شعر


 





محمود معتقدی

ا زپرچم استخوا ن ها یت/ پنجره ا ی می روید/ مثل هزا رکود ک تبعید ی ا م !

1

خا نم ها / آ قا یا ن !

     به سمت د روغ ها ی تا زه خوش آ مد ید

لطفا

 گذ ری شبیه به قا ب ها ی با د و / آ ینه / ا ینک

 با زیگرا ن به صحنه ا ند و / فنجا نی وا ژ گون

ا ز لبا ن تو / د ور و / د ور تر می شود


2

کوتا ه نمی آ ییم

تند یس مرگی عا شقا نه و

  نا می که ا ز سرزمین ها ی تو

می جوشد

چه می گویی ؟

چرا غ جغر افیا و / زنی که ا ز سمت خا ک ها ی تو

بر می گرد د


3

بنویس

حلقه ها ی پنجم و / شا نه ها ی برا د ر ت

بنویس

گو زن ها ی گمشد ه و / تبسمی که

ا زبوی تو بر می خیزد

مثل ما ه آ تشنا ک و/ زخم نیلوفری بر یا د

   نه / چیز ی نمی د ا نم

نگا ه کن

    پیرا هن تشنه خا ورا ن و / تا بستا نی که

ا ز جمعه د ست ها ی تو می خوا ند

 خا طره شهریوری به عا شقی

 با خوا هرا ن د رکوچه ا ت

 با تو / بزرگ و / بزرگ تر می شو یم

 سطری به سا عت خستگی و /

سفری به وا ژه ها ی برید ه ا ت

 بر ا ین د قیقه ها ی خفته

چرا کسی ستا ره ا ی نمی چیند

 فا نوس تیغه ها ی د ریا یی ا م !

مرا ببخش

   پرند ه شا ید/ عبورچشم ها ی تو بود

منحنی کلما ت و

 پروا زی به د وشنبه ها ی سوزا نت

   ا ز پرچم ا ستخوا ن ها یت / پنجره ا ی می روید

 مثل هزا رکود ک تبعید ی ا م !



  -----------------  -------------------  -------------------


مژگان امیری


چكه‌هاي سقف
برمي‌خيزي
مي‌خندي
سرت را برمي‌گرداني
سرازير مي‌شوي
فقط مي‌توان انعكاس يافت
كساني فقط بلدند خواب ببيند
و تو گاهي بگذري از خوابي كه مال تو مي شود
چهره‌ي آشنا
عبور مي‌كني
و او هم چنان خواب مي بيند
فكر مي كني چه شده‌است؟!
برمي گردي
خنده‌هايي از پيچ راهرو
مي‌دوي
بودنت را ديوار حدس مي‌زند در سردي لبخندي كه مال تو مي‌شود
صدا دور مي‌شود
يادت مي‌آورند كه حق نداري منعكس شوي


رقص شروع شده
دور آتش
در ظهر بلند تابستاني
و خط هاي سفيد روي بدن
كنار چادرهايي
كه زير سم اسب‌ها پاره شده‌اند


رقص شروع شده
در دست‌هايي كه با درد روي طبل مي‌نشيند
و مردان سياهي
كه زير لب ورد مي‌خوانند
براي مردي كه با گلوله‌اي ناشناس مرده است


رقص شروع شده
و اين همه بدن برهنه چاره‌اي ندارند
و از باد لباس مي‌دوزند
و از باد لباس مي‌بافند
و از باد لباس مي‌پوشند


تو خواب مي‌بيني
هم چنان خواب مي‌بيني
سقف چكه مي‌كند
باران است و آفتاب
كه مي‌ريزد روي پلك‌هاي تو
پنجره ارتفاع خوبي است
تا سهيم شدن در خاطره‌ي يك گنجشك
نفس‌هاي من است
يا تو
يا بوي خوب اين چمن‌ها و خاك
دوستت دارم
چون بوي خاك مي‌دهي
تا يك قطره آب به تو مي‌خورد
دوستت دارم
چون زيبا نيستي
اما انحناي خنده‌هايت مانند مخمل نرم است
و نگاه‌هايت سرشار
دوستت دارم
هر چند نمي‌دانم
چرا فرو رفته‌اي در اين شكاف‌هاي شفاف
و آن پايين نشسته‌اي
و من تا مي‌آيم بغلت كنم
عبور مي‌كنم
مي ريزم پشت خواب‌هايت كه سبز شده


سقف چكه مي‌كند
سايه مي‌چكد
من كاسه‌ام خالي است
و دستم
و حجم سنگين چيزهايي كه نمي‌دانم
بايدها آمده‌اند
ادامه‌ي من است
سفيد مي‌شوي
دست‌هاي من است
يا تو
و يا اين داستاني كه از هر طرف خوانده شود
تو در آخر
بازي را برده‌اي


چه چيزي قرار است ياد بگيرم
از اين تنهايي نقره‌اي
و چترهاي رنگي
و جمله‌هاي كوتاه؟

 
  -----------------  -------------------  -------------------



علیرضا ذیحق

همچون بی شماران

در نمور سرد کلاسهای روبه آفتا ب بود
که فهمیدم برای خنده نیز
باید ابر گریه کند و دنیای شاد کود کی ا ش
ازچشم هر بزرگی
پوشیده با شد .
در تگرگ تیپا ها بود که سیلی
سِيلی شد وکتاب خاطرات را
در خانه ی نیمکت ها
خیس و له
غرقِ آه ها ودریغ ها
همچو خا شا کی با خود برد.
روزی هم که زلزله آمد
تا ما بخواهیم آن را معنی کنیم
آنها که چابک تر از ما بودند
 در رفتند،
برناها که باید چتری می شدند و سایه ای
تا پا هامان در راه پله ها
به هم نمی پیچید.
 اما ما
تنها ماندیم
 با آوا ری از خاک و آهن
تا زنگ پایان مدرسه را بشنویم.
نه گلخندی ماند ونه ناز خندی
وقتی که عاشقانه باید دوست می داشتیم.
زمانه مثل چکه های سقفی
که از زخم بامی بریزد
خواب ما را در پشت سنگرهای بودن
با خون وسرب وفریاد آکند و خاک ورهایی
سرودی شد که هنوز
ترانه های جوانی را نخوانده
آنها را مثل خرما یی که تو ختم و ترحیم ها
خیرات کنند
با یأ س و اندوه مز مز ه کردیم .
زمزمه ها درد بود وفغا ن
و مادر ها در تشتکی از اشک
پیراهنی می شستند که با
 نقشی باز مانده از دیروز ها

تو تن های سیاوش و سهراب
در دیوار قهوه خانه منجمد شده بود.
 ما مثل بهار با پرنده هایش
که آسمان را از سیا هی پرواز می پوشانند
در پناه بوته ها وشاخه ها
عریانی درختانی را دیدیم که برگهای آن را نیز
بقال های گذر
از پيش
میان گونی های قند وشکر نهاده و به هر رهگذر خویش وخودی
سهمی به میزان آشنایی
رایگان می بخشید ند.
در فقرِ هر چه که سبزمی بایدبود و رنگین
ما عا شقانه گريستيم و اما
گم شدیم در میان فردا هایی که برای مبلغی خنده نیز
و ما یه ی خرید توشه ای زمستا نه هم
بار ها باید
 تو صفِ وامی
  می ایستا دیم پشت در های بانک
تا مثل کوه هایی که ایستاده مرده اند
برفِ سردِ زما نه را حتی بعد از مرگ خود نیز
حس کنیم.
و دیروز بود که فرزندم به من فهماند
هرگز نباید سخنی گفت از کسی که
حق اش را شقه شقه
از چنگک ها آویخته اند
حتی اگر آن کس پدری ، گُردی یا یاری باشد که روزی
با قلبی فروزان میان اخترا ن
شعله اش چرخ گردون را روشن می کرد.
اگر روزی گنگ و لالم یافتید
بی تشویش و بی هراس
بدانید که تازه می خواهم آدم شوم
همچون بی شمارانی
با اندامهای متحرک.
اگر هم مرا
 سجاده ی سبزی دیدید
 در محراب کوهی
که کبک ها را به میهمانی آویشن ها می خوانَد
به عطری از ذکر بیندیشید
در رگ های غزالان
 که همیشه چست وچابک
 زبانه خواهد زد.



  -----------------  -------------------  -------------------
علي صالحي بافقي

ساعتِ زنگ زده
زنگ نمیزنم ،
زیرِ اینهمه رنگ و نمی پوسم.
زنگ نمیزنم ،
خواب آلوده تر از خروسانِ در حالِ انقراض
حتّی اگر کوک باشم .
...
ساعتی که زنگ زده باشد ،
زنگ نمیزند.
شب را ادامه دهید !


بهنگامی
بهنگام اگر آمده بودم
به سکوتِ برگزار نمی شدم اینگونه
در سوگِ ثانیه هایی که خالی نمی ماندند
                               اگر بهنگام آمده بودی ...
تلاقیِ مان را
تنها حادثه ای شاید چاره باشد
از ریل خارج شدنِ قطار و نقضِ توازی ...


فرقی نمی کند ...
آنکه سقوط می کند را (مثلاً برگ )
اگر بگیری ، پیش از خُرد شدن (فرض کنید زیر قدمهای عاشقان)
مرگ نخواهد بود ( البته از ایهامِ بهار ، نمی گویم )
که رخ میدهد هر آن ( با خش خشِ گوشخراشَش)
فریادِ جاودانگی تواند بود( شاید میانِ برگهایِ کتابِ شعری)
...
جایِ برگ در سطر های بالا
نامِ کوچک مرا نیز
اگر بگذاری
فرقی نمی کند ...



  -----------------  -------------------  -------------------
حمید رضا اکبری شروه

( برای زنی که در افغانستان خوابهایم می جنگد )


در صدایی که شعر می خوانی

در این بعد از ظهر خداحافظی جمعه

کسی شکوه دهان تو را ندیده

که اتفاقی عاشقانه در راه داشت

در این مشتی ستاره که می رقصی

وهر اتفاقی به گیس های تو گره می خورد

کسی آشنا نیست هر چند با عکسهای مهربان تو

چون ماه می روم

در این روشنایی عمیق

فرو که می روی وشعر می خوانی

گوش نچسبانده ام هر چند

تو را تنها ادامه می دهم .



  -----------------  -------------------  -------------------
مریم جعفری آذرمانی


چقدر سر، که خم افتاده در خیابان‌ها
چقدر پا که کشیده‌ست دور میدان‌ها

که از مجسمه‌ی شهر پرده بردارد
همان‌کسی که منم؛ گریه‌دار باران‌ها

چنان که بال کبوتر به شیشه‌ها کوبید
حواس پنجره‌ام پرت شد به ایوان‌ها

چقدر قرن عقب می‌روم که جای خودم
عریضه‌ای بنویسم به آل سامان‌ها

که چنگ دست بگیرم که پرده‌ای بزنم
که شعر تازه بريزم به پای دیوان‌ها

که بچه‌های مرا دیوها بسوزانند
که زار گریه کنند از غمم پری‌شان‌ها

که رودکی بشوم چشمه‌ای روان در خود
ببین که کور نبودم نوشتم از آنها،

که مردمند که با صدهزار تنهایند
کنار جادّه‌ها شهرها خراسان‌ها

زمان رسیده به آغاز قرن چاردهم
بنا نمی‌شود آوارها! به ویران‌ها!

هزار سال به دندان گرفته بودم شعر
«مرا بسود و فروریخت هر چه دندان»‌ها
  اول صفحه



 

یادداشت

آشوبگراى مدرنيست

ساپفو شاعري بازمانده از دل اعصار

بینامتنیت (بخش دوم)

شعر

داستان

سرودی بی مرگ

شاملو؛ مردي كه راه درست را مي‌دانست

معرفی کتاب

ارتباط با ما