«آري، بدينسان شما به جهان عاشق شدهايد. اي
جاودانگان، آن را جاودانه دوست بداريد و با رنج بگوييد: برو، اما
بازگرد! زيرا هر لذتي جاودانگي ميخواهد» نيچه
هوشنگ گلشيري جوانمرگي را، مرگ ـ به علت هر علت كه
باشد ـ قبل از چهلسالگي ميداهد و معتقد است كه «… ممكن است
نويسنده يا شاعر همچنان زنده بمانند، اما ديگر از خلق و ابداع در
آنها چيزي نباشد. خودشان را تكرار كنند و از حد و حدودي كه در همان
جواني بدان دست يافتهاند فراتر نروند». او
در مورد بهرام صادقي هم معتقد به جوانمرگي است و اوج و كار صادقي
را نه در «ملكوت» كه در داستانهاي كوتاهش مي داند و بر اين باور
است كه «ملكوت» داستاني بلند است كه حرام شده است. اما دكتر محمد
صنعتي بر اين باور است كه «ملكوت, به كابوسي مي ماند اما نه كابوسي
مانند بوف كور يا سه قطره خون كه طبيعي و سيال باشد. بلكه كابوسي
دستكاري و حساب شده است .... يعني جاي دستكاري ها و حساب و كتاب
هاي آن, چنان محو و پرداخت شده اند تا به چشم نيايند» سعي اين
نوشتار آن است كه از اين ميان بيشتر به دنبال پاسخي باشد براي علت
«مرگ انديشي» در آثار بهرام صادقي كه درباره آن تنها گاهي حرفي يا
سخني زده مي شود و هميشه مي ماند براي وقتي ديگر! براي رسيدن به ا
ين هدف بهترين پاسخ را حدا از وضعيت و موقعيت نويسنده در شرايط
تاريخي كه در آن زندگي مي كرده ا ست تاخدودي شايد بتوان در بررسي
رمان «ملكوت» او دانست . چرا كه اگر معتقد به اوج خلاقيت در اين
اثر باشيم و همزمان مرگ مؤلف آن را درنظر بگيريم «ملكوت» همان
ميعادگاهي است كه بايد از آن آغاز كنيم . چكيده داستان اين است كه
« چهار دوست كه در باغي با يكديگر دمي خوش دارند, با حادثه اي رو
به رو مي شوند. جن در يكي از آنها «آقاي مودت » حلول مي كند ـ سه
نفر ديگر او را به تنها پزشك شهر يعني دكتر حاتم مي برند. به
راهنمايي دوست «ناشناس » كه ما هيچ يك از مشخصات او را نمي دانيم ـ
دكتر حاتم در ضمن معالجه آقاي مودت با يكي از آن دوستان «منشي» گفت
و گويي دارد. در آن گفت و گو از زندگي ناگوار و نابسمان خود مي
گويد و از «م.ل» مردي كه با نوكرش «شكو» به خانه اش آمده است و با
اين قصد كه دكتر آخرين عضو باقي مانده بدن او را قطع كند. مردي كه
همه اعضاي بدن خود را قطع كرده است و آنها را در شيشه هاي الكل
همراه خود دارد . «م.ل» طي اقامت سيزده روزه خود در خانه دكتر حاتم
, خاطرات گذشته و افكار و احساسات كنوني خود را به روي كاغذ مي
آورد و در تمام اين مدت شكو و ساقي از او مواظبت مي كنند . ساقي زن
ناكام دكتر حاتم است و گويا با شكو سر و سري پيدا مي كند و به دست
دكتر حاتم كشته مي شود . ساقي تنها قرباني دكتر حاتم نيست او به
همه مردم شهر و شهرهاي ديگري كه در آنجا زيسته , آمپول مرگ تزريق
كرده است دكتر حاتم تنها ديگران را نمي كشد بلكه خود را نيز مي
كشد. گويي وجود او تنها در مر گ مفهوم مي يابد . مرگي كه نمي
خواهدش و با آن ستيز مي كند اما خود را از درون نابود مي سازد. » و
اما «ملكوت» : ملكوت يك استعاره است . استعاره از جهاني رو به زوال
و نابودي و هر كه علاقه مند به اوست و ميل به جاودانگي دارد در يك
ناآگاهي محض با آمپولي كه به ظاهر براي چنين هدفي توسط دكتر حاتم
تزريق مي شود به كام مرگ مي رود. زمان واقعه بيروني داستان در طول
شبي است تا سپيده دم و در اين زمان كوتاه است كه تراژدي مرگ وارد
كالبد فيزيكي بي خبران مي شود و تا هفت روز ديگر كه به نظر اشاره
اي است به «رؤياي هفت شيپور» در مكاشفات يو حنا اثر مي كند «و اين
هفته باقي مانده به اندازه صدها سال عمر كنيد ... تا دم مرگ هيچ
حسرت و اندوهي نداشته باشند» ملكوت در سه جايگاه حضور دارد. اما
حضوري غايب و از طرفي بر كل داستان هم سيطره دارد. اما حضوري غايب
و از طرفي بر كل داستان هم سيطره دارد. در يك جا به عنوان زن مرد
جواني كه كارمندي است ساده و زحمتكش زني كه سادگي را بسيار مي
پسندد! ... و هميشه حتي تا سحر منتظر شوهرش خواهد ماند. مرد جوان
هم در كنار او به سادگي و صفاي زندگي مي رسد . ملكوت در جايي ديگر
به عنوان يكي از بي شمار زناني است كه دكتر حاتم آنها را كشته است
. چرا كه او «از زن و عشق » خيري نديده است. هرچند كه آخرين آنها
يعني ساقي هنوز با او زندگي مي كند و از آنجا كه به تعبير ميلان
كوند را : «نامهاي نخست بدون نام خانوادگي و نامهاي خانوادگي
بدون نام نخست، نام نيستند كه نشانهاند» پس ميتوان تمام اشخاص
داستان ملكوت را استعاره دانست و اگر اين تعبير گلشيري كه «م.ل»
ميتواند دو حرف اول «ملكوت» باشد را درست بدانيم؛ اكنون او جز يك
دست و تني مثله برايش نمانده است و«م» و «ل» براي ناميدنش كافي
است.
«م.ل» آدمي است با سرشتي دوگانه (Paradoxical) . داراي هراسي
ناهمساز كه پديد آوردنده اثرخويش است. هراسي كه خودكامگي را در او
برانگيخته است و سبب ساز «پسركشي» در او شده است البته در ادامه به
تفصيل در مورد اين دوگانگي شرح خواهيم داد كه اتفاقاً حل يكي از
ابعاد معمايي تفاوت شخصيت دكتر حاتم و «م.ل» كه هر دو ميخواهند.
مرگ خود را خود برگزينند همين است ]م.ل با مثله كردن خود به
استقبال مرگ خود ميرود و دكتر حاتم با وجودي كه علاوه بر خود
ديگراني را هم به مرگ ميكشاند. به او رشك ميبرد. چرا كه در نظرش
م. ل يك رقيب براي او محسوب ميشود[.
علت پسركشي «م.ل» اين طور بيان ميشود كه زماني يك فيلسوف و شاعري
بود كه با عقايد و افكار خود باعث شد تا پسرش از او روبرگرداند و
«م.ل» كه بعد از مرگ مادر و همسرش. تنها بازماندهاش همين يك پسر
بود تاب برنياورد و سر از بدنش جدا كرد و شكورا نيز كه تنها شاهد
بود در زير يك بوته بزرگ گل سرخ گير آورد و زبان داغ و قرمز خون
چكانش را برروي برفها، انداخت و شكو براي هميشه در خاموشي ماند.
اشاره صادقي در فصل سوم «سيزده» كه با مكاشفات يوحنا در انجيل ـ
باب هشتم ـ آغاز ميشود «… و عقابي را ديدم و شنيدم كه در وسط
اسمان ميپرد و به آواز بلند ميگويد: واي واي برساكنان زمين..» و
آنجا كه «م.ل» از ابتداي خاطراتش به ياد ميآورد كه چگونه هميشه
صدايي از درون ميشنيده است و او هم فرمانبردارش بوده بر اين
واقعيت كه «م.ل» نسخه وارونه شده و در واقع فلسفي فيلسوف دانماركي
و سرسلسله اگزيستانسياليستهاي مسيحي است. صحه ميگذارد و حالا
«م.ل» وقتي ميفهمد كه كودك درونش بيدار شده ورستاخيز ميشود، دكتر
حاتم را ميبخشد و ميخواهد به قصر سفيدش كه از آنجا آمده بازگردد
و دل به ملكوت بسپارد «نعش پسرم را بعد از اين سالها دربدري و
آوارگي و سرگرداني از تابوت بيرون ميآورم و به خاك ميسپارم و
اعضاي قطع شده را از درون شيشهها بين سگها مياندازم. اين خود
تفريح مناسبي است زيرا لابدالكلها كمي مستشان ميكند و پس از آن
زن ميگيرم. يكي زن زيباي دهاتي ميگيرم كه فقط در فكر پول من باشد
و از او بچهدار ميشوم و فرزندم را بزرگ ميكنم. بزرگ ميكنم تا
روزي كه بتواند دشنهاي در دست بگيرد…« ولي او نيل به اين ملكوت
نخواهد برد و پسر آيندهاش به جبران گناه او «پدركشي» نخواهد كرد.
چرا كه دكتر حاتم دراين زمان كه ميفهمد او همچون ديگران خواهان
افزايش طول عمر است. از آن آمپول زهردار به او تزريق ميكند.
همانطور كه شرح داده شد.
اما ملكوت براي مرد جوان هنوز زنده است ، براي دكتر حاتم از دست
رفته و براي «م.ل» نويد آينده و رؤياي تازهاش است و از همين جاست
كه در مييابيم وجود يا عدم وجود «ملكوت» چه تفاوتي از نظر شخصيتي
ميتواند براي ديگران داشته باشد از يكي شيطاننمايي ميسازد و از
ديگري آدمي با «عشق به سرنوشت» و ديگري را هم ميتواند «بازگشت
جاودان» بخشد.
اما چه عنصري به دكتر حاتم اين اختيار را ميدهد كه مانند م.ل كه
او هم در مثله كردن خود مختار است انتخاب كند؟
قبل از آنكه وارد مبحث تفاوت دوگانگي در آن دو شويم، بهتر است
ابتدا مسأله انتخاب را حل كنيم. انتخابي كه ريشه در تفكر
اگزيستانسياليستي سارتر دارد و به تعبير او: «فرد بشر با انتخاب،
همه آدميان را انتخاب ميكند. در واقع هر يك از اعمال ما آدميان،
با آفريدن بشري كه ما ميخواهيم آن گونه باشيم، در عين حال تصويري
از بشر ميسازد كه به عقيده ما، بشر بايد به طور كلي آنچنان باشد»
و اين كدام راه است كه دكتر حاتم با انتخاب آن، راه ديگران را معين
ميكند. به ظاهر بايد راهي باشد آميخته با دلهره و اين همان
دلهرهاي است كه كي يركه گوران را «دلهره ابراهيم» مينامد. ريشه
اين دلهره كه همان دوگانگي است در بين دكترحاتم و «م.ل» فرق ميكند
. دلهره پارادوكسيكال «م.ل» ابراهيمي است و اما دكتر كاملاً وجودي
است خوب است براي شناخت بهتر به افسانه «مرد ـ ماهي واگنس» كه
كيير كه گور اشاره ميكند بازگرديم.او با تغيير كوچكي كه به
افسانه ميدهد بيان ميكند كه «گناه يك بيواسطگي اوليه نيست. بلكه
يك بيواسطگي بعدي است. در گناه فرد هم اينك (در جهت پارادوكس
شيطاني) برتر از كل است. زيرا تناقضي است از جانب كل كه تحقق خود
را بر كسي تحميل كند كه فاقد شرط اجتناب ناپذير است» و به اعتقاد
وي ميشود حركت مرد ـ ماهي را درك كرد اما ابراهيم را نه زيرا
دقيقا از طريق پارادوكس است كه مرد ـ ماهي به نقطه تحقق كلي
ميرسد. زيرا اگر مخفي بماند و خود را به همه عذابهاي پشيماني
تسليم كند به يك شيطان تبديل ميشود و به همين دليل نابود ميشود ]
چيزي كه وجه تطبيقي شيطان شدن دكترحاتم و نابودياش را محقق
ميسازد[ در واقع ميشود گفت دكتر حاتم در نقطه عطفي ديالكتيكي
قرار دارد كه سرانجام برعكس عمل مرد ـ ماهي كه با اگنس ازدواج
ميكند و به آرامش ميرسد. دكترحاتم، ساقي را ميكشد و از اين
پارادوكس خارج ميشود. هرچند وقتي لحظهاي به خود ميايد كه
درمييابد ساقي با شكو ارتباطي پنهاني داشته است و به همين دليل
بار ديگر او را ميكشد:
«حالا يك بار ديگر بايد تراخفه كنم و اين بار ديگرخودم هستم.
ميشنوي؟ اين خود دكتر حاتم است كه ترا خفه ميكند و نه شيطان…»
اما پايان ملكوت را بايد در فلسفهاي ديگر جست. فلسفهاي كه
ميتواند به ما بگويد كه صادقي نخواستهاست همچون مكاشفه يوحنا.
پيشگوي آينده باشد و وضعيت نجات يافتگان و يا پيش از اين مردگان را
در سرزميني نابود شده براي ما به تصور كشد مهم دريافت اين نكته است
كه «عشق به سرنوشت» آنطور كه نيچه بيان كرده است همسنگ «بازگشت
جاودان» است؛ آن طور كه ميگويد: «دريافتن مشيتي فردي در زندگي
خويش يا مهارتي نظري و عملي در تفسير رويدادها و تنظيم حوادث
مرتبط است» يعني شخص بايد دريابد تمامي رخدادهاي گذشته كه شامل
شرهاي زيانبار و رخدادهاي فاجعه آميز هستند به هيچ وجه شر نبوده
بلكه در راستاي منفعت ما هستند و وسيلهاي براي خيرهاي بعدي نيچه
مدام بر اين مسأله همچون شيوهاي براي عشق به سرنوشت تأكيد ميكرد.
او در زرتشت ميگويد: «به جاي انتقام جويي از فضاي دشمن بايد گواهي
داد كه او در حق ما نيكي كرده است.»
اما سرانجام ديگران چه خواهد بود مرد جوان، مرد چاق، آقاي مودت،
مرد ناشناس و شكو كه خود فرزند عشقي ممنوع است، از تبر پدري پسركش
جان سالم به در برده است و اينكه چرا كشته نميشود بايد به
تعبيرخود صادقي اشاره كرد: «دستهايش را صليبوار روي فرمانگذاشته
بود و سرش بر اين صليب آرام گرفته بود گويي مصلوب است» و شايد چون
ميرانيست، مياند امنا دقيقاً نميشود گفت او مسيح است. از نظر
دكتر صنعتي: «مرد ناشناس نيز بازتاب بيروني شكواست» او نيز به همه
چيز واقف است. دانسته ناشناخته است و به اين ترتيب است كه هر دو
جزو نجات يافتگانند. مرد جوان و مردچاق خود حاكم بر سرنوشت خود تا
يك هفته ديگر خواهند بود. ليكن مرد چاق. همان دم سكته ميند و
ميميرد و مرد جوان به دكتر حاتم ميگويد: «… اما من هم عذابها و
شكنجهها و بيعدالتيهايتان را تحمل ميكنم. به راحتي… واز هيچ
كدامتان هم انتظار كمك نخواهم داشت.» و اين آرامش چگونه در اين آدم
سادهدل پديد آمده است؟ مگر نه آنكه تنها ملكوتش هم با او خواهد
مرد؟ در واقع بايد گفت ريشه چنين آرامشي، عشق به سرنوشت است كه
حالا خود را ميسازد و در او ميبالد. نتيجه اينكه صادقي، هر چند
به دليل حل آن هراس ناهمساز و پارادوكسيكال, صحنه را به روي دنياي
ديگر آدمها ـ بيرونيها ـ بازگشوده ميگذارد و كاري به آينده
مردگان و نجاتيافتگان و سرزمين مردهشان ندارد، اما توانسته خود
را تا آن لحظه آن طور كه بوده بيان كند و اين «صداقت و صميميت» او
را ميرساند كه به نظر سارتر : «تنها در يك مورد ميتوان داوري
كرد و آن هم صداقت و صميميت است» شايد بر همين اساس بتوان گفت كه
با وجود مرگانديشي لايه لايه بهرام صادقي، او هرگز نميميرد.