شعر
 

 
شعری از " مونیكا رینك " شاعره ای از برلین ( آلمان )
Auserwählte Gedichte von Monika Rinck

برگردان : رامین رحیمی
Ins Persisch uebersetzt von Ramin Rahimi


با سپاس از مونیكا بخاطرهمه چیز...
" مونیكا رینك " متولد 1969 در منطقه ی ( سوای بروكن ) - آلمان . شاعر. برنده ی جایزه ی ادبی ( ها نس اِقیشن سوناك ) در سال 2006 . از مهمترین آثار مونیكا رینك می توان از : " مجموعه ی اشعار استودیوی خیال 1996- 2001 " - " انتشار مجموعه ی غزلیات فاصله های بوجد آ مده 2004 " – "مجموعه ی مقالات در باب مضامین عشق 2007 "- و انتشار اشعار " دور ماندن از هماغوشی " در سال 2007 نام برد. مونیكا 38 ساله است و در برلین سكونت دارد.

 


لطفن بگویید، تداركات چگونه پیش می رود.
چگونه است، كِرِم ضّد آفتاب و شستن موها.
همه ی اینها سوالاتی ست قدیمی.
در تمامی زندگانی آدمی ،
این پرسش ها مطرح ست برای همه.
همچون افرادی ایستاده در اِسكله ، كه نان و كالباس می خورند.
اُركستر می نوازد ، بخاطر نامزدی دونفر.
و مدام چای و شیرینی سِرو می شود ، در تمامی مدت نامزدی .
باد می وزد و روبان های تزئین عروسی ،
رها شده در وزش نسیم.
تور لباس ِ ، بحركت آمده در باد.
و بازوانی كه لمس می شود .
چیزی جزئی ست ، فرق بین شامپاین و رنگِ گوشت.
ویا چیزی بیش ازاین .
پارگی لباس و دست درازی به یك جسم.
و درازكش در كنارهم ، در پستوی اتاق.
آن هنگام كه بیرون روشن است ، ولی در درونشان التهاب.


                                 و عاقبت می بایست ، یك چیز را بنویسم :

كه او جوان ترست ازمن، بسیار.
حتی سمورهای دریایی ، از كار من می خندند.
سمورها، شادمان، دست در دست یك دیگر،
حلقه هایی را شكل می دهند، درآب .
نه ، نه نه ، این نیست مطلوب من.
گویی كه ازمن نیست ، همه ی چیزهایی كه گفته ام .


 

_________________________________
Monika Rinck 09.01.2007
zum fernbleiben der umarmung. kookbooks 2007
_______________________________________
تماس با شاعر
m_rinck@gmx.de


*******************************************

3 شعر از كنستانتین.پ.كاوافی
Constantine P. Cavafy
ترجمه: محمد طلوعی، مصطفی حسینی

 

 


آن‌قدر كه زل زدم

آن‌قدر كه زل زدم به زیبایی
ذهنم از آن پر شده
خط‌های تن، لب‌های سرخ، اندام سوزاننده
موهایی كه انگار مجسمه‌های یونانی
همیشه زیبا حتی در پریشانی
دسته‌ای ریخته روی پیشانی سپید
صور عشق، همان‌طور كه شعر من می‌طلبید
در شب‌های جوانی‌ام
در شب‌هام، پنهانی، دیداری...
                               1917

در بندرگاه
مرد جوان بیست و هشت ساله، با قایق از تینوس آمد
امه آمده بود تا در این بندر سوری تجارت عطر بیازماید
اما در سفر بیمار شده بود
تا پهلو گرفت، مرد.
دفن آن غریب همین‌جا بود
ساعتی مانده به مرگ ناله‌ می‌كرد خانه، پدر و مادرم
كسی نمی‌دانست آن‌ها كی‌اند
وطنش كجای این پهنه‌ی یونانی است
چه بهتر.
با آن‌كه در این بندر مرده
والدینش همیشه امید دارند كه او زنده است.
                                                     1918


جمع
نمی‌پرسم شادم یا نه
ولی چیز سكرآوری توی ذهنم هست
كه در حساب كتاب كلی آن‌ها (حساب كتابی كه از آن متنفرم)
كه پر از عدد است
من یكی از آن همه ردیف نیستم
در سرجمع حساب نشده‌ام
و همین برایم بس است.
                                  1897

*******************************************

3 غزل از آرش پورعلیزاده

1
شادم به مهربانی چشمانت می ترسم از خشونت ابروهات
خاتون بی ملاحظه! معلوم ست از زیر روسری همه ی موهات
خاتونِ پشتِ پنجره ی سلطان! من حاضرم غلامِ دَر ات باشم
ای كاش بی مضایقه جا می شد در گوشِ من تمامِ النگوهات
این دور و بَر كه دزد فراوان ست شیرین زبانی تو خطر دارد
خانم شما كه قند و عسل هستی بگذار من مواظب كندوهات ...
بگذار این زبانِ معاصر را اصلا كمی عوض كنم از امشب
مخمورِ جامِ نرگسِ مستم كن مدهوش از پیاله ی شب بوهات
خورشید از دوچشم تو می تابد تو مشهدِ عزیزِ خراسانی
حالا كه توی دام تو افتادم پس كو كجاست ضامنِ آهوهات

2
وقتی سكوت دهكده فریاد می شود
تاریخ از انحصار تو آزاد می شود
تاریخ یك كتاب قدیمی ست كه در آن
از زخم های كهنه ی من یاد می شود
از من گرفت دختر خان هرچه داشتم
تا كی به اهل دهكده بیداد می شود؟
خاتون! به رودخانه ی قصرت سری بزن
موسی دل من ست كه نوزاد می شود
با این غزل به ملك سلیمان رسیده ام
این مرد خسته همسفر باد می شود
ای ابروان وحشی تو لشكر مغول!
پس كی دل خراب من آباد می شود؟
در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است
آدم به چشم های تو معتاد می شود

3
من از این حرف ها بزرگترم تو دل كوچك ات خیابانی ست
به خیابان نمی رود دل من، من دلم توی خانه زندانی ست
تو نمك گیر من شدی باشد این كه یك اتفاق معمولی ست
من اگر سفره ی دلم پهن ست در دل من همیشه مهمانی ست
روزگارم سیاه شد با تو كه الهی سفید بخت شوی
چشم های تو كافرم كردند دور شو نوبت مسلمانی ست
ساحل ات را رها نكن امشب ابرهای سیاه بسیار ست
دل به دریا زدی مواظب باش این طرف ها همیشه طوفانی ست
تو كه خاتون خوب من بودی روسری را درست كن دیگر
باد دارد می آید و دل من مثل موهات در پریشانی ست
به دوتا خوشه گندم و گیلاس سرزنش می كنند آدم را
عاشقی هیچ دست آدم نیست كار خط های روی پیشانی ست


  اول صفحه



 

یادداشت

نگاه انسانی در جهانی به مثابه «شرّ»

دنياى هم چنان منّور ادبيات

همنوایی ناتمام یك پازل در هم ریخته!

شعر

داستان

ایران را خانه دوم خود می دانم

این جا آفتاب می میرد!

كاركرد اسطوره در آثار كیمیایی

هربار که آمدم دوستتان داشته باشم

معرفی کتاب

ارتباط با ما