يادداشتي از پس سالها براي فیلم " حکم" اثر
مسعود کیمیا یی
سینما، سینما ست و اما کمالاش، در پیوندی است که با ریشهها دارد
و بلندا های یک اندیشه ی تناور. ریشهای دویده در ژرفا های جامعه و
بلندا های حسی که از شعور مایه می گیرد.خمیرهاش می شود هنر و بارز
ترین نمودش سینما. سینمای کیمیایی نیز، کیمیا ی عصر است. با عناصری
پو یا، مانا و پر رمز و درخور. سینمایی که افت و خیز داشته و اما
هرگز، سر نیفکنده. عقابی که اگر قیچی به پر و بالاش هم خورده، اما
آن قدر جان داشته که بتواند بر فراز قلهها آشیان کند. در آثارش
همیشه به تأثرات دو جانبهی فرد و جامعه نظر داشته و در فیلم " حکم
"، با ساختاری پیچیده از افول بشا شیت، جوانی و عصری که به تأسی
از دنیای مدرن، در دلهره و رنج، رگی پر تپش دارد سخن می گوید. جوانان،
شکفته و فهمیده، به هوای فضیلتی با پرسه در کتابخانهها، دانشکدهها
و نمایشگاهها، عاشق هم اگر میشوند یکهو در مقتل زمانه دگرگونه
آدمی میشوند که رذیلت بر چهرههاشان خون میپاشد. قربانی هم می
شوند و قربانی دیگران. راه صعودی که نباشد لاجرم باید سقوط کنی.
حکم، چنین است . یعنی چاره این است.
فروزنده و محسن، زنجيري اسارتها، حسرتها، زخمها و فاصلهها، با
سهند، رفيقي كه جراحتهاي عشقاش را با كوهمرديها و روان پريشيهايش تحمل ميكند، پاي در راه تقديري مي گذارند كه تبهكارانه، به
راهشان گسترده است.سرما يه، قدرت مي آورد و قدرت - اگر پابند هيچ
باوري از ته دل نباشي و ايمان آدمي، جز شعاري و تظاهري براي فريب
نباشد –تباهي را رقم مي زند. انباشت سرما يه دست قليلي و رشد فقري
جانكاه و نبود فرصتهاي برابر براي تحصيل و اشتغال، جامعه را آسيب
پذير مي كند و براي صيادان عفت و فضل، شكار مثل آب خوردن شده و
هرچيزي كه يكي هم آدم است، تاريخ مصرف مييابد. محكومان كه جاي خود
دارند و حتي براي حاكمان نيز حكم مي خوانند در قفا. حكم، اجرا مي
شود. تيز و تير . همچون بلايي. سخن اما اين نيست كه آن، قصه است و
كيميايي، قصه پردازي موفق و اين اواخر سخت مدرن با لايه هاي پيچ در
پيچ داستاناش و باريكيهاي رعد آساي انديشهاش. اگر هم يافت ميشوند كساني كه دوست دارند او باز قصهي سر راست بگويد بايد گفت كه
روح عصيان زدهي او، هرگز تكرار و ايستايي را باز نميتابد. چرا كه
يك هنرمند ممكن است نگاه و زبان خاص خود را داشته باشد و آنها
را بخشي از مؤلفههاي كارش گرداند اما اگر همچنان به تكرار خود
و ديروزها بنشيند، سخت آسيب مي بيند. سكون را هرگز نه يك روح پويا
و نه سينمايي كه به ذات هنر دلبسته است هيچ نمي پسندد.
كيميايي در " حكم " از يك مضمون كاملا بومي و اقليمي كه همانا
بازي حكم و حاكم در مشرب لوطي هاي گذر بود و مكانش قهوه خانهها، آن
چنان جنگي به چنگ زمانه مي زند كه ترجمان دنيايي ميشود با گوشه
گوشههاي خونبار و تلخاش. براي بودن و نبودن بايد ستيخت. وقتي كه در
حصاري و ديوارها بلند است بايد كه پريدن را بداني كه اگر نداني، ميماني و ميپوسي و اينجاست كه يا زه ميزني و يا به
پيشواز مرگي خود
خواسته مي روي. محسن كه در روزگاري همه حُسن بود و عطوفت و در
نگاهش كتاب دلشدگان، مي پرد اما با بالي كه از پروازش نيز، مدام
خون و مرگ مي ريزد. فروزنده نيز كه فروزاني نسلي است و بايد چراغ
فرداها و ما در نسلي بعد باشد بي عشق زيستن را تاب مي آورد كه در
هستي، جا و مكاني يابد و صد البته ناني، كه در نبود مجراهايي كه
عزتاش را پاس دارند، خود را در منگنهاي مييابد كه يا بايد، له و
لورده چون گوشتي بويناك، عمري خود را در خلاهاي اجتماع سرگشته بر
دوش بكشد و يا كه به عصياني خيزد و انتقامي و ولي چون هنوز فانوس
دلاش با عشق محسن سو سو ميزند، راهي برمي گزيند كه شايد با تقاصي
نيمه كاره، لحظههايي را تا نبودن در فراري بي فرجام آرام گيرد.
اما حكم صادر شده است و فروزنده بايد، با شعلهاي ميرندهدر خون
خود بتپد. اينجاست كه "رضا معروفي "،كه خود صاحب حكم است و اگر
روزگار دگر گونه بود و او نيز دگر گونه انساني بود و يادگار هادي
هاي صداقت و شاهد تاريخي پر شكست و يأس آور، پيش از اجراي حكم
فروزنده، دل نگران نسلي ميشود كه فرزندش نيز
سن و سال آنها را
دارد و قرباني يأس و افسردگي و رها در آسايشگاهها، سوي عزلتي ميشتابد كه شايد بشود با نجابت كاري كرد و انسان بودن را با مرواريدهاي مهر، آذين كرد. حتي با مهري به خود كه در قاموس او، انتحار نيز
گاهي با شرف و عزت، مترادف است. رضا معروفي را " عزت اله انتظامي نه
كه بازي، بلكه زندگي ميكند و چقدر هم زيبا. درحكم، نه تنها تقابل
دو نسل بلكه نسلهايي را داريم كه هر كدام با آمالهايي كم و بيش
همسان، مرتب و بي وقفه همپاي يك تاريخ جهاني و در چرخ دندههاي عصر
جديد، بيش از پيش با تعصب، گلوله و احكام حذفي، از كمال و شكو ه
به به تباهي و زوال مي افتند.
مسعود كيميايي، سينماگري انديشمند است و استاد فن خود و صاحب سبك.
او هنر را هرگز براي هنر نخواسته و مد نظرش، هميشه فرد واجتماع
بوده است . كاش ميشد " حكم " كيميايي را از ديد جامعه شناختي
بيشتر از اين شكافت و اما كار من كالبد شكافي نيست و وب نوشته ايست
كوتاه، تا از او بخاطر هنرش، بخصوص فضا هاي انساني، عاطفي و
نوستالژيك فيلماش كه با همهي كانگستري بودناش، زيبا و نرمينه با
موسيقي، نور و فهم مي آميخت تشكري كرده باشم. او آوازه خوان عصر است
با سرودهاي بي مرگ و اگر خود نيز روزگاري افتاده و يا دستي به زميناش زده، ايستادن را هميشه بلد بوده است.