كاملاً روشنفكرانه اي دارد و پيراهنهاي
راه راهي كه مي پوشد، نشانگر پيچيدگي حالات و دنياي شاعرانه او
است. هميشه به دنبال نام او دو كلمه و نويسنده داخل پرانتز مي آيد.
او اگرچه بيشتر به عنوان نويسنده شناخته شده است، اما شاعر خاطره
هايي است كه بيشتر به حقيقت مي مانند تا شعر:
هر دستي، تنهايي فرسوده اي است
كه نوازشي را كه بر غم جاري ست، محصور مي كند
احساس در شعرم، ناشناخته است
ترس، خاطره هاي ما را تباه مي كند.
طاهربن جلون در سال ۱۹۴۴ در شهر فس در مغرب به دنيا آمد. تحصيلات
دانشگاهي اش را در رشته فلسفه آغاز كرد و در مقطع فوق ليسانس جامعه
شناسي خواند و در رشته روانشناسي دكتري گرفت. او از فعالان مسائل
حقوق بشر است. ساكن فرانسه است و به زبان فرانسه مي نويسد. مسائل
جامعه مردسالار عرب و مشكلات مهاجران از جمله دغدغههاي بن جلون
است.
رمان «با چشمان شرمگين» او كه برنده جايزه كنگور است، بهانه
نوشتاري شده است كه در پي مي آيد. اين كتاب توسط اسدالله امرايي،
مترجم نام آشناي معاصر ترجمه شده است.
رمان «با چشمان شرمگين» نام خود را وام دار شعر عاشقانه اي از
ساموئل كالريج است كه در آن دلداده اي در مقابل معشوق از شرم سر به
زير انداخته.
«با چشمان شرمگين» رماني است سرشار از عشق و شور و بخشش.
اين كتاب حول محور رؤياهايي است كه با حقيقت و واقعيت پهلو مي
زنند. نويسنده در اين رمان جذاب با نگاهي همه جانبه و خردمندانه از
هستي شگفت انساني پرده بر مي دارد. رمان او روايت دردناك كنده شدن
از ريشه ها و زادبوم است. پا گرفتن در سرزميني بيگانه كه با پلشتي
ها و رذالت هاي برخي هموطنان در مي آميزد. داستان دختري كه در وطن
پا مي گيرد و در غربت مي بالد. او مالك كليد گنجي است كه زير
چهلمين درخت زيتون در مشرق مرقد پير قبيله دفن شده است. او رازي را
با خود دارد كه از اجدادش به ارث برده است. قهرمان داستان، نبيره
پيرمردي است كه نقش داناي كل را در اين كتاب ايفا مي كند، نقشي
بسيار كوتاه، اما به ياد ماندني.
مادربزرگ كنيزه ـ قهرمان داستان ـ نوه پيرمرد داناست. پيرمرد از
ميان دختران كوچك قبيله او را ميراث دار رازش كرده است:
«گنجهاي همه در جزاير پنهان است. گنج ما در كوه نهفته، ما مردمان
زمين هستيم و به دريا پشت كرده ايم... اول پسري مي آوري و بعد دو
دختر. نوه هاي بسياري خواهي داشت، يكي از آنها، دختري است كه دستان
بابركتش گنج را بيرون مي آورد. او را مي شناسي. اجل مهلت مي دهد تا
راز را به او برساني، سرانجام سياهي شب طولاني را در مي يابي.»
حالا اين راز نزد مادربزرگي است كه در انتظار بازگشت نوه اش، تنها
مالك كليد گنج، نشسته است، آيا دخترك مي داند؟
ادامه داستان را كنيزه روايت مي كند. او تنها كسي است كه بايد به
دهكده برگردد و طلسم و قفلهاي آن را كنار بزند كه
بن جلون در اين كتاب خيلي ماهرانه با چشم سوم خويش ما را به مهماني
رنگارنگ نور و حادثه و عشق ميبرد و پرده ها را كنار مي زند تا درخشش ماه
قلب تاريك ساده دلان را روشني ببخشد
بخشي خزانه و
بخشي داستان است. او دختر مرد چوپاني از ارتفاعات اطلس است كه
اجدادش او را مأمور كرده اند كه گنجي در كوهستان را بيابد. در عين
حال خوب مي داند كه اين ماجرا همه اش افسانه و تمثيل است و گنجي در
كوه پنهان نشده و آن گنج زندگي است، تقدير است. عشقي است كه او
بايد تجربه كند و هيچ ربطي به تكه هاي طلا ندارد. او در اين كتاب
داستاني را روايت مي كند كه ارزش نوشتن دارد. قهرمان داستان، گنج
را بهانه كرده، به دنبال يافتن عشق به راه مي افتد، چرا كه او نمي
تواند كسي را دوست بدارد، بي آنكه ملودرامي اتفاق بيفتد. او به
«روستاي پرت» خود بر مي گردد تا در زادگاه خود به بررسي آينده عشق
بپردازد. او ظاهراً جلودار گروهي ساده دل است كه به گنج و دفينه و
معجزه ايمان دارند، اما واقعيت چيز ديگري است. او مي خواهد آنها را
به سرمنزل وارستگي و رهايي برساند: «اگر ماديان جلوتر نرود، گنج
همان جاست كه ايستاده، نشانه اين است كه نزديك محل دفن گنج هستيم»
و ماديان جلوتر نمي رود و آنها با توجه به حركت ماه راه را ادامه
مي دهند. قهرمان داستان مي خواهد خود و همراهانش را به سمت نور
ببرد. اما آنها جز به گنج به چيز ديگري نمي انديشند، در نظر آنها
تنها گنج است كه مي تواند درهاي خوشبختي را به روي آدمها باز كند و
وقتي هم به گنج نمي رسند، اميدهاي خود را بر بادرفته مي بينند و
دخترك را متهم به دروغگويي مي كنند: «اين ما را مسخره كرده...
آدمهاي آن طرف او را فاسد كرده اند، بيشتر از بيست سال است كه
رفته، فرصت هم داشته همه چيز را از ياد ببرد.» و سپس او را
خيانتكار مي دانند و ايمان دارند نقشه را به فرنگي ها فروخته است و
اصرار مي ورزند كه او عوض شده است: «زني كه از ده برود، از دست
رفته. حتي اگر برگردد هم، ديگر آن زن سابق نيست.»
بن جلون در اين كتاب خيلي ماهرانه با چشم سوم خويش ما را به مهماني
رنگارنگ نور و حادثه و عشق ميبرد و پرده ها را كنار مي زند تا
درخشش ماه قلب تاريك ساده دلان را روشني ببخشد. او از نيمه هاي
داستان به دست قهرمانان خود مشعل مي دهد تا با نور آن تاريكي ها را
بشكافند و جلوتر بروند. هر كجا هم مشعل آنها خاموش مي شود،
بلافاصله حضور ماه را به آنها يادآوري مي كند كه بالاي سرشان مثل
گويي طلايي مي درخشد.
او در پشت نقاب قهرمان داستان پنهان شده و در جست و جوي سرزميني
رؤيايي و اساطيري است، سرزميني كه در آن عشق، واقعي و بزرگ است و
آدمها دانا و مهربان. او به دنبال تحقق رؤياهاست و سفر او در اين
كتاب سفري زيارتي است، زيارت عشق و نور. او در جست و جوي آرامشي
است كه ذهن درهم ريخته او را سامان ببخشد. خاطره ها، عطرهاي كودكي،
رؤياها و تقديري كه به گنج پاي كوه مي رسد، موضوع سفرنامه زيارتي
اوست. او براي رسيدن به هويت دوباره اش از راههاي صعب العبور مي
گذرد و معتقد است كه كشف ريشه ها گذر از رنجها است.
رمان «با چشمان شرمگين» با استفاده از تكنيك فاصله گذاري نوشته شده
است. فاصله گذاري تكنيكي بود كه نخستين بار
برتولت برشت در نوشتن و
اجراي نمايشنامه هايش از آن استفاده كرد، آن هم به علت بروز جنگهاي
جهاني و واپس گرايي مردم جنگزده از ادبيات بويژه هنرهاي نمايشي
بود.
به نظر مي رسد طاهر بن جلون در نگارش اين كتاب از فاصله گذاري كه
تكنيكي است مستعمل و قديمي، بيرحمانه استفاده كرده است، طوري كه
اصلاً ساختمان داستان روي همين تكنيك بنا شده است و اين موضوع از
قدرت اين رمان مي كاهد، بر كسي پوشيده نيست كه به جلو بردن داستان
با ريزه كاري ها و ظرافتش كاري چندان ساده نيست، اما با استفاده از
فاصله گذاري اين كار خيلي راحت انجام مي گيرد. بن جلون در اين كتاب
هركجا كه كم مي آورد، به راحتي و با استفاده از فاصله گذاري
پازلهاي داستان را كنار هم مي چيند.
«ويكتور بدجنس باقي ماند. وقتي او را راه دادم كه وارد داستان من
شود، ديگر به ذهنم نرسيد كه ممكن است كنگر بخورد و لنگر بيندازد و
زيادي بماند و از من انتقام بگيرد.» البته اين موضوع در نگاه اول
چندان توي ذوق نمي زند، چرا كه خواننده فكر مي كند اين قهرمان
داستان است كه دست به اجراي فاصله گذاري مي زند نه نويسنده، در هر
صورت برانگيختن خوانندگان براي خواندن كتاب به هر شكلي زياد
خوشايند نيست. خواننده اگر احساس كند فريب خورده است، راندمان
فرايند ادراكي او كاهش پيدا مي كند.
فضاي داستان «با چشمان شرمگين» فضاي اثيري و رؤيايي است، اين رمان
بيشتر به افسانه هايي شبيه است كه قبلاً آنها را شنيده ايم، با آن
چشمهاي درشت، چيزهايي مي بيني كه دوست نداري،...، روزي را خواهي
ديد كه ابتدا در چشم تو مي شكند و سپس در كوه و دشت و رودخانه پهن
مي شود.
كلمات گنج، كوه، مشعل، جاده، ماه و... طوري داستان را رازآميز كرده
اند كه نو بودن داستان زير سؤال مي رود و خواننده معمولي آن را با
داستانهايي كه تا به حال شنيده، اشتباه مي گيرد.
بن جلون در اين كتاب، ماهرانه و زيرك جاي خود را با خواننده خلاق
عوض كرده و او را وادار به همزادپنداري با خاطره ها و رؤياهاي خود
مي كند و همين شگرد بزرگ است كه روي ايرادهايي كه در متن به چشم مي
خورند، سرپوش مي گذارد. از ويژگيهاي ديگر اين كتاب زبان شاعرانه
اوست: «كشور چيزي ساختگي است. ده، تن نمي دهد. زير آفتاب بي رحم تا
ابد خفته است. همان پيرمردها روي همان نيمكتهاي سنگي نشسته اند، به
افق چشم مي دوزند و همان ساز خودشان را زخمه مي زنند.» لحن جملات و
آهنگين بودن آنها اين رمان را به سمت شعر هدايت كرده اند. در يك
جمله مي توان گفت تمام قهرمانان اين كتاب شاعرند. چارچوب اين
داستان عشق و روشنايي است و اگر چشم اندازي از اين چارچوب ديده مي
شود، بي ترديد آبي است كه از وسط زمين مي گذرد. اين داستان يك شعر
بلند است كه آن را بن جلون سروده است، يك شعر منحصر به فرد، پيچيده
و زيبا. طوري كه اگر اسم بن جلون هم پاي اين شعر ـ داستان نباشد،
آنهايي كه با نوشته هاي او آشنايند، به راحتي حدس مي زنند كه اين
متن اثر اوست.
تقابل شهر و روستا به غير از موضوع اصلي داستان، موضوع ديگري است
كه در بين موضوعات ديگر اين كتاب كمي پررنگ تر
بن جلون در اين كتاب، ماهرانه و زيرك جاي خود را با خواننده خلاق
عوض كرده و او را وادار به همزادپنداري با خاطره ها و رؤياهاي خود مي كند و
همين شگرد بزرگ است كه روي ايرادهايي كه در متن به چشم مي خورند، سرپوش مي
گذارد
ديده مي شود. از نظر
بن جلون شهر حصاري است خاكستري رنگ و آهني با ساختمانهاي بلند و در
مقابل دهكده جايي باصفا و شكوهمند است. روستايي ها مهربان و صميمي
اند و شهري ها سرد و بي تفاوت. آسمان شهر ابري است، اما آسمان
دهكده روشن و صاف. «آدم جرأت نمي كند با شهري ها دست بدهد» و
ديالوگهايي از اين دست در اين كتاب، روستا را مقابل شهر قرار مي
دهد. قهرمان داستان ـ كه چشماني شرمگين دارد و اين نشانه روستايي
بودن آن است ـ وقتي كه در غربت كم مي آورد و ناتوان مي شود، با سفر
به دهكده جاني تازه كرده و زندگي را آنگونه كه بايد باشد، تجربه مي
كند. رمان «با چشمان شرمگين» حكايت بازگشت انسان به خويش است،
حكايتي كه هرگز به پايان نمي رسد. اگر هم پاياني داشته باشد، حتماً
با آغاز داستان ديگري است. وقتي آفتاب مي دمد بر خاك شوره زار و
خاربن كمتر مي تابد. تقسيم آب آينده تقديري را رقم مي زند و به
پاهاي برهنه كساني بستگي دارد كه خاك را شخم زده اند و آباد كرده
اند.
طاهربن جلون نويسنده نامدار مغرب مي رودكه نام خود را در رديف
نويسندگان ارزشمند جهان قرار بدهد و رمان «با چشمان شرمگين »
سرآغاز همين حركت است. او در اين كتاب كارت پستال هايي زيبا از
زادگاه و آيين و سنتهاي عرب ارائه داده است و اين به اين مفهوم است
كه محلي مي انديشد وجهاني عمل مي كند. بن جلون آدم بي هويتي نيست و
همين هويت به ثبت رسيده اش است كه او رااز خيل نويسندگان كم نام
جهان سومي جدا كرد و نامش را كنار بزرگان ادبيات ناب قرار مي دهد و
رمان «با چشمان شرمگين» اولين برگ شناسنامه اوست. اين رمان به نوعي
سرگذشت دنياي فردي و قبيله اي اورا بازگو مي كند؛ آن هم با زباني
مايل به شعر و آواز. او اگرچه ساكن فرانسه است با نوشتن اين رمان
خاطرنشان مي كند كه ريشه هايش در دهكده هاي مغرب جا مانده است؛
دهكده هايي كه در آنها خاطره ها با باد صبحگاهي پراكنده مي شود و
عطرهاي كودكي در هيأت گلهاي زنبق روي آبها به خواب رفته اند. او شب
و روز مي نويسد تا ثابت كند كه گذشته و هويت خود را از ياد نبرده
است و شايد به همين خاطر است كه وقتي مقابل دوربينهاي عكاسي قرار
مي گيرد به هر بهانه اي شده دستش را داخل كادر مي كند.