ادبيات امروز و موضوعى به‏نام اصل عدم حتمیت

 

فتح‏الله بى‏نياز
 
نگاهي به عدم حتميت Indeterminacy در ادبيات
يكى از مهم‏ترين نكاتى كه امروزه خواننده ايرانى (حتى خواننده حرفه‏اى و فعال) را آزار مى‏دهد، گنگى و چيستان بودن داستان است به اين بهانه"كه از ابهام زيباشناختى بهره‏مند بوده و سهل‏الوصول نباشد. امروزه داستان يعنى عدم‏قطعيت." ترديدى نيست كه هر اثر هنرى به‏نوعى باز است و هيچ‏كس با ابهام زيباشناختى مخالف نيست چون اگر نباشد، نشان‏دهنده سطح نازل تخيل نويسنده است، اما هر متنى بايد از چنان امكانات و الزاماتى برخورد شود كه خواننده بالاخره به دو، پنج يا ده يا بيست - سى تأويل برسد نه اين‏كه هيچ رد پايى از هيچ چيزى پيدا نكند. بديهى است كه شمارى از داستان‏ها، خصوصاً نوع پست‏مدرنيستى آن، به پايان‏هاى قطعى نمى‏رسند، اما موضوع پديدآورى الزامات و امكانات منتفى نمى‏شود.
خواننده در داستانى كه مى‏خواند، با دو زن روبه‏رو مى‏شود، اما چندين و چند صفحه مى‏گذرد و معلوم نمى‏شود كه اينها دوست هستند يا خواهر يا همكار، وضعيت تحصيلى و اجتماعى‏شان چيست، چه زمانى اين يكى به ايتاليا رفت و برگشت كه حالا دارد يك ريز درباره شهر رم و مناظر سيسيل حرف مى‏زند و دومى كه قرار بود با مردى جوان‏تر از خودش ازدواج كند، كارش به كجا كشيد و چرا حالا با صفت پير از مرد ياد مى‏كند و مى‏گويد مى‏خواهد خياط شود درحالى‏كه پيشتر به رشته مهندسى علاقه داشت و حالا در رشته جامعه‏شناسى درس مى‏خواند و بدهى‏اش را چه‏طور پرداخت كه ديگر از آن حرف نمى‏زند. در عين حال موقع حرف زدن معلوم نيست كدام جمله متعلق به كيست و آنها از چه ساعتى به اين اتاق آمده‏اند و كدام‏شان رو به پنجره نشسته است و اصلاً كدام‏شان در پايان داستان از دنيا مى‏رود يا رفت. شايد هم كشته شد، ممكن است خودكشى كرده باشد؟ شايد هم گم شده و چه‏بسا با ماشينى تصادف كرده و حالا در بيمارستان بسترى است. ولى بعضى حرف‏هاى داستان جورى است كه ظاهراً اولى شايد هم دومى مرد بود و نه زن، همان كه معلوم نيست در ايران مانده است يا به خارج سفر كرده است. اما در صفحه‏هاى آخر كودكى وراج كه جنسيتش معلوم نيست و انسانى كه فقط مى‏دانيم ميان‏سال و روان‏پريش است و كف بر دهن دارد از اين شاخه به آن شاخه مى‏پرد و مشخص نيست مخاطب پرت و پلاگوهايش چه كسى است، يك بند از دريا و توفان حرف مى‏زند كه ناگهان سقف فرو مى‏ريزد.
اين نوع داستان‏ها كه حتى منتقدين پر حوصله را هم خسته و گاهى كلافه مى‏كنند، معمولاً از سوى خوانندگان حرفه‏اى نيز پس از چند صفحه رها مى‏شوند. اما نويسنده همچنان روى "عدم قطعيت" مورد نظر خود پافشارى مى‏كند و اثرش را نخبه‏گرا مى‏داند.
او تا چه‏حد درست مى‏گويد؟ آيا واقعاً ضعف دانش خواننده موجب عدم ارتباط او با متن مى‏شود يا نويسنده نتوانسته است عدم قطعيت و ابهام زيباشناختى مورد نظرش را"داستانى" كند؟ براى پاسخگويى به اين مطلب سعى مى‏كنيم بنيان‏هاى تئوريك موضوع را تا حدى پى‏جويى كنيم.
1- مقدمه: در داستان‏هاى واقعگراى كلاسيك ما با ابهامى روبه‏رو هستيم كه اصطلاحاً مقطعى خوانده مى‏شود و پايان كتاب در عين حال پايان رمان هم هست يعنى هم داستان و هم ايدئولوژى مربوط به آن در صفحه آخر خاتمه مى‏يابند. اما در رمان مدرنيستى، ما هنگام خواندن متن با ابهامى كلى‏ترى روبه‏رو هستيم و "حقيقت ِ واحد" به شكل سرراست در اختيار ما قرار داده نمى‏شود. البته به‏هرحال مى‏توان با ابزار لازم به اين حقيقت دست يافت. توجه داشته باشيم كه منظورم از اين ابهام، نوع كلامى آن نيست؛ مثلاً اين كه واژه‏اى بيش از يك معنا داشته باشد. اين نوع ابهام‏ها رامنتقد برجسته ويليام امپسون در كتابش موسوم به "هفت نوع ابهام" آورده است. منظور من ابهام كلى يا ذاتى يإ؛ ّّ زيباشناختى يك متن روايى است. براى نمونه وقتى داستان "مردگان" اثر جيمز جويس را مى‏خوانيد، اين ابهام براى‏تان پيش مى‏آيد كه چرا ذهن شخصيت اصلى روايت ناگهان از حال و شوهرش فاصله مى‏گيرد و ياد مردى مى‏افتد كه پيشتر دوستش داشت و آيا به‏رغم اين يادآورى هنوز شوهرش را دوست دارد يا نه، كه اين‏هم با تفكر و نيز تجربه زيسته شما دير يا زود قابل كشف است.(به مشاركت خواننده در متن توجه كنيد) يا رمان "زندگى واقعى سباستياين نايت" نوشته ولاديمير ناباكف را در نظر بگيريد كه سباستياين از منظرهاى راوى‏هاى متعددى توصيف مى‏شود و برادرش كه راوى اصلى و شنونده اين پاره‏روايت‏هاست، نمى‏داند گفته‏هاى كدام‏يك از راوى‏ها بيشترين سهم را از حقيقت به خود اختصاص مى‏دهد، ضمن اين‏كه اسمى از برادر در رمان نمى‏آيد و ما شك مى‏كنيم كه نكند برادرى در ميان نباشد يا اگر هست، كسى است كاملاً شبيه سباستيان و به اين ترتيب داريم زندگى خود راوى اصلى را مى‏خوانيم نه فردى كه در جايى از داستان هم گم و گور مى‏شود. داستان‏هاى "مسخ"، "محاكمه"، "مرشد و مارگريتا"، "بيگانه"، "طاعون"، "مرگ در ونيز" و "خانم دالوى" هم همين خصوصيت را دارند. در اين نوع داستان‏ها[ى مدرن] و حتى كارهايى پيشين‏ترى همچون "شاه‏لير" اثر شكسپير، داستان با صفحه و سطر نهايى به پايان نمى‏رسند. به‏بيان ديگر پايان رمان يا نمايشنامه يا بستار (Closure) چيزى سواى پايان ظاهرى آن است. خواننده بعد از بستن كتاب حس مى‏كند كه هنوز نكته‏هاى قابل بحثى وجود دارد؛ يعنى اثر هيچ‏گاه نزد خواننده بسته نمى‏شود. به‏ديگر سخن چنين آثارى فقط يك تعبير و تأويل ندارند و موضوع چند تأويلى مطرح مى‏شود. با اين وجود خواننده به هر حال معنايى براى خود پديد مى‏آورد و به‏اين ترتيب اثر را در ذهن خود مى‏گشايد. نويسندگان مدرنيست نسبت به اين موضوع حساس بودند. براى نمونه در آثار ديويد هربرت لارنس، مثلاً "روباه" و "زنان عاشق" ما با پايان باز مواجه هستم. شخصيت‏هاى اين دو اثر در پايان كار به سوى مقصدى مى‏روند كه از نظر خواننده بايد تأويل‏هاى مختلفى را در نظر گرفت. براى مثال ادامه زندگى مشترك يا ميل به جدايى يا حتى خودكشى اين يا آن شخصيت به ذهن خواننده مى‏رسد و بر اساس دانش و تجربه خود براى حالت‏هاى مختلف دلايلى دارد.
در داستان مبتنى بر عدم قطعيت، چه در ميانه‏ها و چه پايان‏بندى، حقيقت واحدى وجود ندارد و همه قطعيت‏ها و محمل‏هاى اخلاقى، ذهنى، ادبى و روانشناختى مورد ترديد و حتى حمله قرار مى‏گيرند. بنابراين هر كلمه، مفهوم و نقشى در جايى از داستان، با ضد خود همراه مى‏شود. براى مثال در رمان شب مادر نوشته ونه‏گات، راوى يعنى شخصيت اصلى رمان در آن ِ واحد، هم ساديست است و هم مازوخيست. هم در جايگاه ظالم قرار دارد و هم مظلوم. در ضمن فاعل، كنشگر يا علت ِ مشخص نيست و مى‏تواند يك يا چند چيز باشد - مثلاً فريب‏خورده، فريبكار هم هست و خواننده به شمار كثيرى از شخصيت‏ها شك مى‏كند. پس اين موضوع را به‏دليل اهميتش دوباره مرور مى‏كنيم: در ابهام، خواننده تصور مى‏كند كه حقيقت واحدى وجود دارد كه مى‏تواند به اتكاء قرائت خود از متن - و نيز دانش و ابزار علمى - آن را كشف كند. اما عدم‏اعتقاد به حقيقت واحد، سبب عدم‏قطعيت مى‏شود. عدم‏قطعيت در يك داستان تابع منطقى غير از منطق متداول است. بهتر است گفته شود كه به‏دليل برخوردارى ساختار داستان [پست‏مدرنيستى] از يك منطق درونى غيرعادى، عدم‏قطعيت حاصله نيز از همين منطق پيروى مى‏كند نه منطق مرسوم. اما اين منطق يك‏باره در متن پايان نمى‏پذيرد. در عين‏حال در چنين داستان‏هايى، عدم‏قطعيت به اين معناست كه علت‏هاى يكسان حتى در شرايط يكسان، معلول‏هاى يكسان پديد نمى‏آورند. ثانياً بعضى از معلول‏ها بدون علت باقى مى‏مانند؛ به اين ترتيب كه از "منطق بشرى" خارج و به"هستى ديگرى" تعلق مى‏يابند. مثالى بزنيم: وقتى گره‏گوار سامسا در داستان "مسخ" به سوسك تبديل مى‏شود يا مرده‏اى در رمان "زمان‏لرزه" زنده مى‏شود تا بقيه داستانش را بنويسد، علت يإ؛ علت‏ها ناگفته مى‏مانند. اما مى‏دانيم كه هر چه باشد، علت تابع منطق معمول نيست. دقيق‏تر بگويم: زنده شدن مرده و سوسك شدن يك انسان معلول‏هايى هستند بدون علت‏هاى منطقى.
پس علت به عرصه زيست‏شناختى مربوط نمى‏شود، چون هنرمند خود را اسير"الگوى‏هاى مطلقاً واقعى" نكرده و توانسته است به اين نتيجه برسد كه عوامل "جامعه‏شناختى و روان‏شناختى و خصوصاً روان‏شناسى اجتماعى و تنش‏هاى ناشى از بيگانگى و از خودبيگانگى" در "فرايندى غيرقابل‏ارجاع" در "وانموده‏اى نامحسوس" به حيطه زيست‏شناختى نفوذ و ساخت و ساز اين عرصه را تغيير مى‏دهند- اتفاقى كه در زندگى روزمره پيش نمى‏آيد، اما از ديد هنرمند مى‏تواند پيش بيايد. اين‏جا او از قاعده علت و معلول معمول عدول كرده است و به‏طور ضمنى عدم‏قطعيتى را بازنمايى كرده است كه حالت تمثيلى دارد. اما بايد همه اين نكات در متن بنشينند، وگرنه خواننده با آنها رابطه لازم را برقرار نمى‏كند.
2- بررسى عدم‏قطعيت متون روايى با استناد به آراى نظريه‏پردازان: عدم‏قطعيت مقوله‏اى است كه دراساس با نقد پديدارشناختى پيوند خورده است. پس ابتدا پديدارشناسى ادموند هوسرل را به‏صورت موجز معرفى مى‏كنيم. گرايش فلسفى پديدارشناسى (Phenomenology)، بر نقش محورى مشاهده‏گر براى تعيين معنا، تأكيد مى‏كند. بر اين اساس، هدف پژوهش فلسفى، محتواى خودآگاهى ما مى‏باشد نه اشياء موجود در اين جهان. خودآگاهى همواره بايد آگاهى از چيزى باشد و اين "چيزى" كه موضوع خودآگاهى ما قرار مى‏گيرد، به‏نظر حقيقى و واقعى جلوه مى‏كند. انسان در چيزهايى كه در خودآگاهش ظاهر مى‏شوند، خصوصيات جهانى و يا اساسى آنها را كشف نمى‏كند. از اين قرار، شناخت‏پذيرى جهان و پرسش‏هايى كه به واقعيت غايى مربوط مى‏شوند، به حال تعليق در مى‏آيند و هستى آن‏گونه كه بر ضمير انسان عرضه مى‏گردد، تعريف مى‏شود. پس در عرصه ادبيات به نقدى دست مى‏زند كه به توصيف جهانِ هشيار نويسنده اختصاص دارد. از سوى ديگر براى خواننده نيز متن آن چيزى است كه ضمير هشيار او دريافت مى‏كند. پس در اينجا متن چيزى انضمامى نيست كه مستقل از تجربه‏هاى خواننده وجود داشته باشد، ضمن اين‏كه متن جزئى از تجربه‏هاى اوست. يك وجه اين نقد مى‏تواند ناظر بر حركت پيشرونده خواننده در متن باشد؛ و اين‏كه خواننده با كدامين ارتباطها سطرهاى سفيد را حدس مى‏زند و معناى تحقق يا عدم تحقق آنها را به محدوده گمان خود راه مى‏دهد.
رومن (Roman Ingarden) اينگاردن لهستانى (1893-1970) شاگرد هوسرل، در اثر معروفش به نام"اثر ادبى" در جريان تحليل روند شناخت ادبى، بحث جامعى را در مورد عدم‏قطعيت مى‏گشايد. از ديدگاه او اثر ادبى از چهار سطح مرتبط به‏هم تشكيل شده است: آواى كلمات، واحدهاى معنايى، اشياء بازنموده و وجوه طرح‏واره‏اى. او به اين چهار سطح، دو ساحتِ ارزش زيباشناختى و زمان‏بندى را نيز اضافه مى‏كند. عدم‏قطعيت حاصل شيوه خاصى از تركيب اين سطوح و ساحت‏ها با يكديگر است. برخلاف اشياء و پديده‏هاى جهان واقعى كه همواره در حوزه تعّين مشاهده‏گر و ناظر قرار مى‏گيرند، اشياء و پديده‏هاى بازنموده در اثر ادبى بيانگر نقاط يا فضاهاى نامتعين ميان وجوه يا ساحت‏هاى مختلف‏اند. گرچه امكان دارد عدم‏قطعيت صُور متنوعى به خود بگيرد، اما در بنيان زمانى پديد مى‏آيد كه خواننده نتواند صفت معينى را به شى‏ء يا پديده خاصى نسبت دهد. مثلاً شما همين حالا كه اين مقاله را مى‏خوانيد، چه در يك اتاق باشيد يا اتوبوس، نمى‏توانيد اين فضا را در جهان واقعى به‏نحو جامعى توصيف كنيد. اما در مقام نظر هيچ بخشى از اين فضا نامتّعين نيست. متقابلاً در يك اثر ادبى، ممكن است يك اتاق با توصيفات مفصلى توصيف شود، اما همواره بخش‏هايى از اثر، از حوزه اين توصيف خارج مى‏مانند و به تخيل و انديشه خواننده محول مى‏شوند. از نظر اينگاردن، كار اصلى خواننده اين است كه به‏وسيله شيوه انضمامى‏سازى (Concretization) اين عدم‏قطعيت را حذف كند. بنابراين خواننده از طريق پُر كردن اين فضاها ى نامتعين، اثر ادبى را بازآفرينى مى‏كند؛ چيزى كه همكارى در آفرينش خوانده مى‏شود. اينگاردن در پاسخ به اين سؤال كه اگر يك متن ادبى در عالم خارج وجود ندارد، پس چه‏چيزى واقعاً مواد يك متن را مى‏سازد، مى‏گويد:"مجموعه‏اى از ديدگاه‏ها قدم به‏قدم يك اثر ادبى را مى‏سازند و در هرقدم يك وجه مشخصه اثر ادبى ظاهر مى‏شود." اين ديدگاه‏ها، ديدگاه نظرى يا شماتيك ناميده مى‏شوند. براى به‏دست آوردن دريافتى روشن از اثر ادبى، تعداد بسيارى از ديدگاه‏ها مورد نياز است. اما مشكلى كه به‏وجود مى‏آيد، اين است كه هر ديدگاه يك وجه مشحصه كار را نمايان مى‏سازد و نيازى را براى مشخص كردن وجوه ديگر به‏وجود مى‏آورد. اين به آن معناست كه يك اثر ادبى هيچ‏گاه به انتهاى قطعيت چندوجهى خود نمى‏رسد. اگر ديدگاه‏هاى نظرى يا شماتيك يك اثر ادبى را شكل مى‏دهند، پس اين ديدگاه‏ها چگونه با يكديگر ارتباط پيدا مى‏كنند؟ پاسخ اين است كه ما اطلاع دقيقى از چگونگى اين ديدگاه‏ها با يكديگر نداريم؛ به‏عبارت ديگر، بين اين ديدگاه‏هاى طبقه‏بندى‏شده، عدم‏قطعيت و شكاف وجود دارد و اين شكاف‏ها جا را براى يك تفسير به‏خصوص باز مى‏كنند. اين تفسير، روشى را كه اين ديدگاه‏ها را به يكديگر مرتبط شده‏اند، توضيح مى‏دهد. اين شكاف‏ها به خواننده فرصت مى‏دهند تا با ارتباط وجوه گوناگونى كه اثر تا به‏حال از خود نمايان كرده، پل‏هاى خود را بسازد. اما درواقع هرچه يك متن سعى كند دقيق‏تر باشد و تعداد بيشترى از ديدگاه‏هاى طبقه‏بندى‏شده را ارائه نمايد، باز هم تعداد شكاف‏هاى مابين ديدگاه‏ها بيشتر خواهد شد.
ولفگانگ آيزر (Wolfgang Aser) كه "نظريه خوانش" خود را تا حدى بر شالوده الگوى پديدارشناسانه اينگاردن بنا نهاده است، مفهوم عدم‏قطعيت را به‏صورت تازه‏اى يعنى به صورت فضاهاى خالى و خلاًءهاى موجود در متن مطرح مى‏كند. اين فضاهاى خالى يا نانوشته، در كاركرد ارتباطى اثر ادبى نقش محورى دارند و محدوده نقش خوانندگان را با متن مشخص مى‏سازند. به اين ترتيب به‏طور ضمنى از خوانندگان خواسته مى‏شود تا انواع و گونه‏هاى مختلف فضاهاى خالى و خلاءهايى را پُر يا حذف كنند كه در سطوح مختلف وجود دارند. اين فرايند شامل طيف گسترده‏اى است؛ از ساده‏ترين ارتباطات در سطح پلات گرفته تا مناسبات پيچيده‏تر ميان درون‏مايه‏هايى كه در مقابل يك افق ضمنى قرار مى‏گيرند.
استانلى فيش (Stanly Fish) آراى آيزر را درباره ماهيت قطعيت و عدم‏قطعيت به پرسش مى‏گيرد. فيش با نگاهى فراانتقادى ادعا مى‏كند كه از حيث نظرى ميان دو مفهوم متضاد فوق، تمايزى مغشوش، بى‏انسجام و آشفته وجود دارد. از ديدگاه فيش، عدم‏قطعيت متضمن وجود ذهنيتى آزاد است كه خارج از حوزه‏هاى محدويت تفسير عمل مى‏كند. به‏عقيده او ما هميشه متن را در قالب قراردادهايى مى‏خوانيم كه جامعه تفسيرى تعيين مى‏كند؛ جامعه‏اى كه خود ما نيز يكى از اعضاى آنيم. بر اين اساس برخوردارى از آزادى در رسيدن به معنا، توهمى بيش نيست. گرچه در تفسير متون مى‏توان از مفهوم عدم‏قطعيت استفاده كرد، اما بايد خاطرنشان كرد كه اين مفهوم نهايتاً بر پايه نوعى آشفتگى نظرى غيرقابل دفاع پى‏ريزى شده است.
٭
در اين‏جا بد نيست اشاره‏اى كنم به اين‏كه در جهان ترسيم شده از سوى فيزيك نيوتن و لاپلاس، هر عملى داراى عكس‏العمل مشخصى است، و اگر ما وضعيت فلان جسم را بدانيم، با داشتن فرمول‏هاى معين مى‏توانيم وضعيت آن را در بهمان زمان هم

 در داستان مبتنى بر عدم قطعيت، چه در ميانه‏ها و چه پايان‏بندى، حقيقت واحدى وجود ندارد و همه قطعيت‏ها و محمل‏هاى اخلاقى، ذهنى، ادبى و روانشناختى مورد ترديد و حتى حمله قرار مى‏گيرند
بدانيم. به‏عبارت ديگر هر معلولى داراى يك علت است يا به زبان ديگر، اطلاع دقيق از موقعيت كنونى يك پديده يا جسم يا سيستم براى پيش‏بينى آينده آن كافى است. هر پديده‏اى علتى دارد و چه‏بسا خود علت پديده ديگرى شود. چنانچه بخواهيم دقيق‏تر موضوع را بدانيم بايد گفت كه در جهان قوانين تغييرناپذيرى وجود دارند كه بر اساس آنها مى‏توان آينده هر سيستم فيزيكى را از روى موقعيت كنونى آن تعيين كرد. اين قاعده و تعبير را اصل عليت يا موجبيت (Determinism) مى‏گويند. لاپلاس مى‏گفت:"ما مى‏توانيم حالت فعلى جهان را معلول حال قبلى آن و علت حالت بعدى‏اش بدانيم." پس اگر در اين عرصه كه سرعت نسبت به سرعت نور (300000 كيلومتر بر ثانيه) پايين است، ما نيرو و جرم جسم را داشته باشيم، مى‏توانيم مكان جسم را در فلان زمان پيدا كنيم. اگر هم با مشكلى روبه‏رو شديم، اين مشكل از نوع ابهام است؛ براى مثال اگر سرعت باد و اصطكاك زمين يا سطح شيب‏دار در ميان است كه با شناخت نماينده‏هاى فيزيكى آنها مشكل برطرف مى‏شود. اما پيشرفت‏هاى فيزيك، خصوصاً در عرصه ذرات بنيادين و ميكروپويش‏ها اين ديدگاه را مورد ترديد قرار داد. اجازه بدهيد ابتدا از نظريه نسبيت خاص صحبت كنم. بنا به اين نظريه قوانين فيزيكى در همه دستگاه‏هاى لَخت يكى‏اند. سرعت نور ثابت است و به‏سرعت ناظر بستگى ندارد. در اين نظريه جرم بر حسب افزايش سرعت ديگر ثابت نيست و افزايش مى‏يابد. نتيجه ديگر اين نظريه همان رابطه اينشتين ميان جرم و انرژى است. در نظريه عام نسبيت نظريه نسبيت خاص در دستگاه‏هاى برخوردار از شتاب (غيرلَخت) تعميم و تكميل مى‏شود. در اين نظريه جهان ديگر سه بعدى نيست بلكه محيطى است يك‏پارچه و مادى و چهاربُعدى (سه بعد مكان و يك بعد زمان) و فضا از جمله زمان ديگر استقلال مكانيك نيوتن را ندارد، بلكه برحسب ماده موجود در آن انحنا و گرانش پيدا مى‏كند. از سوى ديگر سال‏ها بر سر اين مسأله مناقشه بود كه نور موج است يا ذره و در اين مقوله نظريه موجى نور و نظريه ذره‏اى بودن نور تدوين شدند تا اين‏كه به مدد دستاوردهاى مختلف فيزيك مدرن، نظريه كوانتومى نور مطرح شد كه تركيبى است از نظريه موجى بودن و ذره‏اى بودن نور و با اين نتيجه‏گيرى نهايى كه تابش نور تركيبى است از موج و ذره و نيز تأثير متقابل تابش با ذرات داراى بار الكتريكى. مغز متفكر اين عرصه يعنى مكانيك كوانتومى، كارل ورنر هايزنبرگ فيزيكدان آلمانى بود كه اولين‏بار در سال 1927 ثابت كرد كه در دنياى مكانيك كوانتومى نتيجه يك آزمايش حتماً و به‏طور قطع قابل پيش‏بينى نيست. دوم اين‏كه مفروضات واقعيت‏هاى عينى مستقل از ادراك انسانى مورد شك و ترديداند. بر اساس اصل عدم‏تعّين، نمى‏توان در آن‏واحد هم مكان يك ذره را به‏طور دقيق تعيين كرد و هم سرعت آن را. در اين دنيا به قول جان گريپين، قوانين فيزيك كه براى هر كسى آشنا هستند، ديگر عمل نمى‏كنند، و اين احتمالات هستند كه بر رويدادها حكم مى‏رانند. نيلز بور فيزيكدان دانماركى در اهميت مكانيك كوانتوم مى‏گويد:"هر كس از نظريه كوانتوم شوكه نشود، آن را نفهيمده است." اما اينشتين بر اين باور بود كه احتمالات نمى‏توانند به هستى پاسخ گويند. سخن او كه "خدا تاس نمى‏اندازد." مؤيد اين نكته است. به عبارت خلاصه فيزيك نظريه ارسطو و نيوتون و كانت را درباره زمان و مكان متحول ساخت. ايده‏هاى هانرى برگسون و فرويد و نيز ويليام جيمز نيز در عرصه زمان درونى و اختلاف آن با زمان كروتولوژيك (كيهانى) نقش مهمى در اين عرصه داشت. اين نكات بر ادبيات سخت تأثير گذاشت. زمان و مكان در روايت به هم ريختند. زمان كه از ديدگاه كانت تنها با استعاره مكانى (فضايى) قابل فهم بود، در روايت جايگاه خود را از دست داد. زمان ذهنى (روانى يا شخصى) كه در آن تحريف، افت و خيز زبانى، ناهمخوانى و عدم تداوم حاكم است، حركت خطى و رابطه علت و معلولى (پلات) را كنار گذاشت.
از سوى ديگر در عرصه سخن فلسفى نيز با ظهور هر فيلسوفى به‏تقريب ايده‏هاى نوينى در اين عرصه پديد آمد. اگر آثار ترجمه‏شده را بخوانيم، مى‏بينيم امروزه هيچ متفكرى به خود اجازه نمى‏دهد كه براى نمونه كل آراى كانت يا اسپيونوزا يا هگل را رد يا تمام آنها را دربسته بپذيرد. هر انديشمندى، پارى از انديشه‏هاى اين يا آن متفكر را قبول دارد. تا زمانى كه ما به يك يا مجموعه‏اى از اين نظرگاه‏هاى فلسفى اعتقاد داريم، حتى اگر با ابهامى برخورد كرديم، مى‏توانيم با مؤلفه‏هاى همان سخن فلسفى پاسخ ابهام را پيدا كنيم. براى مثال اگر به فلسفه عقل نزد هگل و ديالكتيك او باور داشته باشيم، هر ابهامى دير يا زود در پرتو آراء و نظريات او كشف مى‏شود، چون به هر حال حقيقت واحدى وجود دارد كه ما قادر به شناخت آن خواهيم شد.
اما اگر حقيقت چندپاره باشد و حقيقت واحدى در ميان نباشد، تكليف چيست؟ پيش از پاسخ‏گويى بد نيست بپرسيم راستى اولين كسى كه به‏عنوان فيلسوف و با ابزار فلسفه به‏خود فلسفه حمله برد، كى بود؟ اجازه بدهيد كه پيش از جواب، به‏خاطر بياوريم كه در قرون وسطى انسان با مقوله "باور مى‏كنم"، در دوره روشنگرى با مقوله دكارتى "فكر مى‏كنم"، در دوره رمانتيك‏ها با مفهوم "من احساس مى‏كنم" و در موقعيت داروينيستى - ناتورئاليستى با مقوله "مشاهد مى‏كنم" و در موقعيت ماركسيستى با مقوله "تغيير مى‏دهم"، و در موقعيت فرويدى با مقوله "خواب مى‏بينم" و در موقعيت اگزيستانسياليستى با مقوله "من انتخاب مى‏كنم" و در دوره پست‏مدرن با مقوله "من حرف مى‏زنم" ترازبندى مى‏شود. نيچه جدا از اين مقوله‏هاى پيشين و طرح مقوله زبان، به ديگر باورها نيز حمله برد و عقل و خرد هگلى و تعالى‏گرايى كانتى و در سطوح نازل‏تر و روزمره، احساسات و هيجانات تند و زودگذر، وجدان، تواضع، خوش‏طينتى، عفو و فضيلت را به‏باد حمله گرفت و گفت كه تمام اينها در پس چهره مدعيان‏شان عنصر متضاد خود را مى‏پروانند و پاس مى‏دارند. فرياد "خدا مرده است" پايانى بود بر جدل فلسفى بين ايده‏آليست‏هاى (عينى و ذهنى) با ماترياليست‏ها، فرياد ديگرش"آخرين مسيحى همو بود كه مصلوب شد" خط بطلانى بود بر الهيات و اين حرف معروفش كه "پديده اخلاقى وجود ندارد، هر آن‏چه كه هست، تفسير اخلاقى پديده‏هاست" رديه‏اى بود بر علم اخلاق. او كه ابتدا فكر مى‏كرد آن‏سوى جهان قراردادها تنها يك حقيقت وجود دارد و آن‏هم اراده معطوف به قدرت است، در بنيان‏هاى ژرف‏تر به اين نتيجه رسيد كه اصلاً منطق انعكاس‏دهنده جهان نيست و هيچ ضمانتى براى حقيقت وجود ندارد. پس يك چيز معين هم مى‏تواند سنگ (يا كاغذ) باشد هم نباشد. اين فيلسوف درنهايت عدم‏قطعيت خود را به اين شكل ترازبندى كرد: همه دعاوى علمى واجد ارزش برابراند و همه معتقدات اخلاقى واجد ارزش يك‏سان‏اند. پس حقيقت واحد بى‏معنا است.
حال باز مى‏گرديم به بحث اول: آيا مى‏توان با حفظ عدم‏قطعيت، يعنى اعتقاد به حقيقت‏هاى مختلف، داستان‏هايى نوشت كه خواننده [هوشمند] بتواند آنها را بفهمد. اصولاً چرا هر جا پاى عدم‏قطعيت به ميان مى‏آيد، اولاً به‏وضوح مخدوش مى‏شود (بعضاً با ابهام‏هاى الزامى - نهفته در ذات) ثانياً خود عدم‏قطعيت جايش را به آنارشى ساختارى و معنايى مى‏دهد؟ و دست آخر اين‏كه، چگونه مى‏توان از نشانه‏شناسى استفاده كرد تا شالوده عدم‏قطعيت مفهوم پيدا كند؟ تكرار مى‏كنم: وجود نشانه‏ها هستند كه خواننده را به مكان‏ها و زمان‏هاى ديگر هدايت مى‏كنند و زمينه تازه را براى او تعريف مى‏كنند. نشانه‏هاى امروزى هم با نشانه‏هاى بيست سال پيش هم متفاوت است. امروزه لازم نيست بگوييم كه از طريق اينترنت در تور مسافرتى جا براى مالزى رزرو كردم، و روز موعود آژانس خبر كردم، به فرودگاه رفتم، سوار هواپيما شدم و پس از چند ساعت به فرودگاه كوالالامپور رسيدم. با اطلاعاتى كه مردم دارند، كافيست بگوييم كه از طريق تور به مالزى رفتم. اما اگر رخدادى براى‏مان پيش آمد، مثلاً چيز ارزشمندى گم كردم يا عاشق شدم يا با شخصيت تأثيرگذارى مواجه شدم كه در پايان سفر وضع روحى من دگرگون شد، به‏دور از افراطگرايى بايد به‏قدر كافى نشانه، دلالت، نماد، كنايه و دال در اختيار خوانندگان بگذارم كه بدون سردرگمى، براى حالت روحى من، چند تأويل داشته باشند؛ چيزى كه نشانه‏شناس‏ها، خصوصاً امبرتو اكو سخت بر آن پاى مى‏فشارند.
فكر مى‏كنم يك افسانه قديمى وايكينگ، به‏عنوان خاتمه‏بخش بحث ما و علت پافشارى اكو، عارى از ارزش نباشد. مردى روحانى با جوانى نيرومند اما يك‏چشم با ايما و اشاره - كه از منظر دستگاه مغز هر كدام "نشانه" تلقى مى‏شوند - مسابقه گذاشتند. در پايان، مرد روحانى اعتراف كرد كه شكست خورده است. پرسيدند: "چرا فكر مى‏كنى شكست خوردى؟"
مرد روحانى گفت: "من با نشان دادن يك انگشت به او گفتم كه خدا يكى است. او با نشان دادن دو انگشت به من فهماند كه پسر خدا را فراموش نكنم. من با نشان دادن سه انگشت، گفتم پدر و پسر و روح‏القدس و او با مشت كردن دستش، گفت كه خدا درنهايت "يكى" و "بسته" است. من ميوه گيلاس را خوردم تا بگويم زندگى مثل اين شيرين است ولى او با خوردن تمشك به من فهماند كه زندگى غير از شيرينى، ترشى دارد."
اما جوان نيرومند و يك‏چشم، حرف ديگرى زد و گفت: "مرد روحانى با نشان دادن يك انگشت، به من گفت:"تو مى‏خواهى با همين يك چشمت با من بحث كنى؟ من دو انگشت را نشان دادم تا به او بگويم كه همين يك چشم به اندازه دو چشم او ارزش دارد. او سه انگشت را نشان داد تا بگويد: شوخى را كنار بگذار، ما با هم سه چشم داريم. من مشتم را نشان دادم تا به او بگويم با اين مشت له‏ات مى‏كنم. او با خوردن گيلاس و تف كردن هسته‏اش، مى‏خواست به من بگويد:"مثل اين گيلاس گوشتت را مى‏خورم و استخوان‏هايت را تف مى‏كنم." من با خوردن تمشك به او فهماندم كه يك‏جا قورتت مى‏دهم."

 



  اول صفحه



 

یادداشت

ادبيات امروز و موضوعى به‏نام اصل عدم حتمیت

بینامتنیت

بودن يا نبودن

ارادت به ادبیاتِ « م. ف. 51 »

ادبیات بلاتکلیف

شعر

داستان

داستان قاچاق نبي

گفت‌و‌گو در مغاك تكرار

معرفی کتاب

ارتباط با ما