شاملو؛ مردي كه راه درست را مي‌دانست

 

ثبت خاطرات از بهنام ناصح
 
خاطرات كيومرث منشي زاده (قسمت سوم)
در همان‌زمان كه در دانشگاه درس مي‌دادم، در قسمت انر‍ژي اتمي سازمان برنامه هم كار مي‌كردم. اداره ما چند قدمي دفتر نشريه «خوشه» شاملو بود. شبي در سفارت فرانسه (يا فكر كنم كانادا) مهماني‌اي ترتيب داده‌ بودند كه اهل فرهنگ در آن‌جا حضور داشتند و من هم نمي‌دانم به چه مناسبتي در آن دعوت داشتم. به ما گفتند كه شما بايد روي سينه‌تان بنويسيد كه كي هستيد و شغلتان چيست و اين براي ما كسرشأن به حساب مي‌آمد فكر مي‌كرديم لابد بايد همه ما را بشناسند در حالي كه آن‌ها به راحتي كار فكر مي‌كردند و دربند اين تصورات ما نبودند. در آن‌جا من به آقاي شاملو برخورد كردم؛ خوب ما عكس هم‌ديگر را ديده‌بوديم و با هم آشنا بوديم. در آن شب مثل اين كه صد سال با هم دوستيم شروع كرديم با هم خوش‌وبش كردن. از من پرسيد كجايي و چه‌كار مي‌كني. من هم گفتم درس مي‌دهم و در ضمن در قسمت انرژي اتمي سازمان برنامه هم هستم. گفت اين دفتر سازمان برنامه كه دو قدمي دفتر من است؛ فردا صبح سري به من بزن. من هم كه اصولا دوست داشتم از سر كار جيم بشوم دعوتش را قبول كردم. يكي از علت‌هايي كه دانشجويانم مرا دوست داشتند اين بود كه يا دير مي‌رفتم سر كلاس يا نمي رفتم خوب معلوم است كه دانشجويان بايد دوستم مي داشتند! تازه تخمه شكستن و سيگار كشيدن هم سر كلاس من آزاد بود؛ بگذريم ...
فردا صبح زود بعد از امضاء كردن برگه حضور در سر كار، رفتم پيش شاملو و بعد از آن هم مرتب توي دفترش جمع مي‌شديم. با اشخصاص مختلف ساعت‌هاي زيادي را به شوخي و تفريح در دفتر شاملو وقت مي‌گذرانديم براي همين من فكر مي‌كردم شاملو آن مجله را سر هم بندي مي‌كند (تا آن موقع من مجله «خوشه» را نخوانده بودم) در حالي كه آن مجله يكي از شاهكارهاي ژورناليستي كشور بود. شايد اين فكر به اين خاطر به ذهن من رسيده بود كه گاه به من مي‌گفت شعري بده، و من شعري مي‌دادم و او بدون اين‌كه بخواند امضاء مي‌كرد و مي‌رفت براي چاپ؛ براي همين من فكر مي‌كردم همه كارش‌هايش همين‌طوري است و هر كس مطلبي مي‌دهد نخوانده قبول مي‌كند (شايد هم چون خودم آدم سرهم بندي هستم فكر مي‌كردم كه شاملو هم سر بند است) تا اين كه يك شب از سر بي‌خوابي شروع كردم به خواندن «خوشه»؛ ديدم نه مثل اين‌كه شاهكاري است. روز بعد به شاملو گفتم آقاجون تو كه همراه ما تمام روز به شوخي و خنده مي‌گذراني پس كي مي‌رسي اين مجله را راست و ريست كني؟ گفت: «من شب‌ها خواب ندارم و تا صبح مشغول همين كارم.» ديديم كه ما چقدر خوشبختيم كه حداقل شب‌ها را راحت مي‌گيريم مي‌خوابيم اما شاملو همان را هم ندارد.
در اين پاتوق‌هايي كه داشتيم مردي مي‌آمد كه به نظرم آدم لمپني بود اما قيافه‌اش خيلي شبيه ماكسيم‌گوركي بود اين طرف نه اصلا ربطي به ادبيات نداشت و نه با حرف‌هاي ما كاري داشت اما نمي‌دانم شاملو چه علاقه‌اي به اين پيرمرد داشت. يك شب فكر مي‌كنم به مناسبت رفتن يوري گاگارين به فضا در سفارت روسيه جشني بود و ما را دعوت كرده‌بودند يك‌باره با كمال تعجب ديدم در بين مدعوين اين رفيقمان ماكسيم‌گوركي هم هست حالا نمي‌دانم اين رندي شاملو بود يا تصادف روزگار بود كه اين مرد هم پايش به سفارت باز شده‌بود. روي سينه‌ همه ما ايتيكتي ديده مي‌شد كه نام و شغلمان رويش نوشته مي‌بود مثلا براي يكي نوشته شده‌بود شاعر، براي يكي ديگر رياضي‌دان و... روي سينه اين بابا نوشته شده‌بود مهندس سياست!
شاملو آدم بسيار سمپاتيك و تو دل‌برويي بود. رنگ پوست شاملو رنگ برگ گل بود چون هيچ وقت‌ از خانه بيرون نمي‌آمد ممكن بود شش ماه در خانه مشغول كار باشد. با اين همه من بين رفقا كم‌تر كسي ديدم كه اين قدر حواسش جمع باشد هر وقت كه ما بيرون مي‌رفتيم اين شاملو بود كه راه و چاه را نشانمان مي‌داد و مي‌گفت از اين كوچه بپيچ تا و از آن‌طرف برو. يعني با اين كه ما هميشه در خيابان‌ها سرگردان بوديم او بود كه راه درست را مي‌دانست.
يك روز در دفتر شاملو صحبت از نمايشنامه «مرگ دستفروش» آرتور ميلر شد. شاملو از من پرسيد كه تو كه حتما با اين كار آشنا هستي اين شاهكار و بهترين كار آرتور ميلر است من نمي‌دانم چطور شد همين‌جوري في‌البداهه گفتم نه بهترين كار آرتور ميلر ازدواج با «مرلين مونرو» (همان هنرپيشه زيبا و معروف) بود. بعدا خود شاملو اين را در كتاب جمعه نوشت يعني مي‌خواهم بگويم هر نكته ظريفي ولو كوچك به يادش مي‌ماند.
من به تازگي متوجه شده‌ام خوشبختانه شاملو شعر زياد نداشته‌است چون كسي كه خيلي شعر دارد شعرش بي‌مايه و آبكي مي‌شود ولي اصولا كار فرهنگي را دوست داشت. به نظر من شاملو بزرگ‌ترين ژورناليست ايران بود و تاثير بسيار روي روزنامه‌نگاري معاصر گذاشت. گاهي من وقتي كار كردنش را مي‌ديدم و تلاشش را، مي‌گفتم شاملو تو هم عجب حوصله‌اي داري. و واقعا هم حوصله داشت البته از اين كار لذت مي‌برد برخلاف من كه به شدت از قلم و كاغذ بيزارم و از هيچ‌كسي در دنيا به اندازه گوتنبرگ عصباني نيستم چون تمام بدبختي‌ها را او درست كرد بگذريم...


  اول صفحه



 

یادداشت

آشوبگراى مدرنيست

ساپفو شاعري بازمانده از دل اعصار

بینامتنیت (بخش دوم)

شعر

داستان

سرودی بی مرگ

شاملو؛ مردي كه راه درست را مي‌دانست

معرفی کتاب

ارتباط با ما