شعر
 





خيرالله فرخي



چشم و آينه

1
آينه ام را مي بينم
آينه ام مي بيند
هر جا قدم مي زنم
آينه مي بيند من را
هر جا كه مي نگرم
چشمي نه مي بينم
چشمي كه مي بينم
چشمي نمي بيند من را
آينه تر از خودم
چشمي است كه مي بيند من را

2
آينه يعني چشم
وقتي كه مي بيني
وقتي كه مي بيند
آنگاه كه آينه در چشم مي شكند
چشم اش مي شكند
مي شكنم آينه را
وقتي كه چشم مي شود
وقتي كه قدم تمام در آينه چشم مي ريزد

3
براي چشم ديدن
نه گفتم آينه را ديدم
آينه ديدم آينه
آنگاه كه حلقه در چشم تنگ شد
تنگ ديدم تن ام را
وقتي كه آينه تن شد
وقتي كه چشم در آينه تركيد

 

 

  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
معرفی کتاب
ارتباط با ما