پروانه‌‎هاي مرداب

 

حسين اقباليان
 

پا به پاي پروانه‎‌ها دويده بود، تا مرداب، تا خوابهاي لادن و نرگس، تا دستهاي فاصله و مرگ! بعد آهسته نزديك شده بود، پروانه‎اي را از ته مرداب بر روي گل پيراهنش سنجاق كرده بود!
××××
مادر فرياد كشيد:
- حيفه! بخدا حيفه كه لادن و نرگس رو ول كني و تا اونور سنگرها چكمه‎هات رو گلي كني! يه دفعه چشم باز ميكني و مي‎بيني كه همه چيزتو باختي، حتي لادن و نرگس رو!
گوشه‎اي كز كرده و تفنگ را روي شانه‎هاي خاليش نشاند:
- مادرم! گلم! دلبندم! هزاران لادن و نرگس چشم راه منند! بايد امشب راهي بشم!
بعد زار زار گريه كرد مثل بچه‎هاي كلاس اولي!
××××
پا به پاي پروانه‎ها دويده بود تا مرداب، تا باغهاي گيلاس و آلبالو! تا دستهاي پرسه و خيابانهاي تماشا! بعد يكي آمده بود و صورتش را لاي چادري گل-گليش قايم كرده بود مثل بچه‎هاي كلاس اولي!
مادر آرام و مطمئن گفته بود:
- تنها فرزندمه! پاره تنمه! نوكر آقاست!
او هم زير چشمي همه چيز را ورانداز كرده و و زير لب گفته بود:
- آقا؟!
××××
فرهاد كه بالهاي پروانه‎ها را دوست نداشت، با عصبانيت تمام بالهاي پروانه‎اي را كند و داد زد:
- آقا مي‎گفت آتيش بزن به هر چه خاك كثيف و درخت مور خورده‎اس!
در تمام خيالش او بود و حادثه‎اي كه در حال افتادن بود و درخيالش گوشه‎اي كز كرده با چشماني نگران گفته بود:
- پس لادن و نرگس!؟
بعد مادر توي خاطراتش قدم زده بود با حالتي گرفته و مغموم:
- پسر ديوونمون كردي! بشين مشقاتو بنويس! اينوقت شب كجا ميري؟!
اصلا هميشه همينطور بود، ديگر بقيه حرفاشو نمي‎شنيد، بعد دوان دوان آمده بود كنار مرداب و از داخل نيزار او را كه پا به پاي پروانه مي‎دويد نگاه كرده بود!
انگار هميشه مشق شبش همين بود:« كنار مرداب فانوسي روشن است، مردي لرز لرزان نزديك ميشود، گويي مرده‎اي يا تنديسي شبيه خداي زيبايي آنجا نشسته است و همواره ميبيند، پروانه‎ها پرپرزنان يكي – يكي مي‎آيند و بعد از سوز و سرما و با پاييزي پرپر ميزنند و بعد يخ مي‎زنند و….
جمله‎ها را هم تمام نكرده كتاب را گوشه‎اي پرت كرده بود:
- بيزارم!
مادر ديگر از دستش خسته شده بود و به التماس كردن افتاده بود:
- جان مادرت فقط همين جمله رو بخون تا مادرت بشنوه!
افتاده بود روي دنده لج:
- مگه تو نميدوني كه پاييز آخر همه چيزه ؟ توي كتابها همينو نوشته، پروانه‎ها در پاييز مي‎ميرند كنار مرداب! رو به سمت درناهايي كه از سمت شمال مي‎آيند و به جنوب ميروند،‌ مگه تو نميدوني!؟
×××
تيشه‎اش را بر روي سنگ گذاشت و بعد كوبيد:
- فرهاد حالا حتما كنار نيزار به عكس پروانه‎هايي نگاه مي‎كند كه روي يك ني خسته و خميده پرپر ميزنند! آخه فرها هميشه توي فاصله‎هاي دور كودكي گفته بود كه يه روز با يه توپ يا شايد هم با يه انبار هيزم خشك مرداب رو به آتيش ميكشد!
بعد خنديد اما چه بيهوده بود:
- اگه به روز بگند دختري كه پا به پاي پروانه‎ها دويده همينجا پشت سرت حرف دلتو ميشنوه! چيكار ميكني؟!
فرهاد هم آنطرف مرداب كنار پروانه‎هاي پركنده سر خودش داد كشيد:
- د لامصب اونوقت آرپي‎چي رو چيكار ميكني؟!
بعد افتاد توي مرداب و كسي نتوانست كمكش كند! در مقابل چشمان تمام پروانه‎هايي كه به پيشوازش آمده بودند تا ته مرداب رفت و ديگر بيرون نيآمد و هزاران هزار پروانه‎ها با بالهاي يخ‎زده‎شان خود را به مرداب زدند و نتوانستند حتي صداي نفسهايش را هم بشنوند! حتي هيچكس هم نفهميد كه قصه فرهاد عاشق كشي است و بس!
××××
براي چندمين بار پا به پاي پروانه‎ها دويده بود! بعد كنار مرداب چادري سفيدش را كناري زده بود:
- ميگم خواب ديدم كه تو با پروانه‎ها ميري!
خنديده بود :
- نترس! با پروانه‎ها هم برميگردم!
اين را چنان مطمئن ادا كرده بود كه انگار ميخواست براي هميشه برود!
صداي زنگ قافله هم از دور خواب او را پريشان كرد و او از خوابي هزار ساله برخواست:
- حالا وقتشه!
او هم با آن چادري سفيد و گل گليش از خواب پريد:
- وقت چي؟!
كتاب و آينه را بوسيد و گفت:
- لادن و نرگس رو سپردم به تو و تو رو هم بخدا!
بعد با گوشه چادريش چشمانش را پاك كرد و لاي چادريش گم شد!
حالا پروانه‎ها آمده بودند تا پا به پاي او بدوند،‌ چادريش را ببوسند و اشك چشمانش را بنوشند، گريست و گفت:
- آقا رو كه ديدي سلام ما رو هم بهش برسون و بگو كه چشم براشيم! لادن و نرگس هم چشم براشند!
لادن و نرگس خواب بودند، صورت گر گرفته‏شان را بوسيد، بوي خوابهاي هزار ساله ميدادند، اصلا آنها پير شده بودند شبيه لادن و نرگسي كه كنار مرداب رو به سمت پروانه‎ها پير شده بودند.
كاسه آبي كه پشت سرش خالي شد شبيه كاسي چشمي بود كه يكدفعه همه وجودش را خالي كرده باشد و پشت سرش چيزي جز چند سايه برجاي نماندند، لادن و نرگس و كسي كه عمري با او پا به پاي پروانه‎ها دويده بود.
حالا فرهاد روي گل سينه‎اش پروانه‎اي را سنجاق كرده بود و بعد ته مرداب به سفري ابدي رفته بود، و دختري كه پا به پاي پروانه‎ها دويده بود با تيشه‎اي سخت آهني روي تمام ني‎هاي نيزار نوشته بود: «سردار مرداب!» و بعد هق هق گريسته بود بخاطر حس غريبي كه نبودنش را تا ابد در خيال او جا كرده بود!
شايد روزي روزگاري كسي پيدا شود و بخاطرش روي تمام ني‎هاي همان نيزار بنويسد: «بانوي مرداب»!
××××
زنجير را از دستهايش گشودند، از خيال فرهاد هم! و از بالهاي پرپر شده تمام پروانه‎هايي كه دور حرم به ياد چشمهاي او سوخته بودند و يا پا به پاي او دويده بودند:
- مسافر بلند شو! آقا چشم براته!
آمدند، پاهاي پياده‎شان را روي آسفالت‎هاي پنهان اسارت كشيدند، مثل مرده‎اي كه پشت سر نياكان خود خوابيده باشد!
دوباره زنجير زدند:
- اگه دنبال مسافر گمشده‎ات هستي بايد دوباره دستهايت را ببندند، آخه آقا دست بسته مي‎خواهدت!
قلبهايشان نزديك بودند كه بتركند و چشمهايشان چنان به وسوسه ديدن گرفتار شده بودند كه آقا را همه جا ميديد، حتي كنار مردابي كه فرهاد پيكرش را چال كرده بود و تنديس لادن و نرگس را بر سينه پروانه‎ها سنجاق كرده بود، تا رسيدند گردنشان را هم زنجير كردند، قلبشان را منفجر ساختند، عقلشان را از كف دادند، اصلا بر سر و سينه‎شان كوبيدند!
بيچاره آن بانوي سفيد پوش كه يك عمر پا به پاي پروانه‎ها دويده بود، حالا كنار مرداب ميشمرد:
- اين آخرين پاييزي است كه بالهايتان را ميشمارم!
صداي فرهاد را از انعكاس كوهها لمس كرده بود و رو به پروانه ها گفت:
- فرهاد كه آمد بوسه‎هايتان را دست‎چين ميكنم، بهترينش براي فرهاد!
و قاب عكس خالي لادن و نرگس كه ته مرداب به ياد فرهاد دق كرده بودند!
اگر خواب ديده بود كه زنجيرها را نفس كشيده‎ايم پس چرا براي رفتن آقا فكري نكرد!؟
××××
از مرز گذشتند و بانوي خيال كه پا به پاي پروانه‎ها دويده بود كنار مرداب رو به سمت تمام نيزار ايستاده بود و پروانه‎هاي مرده را ميشمرد! لادن و نرگس هم كه تمام چشمهاي خود را بر كف مرداب جا گذاشته بودند حتما صداي فرهاد را شنيدند از سكوت مردي كه با بالهاي پروانه‎ها تمام پيكرش را تزيين كرده بود و جز پلاكي خونين و خط خورده از خود بر جاي نگذاشته بود!

1376
 
  اول صفحه



 

یادداشت

مرگ انديشي آن‌ها كه جاودانه‌اند

خشم زن به روايت عشق يك زن

تصویر ایده آل فرشته‌ای در خانه

شعر

داستان

در آینه: علیه حرّافی و عبارت پردازی

تراژدي از ارسطو تا خواجه نصير

حاتمي سر آمدي غيرِ وابسته به دربخانه

معرفی کتاب

ارتباط با ما