
ما فارغالتحصيل پاتوقها هستيم
بهنام ناصح
خاطرات كيومرث منشيزاده (قسمت اول)
گفتوگو
با منشيزاده مثل سوار شدن بر ماشين زمان است؛ شما را ميبرد به
سالهاي دور؛ سالهايي كه پاتوق نشيني بخشي از زندگي هنرمندان و
نويسندگان بود. منشيزاده گنجي از خاطرات فراموش نشدني در كيسه
دارد اگر از او بخواهيد بيهيچ منتي مشتي از آن در دامن شما
ميريزد. در بين سخنانش حتي خاطراتي از افرادي كه نديدهاست را نيز
ميتوانيد بشنويد و از تناقضاتي كه زندگي اين بزرگان را شگفت اما
به يادماندني كردهاست. زندگي خود او نيز خالي از تناقض نيست شاعري
كه به چندين زبان آشناست و زماني استاد دانشگاه بوده، به رياضي عشق
ميورزد و بدون رودربايستي كسي را كه از اين علم بهرهاي
نبردهباشد داخل آدم حساب نميكند، از قلم و كاغذ و كتاب گريزان
است و به شوخي و جد بر گوتنبرگ لعنت مي فرستد. در نهايت چنين
تناقضهايي بعلاوه مهرباني و صميمتش باعث ميشود پس از چند ساعت
مصاحبت با او دريابيد كه با يكي از دوستداشتنيترين افراد
زندگيتان مواجه شدهايد.
بناي گفتوگو با منشيزاده را بر توصيف پاتوقهاي قديمي تهران و
خاطرات دور و دراز گذاشتيم چرا كه آنچنان كه خود ميگويد فارغ
التحصيل چنين مكانهايي است. سخنان شيرين او گاه به فضاهاي بيرون
از آن نيز كشيده ميشود تا آنجا كه وسوسه اجازه دهد به حذف اين
قسمتها پرداختهايم اما چه ميتوان كرد كه سخنان او شيرين است و
توان مقاومت كردن ما اندك.
متني كه در پي خواهيد خواند، قست اول سخنان و خاطرات اين شاعر است
كه با حفظ لحن روايياش به صورت يادداشت تنظيم شدهاست.
*پاتوق گروه ربعه
كافهنشيني در ايران چيز تازهاي است و مربوط به دوران معاصر
ميشود و ميتوان گفت شروع آن به شكل غربي و خصوصاً فرانسوي
بودهاست. مثلاً كلمه گارسوني كه به كار برده ميشد در فرانسه به
معني پسر است چون در آنجا (فرانسه) بيشتر پيشخدمت پسرها بودند
اين كلمه در ايران به اين صورت جا افتادهاست.
اولين پاتوقهاي ادبي كه متداول شد مربوط ميشود به پاتوقي كه صادق
هدايت، مجتبي مينوي، فرزاد و دكترخانلري به وجود آورده بودند.
قبلاً گروهي بودند كه به گروه سبعه شهرت داشتند و از هفت تن از
ادبا و شعراي قديمي تشكيل شدهبود. هدايت به طنز گروه خود را به
گروه ربعه نام گذاشتهبود. يكي از وجوه مشترك اين گروه اين بود كه
همه اعضاي آن يك مقدار فرنگيمآب بودند. اينها بيشتر در كافهاي
جمع ميشدند كه لهستانيها آن را اداره ميكردند. همانطور كه
ميدانيد در اواسط جنگ بينالملل دوم 18 هزار دختر لهستاني از خاك
شوروي (سابق) اخراج شدند و اينها پا برهنه و بيخانمان به ايران
آمدند. در جمعيت 300 هزار نفري آن موقع تهران اين تعداد درصد قابل
توجهاي بودند. لهستانيها از نظر فرهنگي مردم نسبتاً با فرهنگي
محسوب ميشوند و همينها در ترويج فرهنگ كافهنشيني بسيار موثر
بودند. فال قهوه، صندلي لهستاني، كافه نشيني و شام را در بيرون
خانه خوردن از يادگارهاي همان موقع است. تهران آن زمان به نسبت
پايتختهاي آسيايي شهري بسيار زيبا، پرجاذبه و متجدد بود.
يكي از مكانهايي كه صادقهدايت و دوستانش در آن جمع ميشدند كافه
فردوسي بود كه آن را نيز لهستانيها اداره ميكردند. آن زمان
تلويزيون، راديو و از اين جور تفريحات نبود و مردم تا ساعتهاي دير
و درازي از شب را بيرون بودند (البته الان در پاريس هم ديگر مثل
سابق خبري نيست؛ گذشت آن زمان كه كافهها تا صبح پذيراي مردم بود).
صادق هدايت و اغلب دوستانش هم كه مجرد بودند و دلخوشي در منزل
نداشتند در آنجا مينشستند و اين مساله به صورت عادت هم درآمده
بود كما اين كه خود ما نيز بعدها كافه نشيني ميكرديم به آن معتاد
شدهبوديم؛ به خاطر دارم كه يك بار با خودم عهد كردم كه آن شب را
به پاتوق هميشگي نروم، چند ساعت مقاومت كردم اما بلاخره ساعت 10
طاقت نياوردم و از خانه زدم بيرون.
حالا فكر نكنيد كه اين كافهها آكادمي بوده و حتماً صادق هدايت و
مجتبي مينوي و ... از صبح تا شب مينشستند و حرف ادبي ميزدند نه
از اين خبرها نبود. اما اين كنار هم نشستنها به هر روي تأثير
مثبت خود را ميگذاشت. انگليسيها ضربالمثلي دارند كه ميگويد:
ادبيات، ادبيات را تغذيه ميكند. اصلاً وجود اين آدمها كنار هم
بدون اينكه راجع به مقولات ادبي صحبت كنند در كار ادب مؤثر است و
اين چطور امكانپذير ميشود خود معمايي است. مشهور است كه مولوي در
كودكي در سفري عطار را ميبيند، عطار كه مرد بزرگي بود مولوي را
بغل ميكند و ميبوسد گفته ميشود عطار در آن لحظه خيلي از ميراث
فكرياش را به مولوي ميدهد اگر چه اين حكايت به افسانه شبيه است
اما براي خود من هم شبيه چنين اتفاقي افتادهاست. من سالها از
رياضي بدم ميآمد اما در خارج از كشور با خانمي آشنا شدم كه
رياضيدان بود و ما وقتهاي زيادي را با هم ميگذرانديم بدون اين
كه از رياضي صحبت كنيم؛ با كمال تعجب تدريجاً به رياضي علاقهمند
شدم و خودم دنبال اين كار رفتم. با اين كه مجالس و پاتوقهاي
نويسندگان و شعرا غالباً به خنده و شوخي ميگشت اما ذهنيتهاشان را
به هم ميدادند و گاه اتفاقات قشنگي و با مزهاي هم در آنجا رخ
ميداد. نقل ميكنند يك روز هدايت در پاتوق هميشگياش نشسته بود
جواني آمد و با ذوق و شوق شروع كردن داستاني كه تازه نوشتهبود را
خواندن؛ وقتي داستانش تمام شد منتظر ماند نويسنده پيشكسوت درباره
اثرش نظر بدهد. هدايت گفت: «من خيلي خوشحالم كه شما اين داستان را
نوشتهايد.» جوان كه از خوشحالي در پوست خود نميگنجيد پرسيد:
«چطور استاد؟» هدايت جواب داد: «خوشحالم شما اين را نوشتهايد فكرش
را بكنيد اگر من اين را نوشته بودم چه آبروريزياي ميشد.» هدايت
مانند بسياري از آدمها برجسته و انديشمند (خصوصاً رياضيدانها)
كه تابوهاي فكري افراد عادي را ندارند و آسان فكر ميكنند،
نكتهسنج و حاضر جواب بود و از اين نظر از او خاطرات زيادي نقل
ميكنند. ميگويند يك روز هدايت داشت از كافه «آ- بتا» نزديكيهاي
خيابان فردوسي بيرون ميآمد نزديك كوچه برلن به نيما يوشيج برخورد
كرد. اين دو هم كه همديگر را خوب ميشناختند و هر دو هم دركارخود
خبره بودند و هماينطور حاضر جواب، معلوم است ديگر به هم برخورد
كنند چه ميشود «حال درويش چنان است كه خال تو سياه»؛ هدايت رو
ميكند به نيما ميگويد:«كجا بودي؟» نيما جواب ميدهد:«شمال بودم».
هدايت ميگويد:«از شمال ميآمدي كمي از آن هواي سرد هم ميآوردي»
نيما ميگويد:«آوردم، توي راه گرم شد.»
*نيما يوشيج و كافه نشيني
نيما يوشيج هم كافه نشيني داشته اما نه زياد، چون پايبنديها و
دلخوشيهاي خودش را داشت كه مستلزم خانهنشيني بود. با اين حال
ظهرها گاهي ميآمد سري به كافه فردوسي ميزد و بدون اين كه زياد با
كسي دمخور شود بساطش را پهن ميكرد. من خودم نيما را نديدم اما
اينطور كه تعريف ميكنند آدمي بود با سري بزرگ و بدني لاغر و قدي
دراز، معلوم است چنين تركيب عجيبي بايد شاعري چون نيما به وجود
آورد. گفته ميشود يك روز دكتر جنتي كه از علاقهمندان نيما بوده
در همان كافه فردوسي با وي مشغول مصاحبه ميشود. در حين مصاحبه
نيما تعريف ميكند كه بله من در بچگي بسيار شيطان بودم و مرتب از
اينسو به آن سو ميپريدم و... . جنتي ميپرسد:«استاد شما چند متر
ميپريديد؟» نيما جوابي ميدهد، مثلاً ميگويد:«حدود 2 متر» جنتي
ميگويد:«نه آقا در شأن شما نيست 2 متر . من به كمتر از 18 متر
رضايت نميدهم.»
نيما هم آدمي بسيار رند و شوخطبع و مثل ديگر آدمهاي بزرگ خوش
مشرب و خوش محضر بود. خوب است در همينجا حكايت بامزهاي را كه در
مورد نيما پيش آمده تعريف كنم. گفته ميشود شخصي براي يكي از
همولايتيهاي نيما داشت توضيح ميداد: براي شما مازندرانيها بايد
باعث افتخار باشد كه شاعري مثل نيما داريد شاعري كه افتخار ايران و
جهان است و اين شاعر...» كه مرد برآشفت و با تأكيد گفت:«آقا! نيما
خان كه شاعر نيست. ايشان مرد محترمي است. كاسب است!»
نيما يوشيج در همان كافه براي عدهاي تعريف ميكرد:« من زماني
كارمند دولت بودم و عادت داشتم قبا بپوشم، چكمه به پا كنم و يك قمه
هم ميبستم و پشت ميز مينشستم؛ نميدانم اين مردم چه جور مردمي
هستند همينجور برو بر مرا نگاه ميكردند.» حالا شما تصورش را
بكنيد در آن زمان كه همه كلاه پهلوي ميگذاشتند و كراوات ميزدند
و... يك آقاي با چنين لباسي پشت ميز كار بنشيند و بعد از اين كه
مردم آن جور نگاهش كنند،تعجب هم بكند. بعد خودش اضافه ميكند:«يعني
اينها نميدانند من طبيعت وحشي دارم و آدم ناسازگاري هستم.»
از نيما و كافه نشينيهايش چنين داستانهاي جالبي به يادگار
ماندهاست.
* حسن موش و دكتر هالو
يكي از افراد جالبي كه در اين كافههاشخصي بود كه ما او را به نام
دكتر هالو ميشناختيم. ايشان رياضيدان و استاد دانشگاه تهران بود
ولي به خاطر دائمالخمر بودن اصلاً در اين دنيا نبود ظاهراً اين
نام را هم صادق هدايت به واسطه همين خصوصيتش رويش گذاشتهبود. اين
آقاي دكتر هالو نه يك كلمه با كسي حرف ميزد نه سلام عليك ميكرد
نه خداحافظي؛ اما ميآمد سر ميزما مينشست و بعد همانطور كه ساكت
آمده بود ساكت هم ميرفت.
يكي ديگر از شخصيتهاي عجيبي كه در اين كافهها با او آشنا شديم
حسن قائميان، دوست صادق هدايت بود اين انسان والا و مترجم خوب پس
از مرگ هدايت براي چاپ آثارش زحمات زيادي كشيد. گويا هدايت به
قائميان مي گفت حسن موش. قائميان بيماري خواندن داشت؛ چون وضع
مالياش هم طوري بود كه تلويزيون و راديو و... نداشت شبها ميآمد
داخل كافه فيروز. روبهروي كافه فيروز يك دكه روزنامه فروشي بود كه
روزنامه كرايه ميداد. حسن قائميان از آن دكه روزنامه كرايه ميكرد
و برايش فرق نميكرد اين روزنامه چه روزنامهاي است نشريات زنان،
كودكان، رنگيننامهها و... هر چه گيرش ميآمد ميخواند چون
خواندنهاي جدياش را سالها بود كه انجام دادهبود آنجا فقط بر
حسب عادت ميخواست چشمانش دنبال حروف بدود.
انسان شوخ طبع، محترم و عجيبي بود و ما برايش بسيار احترام قايل
بوديم. قائميان خانه داشت اما به برادرش دادهبود و اتاقي كرايه
كرده و در آن زندگي ميكرد. قد كوتاه بود، چشماني سبز و بسيار
باهوش داشت و لبريز از طنز و ظرافت بود.
يادم است «سولژنيتسين» نويسنده معروف روسي برنده جايزه نوبل
شدهبود و آن زمان اين موضوع واقعهي مهمي به حساب ميآمد چرا كه
نظرات متفاوتي درباره اين مسئله موجود داشت برخي گروهها با عقايد
خاص خودشان ميگفتند كه آمريكاييها اين جايزه را به سولژنيتسين
دادهاند و با اين جايزه او را خريدهاند و... و از اين مطلب
ناراحت بودند. در همانزمان روزنامه كيهان نظرخواهياي ترتيب
دادهبود و به واسطهي آن مصاحبهاي با من كرد كه در همان شماره
آقاي شاملو هم اظهار نظر كرد. آقاي شاملو به خاطر روحيهي
آزاديخواهياش خيلي از سولژنيتسين تعريف كرد. تصادفاً من در آن
شماره به اين نويسنده روس تاخته بودم البته شايد اگر ميدانستم كه
شاملو چنين نظري دارد بهخاطر او چيزي نميگفتم چون برايش خيلي
احترام قايل بودم. ما هر روز همديگر را ميديديم و با هم ساعاتي
را ميگذرانديم. روز بعد از چاپ نظر سنجي در روزنامه، ديدم شاملو
آمد كافه فيروز و سرسنگين برخورد ميكند ولي چيزي نميگويد. حسن
قائميان هم كه بسيار باهوش و رند بود و از آنجا كه همه روزنامهها
را دوره ميكرد متوجه قضيه شد. من براي اين كه
فضاي سرد را بشكنم گفتم:« من پريروز مسموم شده بودم، خوششانسي
آوردم كه نمردم.» قائميان گفت:« شما خوششانسي آورديد و ما بد
شانسي» (و من هم همراه او شروع كردم به خنديدن). قرار شد چيزي
بخوريم شاملو به ماهي اوزن برون به خاطر نرمياش خيلي علاقه داشت.
حسن از شاملو پرسيد: تو چي ميخوري؟ و شاملو جواب داد: اوزن برون.
قائميان با زيركي خاصش نگاهي به من كرد و چشمكي به شاملو زد و گفت:
ولي بعضيها «آستسين» بيشتر دوست دارند. آستسين به روسي همان اوزن
برون است. اينطوري خواست من و شاملو را به جان هم بيندازد. شاملو
هم كه بسيار رند و نكته بين بود گفت: حسن خودتي! و وارد ماجرا نشد
و با بزرگواري از اين موضوع گذشت.
ما كمي روسي هم ميفهميديم چون همين كافه فيروز كه صحبتش شد را دو
تا روس اداره ميكردند. (كافه فيروز نزديك سينما ايفل بين قوام
السلطنه و كافه نادري قرار داشت) در تمام اين سالهايي كه ما به
آنجا ميرفتيم نه اينها به كسي سلام كردند و نه حرفي با كسي زدند
حالا چرايش را نميدانم يا از چيزي ميترسيدند يا دستور داشتند يا
... . و اين كمي عجيب بود چون معمولاً كافه دارها بايد خوشمشرب و
مردمدار باشند در حالي كه اين دو نفر اصلاً با كسي دمخور نبودند
به نظر ميرسيد اينها اصلاً اينكاره نبودند؛ لابد قبلاً براي
خودشان آدمهاي متشخصي به حساب ميآمدند و از بد حادثه به اين شغل
روي آوردهبودند. ...

|
|
|