كاركرد اسطوره در آثار كیمیایی
 
علیرضا ذیحق
 
یادداشتی بر فیلم (رئیس) مسعود كیمیایی

آن چه را كه در اسطوره‌ها می‌شود یافت، به طرزی ناخودآگاه، همیشه در جان مایه‌ی آثار كیمیایی روان بوده است و خلاقیت او، با سِیر و سیلانی در واقعیت‌ها، به چیزی برتر از بودنی گره می‌یابد كه انسان را از شعله‌ای ناب بودن، تا به ابتذال روحی پُرهراس سوق می‌دهد.
اسطوره كه با زایش قصه‌ها، تجلی روشنی از ادراك بشر دارد و راز آمیزی و راز آموزی را از آتش جان‌هایی به ودیعه گرفته كه با روح نیاكان مرده در ارتباط است جاودانگی اش را مدام تجربه می كند. این حیات دوباره نیز كه در همه‌ی اعصار تكرار می‌شود، با آثاری كه به نوعی مكاشفه‌ی هنری نامیده می شوند، پیوندی عمیق و ناگسستنی دارد.
سینمای كیمیایی نیز كه از همان تیتراژ آغازین فیلم « قیصر» كاركردی اسطوره‌ای یافته است، در فیلم « رئیس» نیز، با فرم و توالی عكس‌های قصه‌اش و حضور پنهان نشانه‌ها، به برش‌هایی از زوال و فرسودگی عصری می‌پردازد كه جهان را تا زباله شدن كشانده است.
مار كه در اسطوره ها ، تصویریست مثالی از زلالی های حیات و غالباً پیچ خورده به دور درختی كه ریشه در خاك دارد، در دستان « رئیس» كه خودِ خاكسترگونه و اهریمنی اش را از دور دست های تاریخ تا به امروز كشانده، شوكرانی می‌شود كه صاعقه‌های هول را از دل‌های رنجور و ناامید می‌راند. چرا كه رئیس می‌میرد و اما مار هم چنان زنده است تا به همراه جهانیان، در سپیده‌ای كه از تاریكی جدا می‌شود، از نو پوست بیندازد و مبشّر حیاتی دیگر باشد. شخصیت رئیس نیز كه با دگردیسی‌ها و استحاله‌های درون‌اش، مدام جلد عوض كرده و در جهان پریش و جابر، به دگرگونه زیستنی رذل تن داده است، در قصرِ شكوه‌اش باز دخمه‌ی تنگ دل‌اش را دارد و عطوفت‌های اثیری‌اش را، كه با همه‌ی راه های پیش رویش، ققنوس وار خود را به آتشی می‌افكند كه سینمای ایران، اسطوره‌ای دیگر را نه در تاریكخانه‌ی هنر، بلكه در جاودان‌های حافظه، نقشی نو اندازد.
«رضا»های كیمیایی نیز كه همیشه خون ریز و لهیده‌اند و نه تهی از فریاد، در دایره‌ای حلقه گون، كه روزگاری آغازین‌اش را در چرخش چرخِ « رضا موتوری» و مرگ طاهر او به سوگ نشسته‌ایم، به نوعی با چرایی‌های تقدیر و دایره‌ی مینایی درگیر شده و انسان‌هایی می‌شوند كه هنوز عشق را، باور را و شور زیستن را می‌فهمند و مرگ را با مرگی كه آبستن زندگیست معنی می‌كنند.
«رضا» هایی قهرمان، كه غزل گونه‌اند و تُرد و مفتون. فریاد اعتراضی هم اگر دارند اخگری از نورند كه شب‌های ضیافت را، ویران صاعقه و سرب نمی‌خواهند.
پهلوانانی قد كشیده، كه از بطن اسطوره‌ها زاده می‌شوند و با همه‌ی نیرومندی محكوم رنج اند و گردن نهادن به زیر تیغی كه جبر زمان است وگاهِ موسمی كه یاران را باید به یاری و یاوریشان خواند.
در فیلم « رئیس» سیامك كه تندر را در چنگال دارد و هیبتی افسانه‌ای چون «سهراب» و «مدوز»، زنده بگوریست كه از زباله‌ها سر می‌كشد و با سرخِ خونابه‌اش، به حرمت عشق، باز به آشیان گرگان می‌رود و خبرِ پدر را دارد كه از غربت غرب آمده و « سهراب» اش را خواهد جست. رستمی كه این بار از جنس زمان است و سهرابی كه گلواژه اش، لبخندیست كوبنده‌تر از هزار فریادی كه از حلقوم عصر می‌تراود. اما سیامك كه با موهای وزكرده چون مار، تصویری از مارهای « مدوز» را تداعی می‌كند و در اساطیر یونان، نخست پاك بود و روح و قلب‌اش فریبا و با خشمِ دیوی، موهایش بدل به مارهایی می‌شوند آزارنده، نمادی می شود بس بدیع و درخشنده. نمادی كه با ناخودآگاهِ قومی انسان‌هایی ربط می‌یابد كه در جای جای این خاك، اگر تاریخی عاری از خشونت داشتند و اجتماعی با عطوفت ها، آتش و خون را نیز در مؤلفه‌های ذهنی توده‌ها و هنرمندان، كم و كم‌تر می‌شد یافت.
كیمیایی كه پیوسته « كف ذهن» اش زلال بوده و هنرش گویا و پویا، فیلمسازیست كه با قصه‌ی «رئیس» ژرفاهای دیرین اسطوره را با آواهای مدرنی آمیخته كه به شدت بومی‌اند و سخت ، كیمیا و ماندگار.

2/4/86

  اول صفحه


 

یادداشت

نگاه انسانی در جهانی به مثابه «شرّ»

دنياى هم چنان منّور ادبيات

همنوایی ناتمام یك پازل در هم ریخته!

شعر

داستان

ایران را خانه دوم خود می دانم

این جا آفتاب می میرد!

كاركرد اسطوره در آثار كیمیایی

هربار که آمدم دوستتان داشته باشم

معرفی کتاب

ارتباط با ما