کليد اضافي
تهمينه زاردشت
1
چند ساعتي مي شد که پيرزن نمازش را خوانده بود و حوصله اش که از
برنامه آخر شب شبکه محلي سررفته بود، دراز کشيده بود توي رختخواب و
چشمش گرم نشده، صداي در از جا پرانده بودش. ديروفت بود. حالا مرد
آن طرف حياط ايستاده بود جلوي در بسته اتاق و سيگاري لاي انگشتانش
مي سوخت. يک ساعت قبل که از راه رسيده بود و دست کرده بود توي جيب
و فهميده بود گم کرده کليد را، آمده بود سر وقت پيرزن و کليد اضافي
را خواسته بود. پيرزن گفته بود کليد اضافيي در کار نيست. گفته بود
دو تا کليد داشته فقط، که يکي دست اوست و يکي را هم زنش گرفته.
کليد اضافي را زنش وقتي مي گرفته قول داده يکي هم براي او بدهد
بسازند ولي هنوز کليدي براي او نياورده. گفته بود کون سيگارش را
نيندازد لاي سبزيهاي باغچه. مرد دمش را گذاشته بود روي کولش و رفته
بود. اما حالا که يک ساعتي مي شد توي حياط مي چرخيد، پيرزن دودل
شده بود. کاش کليد را داده بود. آنوقت مرد مي توانست در را باز کند
وبرود توي خانه.لب پائينش را جلو داد. عادت داشت موقع لجبازي دهانش
را کج مي کرد. فکر کرد، بهتر که نرفته تو. چه بساطي! چند روز پيش
بعد رفتن زن، در را بازکرده بود و قدم به بلبشوي داخل خانه گذاشته
بود. بساط صبحانه کنار تختخواب به هم ريخته هنوز باز بود و
لباسهايي که از تنشان درآورده بودند دوروبر اتاق روي هم تلمبار شده
بود. پيرزن مگسي را که روي باقي مانده عسل نشسته بود، پرانده و توي
دلش گفته بود، کوفتت بشه زنيکه شلخته.
از کيسه آشغال بوي عجيبي بلند مي شد که حال پيرزن را به هم مي زد.
بوي عرق تن مي داد همه خانه. درحمام را بازکرد. روسري خوشرنگي کف
حمام زير چک چک آب خيس شده بود و پشنگه هاي آب پاشيده بود به نوار
بهداشتي گوشه حمام. پيرزن نوک پنجه اش را گذاشته بود روي لنگه
دمپايي مردانه اي که پشت در حمام بود، دستش را گرفته بود به چارچوب
در و خم شده بود تا شير آب را محکم کند. شير هرز بود و به محض
اينکه آنرا چرخانده بود آب سرد از توي دوش ريخته بود روي سر و
صورتش. فشار آب روسري را تا دم راه آب لغزانده بود و پيرزن دستپاچه
با نوک پا، روسري را گرفته و پرت کرده بود گوشه حمام. بعد در حالي
که آب از سروبدنش توي سفره صبحانه مي ريخت آمده بود بيرون.
نگاهي به حياط انداخت. مرد را نديد. بلند شد و چراغ حياط را روشن
کرد. شاخ و برگ درختها زير نور ضعيف لامپ لرزيدند. مرد دستش را
گذاشته بود روي پيشاني و نشسته بود رو پلکان ورودي اتاق. صدايش
کرد:" بالا*!"مرد بلند شد:" بيدارين حاج خانوم؟" " نيومد؟" مرد کف
دستش را تکيه داد به تنه درخت سيب:" زنگ زد. مشتري داشته." " اين
وقت شب؟" مرد گردنش را کج کرد:" حنابندون بوده. بفرمايين شما."
پيرزن برگشت توي خانه. خواست چراغ را خاموش کند، منصرف شد. برگشت
سرجايش دراز کشيد. چشمهايش را که بست، صورت بزک کرده زن از توي
صفحه تلويزيون نگاهش کرد. بوي خوشي که هر روز، بعد رفتن زن توي
کوچه مي ماند، پيچيد توي دماغش. مرد داشت به پنجره مي کوبيد. بلند
شد:" شرمنده حاج خانوم! يه تلفن مي خواستم بزنم." چشمهاي پيرزن
لغزيد روي موبايل مرد بعد رفت تا ساعت ديواري بالاي سرش. مرد گفت:"
شارژش تموم شده، اگه نه مزاحمتون نمي شدم." و در حالي که سعي مي
کرد به پيرزن پشت نکند، رفت و گوشي را برداشت. پيرزن فکر کرد چقدر
جوان است. مي شود جاي پسر زن باشد. فکر کرد خدا شانس بدهد. دم در
ايستاده بود و به انگشت مرد که تند تند روي دگمه ها مي لغزيد نگاه
مي کرد. مرد دست به کمر گرفت، گوشي را گذاشت و سرش را تکيه داد به
ديوار. پيرزن گفت:" حنابندون فيلم گرفتن نميخواد ديگه!" مرد چشمانش
را باز کرد. پيرزن گفت:" زمونه ما از اين خبرا نبود زن جماعت بعد
غروب اگه مي اومد راش نمي دادن تو خونه." مرد گردنش را کج کرد.
چمباتمه کنار تلفن نشست. نگاهش افتاد به رختخواب پيرزن گوشه اتاق و
لحافي که پس زده بود. دست روي زانو گذاشت اهني کرد و بلند شد.
گفت:" شمام بد خواب شدين امشب. شرمنده!" پاکشيد و از کنار پيرزن رد
شد. رفت و در حياط را بست. پيرزن پشت سرمرد، چفت پشت در را انداخت.
چراغ حياط را خاموش کرد و لغزيد توي رختخوابش. فکر کرد بهانه خوبي
دستش آمد. مي شود ديرآمدنشان را بهانه کرد و عذرشان را خواست.
2
همسايه ها مي گفتند هر روز سر ساعت نه منتظرشه. يه مرتيکه
لندهوره.پيرزن هم گفته بود اصلاً اين دو تا هيچ به هم نمي آيند.
نديده مي دانست همان مرد لندهور برازنده تر است براي زني مثل او. و
دلش براي مرد سوخته بود که سپيده نزده از خانه بيرون مي زد و شب
وقتي برمي گشت بوي عجيبي که مثل بوي غذا بود بلند مي شد. بويي که
اشتهاي پيرزن را کور مي کرد بالکل. گاهي سايه مرد را که توي اتاق
رفت و آمد مي کرد، از لاي شاخه ها ديد مي زد. از وقتي قدغن کرده
بود بزن و بکوب را و گفته بود تو خانه او صدايي غير از صداي راديو
و تلويزيون بلند نشود، تلويزيون را هم روشن نکرده بودند ديگر. گاهي
زمزمه هاي مرد را مي شنيد که از کلماتش هيچ سردرنمي آورد. نوه اش
مي گفت ترکي مي خواند. اشتباه مي کرد. زمزمه هاي مرد هيچ شباهتي به
ترکي نداشت. نوه اش می گفت ترکی استانبولی است. نماز که نديده بود
بخوانند. لابد روزه شان را هم مي خواستند بخورند. آن هم توي خانه
او. عذرشان را که خواست به بنگاهي سفارش مي کند دو نفر آدم حسابي
پيدا کنند برايش. که ظاهر و باطنشان به آدم بخورد دست کم. اتاق مثل
گلش را م به گند نکشند مثل اين دو تا. فکر کرد مرد که تقصيري
ندارد. اينها وظيفه زن است. نوه اش مي گفت اين روزها بازار
فيلمبرداري توپ است. درآمد زن چندبرابر درآمد مرد مي شود حتم. مي
گفت زن که تقصيري ندارد. او هم خسته است لابد که نمي رسد تميز کند
خانه و زندگي اش را. و حتي من و من کنان گفته بود او هم آدم است.
احتياج به تفريح دارد. پيرزن از اين جور تفريح ها سردرنمي آورد
اصلاً. سواري با مردغريبه که تفريح نمي شود. نوه اش با شيطنت مي
خنديد. می گفت معلومه که سواري تفريح درست و حسابيي نيست.
3
نوه اش رفته بود وردست زن. کلي روآمده بود دختر. مدام مي گفت و
مي خنديد. رقص عروس را جلوي مادرشوهرش تقليد مي کرد. سينه اش را مي
لرزاند. شانه هايش را بالا مي انداخت مدام و شلنگ انداز از اين طرف
اتاق به آن طرف مي رفت و مي آمد و شاباش مي خواست. پيرزن را مبهوت
کرده بود چقدر بي حيا شده بود ظرف همين چند مدت. صحبت به زن که مي
رسيد نم پس نمي داد. مي گفت ثريا خيلي تودار است. کم حرف و تودار.
و اصلاً او را براي همين برده وردستش که مشتري جمع کند برايش. از
بس که اخلاق خودش گهي است. مي گفت انگار نه انگار که زن باشد.
بيچاره شوهرش، شوهر کرده باشد انگار! توي مراسم هم کسي جرأت ندارد
يک کلمه باهاش حرف بزند. مثل مجسمه مي شود. اما کارش حرف ندارد.
عروس و داماها آلبومشان را که مي بينند زهر رفتار ثريا فراموششان
مي شود. پيرزن گفت خيلي سربه هوا هستند. مي خواهد بيرونشان کند.
دختر شانه اش را بالا انداخت براي ثريا فرقي نمي کرد. جايي باشد که
شب سرش را بگذارد و بخوابد کافي است. تازه قرارداد اجاره را به اين
راحتي ها نمي شود فسخ کرد. مگر اينکه خود ثريا بخواهد. از لحن
جانبدارانه دختر هيچ خوشش نمي آمد. انگار يادش رفته بود اينجا خانه
اوست. دلش نمي خواست هم کلام بشود با زن. با شوهرش حرف مي زد.
بهانه اي مي تراشيد بالاخره. خدا مي داند چند وقت بايد در و پنجره
ها باز مي ماندند تا بوي گند و گه از بين برود. پرده اتاق را از
روزي که آمده بودند، يکبار هم نشده بود بالا بزنند يا دست کم دستي
به در و پنجره بکشند. همين پرده کت و کلفت بود که کفرش را درمي
آورد. همه مستأجرهاي قبلي هرچند وقت يکبار پرده شان را باز مي
کردند و دست به سروروي اتاق مي کشيدند. آن وقت او هم مي توانست جاي
تلويزيون، مخده ها و احياناً ميز و صندلي شان را ببيند. اما اين
طوري با اين پرده..... خود او هم هيچوقت کرکره هاي اتاقش را نمي
کشيد. حتي موقع خواب. مگر روزهاي تعطيل که شوهر ثريا خانه بود و
دخترها و عروسهاي پيرزن مهمانش مي شند. باقي اوقات درختها پرده بين
او و آن طرف حياط بودند.
بوي گند اتاق ثريا او را ياد شوهرش مي انداخت وقتي که سکته کرده
بود و ناکار شده بود يک طرف بدنش. بدتر از همه هم زبانش بود که
پيرمرد طاقت اين يکي را نداشت اصلاً. فکش که نمي جنبيد، آب ميوه
بسته بودند به نافش و بوي ادرار، ماهها بعد مرگش هم توي اتاق مانده
بودهنوز. هيچ تحملش را نداشت. اين بو زندگي اش را فلج کرده بود.
چيزي از گلويش پايين نمي رفت. نمازش را با احتياط مي خواند و ته
دلش دنبال راهي بود که خلاص شود از اين گه داني. آنوقت اين زن که
بوي عطرش تا آن طرف خيابان هم مي رسيد، توي همچين وضعي سر مي کرد.
نوه اش مي گفت ازدواجشان صوري است. يعني اينکه صورت ازدواج دارد
زندگي شان. چشم مي دواند و مي گفت، ثريايي که او مي شناسد به احدي
سواري نمي دهد عمراً. مي گفت يکبار سقط کرد. البته از شوهر اولش.
بهتر! بچه تنها شرط پيرزن بود براي مستأجرها. خودش هفت تا بچه بزرگ
کرده بود و تازه چند صباحي مي شد که از ونگ ونگ شوهرش هم خلاص شده
بود براي هميشه.
4
سر ظهر سرو کله دو مرد پيدا شد. اولين بار بود که با هم برمي
گشتند. مرد به عادت روزهاي تعطيل زنگ اتاق پيرزن را زد و بلافاصله
در را با سروصدا باز کرد. ثريا بود که اول آمد توي حياط. در را باز
کرد و رفتند تو. سر نماز، صداي رفت و آمدشان را مي شنيد که سنگين
مي رفتند و تند برمي گشتند. بي سروصدا و سريع کار مي کردند. بعد
يکي شان تنها برگشت و در حياط را محکم بست. بعد نماز ديد که هنوز
پرده را باز نکرده اند و فکر کرد کجا مي توانند برده باشند آن همه
آت و آشغال را؟ به صداي گريه شوهرش بود يا به شنيدن صداهاي مردانه
توي حياط که از خواب پريد؟ يک ربع بيشتر نخوابيده بود. توي خواب
ديد مستأجرها شوهرش را کرده اند توي يک کيسه سياه و او مدام دست
سالمش را تکان مي دهد و گريه مي کند به صداي بلند. دو مرد هر کدام
يک سر تخت ايستاده بودند توي حياط و يکي از آنها بسته اي هزاري را
گرفته بود طرف مرد. آن يکي که پشتش به در حياط بود کلافه و عرق
کرده اين پا و آن پا مي کرد. مرد بسته را گرفت و تپاند توي جيبش.
در حياط را چهار تاق باز کرد براي مردها. چند ساعت بعد بيرون رفت و
با هندوانه ي زير بغل برگشت.
شب، پيرزن چراغ حياط را روشن کرد که برود دست به آب. فکر کرد حيف
شد، مستأجرهاي بي سروصدايي بودند. نه فاميلي، نه آشنايي. سرشان به
کار خودشان بود. از فردا باز هم توي اين حياط درندشت تنها مي ماند.
دهانش را کج کرد. حالا ديگر چه اهميتي دارد؟ چيزي که فراوان است
مشتري است. مگر بعد آمدن اين دوتا، چند تا مشتري را خودش از دم
برنگردانده بود؟ احساس مادري را داشت که بعد ازدواج دخترش،
خواستگار آمده باشد برايش. به يکي از مشتريها گفته بود:" شرمنده
روي ماهت دخترم. همين هفته پيش اجاره اش داده ام." يا به زني که
مدام قسم مي خورد بچه ندارد گفته بود:" اگه اجاره اش نداده بودم،
از خدام بود. کي از شما بهتر، خانوم تر؟ ثريا اما براي ديدن اتاق
نيامده بود. عصر روزي که اسباب و اثاثيه شان را آورده بودند، با
چمداني که به زحمت هلش مي داد، پيدايش شد. نه سلامي نه عليکي.
يکراست رفت توي اتاق و از همان وقت پرده کذايي پايين افتاد تا
امروز. چشم دواند به سيبهاي کال لابه لاي شاخه ها. چراغ اتاق آن
طرفي روشن بود. خبري از تک و توک اسباب اثاثيه پشت پنجره نبود
ديگر. مرد جلوي اتاق، کنار باغچه ايستاده بود. او را ديد لابد که
سيگارش را انداخت توي راه آب. شير آب کنار باغچه را بازکرد. آبي به
سرورويش زد و دستي به موهاي سياهش کشيد. پيرزن برگشت توي اتاق،
چراغ حياط را خاموش کرد. چشمهايش که هم مي آمدند، سايه بلند مرد
هنوز توي حياط بود. بي حرکت ايستاده بود کنار باغچه. کنار باغچه
ايستاده بود يا توي آن......؟
تابستان 84-تبريز
*در ترکي به معناي پسرم

|
|
|