رقص مرگ

 

مهناز دقیق نیا

صورت ات سرخ شود از سیلی و سرخ کنی صورتی را که همین چند روز پیش با او عهد بسته بودی و پاره کنی تورهای سفید لباسی را که از شوق پوشیدن آن ساعت ها دور خودت می چرخیدی و بشکنی بلورهایی را که با هزاران امید از گوشه های شهر خاک گرفته جمع کرده بودی و بروی و بیایی و بگویی نمی شود و قبول نکنند و نشان بدهی مهر داغ روی سینه ات را و نبینند و بگویند که خیال برت داشته بعد روی تخت بنشینی و قلب ات داغ شود، چشم هایت بسوزد و دست ات نرود که دست اش را بگیری و نگاه اش کنی و اشکهایت بریزد بعد نشناسی کسی را که دایم سکه های طلا را می شمارد و باز نشناسی همان را که به تو می گوید همانجا که هستی بمان و نشناسی آن که خوابیده کنار دست ات و بلند شوی و قرص های نارنجی را ببلعی و چشم هایت سرخ شود و سرت به دوار بیفتد بعد تا بیایی بفهمی چه شده ببینی که روی تختی متحرک دراز کشیده ای و صدای آژیر همه را پریشان کرده و کودکی با چشم های گشاده در آغوش مادرش کز کرده و تا به خودت بیایی ببینی که روی تخت دراز کشیده ای ، پتوی آبی رویت کشیده اند و شکم ات آماس کرده ولوله ای در دماغ و لوله ای در دهان ات گذاشته اند و در چشم های نیم بازت قطره می چکانند بعد گزش سوزن را روی پاهایت ا حساس نکنی و خنده ات بگیرد از این که چرا این همه سوزن به تن ات فرو می کنند در حالی که تو فقط سرت را گم کرده ای و تو هی دنبال سرت بگردی و نبینی و پیدا نکنی و آن ها هی سوزن در تن ات فرو کنند و تا بیایی به خودت بیایی ببینی که روی سنگی عریان درا ز کشیده ای و کسی تن ات را کافور می مالد و بر گونه های جوان ات سرخاب می کشد و موهایت را مثل آن شب دو طرف سرت شانه می زند و تا به خودت بیایی ببینی در گودالی دراز کشیده ای و حجم سنگین خاک نمی گذارد بوی گلها را استشمام کنی و ببینی که دست ات از همه آن ها کوتاه است و ندانی که چرا این همه ماجرا در لحظه ی کوتاهی به این جا ختم شد و بخواهی و باز دوباره بخواهی که برگردی و بروی روی تخت دراز بکشی و قلب ات داغ شود و یادت بیاید که بالاخره به وعده آخرش عمل کرد و تو گذاشتی و آمدی این جایی که به تو وعده داده بود و یادت بیاید شیرینی مربای توت فرنگی و گرمای آفتاب را روی صورت ات و خنکی شن های خیس لب دریا را در کف پاهایت بعد بخواهی که برگردی و نتوانی.
 

  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
معرفی کتاب
ارتباط با ما