هنگامي كه سرگيويچ تورگنيف (1818- 1883 م) نويسنده روسي در تعريف
از بازارف شخصيت رمان " پدران و پسران"( 1862) براي نخستين بار واژهي " هيچ گرا" يا " هيچ
انگار" (نيهيليست) (nilyhili) را آفريد، روسيه به مرحلهاي
رسيده
بود كه نطفه " دوران گذار" را شكل مي بخشيد. در اين وضعيتِ " دوران
گذار"، بازارف در مقام نماينده انديشه هاي نوگرا در برابر تفكر
سنتي مردم زادگاهش قرار ميگيرد و به تضادهاي ميان ارزش هاي خود و
ارزش هاي پيشينيان اش پي مي برد. او را از آن جهت" هيچ انگار" مي
شناسند " كه در برابر هيچ مرجع قدرتي سر فرود نمي آورد و هيچ اصلي
را بي بررسي نمي پذيرد" (آثار، ص، 87) اين رهآورد دوران گذار است
كه از درون: بازنگري در اصول ارزشي- تجريدي را در پي دارد.
آن چه كه "مسلم" انگاشته ميشود، در برابر پتك" چرا" دود ميشود و
به هوا مي رود، و نگرش و كنش خودكار شده مورد نيشخند واقع مي گردد.
" شيوه هاي انديشه و كنش كه با سمت گيري يا آرايشي خاص از نمادها
شكل گرفته اند يك باره با ناهنجاريهاي تجربه يا مسائلي روبرو مي
شوند كه نمادها و شكل هاي موجود شناخت نميتوانند آن ها را توضيح
دهد، سرمشق ها يا فرضيات رايج در باره واقعيت كه بر فعاليت ما
فرمان مي رانند، به ارزيابي دوباره نياز پيدا مي كنند." (هيچ انگار
تمام عيار، ص64) اين فرصت شكل دادن به ارزيابي دوباره ارزش ها
بشارتي بود كه نيچه (1844-1890) پيشگويي كرده بود:" ظهور هيچ
انگاري" (ديباچه خواست، ص2)
پاسخ به اين كه هيچ انگاري چه معنايي در خود نهفته دارد را نيچه
اين گونه پاسخ مي دهد: " والاترين ارزش ها از ارزش خويش مي كاهند"
و پرسنده" چرا؟" پاسخي نمي يابد. (خواست، 2؛ ص26)
پس هيچ انگاري وضعيتي ميشود كه اذهان خجول را در برابر" چرايي"
امري قرار مي دهد و حتي بر " زبان هاي متافيزيكي و اخلاقي، كه ما
شناخت خود را از جهان با آن ها بيان مي كنيم و عمل خود را در جهان
بر آن ها مبتني مي سازيم، تاثير مي گذارد." (هيچ انگار، ص30)
در وضعيت هيچ انگاري انسان خود را در خلاء مي يابد، چرا كه بايد
هاي بنيادين بينش و منش او دچار تزلزل شدهاست و در چنين وضعيتي،
ياس، پوچي و بيهودگي زندگي معنا مي يابد.
وضعيت هيچ انگاري تنها مختص جامعه مدرن نيست بلكه در ادوار گوناگون
چنين حالتي گريبان گر جوامع و انسان هاي آزاد انديش شدهاست.
سليمان حكيم در كتاب" جامعه" ، يكي از كهن ترين تصوير گران وضعيت
هيچ انگاري است:" بيهودگي است! بيهودگي است! زندگي سراسر بيهودگي
است! آدمي از تمامي زحماتي كه در زير آسمان مي كشد چه نفعي عايدش
ميشود... زير آسمان هيچ تازه اي وجود ندارد آيا چيزي هست كه
درباره اش بتوان گفت: اين تازه است... همه چيز بيهوده است، درست
مانند دويدن به دنبال باد! كج را نمي توان راست كرد و چيزي را كه
نيست نمي توان به شمار آورد." (كتاب مقدس: كتاب جامعه: 1)
البته اين نكته قابل تذكر است كه هيچ انگاري دوران مدرنيته اروپا
با هيچ انگاشتن اهل تصوف ما متفاوت است. آن كه مي گفت:" دنيا همه
هيچ و اهل دنيا همه هيچ، اي هيچ ز بهر هيچ بر خويش مپيچ" ، غايت
هيچ انگاشتن او مذموم بودن دلبستگي به دنيا و ناكارآمدي اهل دنيا
در برابر قضاي الهي است. در اين نگاه عارف منشانه به دنيا،
متافيزيك حذف نخواهد شد ، هيچ انگاري اروپايي به دو شق، تمام
عيارانه و كم عيارانه تقسيم ميشود. در هيچ انگاري تمام عيارانه
اروپايي، حذف غايت، علت غايي و امور متعالي امري مسلم انگاشته
ميشود و در هيچ انگاري كم عيارانه مي توان رگه هايي از امور
متعالي در تعاليم بانيان آن يافت.
سورن كي ير كگارد( 1813-1855) فيلسوف دانماركي يك هيچ انگار كم
عيارانه است؛ در كتاب " ترس و لرز" به واشكافي مسئله ايمان مي
پردازد و آن را از زاويه ديد تاريخي واقعهي قرباني كردن اسحاق،
توسط حضرت ابراهيم مورد بررسي قرار
هيچ انگاري دوران مدرنيته اروپا با هيچ انگاشتن اهل تصوف ما متفاوت
است. آن كه مي گفت:" دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ، اي هيچ ز بهر هيچ بر
خويش مپيچ" ، غايت هيچ انگاشتن او مذموم بودن دلبستگي به دنيا و ناكارآمدي
اهل دنيا در برابر قضاي الهي است
ميدهد. (قرباني كردن اسحاق
مربوط به منابع يهودي است نه اسلامي). هيچ انگاري تمام عيارانه به
نحوي به سوي الحاد مي رود و شايد سرآغاز آن را در " چنين گفت
زرتشت" اثر فردريك نيچه بتوان يافت. جمله" خدا مرده است" از جانب
زرتشت به عارفي كه سال ها در غار تنهايي خود، رياضت كشيده است، چون
پتكي بر سر ادبيات و فلسفه پيش از نيچه، فرود آمد. ژان پل سارتر(
1905- 1980 م) و آلبركامو(1913-1960م) را مي توان در چارچوب اين
هيچ انگاري تمام عيارانه داخل كرد. همان طور كه پيشتر اشاره شد،
هيچ انگاري يك وضعيت است كه مي تواند در تمام دوره هاي تاريخي،
نمودي از آن يافته و اگر در اين مقال بيشتر از فلاسفه " اصالت
وجودي" (اگزيستانسياليسم) ياد ميشود، به خاطر معاصر بودنشان و
آشنايي بيشتر خوانندگان است و گر نه موقعيتي كه فلسفه پست مدرن
دارد نيز از همين وضعيت هيچ انگاري، تبعيت مي كند، چرا كه به ارزش
هاي دوران مدرنيته ضربه وارد كرده است.
سارتر بارمان " تهوع" (1938) و آلبركامو با مقاله" اسطوره سيزيف"
(1942 .م) به بحث انسان معاصر و ياس، پوچي و دلمردگي حاصل از زيست
اين جهاني مي پردازند. متاسفانه گروهي از منتقدين هنگامي كه بحث از
هيچ انگاري به ميان مي آيد، آن را با پوچي و تهي گشتن مترادف مي
دانند و ادبيات حاصل از اين رويكرد را " ادبيات سياه" مي نامند و
نويسندگان اين آثار را تيره تر از خود اثر مي دانند. آلبركامو در
سلسله مقالاتي با عنوان" فلسفه پوچي" گله مند از آن است، چرا كه او
را پيامبر پوچي ناميده اند؛ هر چند كه اصطلاح پوچي (Absuvd) را
نخستين بار در تاييد موقعيت" سيزيف" (اسطوره يوناني) به كار برد و
موقعيت انسان را در جهان و بي هودگي زندگي بشر را به بي هودگي تلاش
سيزيف براي رساندن سنگ بزرگي به قله كوهي كه به كفاره گناهانش
محكوم به آن شده بود و هرگز اين امر به اتمام نميرسيد ، تشبيه
كرد، اما خود را " پيامبر پوچي" نمي داند.
كامو معتقد بود كه در فرانسه وقتي مردم با يكي از آثار نويسنده اي
آشنا مي شوند كه منتقدين آن اثر را به عرش يا به فرش مي رسانند،
ديگر آثار بعدي آن نويسنده را نمي خوانند، بلكه با يك پيش ذهنيت در
باره نويسنده، تمامي آثار او را نقد مي كنند. كامو مي گويد، درست
است كه من پوچي هاي زندگي را شناخته ام و بر روي آن ها انگشت
گذاشته ام، اما دليلي ندارد كه سراسر زندگي را پوچ و بي معنا بيابم
و دست از كنش گري بردارم. كامو" من هستم، پس عصيان مي كنم" را به
تقليد از دكارت، سرلوحهي فلسفهي وجودياش ميداند. ريشههاي هيچ انگاري اروپايي را بايد در عصر روشنگري جستجو كرد، در
آثار دكارت، كانت، اصحاب دايره المعارف فرانسه (ديدرو، دالامبرو،
ولتر و... ) پايه هاي پرسش گري از ارزش ها و اصول مسلم پي ريخته
شد. اين وضعيت هيچ انگاري در نيمه اول تا قرن بيستم، به خصوص پس از
جنگ هاي جهاني اول و دوم بر بسياري از نويسندگان و هنرمندان تاثيري
ژرف نهاد.
در هنر، ادبيات نمايش، ظهور مكاتب دادائيسم، سورر ئاليسم، ادبيات
سياه، تئاتر عبث نما (theather of the absurd) ، فوتوريست ها و
بسياري ديگر از مكاتب هنري و ادبي ديگر حاصل همين هيچ انگاري است.
هيچ انگاري اروپايي، همچون بيماري هاي اپيدميك(همانند آنفلوانزاي
مرغي) ، به سرعت در جهان مسري گشت و لاجرم ايران نيز از عوارض آن
مصون نگشت، چرا كه ايرانيان هم طالب نقادي و پرسش گري هستند. به
گفته مولانا:
" رنجش از سورا و از صفرا نبود
بوي هر هيزم پديد آيد ز دود"
ما هم در دوران مشروطيت خواستيم كه علت ياب امور باشيم و ارزيابي
مجددي از ارزش هاي پيشين داشته باشيم و بوي هر هيزم را از دود آن
استنشاق كنيم (هر چند گاهي هيزم هاي كه سوزانديم، دودش ابتدا چشم
مان را سوخت). همان طور كه ياس و پوچي گريبان هيچ انگاري اروپا را
گرفت، ما را نيز بي نصيب نگذاشت و البته اين نكته را از ياد نبريم
كه آثار توليدي هنرمندان و اديبان - به خصوص- غالبا پوچ نمايانده،
عبث نما و نمايش گر پلشتي ها زندگي و روزگار است؛ و هر رنگي را با
ضد آن مي توان نمايش داد.
منابع: 1- كامو، آلبر؛ فلسفه پوچي: ده مقاله؛ م: محمد تقي غياثي؛ تهران:
پيام؛ چ 1349.
2- پيرسون، كيت انسل؛ هيچ انگار تمام عيار: مقدمه اي بر انديشه
سياسي نيچه؛ م: محسن حكيمي، تهران: خجسته، چ: 1375
3- نيچه، فريدريش؛ اراده قدرت؛ م: مجيد شريف؛ تهران: جامي، چ: 1377
4- جمعي از نويسندگان، فرهنگ آثار، جلد 2؛ تهران سروش
5- كتاب مقدس (كتاب جامعه)