زن در جهان داستاني "لارنس"

 

فتح الله بي‌نياز
 
نگاهى به داستان بلند "زنى كه گريخت" نوشته ديويد هربرت لارنس
ديويد هربرت لارنس (1885-1930) نه‏تنها يكى از پيشگامان داستان‏نويسى مدرنيستى است، بلكه در حوزه نقد و نظريه ادبى نيز از آراى قابل تأملى برخوردار بود، و نيز يكى از فرهيختگانى است كه حدود هشتاد - نود سال پيش در كنار فرانك ريموند ليويس، خوزه ارتگا گاست، ريموند ويليامز، ريچارد هوگارت و كريستوفر كادِول نقدهاى متعدد و متنوعى بر مدرنيسم و مدرنيته نوشته است. او از طرفداران جدى رفع ستم بر زن و به رسميت شمردن حقوق زن‏ها بود. در آثارش نيز همواره اين اعتقاد را به شكل روايى براى مخاطب خود بازنمايى كرده است. اين نويسنده انگليسى علاوه بر داستان، شعر و نمايشنامه‏نويسى، در عرصه انديشه و سخن فرهنگى هم چندين و چند مقاله و جستار دارد. درون‏مايه اصلى داستان‏هاى او اين است كه در جامعه صنعتى، انسان ارتباط خود را با درونى‏ترين احساس‏هايش گم مى‏كند. از نظر او آگاهى ذهنى موهبتى است كه با آگاهى غريزى و خودانگيخته ما تداخل پيدا مى‏كند. پس غافل شدن از آن و عدم پرورش آن مى‏تواند موجب آسيب‏هاى جدى گردد و انسان را به ورطه‏اى هولناك بكشاند؛ چيزى كه حيوانات ديگر به مدد غريزه از آن دورى مى‏جويند. از نظر او هم پرورش آگاهى ذهنى مهم است و هم احساس‏هاى خودانگيخته، تا بتوان بين آنها هماهنگى كامل برقرار كرد. *

"زنی که گریخت " در سال 1928 منتشر شد؛ يعنى زمانى كه لارنس تجربه نوشتن آثار شاخص خود "رنگين‏كمان"، "روباه" "زنان عاشق" و "پسران و عشاق" را پشت سر گذاشته بود. مى‏توان گفت كه اين داستان بلند يا حتى يك داستانِ كوتاه بلند(Long Short Story) از واپسين نوشته‏هاى اين نويسنده درباره "ناهماهنگى زن با دنياى پيرامون و ايجاد ناهماهنگى بيشتر از سوى او" و به‏طور كلى موضوع "آسيب‏شناسى خودآگاهى و خود انگيختگى" زن در جامعه مدرن است.
در داستان مورد بحث ما، زن ظاهراً هيچ كمبودى ندارد، اما يك روز به‏شكلى ناگهانى شوهر و بچه‏هايش را مى‏گذارد و مى‏رود. پاى هيچ مردى در ميان نيست؛ اصلاً موضوع خاصى در ميان نيست و اين زن فقط از چيزى كه خود آن را اسارت مى‏داند، خسته شده است و دنياى پُررمز و راز سرخپوستان را بر زندگى آرام ترجيح مى‏دهد. چرا؟ شوهرش كه او را خيلى دوست دارد و بچه‏هاى خوبش هم به او علاقه‏مندند؟ پاسخ اين پرسش را بايد در نگاه لارنس به دنياى زن يافت. پس ابتدا بد نيست كه خط سير فكرى او را تا اين مرحله به‏شكلى موجز بررسى كنيم. او در رمان "رنگين كمان" منتشره در سال 1915 كه حدود پانصد صفحه است، ما را با سه زن از سه نسل روبه‏رو مى‏كند. درواقع ما با سه نوع تقابل زن و مرد مواجه مى‏گرديم. ليديا كه از ازدواج قبلى‏اش دخترى به نام آنا دارد، به همسرى تام در مى‏آيد. با اين‏كه در رابطه عاشقانه اين زوج ترديدى نيست، اما ليديا به لحاظ احساسى با تمام وجود به گذشته و خاطرات آن وابسته و دلبسته است و تام را نسبت به آن بيگانه مى‏داند و به آن راه نمى‏دهد. آنا به نوبه خود بزرگ مى‏شود و به همسرى ويل درمى آيد، اما به احاظ خلق و خو نه تنها به فرمانبرداى او تن نمى‏دهد بلكه به‏دليل وابستگى جنسى او به خود، او را تحت تسلط در مى‏آورد. ول در برابر او مقاومت مى‏كند و اين جريان تا به دنيا آمدن اورسولا ادامه مى‏يابد. اورسولا از كودكى و نوجوانى به لحاظ فكرى مستقل است و از غرورى نامتعارف و عقلى سليم برخوردار است و نگاهى ريشخندآميز نسبت به زندگى دارد. معلم مى‏شود و با عشقى توفانى به مردى به نام آنتوان دل مى‏بندد، اما خود را نسبت به او بيگانه مى‏بيند، تن به ازدواج با او نمى‏دهد و بيمار مى‏شود. در جريان و به دنبال همين بيمارى است كه احساس مى‏كند حقيقت زندگى فراتر از امور روزمره‏اند.
در هر سه زن، نوعى استقلال‏جويى ديده مى‏شود كه مى‏توان آنها را احساسى، اخلاقى و عقلانى خواند. هر سه درگير عشق‏هايى كم و بيش جنون‏آميز مى‏شوند اما نمى‏خواهند اسير رابطه با مرد و بنده مرد باشند. اين رويكرد معنايى بيشتر به مدد نمادها صورت مى‏گيرد. در اين رمان، تفاوت دو جنس مورد تأكيد قرار مى‏گيرد و چيزى بيش از تفاوت جسمانى آنها نمود داده مى‏شود؛ مثلاً تفاوت‏هاى عاطفى، ذهنى، فكرى و اصولاً تفاوت‏هاى وجودى.
همين انديشه به‏نوعى در داستان بلند "روباه" كه سال انتشارش 1918 است، ديده مى‏شود. دو زن جوان (درآستانه سى سالگى) به‏نام‏هاى جيل بانفورد و الن مارچ كه مردم آنها بيشتر با نام خانوادگى مى‏شناسند، در يكى از روستاهاى انگلستان مرغ پرورش مى‏دهند. مارچ كه قوى‏تر است و اندامى موزون و چهره‏اى جذاب‏تر دارد، نقش مرد اين مرغدارى را ايفا مى‏كند و بانفوردِ لاغر، كوتاه و عينكى نقش زن را به‏عهده دارد. دشمن مشترك ابتدا در قالب روباهى ظاهر مى‏شود كه هر از گاهى به مرغدانى حمله مى‏برد. چندى بعد سر و كله سربازى به‏نام هنرى پيدا مى‏شود كه نوه مالك سابق مزرعه است. هنرى شباهت عجيبى به روباه دارد، با اين‏حال از او دعوت مى‏شود كه در مزرعه بماند. به‏مرور مارچ به او علاقه‏مند مى‏شود. از زمانى كه هنرى روباه را مى‏كشد، اين عشق عميق‏تر مى‏شود. بانفورد كه از اين عشق دو طرفه كلافه شده است، به‏محض احضار هنرى به ارتش، مارچ را در جدايى از هنرى وسوسه مى‏كند؛ تا جايى‏كه مارچ نامه‏اى به هنرى مى‏نويسد و از او مى‏خواهد همه‏چيز را تمام‏شده بداند. اما پس از اتفاقى كه منجر به مرگ بانفورد مى‏شود، با هنرى ازدواج مى‏كند. اين اتفاق پيش از پنج شش صفحه آخر داستان مى‏افتد، اما درواقع شروع ماجرا براى اين زوج است. "هنرى احساس خرسندى مى‏كرد، چون زن را براى همه عمر مى‏خواست. وجود زن، زندگى را پُر و پيمان مى‏كرد و آن را معنا مى‏بخشيد." اما اين خواست با مقاومت درونى مارچ مواجه است. "گرچه هنرى زن را به چنگ آورده بود، اما هنوز نمى‏توانست او را از آن خود بداند." و گرچه زن "مى‏خواست" كه او تصاحبش كند - اين را با تمام وجود مى‏خواست - اما هنوز به كاميابى نرسيده بود." و در همان حال زن كه "مارچ بيچاره، با ذهنى انباشته از توهمات، هر چه دورتر و دورتر رفته بود، درك پوچى هستى برايش هولناك‏تر شده بود. نخست عذاب، سرانجام جنون...ديگر براى يافتن عشق و سعادت نمى‏كوشيد...مرگ مى‏بايست دلپذير مى‏بود." هنرى دوست دارد كه "زن با آرامش خيال در پناه او بخوابد." درحالى‏كه "زن آنجا بود و تا حد مرگ از بيدارى و هوشيارى خود عذاب مى‏كشيد." به‏بيان واضح، مرد در پى آن است كه زن خواب باشد و زن از اين خواب كه معادل ناهشيارى خود است، در رنج است. لارنس براى بازنمايى تقابل موجود در اين رابطه زياد از واژه خواب و آرامش نهفته در آن استفاده مى‏كند و داستان با همين تمايلات درونى به پايان مى‏رسد. خواننده نمى‏داند زندگى اين زوج چه مدت دوام مى‏آورد، با توجه به مرگ‏انديشى زن و نگاه او به آب آيا او دست به خودكشى مى‏زند، يا مقهور مرد جوان مى‏شود و كنار او مى‏ماند؟ و مرد با تضاد پيش‏آمده چگونه برخورد خواهد كرد؟ اينها پرسش‏هايى است كه "پايان باز" داستان براى ذهن خواننده رقم مى‏زند.
در رمان "زنان عاشق " كه در سال 1920 در آمريكا و در سال 1931 در انگلستان چاپ شد و در واقع مكمل رمان "رنگين‏كمان" است، اورسولا (معلم) و خواهرش گودران (پيكرتراش) شخصيت‏هاى محورى را تشكيل مى‏دهند. اين دو نفر بحث‏هاى مفصلى درباره عشق دارند كه درواقع عقايد زن‏هاى آن روزگار است.
اورسولا به روپرت بركين علاقه‏مند است و گودران عاشق جرالد كريچ، فرزند يك سرمايه‏دار صنعتى است. بركين كه ظاهر جذابى ندارد، شيفته ويژگى‏هاى درونى اوسولاست و در دنيايى كه زير سلطه ماشين است، آرمان مرد را در پيوند كامل با زن معنا مى‏كند. برخلاف او، جرالد خوش‏سيما بيشتر در پى روابط زودگذر با زن‏هاست. او بر استيلاى ماشين بر همه‏چيز باور دارد. بركين كه به‏طرز بيمارگونه‏اى به او علاقه‏مند است، بيشتر به نفسانيات توجه نشان مى‏دهد و چون از همين منظر برجستگى خاصى براى اورسولا قائل است، سرانجام با او ازدواج مى‏كند. چهار نفرى به يك منطقه كوهستانى مى‏روند و آنجا گودران با يك پيكرتراش آلمانى كه "هنر را در خدمت صنعت" خلاصه مى‏كند، مأنوس مى‏شود. جرالد از حسادت به كوهنوردى مى‏رود و بالاخره زير برف - كه نماد همان طبيعتى است كه مى‏خواست بر آن سلطه يابد- جان مى‏بازد.
گودران با آن آلمانى به جاى ديگرى مى‏رود و بركين و اورسولا به سمتى ديگر؛ درحالى‏كه بركين مى‏خواهد همسرش را متقاعد كند كه يك مرد براى كامل كردن خوشبختى خود هم به عشق يك زن نياز دارد و هم يك مرد- و منظورش جرالد بود. اما اين نياز بر اساس آنچه در رمان مى‏آيد به هيچ‏وجه خصلت شهوانى ندارد و از تعلق‏خاطر معمولى بسى بالاتر است و حتى عنصرى معنوى است. پايان رمان همچون داستان بلند روباه باز است و ما نمى‏دانيم رابطه اين دو زوج به كجا مى‏انجامد.
برگرديم به داستان "زنى كه گريخت" كه مى‏توان آن را "گونه‏اى متن تكميلى روايت‏هاى پيشين" دانست. اين نوع متن‏هاى روايى معمولاً حرف‏هايى را شامل مى‏شوند كه نويسنده فكر مى‏كند در كتاب‏هاى قبلى ناگفته مانده‏اند. لذا كانون و محور روايت را همين حرف‏ها يا درواقع انديشه‏ها تشكيل مى‏دهد. در اين داستان بلند نيز با زنى روبه‏رو هستيم حدوداً سى و سه ساله، كه "شوهرى خوب، مسؤول، پنجاه و سه ساله و كوتاه‏قد" دارد. شوهرش از نظر روحى و جسمانى با او هماهنگى ندارد. روابط زناشويى ندارند و نفوذ مرد بر زن "فقط و فقط از نقطه‏نظر اخلاقى است. به‏همين دليل زن روز به روز افسرده‏تر مى‏شود." دنياى مرد بيشتر معطوف به كارش است، حتى ازدواج هم بخشى از همين كار محسوب مى‏شود و اين موضوع زن را بيش از پيش عصبى مى‏كند. مرد كه معدن‏دار است، به زن همان‏طور نگاه مى‏كند كه به گوهرى گرانبها. پس او را تا حد امكان از چشم مهمانان دور نگه‏مى‏دارد: "اگر به زن نگاه مى‏كردند، احساس مى‏كرد معادنش به تارج رفته است." نويسنده از روابط روزمره اين زوج چيزى به ما نمى‏گويد، و با چند سطر كه به‏شيوه نقل در داستان مى‏آيد، از پرداختن به جزئيات خوددارى مى‏كند. اما خواننده به عمق اين رابطه پى مى‏برد. بنابراين وقتى زن به مردى جوان مى‏گويد: "مى‏خواهم بدانم چه چيزى وراى آن كوه‏ها و تپه‏ها وجود دارد. قطعاً بايد جالب باشد. اصلاً به هيچ‏جا شباهت ندارد. مثل اين‏كه در سياره ديگرى هستى."(صفحه 27) خواننده تعجب نمى‏كند. زن كم و بيش مى‏داند كه پشت آن كوه سرخپوستان زندگى مى‏كنند، اما اطلاعات نه‏چندان دقيق مرد به زندگى آن سرخپوستان جنبه‏هايى از رمز و راز مى‏دهد. زن "احساس مى‏كند كه بهتر است ميان اين سرخپوستان مرموز برود و خود را از قيد زمان رها كند." با همين نيت در غياب مرد، به‏بهانه‏اى مستخدم را دست به سر مى‏كند و با لباس كتانى سفيد سواركارى و كراوات قرمز و كلاه سياه، سوار بر اسبى سرخ بدون تكان دادن دست براى پسرش از خانه دور مى‏شود؛ درحالى‏كه چند لحظه پيش از آن با عصبانيت سر پسرش فرياد زده بود: "من اجازه ندارم يك لحظه هم در زندگى مال خودم باشم؟" (ص 32) و آن‏قدر دور شد كه بالاخره از دور بومى‏ها را ديد. هر چند همچون يك غريب پا به سرزمين وحشت‏آورى گذاشته بود، "اما احساس وحشت" نمى‏كرد.
بومى‏ها او را به سرزمين خود مى‏برند؛ و او در مردهاى سرخپوست نشانه‏اى از تمايلات جنسى آنها نسبت به خود نمى‏بيند. او را در جاى خاصى منزل مى‏دهند و كاهن‏ها او را شايسته آن مى‏بينند كه قربانى شوند. متأسفانه داستان همچنان به‏شيوه نقل پيش مى‏رود و تصوير و صحنه‏اى ارائه نمى‏شود كه خواننده بتواند به اندازه كافى به درون زن راه يابد و بر دقايق و جزئيات واكنش او آگاهى پيدا كند. فقط از تسليم و رضاى او سخن گفته مى‏شود كه اين براى درونكاوى چنين شخصيتى در چنين موقعيتى كافى نيست. به اين ترتيب ضعف داستان بلند روباه در اين‏جا هم تكرار مى‏شود. به‏طور كلى بايد گفت كه لارنس در شمارى از داستان‏هايش اساساً به نقل و توصيف - كه در آنها خبره است- اعتنا دارد و زياد به صحنه و تصوير نمى‏پردازد. به‏هر حال در اين داستان زن را در سازگارى كامل با سرنوشتى مى‏بينيم كه جهان بدوى سرخپوستان برايش رقم زده‏اند. تمكين او در جريان تشريفات اين مراسم، خصوصاً رسم ماساژ دادن، درواقع گونه‏اى اعتراض به فرهنگ پيشرفته سفيدپوستان است كه حق و حقوق حقيقى براى زن قائل نيست و در ماهيت امر او نقش بنده مى‏دهد. اين اعتقاد كلى به دليل اين‏كه چگونگى شروع زندگى زن و شوهر در متن نيامده، كمرنگ جلوه مى‏كند؛ چون در هر صورت متن به‏مثابه يك واقعيت مستقل بايد اين امكان را در اختيار خواننده بگذارد.
به هر روى گذشته از اين ضعف، زن را مى‏بينيم كه گويى روز نخست براى قربانى شدن آمده بود. و قربانى شدنش از روى اختيار در اين مراسم، در ادامه قربانى شدن جبرى‏اش نزد سفيدپوستان است: "آن‏جا دراز كشيده بود و آنها با دست‏هاى سياه

زن‏هاى داستان‏هاى لارنس، صرفنظر از آن‏چه هنجارهاى اجتماعى "پاكدامن" مى‏نامد يا "آلوده"، خود را در زندگى از چيزى محروم مى‏دانند كه چه‏بسا از ديدگاه اخلاقيات جامعه "ضدارزش" تلقى شود
و مرموزشان بدنش را تا سر حد سرخ شدن ماساژ مى‏دادند. آن اندوه عظيم درونى، صعوبت آن نهايت تصميم، آن انتقام ابدى و شادمانى ابتدايى فاتحان را در چهره آنها خواند. به نظر مى‏رسيد تمام اعضاء و جوارحش به چيزى از جنس مه و غبار سرخ رنگ بدل شده است."(صفحه 87) چنين جمله‏هايى نشان مى‏دهد كه زن در وضعيتى كاملاً منگ و گيج به آينه وجود خود مى‏نگرد و راضى است به آن‏چه بر سرش مى‏آورند. براى او ديگر مهم نيست كه قربانى سرخپوستان باشد يا عروس سفيدپوستانى كه هر رابطه‏اى در تملك خلاصه مى‏كنند.
به‏عنوان اشاره‏اى فرامتنى بايد گفت كه لارنس سفرى به مكزيك داشت و آنجا سخت تحت تأثير دو موضوع قرار گرفته بود: اول نگاه مادى و كاسبكارانه به زن و گم شدن جايگاه زن در جريان سيل خروشنده سرمايه و كار و توليد و تجارت، دوم فرهنگ غنى و بى‏ادعاى بدوى‏ها كه به‏رغم وفور عناصر عقب‏مانده و ارتجاعى‏اش، برخورد سالم‏ترى با زن‏ها داشت. لارنس نقش قربانى را در اين فرهنگ برتر از نقشى مى‏بيند كه از "حد كالا فراتر نمى‏رود."
اين زن مثل بيشتر زن‏هاى داستان‏هاى لارنس، صرفنظر از آن‏چه هنجارهاى اجتماعى "پاكدامن" مى‏نامد يا "آلوده"، خود را در زندگى از چيزى محروم مى‏دانند كه چه‏بسا از ديدگاه اخلاقيات جامعه "ضدارزش" تلقى شود. و اگر به سود جامعه بود، حتى اگر با "اخلاق مرسوم" همخوانى نداشته باشد، "ارزش" تلقى مى‏شود. براى نمونه اگر زنى براى نجات يك روستا يا شهر يا گروهى كودك تن به مصالحه با مرد يا مردهايى مهاجم بدهد، جامعه به‏دليل "سودآورى" زن بر گناه و خطاى او چشم مى‏پوشاند، چيزى كه در دوره برده‏دارى، سرداران و زمينداران و سياستمداران گاهى در حق برده‏ها از خود نشان مى‏دادند؛ مثلاً در رمان "بن‏هور" اثر لويس والاس آمريكايى يا رمان "باراباس" نوشته اثر پِر لاگركويست سوئدى. از چشم لارنس زن هر چه هم به لحاظ عقلانى، احساسى و اخلاقى سليم و خويشتن‏دار و باملاحظه باشد، جايگاه شكننده‏اى دارد، و در اين جايگاه حتى حق اختيار نقش قربانى را ندارد. البته در داستان مورد بحث ما، داورى جامعه و از جمله شوهر و بچه‏هاى زن ناگفته مى‏ماند. همين سطرهاى سفيد بيش از پيش به موضوع دامن مى‏زند: بايد كل زندگى اين زن را فراموش كرده باشد كه نويسنده هيچ قضاوتى و حتى نگرانى و تب و تابى را به خواننده نمى‏گويد.
چنين است كه اجتماع [نامقبول] لارنس زن را پيش از مرگ به فراموشى مى‏سپارد.
به‏عقيده من داستان از پلات قابل‏گسترش برخوردار است و نويسنده مى‏توانست آن را طولانى‏تر و پربارتر كند، اما اين‏كه چرا از چنين امكانى استفاده نكرد، نامعلوم است.



* براى مطالعه بيشتر به كتاب "منتقدان فرهنگ" نوشته لزلى جانسون ترجمه دكتر ضياء موحد مراجعه شود.

 
  اول صفحه



 

یادداشت

زن در جهان داستاني "لارنس"

رؤيايي كه تحقق مي يابد

و اینک: وقت قلم شکستن!

شعر

داستان

ما فارغ‌التحصيل پاتوق‌ها هستيم

روايتي از حسين كرد شبستري

دو گانه‌گی فرهنگی

معرفی کتاب

ارتباط با ما