2 . بانو كه دو نقش نويسنده و بانوي ايراني را بازي مي كند
3 . صدا و پژواك آن كه به مرگ تعلق دارد
صحنه :
1 . بيابان كه لم يزرع است و داراي گون و خاك نرم
2 . اتاق تحرير
3 . حياط خانه بانوي ايراني كه دري دارد چوبي و تنوري داغ براي نان
پختن
زمان :
1 . دوران مغول
2 . زمان امروز
يك زمين باير و لم يزرع ... مردي از تبار مغولان پاورچين
پاورچين و شمشير در دست به دنبال كسي مي گردد كه از دم تيغش گريخته
است . صداي زوزه اي مي آيد و مرد را به وحشت مي خواند. صداي سم چند
اسب كه از فاصله ي دور شنيده مي شود . يك بوته ي بزرگ گز پيش روي
مرد است . مغول خود را قايم مي كند . تاريكي ...
با روشنايي مجدد يك ميز تحرير ديده مي شود و يك زن جوان ايراني كه
در حال نگارش داستاني است در رايانه ي خود .
مغول خود را از زير بوته ي گز بيرون مي آورد و چهار دست و پا به
سمت بانو مي رود .
مغول ( آهسته ) : هي ! هي ! هي! ( بلندتر ) هي !
بانو ( با لبخند ) : چيه ؟ كر نيستم . حرفتو بزن چرا منو بر
و بر نيگاه مي كني ؟
مغول : دهانم آب افتاد .
بانو : اينجا كه چيزي برا خوردن نيست .
مغول : چشم بصيرت مي خواهد . از قرقاول هم شيرين تر و
لذيذترش اينجا هست .
بانو : منظور ؟
مغول : حيف كه دستم به او نمي رسد .
بانو : تو چقدر خوش اشتهايي ؟
مغول : كار ديگري بلد نيستم .
بانو : آدم كشي .
مغول : آن كه كار نيست .
بانو : پس چيه ؟
مغول : اجباري است . اگر نكشم خودم را مي كشند .
بانو : اونم مث آب خوردن .
مغول : نه آن قدر هم آسان نيست .
بانو : پس چقدر آسونه .
مغول : نه براي من آسان نيست .
بانو : مگه تو با هم كيشانت فرق داري .
مغول : همه ي ما با هم فرق داريم .
بانو : مگه تو آدم نكشتي .
مغول : چرا كشتم اما ...
بانو : نه به اندازه ي بقيه ؟
مغول : شايد كمتر از پنج نفر .
بانو : پنج نفر رقم كميه ؟
مغول : هر يك از مغولان بيش از صدها تن را از دم تيغ
گذارنده اند اما من فقط پنج نفر را ...
بانو : بالاخره آدم كشتي .
صداي سم سواران و همان زوزه ي وحشت زا !
مغول ( با ترس و لرز ) : مرا از اينجا دور كن . اينها
كيستند كه به تاخت سوي من مي آيند ؟
بانو : مجاهدان ايراني .
مغول : مرا دست تنها در اين بيابان رها كرده اي براي چه ؟
بانو : خودت بگو دنبال چي هستي ؟
مغول : يك زن .
بانو : چرا ؟
مغول : زيباست و دلربا .
بانو : از او چه مي خواهي ؟
مغول : دلبري .
بانو : او شوي دارد .
مغول : شويش را مغولان كشته اند .
بانو : زن عزادار است و نمي تواند به مرد ديگري فكر كند .
مغول : من زن مي خواهم . چند ماهي است كه گرسنه و تشنه ي
اوهستم . حالا كه يكي را ديده ام چطور از او دل بكنم . نمي شود .
مي شود ؟
بانو : بخواهي مي شه .
مغول : چگونه ؟
بانو : چشم پوشيدن !
مغول : من از او چشم بپوشانم . عجب قصه ي تلخي . مگر مغزم
معيوب است ؟
بانو : در هر صورت تو به او نمي رسي .
مغول : مي رسم ( با شمشير برافراشته به سوي بانو يورش مي
برد ) مرا دل و جراتي بده تا او را از زير بوته اي برهانمش .
بانو : تو اين دل و جرات را داري اي مرد مغول .
مغول : پس مرا چرا زير بوته اي پنهان كرده اي ؟
بانو : تو خودت اونجا قايم شدي .
مغول : گستاخ . اگر دستم به آن زن نرسد به سراغت مي آيم و
كنيزم مي شوي براي همه عمر .
بانو : نمي تووني .
مغول : خواهي ديد .
بانو : مي بينيم !
صداي اسبها و زوزه ي تكرار شونده !
مغول ( گريزان ) : آهاي زن كجايي ؟ خودت را بنما بر من تا
جانت را از تو نستانم . زبان خوش حاليت نمي شود ، مي دانم تو را
چگونه به چنگ آورم و از تو لذت ببرم . خواهي ديد كه تنت را تسخير
خواهم كرد آن گونه كه روا باشد . من در تب داشتن و بودن با تو مي
سوزم و تو مرا در اين هرم آفتاب بي مقدار تموز بيشتر خواهي سوزاند
. اگر قرار باشد كه به جهنم روم ترجيح مي دهم با تو به آنجا روم .
شايد تو نخواهي اما من مغول فاتح و برتر تو را به زور هم كه باشد
به آنجا خواهم برد . با تو سوختن و بودن به از بي تو زيستن است ،
با نوي دلنشين خواب و خيال من ! حالا خود را بنما تا بر تو عشق
ارزاني دارم و خوشبختي . من به اندازه خود مال و جلال و جاه و مكنت
دارم كه سرافرازيت را ممكن سازم . من از بزرگان قوم خود هستم و
الان از درباريان و در آتيه از حكما حكمن . نكند خود را زير خاك
دفن كرده باشي ، زود بيرون آي كه مرگ در كمين توست . من مرگ تو را
نمي خواهم و زندگي با تو را شيرين مي بينم .
مغول پس از كند و كاو زير بوته ها ، زمين را مي كند بلكه زن را
از خاك بيرون آورد .
مغول : تو ديگر كه بودي كه مرا از خود بيخود كرده اي و
گرفتار ... مرگ مرا تو رقم مي زني ، هر آن ممكن است مجاهدان سر زده
پيدا شوند و مرا مهمان مرگ گردانند . دلبركم مرا مرنجان و خود را
بران از اين مرگ شوم و نكبتي . تو زيبايي و درخشنده ، آفتاب بي
مانند بتاب براي من و طلوع من باش تا هميشه.
صداي خش خش بوته اي و خنده هاي ريزي كه از دل آن شنيده مي شود .
مغول ( هراسان و گمراه ) : تو ديگر كه هستي و چرا مرا به
سخره گرفته اي ؟ خودت را بنما تا مرگت را ممكن سازم . غريو خشم مرا
خواهي ديد .
صدا : من مرگ هستم .
مغول : مرگ و اين همه دربه دري .
مرگ : آمده ام تا دقايقي ديگر تو را روانه گور سازم و رسيدن
به حساب و كتاب . نكير و منكر را سر بالين بفرستم تا حسابت دستت
بيايد كه بر زمين چه بوده اي و چه كرده اي .
مغول : من هنوز ناكام مانده ام و الان وقت كام جوستن من است
و اصلا به مرگ نمي انديشم و آن را خوش نمي دارم .
مرگ : تو كامت را با حرام و ستم شيرين كرده اي و ديگر تو را
دقيقه اي هم فرصت نيست تا ...
مغول : اگر راست مي گويي خود را بر من بنما . شايد تو يكي
مثل من باشي و مرا به سخره گرفته اي . تلخك شيرين مزاج مرا به
ريشخند گرفته اي ؟!
صدا ( با خنده ) : تو وقتي مُردي سر از اسرار من در خواهي
آورد . و حالا بهتر است تو خودت باشي و مرا بپذيري كه زمين ديگر
جايي براي تو نيست .
مغول : باشد تو هم به همين خيال باش تا پس از صد سال با مرگ
يكي شوم .
صدا : مرگ الان تو را مي خواند و در اين دقيقه ها خود را از
دنيا دور گردان تا سبكبال پذيراي مرگ باشي . توبه ي دم مرگ نيز در
تخفيف مجازاتت كارساز خواهد بود .
مغول : برو كه من تا آن بانوي ريز نقش و دلربا نستانم چشم
از هيچ دنيايي نمي پوشم . الان مرا داشتن و بودن با او خوش است و
نه دهان به دهان مرگ شدن ... تو را گوش شنوا هست يا مرا به بازي
گرفته اي و شايد مرا دراز گوشي باربر مي پنداري .
صدا ( با خنده ) : گورت را با دستهاي خودت مي كني .
مغول : مي پنداشتم كه زنك خود را در باديه و خاك زنده به
گور كرده باشد .
صدا : اما اين گورپايان زيستن تو است .
مغول ( بر مي خيزد ) : آهان ، اي بانوي خفته در خاك ، برخيز
و ببين كه مرا مرگ مي خواند براي دل كندن از دنيا و تو . پس خيالت
آسوده كه ديگر مرا نخواهي ديد و مي تواني دوباره به آبادي بگريزي .
مغول مي گريزد تا از مرگ گريخته باشد بي خبر از حضور مسلط او .
پژواك صدا : كجا چنين شتابان اي مرد بيگانه . ( با خنده )
تو هر جا روي من از تو پيشتر در آنجا تو را انتظار خواهم كشيد .
غفلت نكن از خود و بهتر است تو خودت باشي .
مغول ( آسميه و پريشان ) : مرا با تو كاري نيست اي فرشته ي
بد اقبال .
پژواك صدا : مرا با تو كاري است پايان بخش .
مغول : مرا رحم كن و بگذار آن بانو را از اين لم يزرع
بيتوته ي وحوش برهانم . شايد آن هنگام تو را خوش بدارم كه آن هم
بعيد است .
پژواك صدا : برگرد به سر گور خود كه در آن سو سه مرد كه
فرزندان آن بانوهستند ، تو را يافته و سرت را از تن جدا خواهند كرد
.
مغول : دروغ است .
پژواك : چه دروغي كه بانو مجاهدان را از بي حرمتي تو آگاه
ساخته و آنان به خشم و انتقام در پي تو گسيل شده اند .
مغول : بانو پا به بيابان نهاده است .
پژواك صدا : اشتباه و سرابي است كه در ذهن تو مجسم شده است
. برگرد و خود را در آن خاك نرم و گرم پنهان ساز تا شايد تو را از
تيغ برنده ي آنان اماني باشد .
مغول : چشم قربان بر مي گردم و اما تو مرا مورد لطف و عفو
خود قرار ده تا شايد من هم از نگون بختي و گمراهي خود دست كشيده و
در جوار دوست ، بانوي شيرين سخن رنگ نيك بختي را به تن چشانيده و
از تبار مغولان به حريم ايرانيان با وقار و خوشنام در آيم .
پژواك صدا : تو را سزاوار مرگ است كه بدچشمانه حريم بانويي
نازك خيال و رنجور از مرگ مرد خويش شكسته اي.
مغول سرافكنده و خاموش به سوي گور مي آيد .
صدا : باز هم در تدارك گور خود باش .
مغول : جان به لب مي كني آدمي را . مغولان چون تو در تدارك
مرگ ديگران نبوده اند كه تو مرا نصف جان مي كني و تنم بر زمين و
بيداري مي لرزاني يا حضرت مرگ.
صدا : مرا پذيرفته اي كه مرگم خطاب مي كني ؟
مغول : بگويم نه كه جانم مي ستاني در اثبات وجود خود اما تو
مرا هستي دوباره ده تا من هم همگان را از هستي تو آگاه سازم .
صدا : همه مرا مي شناسند و با من نفس مي كشند .
مغول : جان تو اگر دروغ گفته باشم، من تا اين لحظه و اكنون
از وجود مبارك غافل بوده ام وگرنه در كشتن بسيار ياغيان مغول
مشاركت و همراهي نمي كردم .
صدا : درنگ جايز نيست . هنگامه خود آراستن به خاك است .
مغول : چگونه ؟
صدا : گورت را هر چه فراختر و پايين تر كوليده باشي ، خود
را از گزند مور و ملخ و آفتاب سوزان مي رهاني .
مغول : در آن زير گزند مار و چلپاسه و بزمچه را چه كنم و
سمور و گوركن را چه پاسخ دهم ؟
صدا : مي هراسي ؟
مغول : خيلي !
صدا : چرا ؟
مغول : اگر مي دانستم مرگي هم هست ، خود را غرق بلا و ماتم
نمي كردم كه حالاخوار و خفيف در كندن گور خود واداشته شوم .
صدا : شايد تو را بخشايشي باشد و ترحمي !
مغول : كشتن چهار مرد و يك كودك مگر به همين سادگي است كه
مرا ببخشايند و به ديده نگيرند ظلم و جور مرا ؟
صدا : فرجام تو بد است چون تو بدخواه بوده اي .
مغول : ما را حرص و حسادت به دنيا و تمدن و فرهنگ ايرانيان
به جنگ و چپاول فرا خواند وگرنه ما را به همان شير بزان و اشتران
كفايت بود .
صدا : نفرين !
مغول : چه نفريني است اين بدخيم درد و بلا ؟
صدا : نفرين كژانديشي و بدخواهي شمايان !
مغول : اي كاش پيش از پيوستنم به سپاه چنگيز مرا چنين قبض و
بسطي بود .
صدا : پشيماني ؟
مغول : پايم لب گور است و تيغ انتقام جويان بالاي سرم ، آيا
مي توان نادم و گناهگار نبود ؟ مرا ببين كه مثال گربه اي گور خود
را مي كنم تا زنده به گور شوم و از دم تيغ مجاهدان بگريزم . چهار
ستون بدنم لرزيدن گرفته است و لبالب از عشق يك بانوي ايراني ،
ناكام از اين عشق ، در جهنمي سوزان غوطه ور شده ام . لغزش تن خود
را در گور و چشم پوشيدن از همه چيز را تصور مي كنم و دادم بيداد مي
ماند روي زمين كه خود داد ديگران را ستانده ام به ناحقي و حرامي .
صدا : مي دانستي عشق اين بانو بلاي جان تو خواهد شد ؟
مغول : نمي دانستم و حالا از اين عشق خرسندم كه با عشق مي
ميرم و نادم از اين كه بي عشق زيسته ام وگرنه در دادن زندگي به
ديگران پيشگامي مي كردم و جانفشاني .
صدا : دوست داري در راه آن بانو خودت را قرباني كني .
مغول : آري .
صدا : و ديگران ؟
مغول : آري !
صدا : بودن تو ترس و هراس است و تلخكامي براي همگان و
نبودنت عين زندگي است . تو را چاره همين است .
مغول : زنده در گور فنا شدن ؟
صدا : ديگر مي فهمي كه چه بايد كرد و اين حسن آدمي است كه
پاي مرگ آگاهانه مي نشيند و هر آنچه را بايد پذيرا خواهد شد .
صداي اسبها و همان زوزه ي غريب و ويرانگر . تاريكي و ذره ذره
گور كندن مرد مغول و روشنايي در اتاق نگارش بانو .
بانو ( در حال تايپ كردن و خواندن متن در حال نگارش ) : تق
تق تق ... و چند بار ديگر مرد مغول بر در مي كوبد و از آن سوي
صدايي نمي آيد . مغول تن خود را بر در مي كوبد و براي دفعه ي چهارم
در را به روي خود مي گشايد . بانويي در كنج حياط خانه و در كنار
تنور داغ نان چندك زده و با ديدن مغول سرتاپايش به لرزه مي افتد .
مغول پا پيش مي گذارد با بوييدن نان داغ و ديدن گل روي بانوي زيباي
ايراني سر از پا نمي شناسد و دست به او دراز مي كند .
بانوي نويسنده با جابه جايي يك سر بند در نقش بانوي ايراني در
مقابله با مغول آشكار مي شود .
زن ( لرزان و مبهوت ) : تو كيستي ؟
مغول : آمده ام تا خراج بگيرم و حالا به تو مي بخشايم سهم
سالانه را .
زن : مردي در خانه نيست و فرزندانم به كشت و كار مشغول
هستند .
مغول : تو را عشق است و يك دنيا زيبايي و عطر خوش زيستن .
زن : شويم را تازه در گور نهاده ايم و خود سوگوار .
مغول : چه بهتر !
زن : مغولان او را كشته اند و ما به خون آنان تشنه .
مغول : تو را به خون ما چه كار كه مرا گمراه دو چشم نابت
كرده اي .
زن : ما را با مغولان وصلت و دوستي اي نيست ؛اي هيز چشم و
نابكار .
مغول : مرا با تو خوش است و لاغير .
زن : مگر از جانت سير شده باشي كه بخواهي ...
مغول : آري تو مرا از جانم سير مي كني .
زن : مرا سه فرزند است كه تو را به خاك سياه خواهند نشاند .
مغول : يتيمان پدر مي خواهند و ...
زن : آنان بزرگ و پهلوان هستند و نامدار .
مغول : به آنان پست و مقام خواهم داد و روزگار خوشكامي .
با نزديك شدن مغول ، زن بر سينه اش مي كوبد و با ناخن هايش
صورتش را خش و خون مي اندازد . تاريكي و روشنايي دوباره كه بازهم
بانو را در حال نگارش و خواندن متن با صداي بلند مي بينيم .
بانو : بانوي ايران زمين كه تلاش دوباره ي مغول را مي بيند ، با
مجمعه ي مسي بر سرش مي كوبد و از در خانه پا به كوچه مي گذارد .
دقايق درد و بي هوشي بر مرد سپري مي شود . مغول بر مي خيزد و به
دنبال گام هاي بانو تا بيابان پيش مي آيد . او با خود مي گويد :
بسيار ديده و شنيده ام كه دختران و بانوان ايراني براي گريز از
اسارت و تجاوز مغولان در بيابان ها خود را به خاك سپرده اند و اما
من اين بانو را زنده مي خواهم تا مرا زندگي دهد براي همه عمر .
مغول دوان و افتان پا در بيابان مي گذارد و در پي بانو به هر جايي
سرك مي كشد .
تاريكي و روشنايي اين بار آميخته به صداي سمضربه هاي مجاهدان
است و مغول را مي بينيم كه در گور دراز كشيده و به تندي خاك بر تن
خود مي ريزد و تا آخرين لحظه خاك ها را بر سر و صورتش مي ريزد تا
در آن پوشيده و نا پيدا شود و نور مي رود تا تاريكي صحنه تداعيگر
گور باشد و همان زوزه ي غريب و هولناك.