حيوانات؛ شخصيت‌هاي بي‌زبان چوبك

 

عليرضا عطاران
نگاهي به نقش حيوانات در داستان‌هاي صادق چوبك
عليرضا عطاران -داستان نويس- مطالعات دقيقي روي ادبيات معاصر خصوصاً آثار چوبك انجام داده‌ است كه حاصل آن را مي‌توان در سايت شخصي‌اش و درخانه صادق چوبك ديد. يادداشتي را كه در پي خواهيد خواند به مناسبت ويژه‌نامه چوبك در ماندگار، توسط ايشان نوشته ‌شده‌ كه با بزرگواري پيش از درج در سايت شخصي‌اش، در اختيار ما قرار گرفته‌است؛ از اين بابت از وي سپاسگزاريم.

«اگر بدانی که چه می‌کنی، سعادتمند می‌باشی، اما اگر ندانی که چه می‌‌کنی، معلون و خطا کار هستی.»
ولیکن انسان نمی‌داند با «خود» چه کند. [پس] هیچ پیشرفتی برای وی ممکن نیست، مگر آنگاه که با طبیعت خود بهتر آشنا شود.
          [«پاسخ به ایوب» ـ ترجمه روحانی]

اغلب داستان‌های‌ صادق چوبک دارای ساختار (قصه‌ی شخصیتThe Novel of Character ) است. در چنين ساختاری، اندیشه‌ها و باورهای‌ شخصیت برای نویسنده چندان مهم نیست بلکه آن چه اهميت دارد، عواطف، خصوصیات، غرایز و در مجموع طبیعت آنان است. شاید به خاطر اينکه این امور چنان در شخصیت‌ها عینیت پیدا کرده که به آن‌ها فردیت بخشیده است. برای همين نویسنده نیروی خود را برای نشان دادن می‌گذارد، نه گفتن.
ويژگی دیگر داستان‌های چوبک آوردن حیوان‌ها به دنیای داستانی است. تا جایی که آن‌ها با رفتار، غرایز و عواطف خود، جهان تازه‌ای ایجاد می‌کنند. گرچه باید گفت، [انسان ـ انگاری] در حیوان‌ها ـ به معنای شخصیت بخشیدن به جانوران و دادن صفات و خصوصیات انسانی به آنان ـ موضوع نویی به شمار نمی‌رود؛ به عبارتی حکایات و داستان‌هایی که از ذهن و زبان حیوانات روایت شده است، امر تازه‌ای نیست. چه داستان‌های تمثیلی که «فابل» نامیده می‌شود و سابقه قدیمی دارد. ـ مانند کلیه و دمنه و ... ـ چه آن‌هایی که از سوی نویسندگان معاصر انجام شده‌است ـ مانند بعضی از داستان‌های صمد بهرنگی و مهمترین آن «ماهی سیاه کوچولو». ـ اما موضوعی که نباید فراموش کرد، در این آثار کم‌تر به خصوصیت ذهنی و روانی و تأثرات درونی شخصیت‌ها توجه شده است و بیشتر جنبه استعاری آن مد نظر بوده است.
اگر از موارد استثنایی ـ همچون سگ ولگرد صادق هدایت ـ بگذریم، چوبک تنها نویسنده‌ای است که علاوه بر شخصیت پردازی از حیوانات، ـ با نفوذ و افشای جنبه‌های درونی و انعکاس رفتارهای آن‌ها ـ درصدد ارتباط تشابه ميان او و انسان برآمده است.
از آنجا که این ارتباط ـ دادن صفات و خصوصیات انسانی به حیوان‌ها ـ در داستان‌های او يکسان نيست، من آن را سه بخش جداگانه دسته‌بندی کردم. به عبارتی چه آن‌هایی که حیوان‌ها نقش کلیدی دارند، مانند: [انتر] در «انتری که لوطیش مرده بود» یا [سگ] در «مردی در قفس» و «آتما، سگ من» یا [گربه] در «بچه گربه‌ای که چشمان‌ش باز نشده بود» یا [اسب] در «عدل» و چه آن‌هایی که نقش کمتری دارند، مانند: [کبوتر] در «کفترباز» یا [عنکبوت] در «سنگ صبور» و حتا زمانی که تنها به صورت نماد نشان داده می‌شود، مانند: [اسب چوبی] در هر سه این موارد، با سه نوع کارکرد:تشبیه، استعاره و نماد،، روبرو هستیم.
تشبیه:
يعني مانند كردن چيزي به چيز ديگر كه به جهت داشتن صفت يا صفاتي با هم مشترك باشند هدف از تشبيه در ادبیات،بیشتر نوعی تمهید در تجسم، توصيف، اغراق و مادي کردن حالات است. به عبارتی نویسنده از این جهت دست به تشبیه‌سازی می زند، که بتواند تجربه خود را از پدیده مورد نظر زنده و عینی کند.
در داستان «عدل»، اسبی با دست و پای شکسته در جوی آب افتاده است. در اینجا نویسنده دست به تمهید می‌زند و تناقض گویی می‌کند. اسب را که نمادی از احساسات است، در اوج ناتوانی خونسرد و آرام نشان می‌دهد، اما خونسردی توأم با متانت و نجابت.
«اسب قیافه‌اش آرام و بدون التماس بود، قیافه‌ی یک اسب سالم را داشت. با چشمان گشاد و بدون اشک به مردم نگاه می‌کرد.»
نقطه مقابل اسب، مردمی که شاهد جان دادن اسب هستند، همگی احساساتی و هر یک به نوبه خود واکنشی نشان می‌دهند، اما فاقد احساسات و خوی انسانی هستند. مانند لبوفروشی که از تجمع مردم به هیجان می‌آید و برای رونق کاسبی‌اش فریاد می‌زند:
«قند بي کپُن دارم! سيري يک قرون مي‌دم.»
در داستان «مردی در قفس» مردی از زور تنهایی به سگی پناه برده است. ـ سگ نیز می تواند تشبیه‌ای از شخصیت اصلی داستان باشد، ـ با این تفاوت که او مانند شخصیت داستان، گرفتار اوهام و عواطف خود نیست، بلکه تابع غریزه‌اش است.
شخصیت داستان سال‌های درازی را در غربت ـ هندوستان ـ گذرانده است. خانواده‌اش بر اثر بیماری وبا از بین رفته‌اند. یکی از پاهای خودش شل شده است. دارایی‌اش از دست رفته است و زنش نیز بر اثر بیماری خناق مرده است. اکنون این مرد تنها و ناامید، به سگی ماده به نام راسو دل‌خوش شده است. اما در یکی از شب‌ها، سگ که نماد وفاداری و دوستی است، یک‌باره با پارس سگی نر، خودش را تسلیم او می‌کند و مرد را ترک می‌کند، تا تنهاتر از پیش لای در جان بسپارد.
نویسنده در این داستان ضمن این که خواسته برتری غریزه حیوانی و اصل تنازع بقا را بر احساسات آدمی تنها و ناامید، نشان دهد. ـ به عبارتی به داستان رنگ و بوی ناتورآلیستی بدهد. ـ سعی کرده بگويد، زندگی آن‌قدر خشن و بی‌رحم است که حتی سگ که نماد وفاداری است، نیز بی‌وفا می‌شود.
در داستان دیگری از نویسنده [یک شب بیخوابی] می‌خوانیم، ماشینی سگی را زیر گرفته است، بعد توله‌های سگ نصف شب از خرابه‌ای زوزه سرداده‌اند و زوزه‌ی آن‌ها مردی را که در منزل مجاور خرابه ساکن است، بی‌خواب کرده است.
در اینجا نویسنده بدون اين که به «سگ» بپردازد، سرنوشت توله‌های تنهای سگ را به تنهایی مرد پیوند می‌زند، تا تشبیه سازی کرده باشد.
در داستان [بچه گربه‌ای که چشمان‌ش باز نشده بود] صدای بچه گربه‌ای از سوراخ تیر چراغ برق شنیده می‌شود و همین عامل باعث جمع شدن عابران می‌شود.
باز در اینجا با «حیوان» و احساسات مردمی روبروییم که هیچ درکی از زندگی ندارند. ضمن این که دو شخصیت اصلی داستان دارای احساسات متضادی هستند. پسربچه‌ای که برای بچه گربه دل‌سوزی می‌کند و سعی دارد او را از توی سوراخ بیرون بیاورد و به خانه‌اش ببرد و مردی که فاقد چنین حسی است، برای همين مخالفت و حتا مانع او می‌شود.
در این میان گربه لاغری جست می‌زند و جوجه‌ای را از توی پیاده‌رو می‌قاپد و خودش را توی سوراخ تیر چراغ برق می‌اندازد تا به بچه‌اش برساند. بچه گربه که می‌فهمد غذا رسیده است، ساکت می‌شود. این موضوع علاوه بر فائق آمدن غریزه حیوانی بر حس ترحم و انسانی، به بی‌تفاوتی حیوان به احساسات دیگران است.
در داستان [آخر شب] مشابه این حادثه اتفاق می‌افتد. آنجا که مردی در کافه بر زمين می‌افتد و می‌میرد، گربه‌ای که نزدیک او است، کوچک‌ترین تکانی نمی‌خورد و بی‌تفاوت می‌ماند. شاید در این دو داستان، انتخاب «گربه»، اشاره به نمادی از بی‌تفاوتی و بی‌وفایی دیگران باشد.
داستان زیبای [پاچه خیزک] حول سرنوشت موشی چرب و چیلی می‌چرخد. به عبارتی موش به عنوان نمادی از موجودی حریص است. حرصی که به جنون می‌رسد. جنون دزدیدن، جنون اندوختن، جنون جویدن، جنون دویدن و جنون تولید مثل کردن.
«ببین آخرش گیر افتاد. شکم‌ش آخر جون‌شو به باد داد. خدا پدر سلطونلی رو بیامرزه که گفت گردو بو داده بذار تو تلش...»
تکه گردوی دوده زده نیمه خورده‌ای هم کف تله افتاده بود. موش پس از آنکه گیر افتاده بود دیگر اشتهای‌ش کور شده بود و به آن دهن نزده بود.
این استعاره به مردم جنون زده‌ای پیوند می‌خورد که انگار تفریحی ندارند، مگر موشی را به تله بیندازنند، بعد روی او نفت بریزند و آتش‌ش بزنند و آن‌وقت دنبال سرش کنند.
اوج داستان آنجاست که موش آتش گرفته، خودش را به تانکر می‌رساند. آن را به آتش می‌کشد. تانکر منفجر می‌شود و مردم و آبادی را نابود می‌کند.
استعاره:
در اینجا حیوان‌ها با قرار گرفتن در جایگاه انسان، مورد کنکاش قرار می‌گیرند. در حقیقت حیوانات و رفتارشان، نقشی استعاره‌ای دارند.
گرچه باید گفت، استعاره نيز نوعي تشبيه است، با این تفاوت که شباهت‌ها مستقیم نبوده و مجازی است. به عبارتی، استعاره از تشبیه زیباتر و عمیق‌تر است. ضمن این که داستان‌های استعاره‌ای تاکیدش بر دو عامل عمده ـ وجوه استعاره و مفهوم استعاره ـ است. برای همین از گذشته‌های دور، راویان قصه‌ها و حکایت‌ها برای تأثیرگذاری و القای بیشتر از استعاره استفاده می‌کنند. حتا در کتاب مقدس نیز با این موضوع روبروییم.
داستان «قفس» از بهترین نمونه چنین داستان‌هایی است. همه چیز مجازی و استعاره ای است. بودن مرغ و خروس‌هایی که در قفس هستند ـ که خود تمثیلی از زندگی آدمی است. ـ فضايي كه در آن زندگي مي‌كنند. قفسی تنگ و تاریک و کثیف و از همه مهمتر، رفتاری که با آنان می‌شود. آنجا که تن و مایه‌ی تن‌شان طعمه چپاول‌گران می‌شود.
دستی سياه سوخته و رگ درآمده و چرکين و شوم و پينه‌بسته تو قفس رانده شد و ميان هم قفسان به کندوکو در آمد. دست با سنگ‌دلی و خشم و بی‌اعتنايی در ميان آن به درو افتاد و آشوبی پديدار کرد...
تا سرانجام بيخ بال جوجه‌ی ريقونه‌ای چسبيد و آن را از آن ميان بلند کرد...
و تخم را از توی گندزار ربود و همان‌دم در بيرون قفس دهانی چون گور باز شد و آن را بلعيد.
در داستان [همراه] ـ که به دو شیوه مجزا نوشته شده است. ـ باز با داستانی کاملا استعاره ای روبروییم. دو گرگ گرسنه گرفتار در بوران و برف، می‌تواند استعاره‌ای از آدمی باشد. و آنجا که هر دو از زور گرسنگی و ناچاری نقشه می‌کشند و منتظر می‌مانند یکی بر زمین بیفتد تا دیگری او را بدرد. به عبارتی انسان نیز در این قبیل مواقع، اگر زورش برسد، همنوع‌ش را می‌درد.
نماد «سمبل»:
رفتار، غرایز و نوع واکنش‌هایی که از حیوانات سر می‌زند، همگی نمادین هستند. در واقع نویسنده حيوان را نماد و نشانه‌ای از يك شخصيت انسانی منظور می‌کند. بخصوص آنجا که حیوان را به محیط داستانی خود وارد می‌کند، سپس با نفوذ به ذهن و روان او جهان تازه‌ای خلق می‌کند. تا جایی که خواننده نمی‌فهمد این حیوانی است با خوی و رفتار انسانی، یا انسانی در قالب حیوان.
در داستان «انتری که لوطیش مرده بود» نه تنها روح آدمی در حیوانی حلول کرده که گاه لوطی در ذهن و روان حیوان فرو می‌رود. زمانی نکبت و بدبختی لوطی از چشم انتر توصیف می‌شود.
تکيه‌اش به ديواره‌ی تويي کنده بود و به آن لم داده بود. جلوش رو زمين، کشکول‌ش بود، چپق‌ش بود، وافورش بود، توبره‌اش بود، کيسه‌ی توتونش بود، قوطي چرسش بود، و چند حب زغال وارفته‌ی خاکستر شده هم جلوش ولو بود. صورت آبله‌ايش و ريش کوسه‌اش از زير شولا يک وري بيرون افتاده بود. مثل اينکه صورتکي در شولا پيچيده شده باشد.
گاهی نیز از طریق حافظه‌ی لوطی، زندگی نکبتی انتر که تماشاگران به سوی او سنگ و پاره‌آهن و چیزهای دیگر پرت می‌کردند، به خوبی توصیف می‌شود.
از آدم‌ها هميشه اين خاطره در دلش بود که براي آزار و انگولک کردن او بود که دورش جمع مي‌شدند.اين‌ها بودند که سنگ و ميوه‌ی گنديده و چوب و استخوان و کفش پاره و پوست انار و سرگين و آهن پاره بسوي او مي‌انداختند و همه مي‌خواستند که او کونش را هوا کند و جاي دشمن را به آن‌ها نشان دهد.
... [و لوطی] با صداي مودارش به مخمل مي‌گفت: «مخمل، مخمل جونم، خماري هندي لامسب! شيره‌اي مبتلا! خماري؟ غصه نخور همين حالا مي‌برم دودت مي‌دم سر حال مياي.»

داستان‌های نمادین با این که همیشه با نوعی استعاره همراه‌اند، اما با آن هم‌خوانی کامل ندارد. به عبارتی تفاوت استعاره با نماد در این است که در استعاره به زیبایی تصاویر به خاطر نفس زیبایی شان بها داده می‌شود و صرفا برای معنای باطنی آن به کار می‌رود، در حالیکه نویسندگانی که از نماد استفاده می‌کنند، علاوه بر خلق زیبایی تصاویر، به امور کلی‌تری اشاره دارد و ارجاعات آن فراتر است.
پره‌هاي بريده‌ی بيني درازش رو پوزه‌ی باريکش چسبيده بود و مي‌لرزيد. خلق‌ش تنگ بود. هيچ دل و دماغ نداشت.
این داستان از بهترین داستان‌های نمادین چوبک است که از ذهن و زبان حیوانی نوشته شده است. بخصوص آن جا که حیوان نمی‌خواهد شبیه آدمی شود، حتا هنگامی که آزادی اش را پیدا می‌کند، نسبت به هیچ آدمی کینه ندارد.
مخمل با شک نان را برداشت و بو کرد و بعد با بي‌اعتنايي انداختش دور. با ترديد و احتياط به بچه چوپان نگاه مي‌کرد و هيچ ترسي از او نداشت.هيچ خطري از او حس نمي‌کرد. کينه‌اي از او در دل نداشت.
در داستان «آتما، سگ من» گرچه توصیف‌های غریزی حیوان مانند داستان «انتری که ...» نیست، اما به مراتب داستان سمبلیک‌تری است. از این نظر که سگ تبدیل به مظهر وجدان خفته‌ی «من» قصه می‌شود.
نویسنده از طریق حلول در وجود سگ، به اعترافی روانی از زندگی خود همت می‌گمارد و این اعتراف روانی، یکی از عمیق‌ترین و در عین حال انسانی‌ترین اعتراف‌هایی است که در قصه‌هایی چوبک می‌توان پیدا کرد.
در داستان «کفترباز»، با نثری شاعرانه و توصیف‌های زیبا تم «عشق» به تصویر کشیده می‌شود. کبوترها علاوه بر این که نمادی از عشق و دلدادگی‌اند، نویسنده توانسته با تشبیه موضوعی، مضمون داستان را تعمیق ببخشد. به عبارتی داستان مضمونی نمادین و سمبلیک دارد که با موضوع به خوبی پیوند می‌خورد.
در داستان «سنگ صبور»، عنکبوت علاوه بر حفظ معنای حقیقی و وجوه استعاره‌ای خود، بیش از چند معنای سمبلیک را نمایندگی می‌کند.
نویسنده نخست عنکبوت را از اين جهت که نمادی از غیب‌گویی و ساحری است، به عنوان سنگ صبور شخصیت داستان انتخاب می‌کند. آن‌وقت اشاره‌ای دارد به خانه عنكبوت ـ که با وجود نظم هندسی تارهای او ـ از سست‌ترین خانه‌ها است. که می‌تواند، اشاره‌ای به بی‌اعتباری زندگی باشد، در جايی که آدم‌ها یکی یکی می‌ميرند و خانه‌ای که در معرض زلزله و ویرانی است. (از قضا آغاز داستان با این همين موضوع است.)
حالا ديگه عوض همه چی زلزله مياد. نه شب خواب داريم، نه روز آروم. همش ترس و دلهره. هی زلزله، هی زلزله. خودمون زندگی آروم بیسر خری داشتيم که اين زلزلههای پدر سگم قوز بالا قوز شده و از صب تا شوم مرگِ سياه جلومون ورجه ورجه میکنه.
شخصیت آدمکش داستان ـ سیف‌القلم ـ نیز شباهتی نزدیک به عنکبوت دارد. هر دو برای شکار خود تله و دام می‌بافند، با این تفاوت که عنکبوت بنا به غریزه و نیاز دست به این کار می‌زند.
دل و روده و چرک و خون مگس چه فرقی با مال گاو وگوسفند داره؟ من عنکبوتم مگس میخورم. تو آدمی گاو و گوسفند میخوری. همشون چرک و خونن. علف بايد به دهن بزی شيرين بياد.
اما انسان آگاهانه و با عقل و منطق اقدام به این کار می‌کند.
من آدمم تو عنکبوتی.تو چه لياقت داری که برابر من اظهار وجود کنی.من عقل و منطق سرم میشه. من فکر میکنم. من هرکاری که دلم بخواد میکنم. تو خيال کردی من بلد نيستم فکر بکنم. منم دستگاه عصبی و فکری دارم. من مهندسم. من نقشه میکشم. نقشههايی که من بلدم بکشم تو، تو يکيشون در ميمونی.
بی جهت نیست که نام قاتل «سیف القلم» است. شمشیری که با قلم و فکر، آدم می‌کشد.
در باره عنکبوت هنوز می شود گفت، این که بیش از هزاران نوع از این موجود در جهان وجود دارد که همگی ـ چه در اندازه، حجم، روش و نوع زندگی و ... ـ با هم متفاوت هستند و به روش فردی زندگی می‌کنند و نیز دشمنی با دیگران از صفات برجسته آنان است. همچنین کشتن جفت بعد از آمیزیش جنسی میان بیشتر عنکبوت‌ها رواج دارد. به عبارتی نظام اجتماعی و روابط خانوادگی عنکبوت، بر اساس مصالح موقت است، به طوری که هر گاه این نياز تمام می‌شود، دشمن همدیگر می‌شوند و برخی، برخی دیگر را می‌کشند. چنان که گفته شده، سست‌ترین خانواده‌ها میان موجودات، عنکبوت‌ها هستند.
در پایان لازم دیدم از داستان نمادین دیگر نویسنده نام ببرم. در داستان «اسب چوبی» گرچه حیوانی در آن نقش دارد، اما این حیوان واقعی نیست و چوبی است.
موضوع داستان، حکایت زنی است که در فرانسه با شخصیت اصلی داستان ـ جلال ـ آشنا شده است. با او ازدواج کرده است و با داشتن بچه‌ای از او، برای زندگی به ایران می‌آید، اما جلال او را رها می‌کند، تا با دختر عموی‌ش ازدواج کند.
زن بچه اش را برمی‌دارد تا ایران را برای همیشه ترک کند. تنها مایملک زن، اسب چوبی است که اکنون متعلق به بچه‌ است. اما زن با دیدن اسب، گذشته‌اش و بی‌وفایی شوهرش را به یاد می‌آورد، احساسات‌ش جریحه‌دار می‌شود. آن‌قدر که آرزو می‌کند، کاش هیچ‌وقت به این کشور نیامده بود. پس تصمیم به انتقام می‌گیرد. زمانی که بچه خوابیده است، اسب چوبی را در بخاری آجری می‌اندازد. شاید با این کار انتقام احساسات جریحه‌دار شده و زندگی تباه شده‌اش را بگیرد.
شعله‌های آتش اسب را در برگرفت و چاله بخاری آجری از شعله پر شد و اسب بزرگ بود و کوچک شد و اخم کرد و چلاق شد و پر زد و یله شد و خوابید.
اسب نماد احساسات و نجابت است، اما اسب چوبی نشانه خشکی، سردی و ميرايی است. برای همين زن با سوختن اسب چوبی مرگ احساساتش را تماشا می‌کند:
و زن، شادابی و ُچستی و چابکی و عشق و زندگی و نابودی خود را میان شعله‌های رنگین آن تماشا می‌کرد.

آلمان ـ تیرماه 1387

  اول صفحه



 

یادداشت

ستاره‌ها آب مي شوند

هدايت، راوي آگاهي غير رسمي

تنوع در جهان نگری و دیدگاه

نوبت وصل و لقاست

شعر

داستان

آن مردان خوب سوار بر اسب‌هاي خوب رفتند

در سايه چوبك:

حيوانات؛ شخصيت‌هاي بي‌زبان چوبك

دریغا مردی و سنگی!

تنگسیر بی گور

سفر به تنگسير سينما

چه کسی از صادق چوبک می ترسد؟

معرفی کتاب

ارتباط با ما